دو شعر از محمود داوودی

     

    **

    نمی آيم بگويم دوستت دارم

    گفتن دوستت دارم جز وهم شبانه نتیجه ندارد

    گاهی به کودکی فکر می کنم که در زیر نورهای فسفری

    تا ته تاریکی برگ ها می ماند

    و ستاره ها می دید و یک زندگی با دوستت دارم خیال می کرد

    گاهی به کودکی اش فکر می کنم

    ونمی آید بگوید دوستت دارم

    **

    من او را که تعقیب ام می کند

    و از هر دری که وارد می شوم او وارد شده است

    و چهره که می گیرم به سوی آینه

    از آینه نگاه می کند را

    گاهی دست به سر می کنم

    وارد نمی شوم

    نگاه نمی کنم

    برگرفته از كتاب شعر به كوشش روشنك بيگناه