سه شعر از مرتضی ثقفيان

     

    اندوه

پنجره ها را می بندند

پرده ها را می کشند

قاب عکس ها را بر می گردانند

می نشينند

می نشينند و می گذارند سکوت اتاق را پر کند

ناگهان

باران روی شيروانی

دستی ست نامرئی

که طبل های قبيله ای مرده را بصدا در می آورد

شبی دیگر

گودال عصر پُروخالی می شود

از رنگ ها و صدا های ناآشنا

بر ایوان می ایستی

تا کلاغی سر برسد

روبرویت می نشیند، بال و پر می تکاند

و نوک می کوبد

به چتری شکسته، روی برفهای گذرگاه

آنگاه در می یابی

که شبی دیگر در کار آمدن است

تقدیر

ای بیرقی که چنین شوخ

بر فراز دکل های باد

در رقصی،

تو نیز فرو کشیده خواهی شد.

از مجموعه » طبل های قبيله مرده » چاپ سال ۷۲ سوئد

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: