دو شعر تازه از محمود داوودی


    يك شب 

    ساعت دوی نيمه‌شب اگر دقيق بخواهيد

    نشسته بودم و فكر می‌كردم اگر حالا

    تلفن به صدا درآيد

    و كسی از پشت خط

    با صدايی لرزان

    خبر مرگ كسی را بدهد كه از من جوان تراست وموهايش

    يكدست سياه‌است و به آينده اميدواراست و حتی عاشق‌است

    چكار می‌كردم؟

    كسی زنگ نزد آن شب

    نشسته بودم مات به حرف‌های سياه نگاه می‌كردم

    دست‌ها زير چانه

    نه مثل مجسمه‌ای از مرمر يا آهن

    مشتی خاك و كلوخ سفت و كج و كوج خيره به‌روبرو

    و فكر می‌كردم به او

    كه از من جوان‌تراست و اميدوارتراست و حتی عاشق‌است و

    انگار كه اين كلوخ سفت و كج و كوج زير باران بپاشد و مثل

    گل‌های كنار رودخانه به راه بيافتد و تيره ‌كند همه چيز را

    ساعت دوی نيمه‌شب

    يك شب

    **

    می گذريد از كنار تيره گی

    كه به قلب می‌گيرد

    هيكل شما

    می خزد جلو

    بر ريل‌های روح

    كه خم می‌شود

    راه كج می كند

    و می‌رود به سوی چاه‌های سقوط

    وقتی كه شما می‌گذريد