لبه- سيلويا پلات

    ترجمه ضياء موحد
     

    اين زن کامل شده است.

    بر تن بی جانش

    لبخند توفيق نقش بسته است

    از طومار شب جامه ی بلندش

    توهّم تقديری يونانی جاری است.

    پاهای برهنه ی او گويی می گويند:

    تا اينجا آمده ايم ديگر بس است.

    هر کودک مرده دور خود پيچيده است

    ماری سپيد

    بر لب تنگی کوچکی از شير

    که اکنون خالی است.

    زن آن دو را به درون خود کشيده

    همانگونه که گلبرگ ها در سياهی شب بسته می شوند

    هنگامی که باغ تيره می شود

    و عطر از گلوی ژرف و زيبای گلِ شب جاری می شود

    ماه هيچ چيزی برای غمگين شدن ندارد

    از سرپوش استخوانی خود خيره نگاه می کند

    به اين چيزها عادت کرده است.

    و سياهی هايش پر سر و صدا دامن کشان می گذرند.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: