«در اتوبوس» -فرهنگ کسرائی

از کتاب » مارمولک»، تابستان۱۹۹۸


    در اتوبوس ایستاده‌ای
    شاید دم غروب باشد یا پگاه، فرقی هم می‌کند؟
    و نگاهت از پنجره‌اش می‌رود
    تا به آن سال‌هایی که
    تو دستت به میز نمی‌رسید.

روی میز شیشه‌ای
یک زیربشقابی‌ی قلاب بافی‌شده
یک نصف نارنگی
مشتی سکه
و یک چاقوی دسته چوبی قراردارد
و تو هنوز نمی‌دانی پایه‌ی عقبی میز می‌لنگد.

ناگهان کف پای چپت به خارش می‌افتد
و تا بخاهی نگاهت رااز دوردستها برگیری مارمولکی از جای
خالی‌ی
انگشت
کوچک
پای چپت
بیرون می‌آید
با شتاب پنجه‌ات را می‌پیماید
و می‌خزد زیرناخن انگشت شست پایت
خارش پایت شدت می یابد
جوری که تو مجبور می‌شوی کفشت را در‌آوری،
پشت زانو و کشاله‌ی ران و نافت هم
به خارش می‌افتند،
بد جوری هم به خارش می‌افتند
گاه ِ خاراندن تنت
– آنسان که نگاه‌ها را به کنجکاوی بر نینگیزد-
به خودت می‌گوئی:
» کاش می‌توانستم به دلم مشتی بزنم
بلکه مارمولک آرام بگیرد.»
که نمی‌گیرد.
چه در اتوبوس باشی،
چه جائی دیگر

و تو این را خوب می دانی.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: