«پوبلیکوم»-خلیل پاک‌نیا

كمدی سیاه هراس‌انگیز
آخر هفته داشتم این قفسه‌ها را گردگیری می‌کردم که جزوهٔ کوچکی افتاد روی زمین. خم شدم برداشتم دیدم سوغات سفر چند سال پیش کپنهاگ است. بهانهٔ خوبی بود که از گردگیری دست برداشت نشست و کمی استراحت کرد. اسم آقای «سورن کیرکه گارد» را که دیدم کمی جا خوردم گفتم احتمالا دوباره می‌خواهد در بارهٔ هستی و نیستی بحث کند، دیدم نه، روی جلدش نوشته «یک چندمعنایی ادبی».مارس ۱۸۴۶.

همین طور که ورق می‌زدم دیدم در آستانهٔ دنیای مدرن، پیدایش روزنامه ها، آقای کیرکه گارد انگار از دست عوام مجازی شاکی است. نوشته است با پیدایش روزنامه‌ها دوران تازه‌ای شروع می‌شود بخش مهمی از زندگی روزانه آدم‌ها از روی زمین خیابان‌ها شهر‌ها به سراب ذهنی فراز شهر‌ها پرواز می‌کند. حالا دیگر با آدم‌های واقعی سر و کار نداریم با اشباعِ فراز شهر‌ها طرف هستیم. اسم این اشباع را هم می‌گذارد»پوبلیکوم» ، اما اصرار دارد که به معنای عموم مردم نیست.

می‌نویسد «این عوام مجازی جمع جبری همه آدم‌های واقعی نیست، نظرات آدم‌های زنده، یک ملت یک نسل نیست، معاصر هم نیست چیز دیگری است فانتوم است، سایه مرگ. انتزاعی ترسناک، یک توهم، یک همه شمول، چیزی که هیچ است، یک سراب. عوام مجازی در یک آن همه است و هیچکس نیست. هر کس حتی یک ملاحِ تمام وقت می‌تواند برای چند ساعتی عوام مجازی شود-در واقع‌‌‌ همان چندساعتی که هیچکس نیست- چرا که وقتی او ملوان است خودش است واقعی است». حدود ۱۷۰ سال پیش از ظهور ارتش قدرتمند و مخرب عوام مجازی خبر می‌دهد. می‌نویسد «روزنامه‌ها طوری از عامه مردم حرف می‌زنند که انگار دیروز در هتل شهر با آن‌ها نهار صرف کرده‌اند»

این دوست یونانی می‌گوید انگار آقای کیرکه گارد بر شانه غول‌ها، خدایان زیرزمینی حوالی «هادس» ما نشسته است، از «لِته» آن رودِ فراموشی جرعه‌ای نوشیده تا دوباره بدون درد و رنج به دنیا بیاید و برای خشکاندن سرچشمهٔ آن چهار رود دیگر که همچنان جاری است چاره‌ای بیندیشد. «فِلِگِتون»، رودِ آتش و آتش افروزی. «آچِرون»، رودِ درد و اندوه. «کُکیتوس»، رودِ شیون و شکایت. و البته معروف‌تر از همه «استیکس»، رودِ نفرت و نفرت پراکنی عوام مجازی.

و ادامه می دهد که در این شب‌های تاریک زمستان برای خلاصی از بربریت سنتی بیرق‌های سیاه و بربریت مدرن بمب افکن‌های سفید شاید بد نباشد دست به دامن «موز‌ها» آن دسته از دختران، خواهران با استعداد خودمان، حاصل عشق ورزی‌های شبانهٔ بی‌شمار و زودگذر زئوس و «منوموزینه» شویم. این زن‌های زیبا هر کدام با رنگ و بوی خاص خود، با شعر و نمایش، رقص و آواز، ستاره ‌شناسی و تاریخ و تراژدی را معنا ‌بخشیدند تا شاید به یاد ما بیاورند که تمام این تمدن از «پالمیرا» تا «باتاکلان» هنوز ارزش عشق ورزی دارد.

البته همشهری‌های باستانی ما در مقابل «لِته» آن رودِ فراموشی،»نا‌لِته» هم داشتند، همین حقیقت. اما اگر کسی بخواهد هفت روز هفته، ۲۴ ساعت شبانه روز با حقیقت سر و کار داشته باشد دمار از روزگارش در می‌آید پس شاید بهتر باشد جرعه‌ای از معجون نجات دهنده «لِته» بنوشد و به خواب رود

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: