سه شعر از توماس ترانسترومر، شاعر معاصر سوئد

ترجمه : خلیل پاک نیا


    صخره‌ی عقاب
    پشت محفظه‌ی شیشه‌ای
    خزندگان
    عجیب بی حرکت‌اند.
    زنی رخت می آویزد
    در سکوت.
    مرگ مثل سکون باد
    در عمق خاک
    روح من می خزد
    آرام، چون ستاره‌ای دنباله‌دار.
     

    برف می بارد

    خاک‌سپاری‌ها از راه می‌رسند
    یکی پس از دیگری
    هم‌چون تابلوهای راهنما
    وقتی به شهری نزدیک می‌شویم .

    هزاران انسان چشمک می‌زنند
    دراین سرزمین سایه‌های بلند

    پلی پا می‌گیرد
    آرام آرام
    یک‌راست در فضا

    امضاء‌ها

    باید گام بگذارم
    براین آستانه‌ی تاریک.
    یک سالن.
    اسناد سپید می‌درخشند
    با سایه‌های بسیاری که درحرکت‌اند
    همه می‌خواهند آن را امضاء کنند.

    تا آنکه نور به من می‌رسد
    و زمان را برمی‌چیند.

    از مجموعه شعر» این معمای بزرگ »

ساموئل بکت : در انتظار گودو

    -: همه‌ی صدا‌های مرده. 

    -: همه‌ی آن‌ها با هم سخن می‌گویند.

    -: هر یک ازآن‌ها باخود.

    -: آن‌ها چه می‌گویند؟

    -: از زندگيشان می‌گویند.

    -: اینکه زندگی کرده‌اند برایشان بس نیست.

    -: باید از آن بگویند.

مسیح می میرد- آن سکستون

     

(از شعرهای پیوسته ی کاغذهای مسیح)
برگردان: روشنک بیگناه

    از این بالا،ازآشیان کلاغ 

    می بینم گروهی کوچک جمع می‌شوند

    چرا جمع می‌شوید همشهریان؟

    اینجا خبرتازه ای نیست

    من بندباز نیستم

    سرم به مرگ خودم گرم است

    سه سر آویزانند

    مثل بادکنکی بالا و پایین می‌روند

    خبری نیست

    سربازان آن پایین می‌خندند

    چنان که همیشه در طول قرون خندیده‌اند

    خبری نیست‌

    مثل همیم

    شما و من

    پره های بینی مان مثل همند

    پاهایمان شبیه هم

    استخوان های من از خون چرب شده‌اند

    مال شما هم

    قلب من مثل خرگوشی در دام می‌طپد

    قلب شما هم

    می خواهم روی بینی خدا را ببوسم

    و عطسه زدنش را تماشا کنم

    شما هم می خواهید

    نه از سر بدخواهی

    مثل شوخی ی مردانه

    می خواهم بهشت پایین بیاید و در بشقاب شام من بنشیند

    شما هم همین را می‌خواهید

    می‌خواهم خدا بازوانش را که ازآنها بخار برمی‌خیزد

    به دورم حلقه کند

    شما هم می‌خواهید

    زیرا که نیازمندیم

    زیرا موجوداتی هستیم زخمی

    همشهریان

    دیگر بروید خانه هاتان

    من هیچ کار خارق العاده‌ای نمی‌کنم

    به دو نیم نصف نمی‌شوم

    چشمان سفیدم را بیرون نمی‌آورم

    بروید پی کارتان

    ماجرا شخصی است

    مسأله ایست خصوصی و خدا هم می داند

    به شما مربوط نیست .

سه ترانه:گارسيا لوركا،احمد شاملو

ترانه‌ی آب دریا

دریا خندید
در دوردست،
دندان‌هایش کف و
لب‌هایش آسمان.

ــ تو چه می‌فروشی
دخترِ غمگینِ سینه عریان؟

ــ من آب دریاها را
می‌فروشم، آقا.

ــ پسر سیاه، قاتیِ خونت
چی داری؟

ــ آب دریاها را
دارم، آقا.

ــ این اشک‌های شور
از کجا می‌آید، مادر؟

ــ آب دریاها را من
گریه می‌کنم، آقا.

ــ دل من و این تلخی بی‌نهایت
سرچشمه‌اش کجاست؟

ــ آب دریاها
سخت تلخ است، آقا.

دریا خندید
در دوردست،
دندان‌هایش کف و
لب‌هایش آسمان.

*****

در مدرسه

آموزگار:

کدام دختر است

که به باد شو می‌کند؟

کودک:

دختر همه‌ی هوس‌ها.

آموزگار:

باد، به‌اش

چشم روشنی چه می‌دهد؟

کودک:

دسته‌ی ورق‌های بازی

و گردبادهای طلایی را.

آموزگار:

دختر در عوض

به او چه می‌دهد؟

کودک:

دلک ِ بی‌شیله پیله‌اش را.

آموزگار:

دخترک

اسمش چیست؟

کودک:

اسمش دیگر از اسرار است!

[پنجره‌ی مدرسه، پرده‌یی از ستاره‌ها دارد.]

*****

ترانه‌ی ماه، ماه

برای کونجیتا گارسیالورکا

ماه به آهنگر خانه می‌آید

با پاچین ِ سنبل‌الطیب‌اش.

بچه در او خیره مانده

نگاهش می‌کند، نگاهش می‌کند.

در نسیمی که می‌وزد

ماه دست‌هایش را حرکت می‌دهد

و پستان‌های سفید ِ سفت ِ فلزیش را

هوس انگیز و پاک، عریان می‌کند.

ــ هیّ! برو! ماه، ماه، ماه!

کولی‌ها اگر سر رسند

از دل‌ات

انگشتر و سینه‌ریز می‌سازند.

ــ بچه، بگذار برقصم.

تا سوارها بیایند

تو بر سندان خفته‌ای

چشم‌های کوچکت را بسته‌ای.

ــ هیّ! برو! ماه، ماه، ماه!

صدای پای اسب می‌آید.

ــ راحتم بگذار.

سفیدی ِ آهاری‌ام را مچاله می‌کنی.

طبل ِ جلگه را کوبان

سوار، نزدیک می‌شود.

و در آهنگرخانه‌ی خاموش

بچه، چشم‌های کوچکش را بسته.

کولیان ــ مفرغ و رویا ــ

از جانب زیتون زارها

پیش می‌آیند

بر گرده‌ی اسب‌های خویش،

گردن‌ها بلند برافراخته

و نگاه‌ها همه خواب آلود.

چه خوش می‌خواند از فراز درختش،

چه خوش می‌خواند شبگیر!

و بر آسمان، ماه می‌گذرد;

ماه، همراه کودکی

دستش در دست.

در آهنگرخانه، گرد بر گرد ِ سندان

کولیان به نومیدی گریانند.

و نسیم

که بیدار است، هشیار است.

و نسیم

که به هوشیاری بیدار است.

برگرفته از: ترانه شرقی و اشعار ديگر

گفتگوی شبانه یک چهره برابر در قانون

     

    رسا ترین تعریفی که می‌توانیم از هنربه دست دهیم این است: زیبایی به اضافه‌ی دریغ. هر جا زیبایی هست، دریغ هم هست، به این دلیل ساده که زیبایی محکوم به فناست: زیبایی همیشه می‌میرد، وقتی ماده می‌میرد، رفتار می‌میرد، وقتی فرد بمیرد، جهان هم می‌میرد. اگر کسی » مسخ » کافکا را چیزی بیش ازیک خیال‌پردازی حشره شناسانه بداند، به او تبریک می گویم چون به صف خوانندگان خوب و بزرگ پیوسته است.

    ولادیمیر ناباکوف

    کمی آب. این قرص‌ها مانند خرده‌های شیشه در بزاق گیر می‌کنند.

    سل را این گونه پیش خود می‌توانی مجسم کنی : در وسط سنگی تراش‌خورده دردو طرفش دو اره. جز این همه چیز خشک است : سرفه خشک

    این یاس‌های بنفش را در آفتاب بگذار.

    یک دقیقه وقت داری؟ اگر فرصت هست لطفن آرام روی این شقایق‌ها آبی بپاش.

    امروز حرف زدن برایم خیلی دردناک بود.

    چرا امروز برای نوشیدن آبجو بیرون نرفتیم؟

    مشکل این است که نمی توانم یک لیوان آب بخورم . اما همان اشتیاق به نوشیدن هم خوشنودم می کند

    اینقدر با من خوش رفتاری می‌کنید برایم درد آوراست. اقلن بیمارستان همین‌اش خوب است.

    و دراین شرایط ، اگر اصلن خوب شدنی در کار باشد،هفته‌ها طول می کشد.

    یک هفته‌ی دیگرهم می توانم طاقت بیاورم. البته امیدوارم. دیگر چه فرقی می‌کند.

    و بی آنکه بتوانیم کاری کنیم امید نیز نقش بر آب می‌شود.

برگرفته از «بریده‌ی مکالمات « فرانتس کافکا

ترجمه الهه کشوری ,»conversation slips», Schocken Books,۱۹۷۷

در باب شر- مصاحبه ای با آلن باديو ، فيلسوف معاصر فرانسوى

در زمانه‌ای که به هر سوی می نگریم دست‌ها به علامت تسلیم بالا رفته‌ و بندرت صدایی شنیده می شود،این مصاحبه خواندنی است

Alain Badiou

ترجمه ی فارسی مصاحبه توسط آقای صالح نجفی در دو بخش در شرق چاپ شده است

بخش یک

بخش دو

سایت اصلیCabinet- فصلنامه ی هنر و فرهنگ ، زمستان ۲۰۰۱

سه شعر از عبدالعلی عظیمی

    پاییزی

پاییز

بوی خاک‌ست و بوی برگ

قیقاج ِ آب مست‌ست درسرازیرِکوچه‌ای

در پیچ و تاب انگشتان ِ بلوری

طوقی بر بافه‌های گیسویی

– زن نشسته بر نرده ها

دوپا در ایوان و سروتن چرخنده با باغ ودر-

و باران

که ار حیاط ِ نم زده عصر ِ تابستان می‌آید.

پاییز

عطر ِ داوودی‌ها در حول‌وحوش ِ گلفروشی‌هاست.

پاییز

سکه قلبی است که راننده برمی‌گرداند

به جای دو سکه

و گرمایش به ده سکه می‌ارزد

غروبی مست

که تردستان به شانه پنج انگشت

شلال ِ رنگ هایش را می‌تاباند

درست مثل زنی

که تر و فرز از موهایش ‌بر‌می‌دارد و طوقه‌بند را دست‌بندی می‌کند

مو ها را شلال می کند از شانه‌ای به شانه‌ای

و رهایش می‌کند بر سینه مردش

و مرد در می‌یابد که به طرزِ غم‌انگیزی دوستش دارد.

پدر

بوم!

پوکیده و کرمو می‌ترکند

برخاک ِ نم باغچه

این صدای افتادن انارهاست

در قاب در

پدر نشسته‌است

پشت به درخت‌های انار و تصویرشان

بر آب حوض

و دو اناری که باهم می‌افتند

( یکی صدا ازش برمی‌آید

و یکی انگار از خاک هم چون آب

گذشت)

پدر نشسته‌است

آبی چشمان آسمانی‌اش

برکت سال‌های بارانی‌است

با مجرای اشکی که خشکیده سال‌ها

نشسته‌است

با گوش‌هایی که سنگین‌ شده سال‌ها

و با آخرین دقتی که شاعری در کار

شعرش می‌کند ولذتی که می‌برد

دارد برای مرغ‌ها و خروس‌ها

تربچه‌های پاییزی بی مصرف را

ریز ریز می‌کند.

