یک شعراز توماس ترانسترومر شاعر معاصر سوئد

ترجمه: مرتضی ثقفیان

نيمه ی زمستان

نوری آبی

از لباس هايم به بيرون جاری ‌است

نيمه ی زمستان

دايره زنگی های جغ جغوی يخی

چشمانم را می‌بندم

جهانی هست بی صدا

شكافی هست

كه از آن مردگان را

به آن سوی مرز قاچاق می‌كنند.

حتی اگر همه چیز به پایان برسد – برونو ک. اوییر, شاعر معاصر سوئد

    بهانه ی نوشتن این چند سطر تر جمه ی شعر زیر است که دوست خوبی برای تولدی دیگر فرستاده است. دوستانی که گاهی نوشته های این دفتر را می خوانند، میدانندکه قرارمان از آغاز این بود که رد وبدل کردن نظرات از طریق پست الکترونیکی باشد اما فکر کردم این ترجمه ای خوب و زیبا ارزشش را دارد که قرار بشکنم. امیدوارم این اتفاق تکرار شود.

از مجموعه ‌ شعر » هنگام که زهر اثر می کند » چاپ ۱۹۹۰

    سال‌ها پیش 

    آمدم اینجا

    و نگاه کردم به خیابان‌ها

    موجی از غروب اروپایی

    شهر را بالا می‌بَرد

    و ازدرون من دور می‌شود

    هنگام که زهر اثر می‌کند

    کسی نیستم هرگز

    جز گرسنگی‌ی بی تاب

    چیزها می دانم در باره گام‌ها

    درطواف این گلدان مدفون

    با گل‌های آبی کف‌آلود آوریل

    گرسنگی می‌کشم

    گرسنگی عدالت

    گرسنگی ارزش

    گرسنه‌ی عمقی که بماند

    می دانم که تو نیز گرسنه‌ای

    حتی اگر همه چیز به پایان برسد

    پلک هم نمی‌جنباند

    ایستگاه ‌های قطار وباران

    حاکمان قدرتمند زندگی‌ام بودند

    به خود باز‌آمدم

    بازو به دور خود حلقه زدم

    با حسی که انگار می گفت

    به کفایت انتظار کشیده‌ایم

    و دانستم

    که کلید راز نزد من بود

سه شعر از مرتضی ثقفيان

     

    اندوه

پنجره ها را می بندند

پرده ها را می کشند

قاب عکس ها را بر می گردانند

می نشينند

می نشينند و می گذارند سکوت اتاق را پر کند

ناگهان

باران روی شيروانی

دستی ست نامرئی

که طبل های قبيله ای مرده را بصدا در می آورد

شبی دیگر

گودال عصر پُروخالی می شود

از رنگ ها و صدا های ناآشنا

بر ایوان می ایستی

تا کلاغی سر برسد

روبرویت می نشیند، بال و پر می تکاند

و نوک می کوبد

به چتری شکسته، روی برفهای گذرگاه

آنگاه در می یابی

که شبی دیگر در کار آمدن است

تقدیر

ای بیرقی که چنین شوخ

بر فراز دکل های باد

در رقصی،

تو نیز فرو کشیده خواهی شد.

از مجموعه » طبل های قبيله مرده » چاپ سال ۷۲ سوئد

سه شعر از بیژن جلالی

    برای آمرزش همه گناهکاران 

    ترومپت را ای فرشته خدا

    به دست آرمسترانگ بده

    مایاکوفسکی

     

    *

    برای روشنایی ست

    که می نویسم .

    اگر همیشه و هر جا

    تاریک بود ،

    هرگز نمی نوشتم !

*

الف ـ لام ـ ميم .

دورتر می روم .

همين جا می مانم !

در پای الف خواهم ماند .

با لام سفری خواهم کرد به پايان.

وبا ميم در پايان می ميرم!

*

از جهان عقب نشینی کرده ام

به روی تخت خوابم

در کنار رادیو

ولی هنوز نمی دانم

که من روبه جهان دارم

یا پشت به جهان کرده ام