شعری از و. م. آیرو

     

    نشانه‌هایی از یک بودن

    بوده ای یک زمان

    همین‌طوری هم که نه، کافی نیست

    این جا چیزهایی- نشانه هایی

    هستند

    که از بودنت در گذشته گواهی می‌دهند

    یک لنگ جوراب شطرنجی،

    یک جفت دستکش ریش ریش،

    یک عدد ساعت سیتی‌زن که پارسال

    طی زدوخورد با راننده ی پفیوس اتوبوس

    شیشه‌اش شکست و عقربه‌ی دقیقه شمارش

    تِقی

    افتاد،

    عکسی از کودکی ات:

    زل زده به دوربین-

    ایستاده کنار پدر

    و یک غریبه‌ی دیگر

    که هرچه به مغزت زور می زنی نمی شناسی اش (شاید برادرت )

    یک کاندوم ،

    چند نخ سیگار،

    و 200 یورو

    به عنوان آخرین برد تو در آخرین قمار

    آخرین قمار؟!

    نه،

    هستی هنوز

    هر چند این‌جا دیگر

    چیز دیگری برای گواهی دادن نمانده است.

    به جز بدنت

    و روحت

    که تا امروز

    هر کار کرده اند

    و هر جا که گشته اند

    هنوز هم

    هیچ ردی از تو پیدا نکرده اند…

پيوندها و باغ-مهدی اخوان ثالث

     

    مهدی اخوان ثالث در سوم شهريور ۱۳۶۹ در تهران درگذشت

    پيوندها و باغ

    لحظه‌ای خاموش ماند، آن‌گاه

    بار ديگر سيب سرخی را که در کف داشت

    به هوا انداخت.

    سيب چندی گشت و باز آمد.

    سيب را بوييد

    گفت:

    «گپ زدن از آبياری‌ها و از پيوندها کافيست

    خب، تو چه می‌گويی؟»

    آه!

    چه بگويم؟ هيچ.

    سبز و رنگين جامه‌ای گلبافت بر تن داشت

    دامن سيرابش از موج طراوت مثل دريا بود

    از شکوفه‌های گيلاس و هلو طوق خوش‌آهنگی به گردن داشت

    پرده‌ای طناز بود از مخملی گه خواب گه بيدار

    با حريری که به آرامی وزيدن داشت

    روح باغ شاد همسايه

    مست و شيرين می‌خراميد و سخن می‌گفت

    و حديث مهربانش روی با من داشت.

    من نهادم سر به نرده‌ی آهن باغش

    که مرا از او جدا می‌کرد

    و نگاهم مثل پروانه

    در فضای باغ او می‌گشت

    گشتن غمگين پری در باغ افسانه

    او به چشم من نگاهی کرد

    ديد اشکم را.

    گفت:

    «ها، چه خوب آمد به يادم، گريه هم کاری است

    گاه اين پيوند با اشک است، يا نفرين

    گاه با شوق است، يا لبخند

    يا اسف يا کين

    وآنچه زينسان، ليک بايد باشد اين پيوند».

    بار ديگر سيب را بوييد و ساکت ماند.

    من نگاهم را چو مرغی مرده سوی باغ خود بردم

    آه!

    خامُشی بهتر

    ورنه من بايد چه می‌گفتم به او، بايد چه می‌گفتم؟

    گرچه خاموشی سرآغاز فراموشی است

    خامُشی بهتر

    گاه نيز آن بايدی پيوند کو می‌گفت خاموشی‌ست

    چه بگويم؟ هيچ.

    جوی خشکيده ‌ست و از بس تشنگی ديگر

    بر لب جو بوته‌های بارهنگ و پونه و خطمی

    خواب‌شان برده ‌ست

    با تن بی‌خويشتن، گويی که در رؤيا

    می‌بردشان آب، شايد نيز

    آب‌شان برده است.

    به عزای عاجلت، ای بی‌نجابت باغ

    بعد از آنکه رفته باشی جاودان برباد

    هرچه هرجا ابر خشم از اشک نفرت باد آبستن

    همچو ابر حسرت خاموشبار من.

    ای درختان عقيم ريشه‌تان در خاکهای هرزگی مستور

    يک جوانه‌ی ارجمند از هيچ‌جاتان رُست نتواند

    ای گروهی برگ چرکين‌تار چرکين‌پود

    يادگار خشکسالی‌های گردآلود

    هيچ بارانی شما را شُست نتواند.

برگرفته از: از اين اوستا

نويسنده : مهدی اخوان ثالث

مجموعه‌ی شعر ١٣۴۴–١٣٣۹

انتشارات مرواريد

تهران 

چاپ دوم : ١٣۴۹

 

دو شعر از محمود داوودی

     

    **

    نمی آيم بگويم دوستت دارم

    گفتن دوستت دارم جز وهم شبانه نتیجه ندارد

    گاهی به کودکی فکر می کنم که در زیر نورهای فسفری

    تا ته تاریکی برگ ها می ماند

    و ستاره ها می دید و یک زندگی با دوستت دارم خیال می کرد

    گاهی به کودکی اش فکر می کنم

    ونمی آید بگوید دوستت دارم

    **

    من او را که تعقیب ام می کند

    و از هر دری که وارد می شوم او وارد شده است

    و چهره که می گیرم به سوی آینه

    از آینه نگاه می کند را

    گاهی دست به سر می کنم

    وارد نمی شوم

    نگاه نمی کنم

    برگرفته از كتاب شعر به كوشش روشنك بيگناه

يک اتفاق ساده- خليل پاك نيا

     

    تعجب ندارد که
    آدم دوجایی می‌شود گاهی

    از هرکجا که راه بنماید می‌رود
    بیرون از
    فصل‌ها قدم می‌زند
    مفصل‌ها کار نمی‌کنند
    زمین گیر می‌شود

    می‌نشیند
    کنار خالی شباهت
    سیگار دود می‌کند
    خاکستر تنگ هم
    می‌چیند

    خودش را می‌بیند
    تو را می کشد

    سایه نداری
    مثل فرشته‌ها
    تعحب ندارد که

سه شعر – یانیس ریتسوس

     

    تابستانی دیگر

    خورشید بزرگ

    اینک اندوه را هر گونه مجال بروز می دهد

    خانه های سپید

    پراکنده روی تپه‌ی سبز می درخشند

    آنجا

    اسب ِ سرخی بر دشت.

    چیزی از یاد رفته

    از تابستان های گذشته باز می گردد.

    در آن زمان

    شب‌هنگام

    طنین ِ روزهای بلند و ُپر شکوه را می شنوی

    خانه های سوخته در آتش

    جنگل ها،
    کشتی ها،

    سواران از برج های مشتعل به دشت می گریختند.

    کسی مرده ها را جمع می کرد و پرچم ها

    را بر می داشت.

    دیگران

    بر دیوار ها

    ماه نیمه‌ی سرخی نقاشی می کردند.

    اکنون کالسکه‌ای بی سوار

    بر جاده ساحلی حرکت می کند

    و سگ سیاه ولگرد

    به رودخانه خیره مانده است

    چنانکه گویی پی به حقیقتی برده

    که ما از آن بی خبریم.

    رویای عجیب

    می‌گوید: نمی‌دانم چرا این روزها

    مدام

    کابوس بازار ِ ماهی فروشان را می‌بینم

    با گوشت های گندیده و فلس‌های خشکیده!

    پیرمردان

    پیرزنان

    و دخترانی که مدام چشم به هر سو می دوزند

    و با تسبیح‌های بلند بر نیمکت‌ها می‌نشینند

    و بر سنگ های سیاه

    چاقو تیز می کنند

    بی آن‌که

    در گرگ و میش بام دودگرفته‌ی شیشه‌ای

    صدایی برخیزد.

    عجیب‌تر آن‌که

    کسی هرگز ماهی نمی‌خرد

    همه به قفس‌های ُپر از طوطی

    علاقه مندند،

    طوطیانی رنگارنگ

    سبز

    سرخ
    آبی
    پرتغالی
    یا بنفش:

    دیشب یکی از همان طوطی ها گریخت

    برشانه‌ام نشست ودر گوشم گفت:

    ُگه!

از: کتاب » تصاویر وارانه‌ی سکوت» آخرین مجموعه شعر یانیس ریتسوس

ترجمه‌ی علی عبدالهی– نشر نارنج

نگاهی نو به شعر نو – احمد کريمی حکاک

…از مسائلی که من در کوشش هائی که مي کنم ودر نوشته هايم ، دارم پيش می برم اين است که ما اساسأ روش نقد ادبی و تاريخ ادبی مان ، نگرش به ادبيات مان بايد عوض شود . اولأ تاريخ ادبی ما استقلال ندارد يعنی تاريخ ادبی ما به نوعي به صورت يک رده ی زيرين تاريخ سياسی مان درآمده است . مثلأ می گوئيم شعر دوره ی مغول ، ياادبياتِ دوره ی مشروطه . می خواهم بگويم در سال 1906 که مظفرالدين شاه فرمان مشروطه را امضا کرد هيچ اتفاق ادبی در ايران نيفتاد « ادامه»

برگرفته از » واژه » ،شماره اول