پاییز ۱۳۷۷


در شب

شب در را كه می بندد

صدای ديگری می دهد

يك صدای ِ ناآشنا

يك صدای ِ اضافی

كه از سرانگشت ِ فلز می رفت

می گشت در گچ ِ ديوار و چوب ِ دَر و در خيال ِ تن

مثل ِ شبدری

كه شمردن ِ بيش از سه نمی داند

و نمی داند

آن انگشت ِ اضافی را چه بنامد

مي بندد دَر را و

باز می كند

باز می كند آهسته

ُتند می بندد

می بندد ُتند و

باز می كند آهسته

چند قطره روغن

باز می گرداند آن صدای ِ هموار را

اما ديگر

آن صدای ِ هميشه نيست

حالا شب

يك صدای ِ اضافی كم دارد

دو شعر از و. م. آیرو

شب‌ها گاهی از يادِ تو خوابم نمی‌گيرد

و شب‌ها گاهی به يادِ تو می‌خوابم

در اين ميان لحظاتی هست كه بيدار می‌‏‏مانم

لحظاتی

كه در يادِ هيچ كس می‏‌خوابم

     

    از اين كه هنوز فكر می‏‌كنم هستم تعجب نمی‌كنم، چون هستم

    از اين كه هنوز فكر می‌‏كنم خواهم بود تعجب نمی‌كنم،

    چون فكر می‌‏كنم

    از اين كه هنوز فكر می‌كنم مرده‌ام تعجب نمی‌‏كنم،

    چون زندگی می‌كنم

    از اين كه هنوز فكر می‌كنم حرفی برای گفتن دارم تعجب می‌‏كنم

    چون فكر نمی‌كنم!

برگرفته از کتاب : داد نزن دراین آینه کسی نیست!

لبه- سيلويا پلات

    ترجمه ضياء موحد
     

    اين زن کامل شده است.

    بر تن بی جانش

    لبخند توفيق نقش بسته است

    از طومار شب جامه ی بلندش

    توهّم تقديری يونانی جاری است.

    پاهای برهنه ی او گويی می گويند:

    تا اينجا آمده ايم ديگر بس است.

    هر کودک مرده دور خود پيچيده است

    ماری سپيد

    بر لب تنگی کوچکی از شير

    که اکنون خالی است.

    زن آن دو را به درون خود کشيده

    همانگونه که گلبرگ ها در سياهی شب بسته می شوند

    هنگامی که باغ تيره می شود

    و عطر از گلوی ژرف و زيبای گلِ شب جاری می شود

    ماه هيچ چيزی برای غمگين شدن ندارد

    از سرپوش استخوانی خود خيره نگاه می کند

    به اين چيزها عادت کرده است.

    و سياهی هايش پر سر و صدا دامن کشان می گذرند.


چهارشعر از محمود داوودی

     

    *

    بدم نمی‌آیدازاین‌جا

    بیایم بین شما

    ببینم چگونه‌اید واقعا

همانطور که می‌دانید

درکم از زمان به ساعت نیست

خاطره از قلب ندارم

نمی‌دانم دست‌های سرد چگونه ساییده می‌شود بر گونه‌های تب

که می‌گویید

به شما حسودی می‌کنم گاهی

نمی‌دانید کجاست آینده

می‌سازید

*

اشتباه می‌کنم که این طور شروع می‌کنم

نه موافق استتیک من‌است

نه ایده‌ی جالبی دارد

وحس شاعرانه‌ی کلام در آن غایب‌است

اما شعر را هنوز کسی تعریف نکرده ونمی‌داند چیست

رئیس نقد؟

شوخی می‌کنید؟

البت

خسته‌ام از حرف‌هایی که در باره شاعران می‌زنند بعدازمرگ

خوب نیست‌هیچ خیال می‌کنم

دورشدم از حرفم

یک شب خواب دیدم کلمات پروانه‌اند ومن تور ندارم. تعبیر

ساده‌ای دارد می‌دانم امااین خواب مرا به یاد زندگی‌انداخت با

اجاره‌خانه و پول آب وبرق وچک‌های بی‌محل وازدواج‌های

موفق و مرگ‌های زنجیره‌ای

که منطبق نیست اصلا

با استتیک من

*

می گذرد شط

چهره‌ی آشنا به وضع قدیم

جنگ تمام‌شد

اسیران برگشتند

حلقه‌ای به گوش ندارند

خاطره‌ای ندارند

جز حلقه‌های درد

دستم را که درد می‌کند به سوی تو دراز می‌کنم

لیوان‌های دیشب قرمزند

خون‌های به هدررفته

*

گشتن در آب های غار

لمس قطره‌های تاریک

تا ساعت آمدن خورشیدهای خیالی

وصفحه‌ها رفتن

در قطره‌های نورگشتن

ناگهان برگشتن

دیدن و ترسیدن

سنگ شدن

بر پيشخوان جنگل – ضياء موحد


با الهامی از پل سلان

     

می‌بافند و می‌بافند

شب می‌بافند و روز می‌بافند

زنجير سبز خود را

بر پيشخوان جنگل

پيمانه‌های سرشاراينانند

پيمانه‌ها كه ما را می‌نوشند

می‌خوانند و می‌خوانند

شب می‌خوانند و روز می‌خوانند

انبوه سبزناپيدا

و من

در حسرت هميشه‌ی يك جام

يك جام سرخ با خيام

دوشعر از توماس ترانسترومر، مترجم : خلیل پاک نیا

«ناخدای از یادرفته»

 

سایه‌های بسیاری داریم ما.در راه خانه بودم

شبی در ماه دسامبر، وقتی «Y»

بعد ازچهل سال از گورش برخاست

و همراهم شد

 

در ابتدا کاملا تهی بود فقط یک نام

اما فکر‌هایش شنا کرد

تند‌تر از زمان جاری شد

و به من رسید

 

چشم‌هایش را در چشم‌هایم گذاشتم

و دیدم دریای جنگ را

آخرین کشتی که او هدایت می‌کرد

سر برکشید زیر ما

 

در پس و پیش ما آرام می‌رفت-

کاروان دریایی آتلانتیک

آنان که قراربود زنده بمانند

و آنان که ُمهرمرگ خورده بودند

(پنهان از همه)

 

شب‌های بی‌خوابی

جاعوض می‌کردند باهم

اما نه هرگز با او

جلیقهٔ نجات داشت زیر بارانی‌اش

هرگز به خانه برنگشت

 

گریه‌ای داخلی بود

که بدل به خون ریزی شد

در بیمارستان ِ کاردیف

سرانجام سر بر زمین گذاشت

و تبدیل شد به افق.

 

به درود کاروان دریایی یازده گره‌ای! به درود ۱۹۴۰!

اینجا  بسته می‌شود تاریخ جهان

معلق مانده اند بمب افکن‌ها

شکوفه داده اند خلنگ زار‌ها

 

عکسی از آغازقرن، ساحلی را نشان می‌دهد.

شش پسر بچه ایستاده‌اند خوش لباس.

قایق‌های بادبانی در بغل دارند

چقدر قیافه‌هایشان جدی‌است!

 

قایق‌هایی که زندگی و مرگ شد،

برای بعضی‌ها

و نوشتن از مرده گان هم

یک بازی است که سنگین می‌شود

از آنچه که در پی خواهد آمد.

 

ازمجموعه «برای زنده گان و مرده گان»، ۱۹۸۹

 

 

Kyrie*

گاهی زندگی‌ام باز می‌کرد چشمایش را در تاریکی
احساسی مثل این که کشیده شوند
انبوه مردم در خیابان‌ها،
به سوی معجزه‌ای در کوری و هراس
در حالی که من ایستاده باشم نامریی

چون کودکی که از ترس به خواب رود
با شنیدن ضربان سنگین قلب
طولانی، طولانی،
تا صبح نور‌هایش را بریزد درقفل‌ها
و در‌های تاریکی باز شوند.

از مجموعه ی » راز‌ها در راه » چاپ 1958