سه شعر: محمود داوودی

چه کسانی را دوست دارم که حالا درنيمه شب

ازلابلای پرده ها يکی پس از ديگری ظاهرمی

شوند و هرکدام داستانی به دوسطرمی گويند

وپرده می بندند تا به پژواک صداهای درهم

گوش کنم وبه يکی بيندِشم که بااوعشق بازيدم

که فکرمي کنم حتی در زير سايه ی چتری که

پس از باران خريديم عشق غايب بود

چه خوب که هستم ودر گفتگوی بی پايان مرگ و

زندگی سراسر می درخشم مثل ستاره ای که حالا

در جايی می درخشد و راهنمای من است و ترا

به يادم می آورد در گرمای تف کرده ی کوچه ی

بی پايانی که از مرگ تصويری دورداشتيم و فکر

می کرديم که جهان روزی درهايش را به روی

ما می گشايد تا ما با راستی زندگی را با صداقتی

طاقت فرسا ادامه دهيم و دورغ نباشيم تا دم مرگ

مثل ستاره ای که حالا در جايی خاموش به خاک

افتاده است.

و در اين فضا عبور می کنم معبر يادهاست و معبر

فراموشی حافظه ی ممتد روزانه و عادتها وهمچنان

حافظ هرچه که از دست رفته و بازنمی گردد و دراين

فضا ديگران هستند پل های ارتباط و پل های ويرانی

سوء تفاهمی بی وقفه که فضا را گاهی تنگ می کند و

نفس را می ُبرد.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: