سه شعر از و.م.آیرو

    «…» 

    پيش از آن كه به حرف بيايد چيزی، كسی

    و بگويد از كسی، چيزی

    راه به آخر خود رسيده‌است

    – رسيده‌ای، رفيق!

    در انتهای انتها

    فانوسی روشن، هست

    پيشه‌اش

    خاموشی!

    **

    تازه شروع كرده بود به پايان

    و به هيچ كس هم باج نمی‏داد

    نه به خود، نه به خدا

    و خراج خدا را ـ به ناچار ـ از حساب خود برمی‏داشت

    فقط

    داشت ميان پيكرش توی باد مي‏لرزيد

    در بين آسمان و زمين،

    می‏گفت:

    بايد ببينم اين ُمرده چند َمرده حلاج است

    همين

    **

    فاصله ‏‏زدايی يك

    روی صورت فاصله نقاب بگذار

    پوستِ صورتت را بكن

    و روی نقاب بكش

    تا فاصله خوب جا بيافتد

    بعد كه فاصله خوب جا افتاد

    پوست و نقاب را

    – هر دو –

    از صورت فاصله بردار؛

    حالا برو

    و خودت

    پشتِ آن قايم شو!

*

از م. و آیرو چند دفتر شعر منتشر شده است از جمله‌ی آتها می ‌توان

به «اعتراف‏های گريز»، «ماده 1»، «فكرهای فلزی» ، «داد نزن؛ در اين آينه كسی نيست» . اشاره کرد

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: