شعری از جمشید مشکانی – Sophie Dahl


    چه دورند ازهم شهرهای این دنیا 

    نام این شهر: بوروس

    نام این ایرانی بی شهر: جمشید

    و تو چه سپید وبور

    اسلیمی چشم‌هایت چه خوشرنگ‌تر از آسمان فروردین مَمَسَنی

    اگر می‌دانستی از چه اقلیمی آمده‌ام تا این زمستان خیس و خونسرد

    از چارچوب گالوانیزه‌ات می‌آمدی بیرون

    خشک می کردی مرا در حوله گرم افسانه‌ای فنلاندی

    و آمیزشی به شیوه نورآباد می‌آموختی از من

    دختر خاموش ایستگاه اتوبوس

    در آگهی رنگین زیرپوش

برگرفته از :کتاب ترس – جمشید مشکانی
نشر باران -۲۰۰۲

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: