پرندگان – ضیاء موحد

     

    پرندگانی هستند

    که آشيانه ی خود را ترک می کنند

    به جای ديگر می روند

    و خواب آشيانه ی خود را می بينند.

    بهارها به زمستان می روند

    وخواب می بينند

    که در بهارند.

    پرندگانی هستند

    که روز وشب

    تنهامان می نهند

    و خواب می بينند

    که روز و شب

    باما هستند

    تو اين پرندگان را ديده ای

    وخواب می بينی

    که با تو هستند.

    از مجموعه شعر « مشتی نور سرد »

توماس ترانسترومر، شاعر معاصر سوئد

     

    خسته از همه که حرف می‌زنند

    حرف، بی آنکه سخن بگویند

    به جزیره‌ای پوشیدهِ برف رانده شدم

    این وحشی حرف ندارد

    برگ‌های سپید در همه سو گسترده

    به پنجهِ آهوئی بر برف برمی خورم

    سخن می‌گوید بی حرف

از مجموعه شعر «میدان رام نشدنی» چاپ ۱۹۸۳

اختلاط –

     

    – خوب دیگه- خوب آره دیگه

    – معلومه دیگه

    – آره که معلومه

    – راستی هم

    – چه می شه کرد

    – آره بابا

    – خوب دیگه

     

و دیگر هیچ

    و دیگر هیچ
    دو سه ماه پیش، در گوشه ی کوچه ی بونا، نیکولا همراه ژاک وآن ماری است. هرسه با عجله می روند، و ناگهان نیکولا به آن آدمی که هیچ کس هیچ وقت اسمش را نپرسیده است برمی خورد که تابلو های نقاشی می فروشد، همان مرد ریزه ی خپله ای که شبیه ستاره ای دریایی است که روی ساحل افتاده باشد ویک عینک شاخی به چشم زده باشد تا ببیند کجاست و چه خبر شده است نیکولا از او می پرسد: » حالتان چطور است؟ » و ستاره ی دریایی برای او شرح می دهد که حالش خوب نیست، از آپارتمانش بیرونش کرده اند، زنش در درمانگاه است، شش ماه است که از » این ها » نفروخته است، و غيره … نیکولا خود را به ژاک و آن ماری که در پیاده رو کوچه ی آبی منتظرش ایستاده اند می رساند و به آن ها می گوید: 

    وقتی از کسی می پرسیم » حالتان چطور است ؟ » غرض این است که او جواب بدهد:

    » بد نیستم، شما چطورید؟ » و دیگر هیچ

    » کلودروآ»

     

    از صفر- و. م. آیرو

      برگرفته از وداع با اسلحه ۲
      ( مجموعه داستان های کوتاه)
      چاپ اول: هلسینکی – دسامبر ۲۰۰۴شامت را بخور. یک چای برای خودت بریز وسعی کن در پنج دقیقه آن را سربکشی. برو به طرف توالت، آلتت را در بیار و بشاش، سعی کن بیش تر از سی ثانیه طول نکشد و با خیره شدن به آلتت وقت خودت را بی خودی هدر ندهی. اگر حالش را داشتی دندان هایت را هم مسواک کن، اگرکه نه، وقتی بیرون می آیی بگذار چراغ توالت روشن بماند. در ِ توالت را نیمه باز رها کن و به طرف اتاق خوابت راه بیافت. حدوداً یک ساعتی در حال خواب وبیدار غلت بزن. بعد، پا شو و از اتاق بیا بیرون. چراغ آشپزخانه را روشن کن. کتری را روی اجاق بگذار. درِ يخچال را بازکن، دنبال بسته ی زرد رنگ پنیر» چیدر» بگرد؛ آن را پشت کیسه ی انگور پیدا کن. درش بیار و با سه تکه نان ِتست روی سینی بگذار. اتوماتیک کلید چراغ هال را توی تاریکی پیدا کن و چراغ را روشن کن. حالا کتری را به فیش فیش افتاده. برو زیرش را کم کن. دستت را ببر و از توی کمد بالایی، قوطی چای خشک را بردار. به اندازه ی یک پیمانه ی کوچک چای خشک داخل قوری بریز و از آب ِ جوش داخل ِ کتری یک چهارم قوری را پر کن و قوری را بگذار روی کتری تا چای دم بیاید. دوباره برگرد توی هال و مشغول خوردن ساندویچ پنیرشو. خوب است، همین طور ادامه بده .دوباره گوش ات متوجه فیش فیش کتری بشود، برگرد و پیچ درجه ی اجاق برقی را بچرخان تا روی عدد۲ قرار بگیرد. بعد، توی دلت خودت را سرزنش کن که چرا همیشه یادت می رود زیر اجاق را کم کنی. برگرد و به خوردن ساندویچ ها ادامه بده . در همان حالی که مشغول خوردنی دست ببر و کنترل تلوزیون را که زیر مبل افتاده بردار. تلوزیون را روشن کن و با چشم های قرمز و باد کرده به مسابقه ی کسانی که این وقت شب قصد دارند میلیونر بشوند زل بزن . پس از گذشت چهل و دو دقیقه یکی از مرد های میانسالی که موهای سرخ و ته ریش بزی دارد، پول کلانی را طی آن مسابقه به جیب می زند. به مدت ِ پنج ثانیه آن مرد را با موهای اصلاح کرده و کراوت زده و بدون ته ریش در ذهنت تصور کن. حالا تلوزیون را خاموش کن. سینی خالی را بر دار و به طرف آشپزخانه راه بیافت. شیر آب را بازکن و سینی را یک دور زیر آب بچرخان. شیر آب را ببند و سینی را به درازا به دیوار ظرفشویی تکیه بده تا خشک شود. برگرد توی هال. چند حرکت عجیب و غیر قابل تصور از خودت در بیاور. حرکتی از سر یک سیری زود گذر. کیسه ی توتون آلمانی را از زیر میز تلوزیون بردار . درش را بازکن. بسته ی حاوی کاغذ سیگار را هم همان توست. یکی از کاغذ سیگار ها را با احتیاط بکش بیرون و توی دستگاه قرمز رنگ سیگارپیچ بگذار. بعد، با سه انگشت مقداری از توتون ها را روی کاغذ سیگار بریز، طوری که سطح کاغذ سیگار کاملا ً از توتون اشباع شود. چند ثانیه پیش از آن باید کمی تف روی زبان خشک شده ات آماده کرده باشی، حالا با نُک زبانت تف ِ از پیش آمده شده را روی ضلعی از کاغذ سیگارکه قرار است هنگام لوله شدن در رو قرار بگیرد، بمال. در ِ دستگاه کوچک سیگار پیچ را ببند و با شست دست ِ راست استوانه ای که کاغذ سیگار را دور توتون ها لوله می کند بپیچان . سیگار ِآمده شده را از داخل آن بردار و ببر توی بالکن تا نصفه هایش بکش و نصفه ی دیگرش را توی قوطی رب گوجه فرنگی که حکم زیر سیگاری را دارد خاموش کن، چند بار سرفه کن و دوباره در ِ بالکن را ببند و وارد هال شو. به طرف میز کامپیوتر برو، روی صندلی چرخان بنشین، پاهایت را از زمین جدا کن و سه چهار بار دور خودت چرخ بزن. کمی احساس گیجی می کنی . حالا کامپیوترت را روشن کن. کاغذی را که به خیال خودت در آن داستان نوشته ای بردار . از دستخط خودت خجالت بکش! سعی کن باهر زحمتی که شده بتوانی آن چه را که نوشته ای دوباره بخوانی. بعد، دستنوشته هایت را توی برنامه ی » وُرد » تایپ و آن ها را در یک فایل ذخیره کن. حالا آن چه را که نوشته ای این بار با حروف تایپی بخوان، سعی کن چند سطر را ناتمام بگذاری.( همیشه سعی کن در زندگی چند چیز را ناتمام بگذاری …) بعد از ناتمام گذاشتن ِ آن چند سطر، فکر کن کار تمام شده است. با انگشت اشاره و میانه دستِ راست، پلک چشم هایت را بمال. بعد کامپیوتر را خاموش کن.

      حالا می توانی بروی به طرف اتاق خواب، هنوز وارد اتاق نشده، شلوارت را بی هیچ منظوری بکش پایین. در همان حالی که پشم هایت را می خارانی ، فکر کن چیزی را فراموش نکرده باشی . بعد ناگهان اجاق یادت بیافتد. شلوارت را بکش بالا؛ بر و سریع درجه ی اجاق را که روی عدد ۲ مانده است بپیچان تا روی صفر قرار بگیرد( همیشه در زندگی سعی کن چیزهایی را بکشی بالا وچیزهایی را روی صفر قرار بدهی!)

      حالا درِ اتاق خواب را بازکن. روی تخت دراز بکش. اولش خودت را ساختگی به خواب بزن. کمی از این دنده به آن دنده بغلت. بعدش راستکی بخواب، و طوری خروپف کن که صدایش بیدارت نکند. حالا خواب ببین!

      در خواب شامت را می خوری. یک چای برای خودت می ریزی و سعی می کنی در پنج دقیقه آن را سر بکشی . می روی به طرف توالت، آلتت را در می آوری و می شاشی، سعی کن بیش تر از سی ثانیه طول نکشد و با خیره شدن به آلتت وقت خودت را بی خودی هدر ندهی. اگر حالش را داشتی دندان هایت را هم مسواک می کنی، اگر که نه، وقتی بیرون می آیی می گذاری چراغ توالت روشن بماند. در توالت را نیمه باز رها می کنی و وارد اتاق خوابت می شوی….:

      کسی روی تخت خوابِيده است… خواب می بینی… تکان تکانش می دهی… خواب می بیند… بیدار می شوی… از صفر شروع می کند… بیدار می شود… از صفر شروع می کنی…

      و به طرف اتاق خوابت راه می افتی…

      :برگرفته از 

      وداع با اسلحه ۲

      ( مجموعه داستان های کوتاه)

      نوشته ی : و. م. آیرو

      چاپ اول: هلسینکی – دسامبر ۲۰۰۴

    پرونده ناپدید شدگان- خورخه سوزا اِگانا، شیلی (Jorge Soza Egana)

      …پاس گرامی داشت ِ یاد ِ جان باخته گان ِ قتل های زنجیره ای
      برگردان چند شعر ، کوشیار پارسی 

       

      هر جای جهان

      همیشه از ساعت ها و قطار ها می گفتی

      و از ایستگاه های کوچک زیر باران

      ناگاه خواستی جهان را به شگفتی واداری

      با شاعری جوان بگریزی، خدا می داند به کجا.

      گاه به تو فکر می کنم

      و با ستاره ها برایت پیام می فرستم

      به هر جای جهان که باشی

      شبی خوب بگزین و ستاره ها را بنگر:

      در دل ات ترانه ای خواهی شنید

      که با هم در میدان می خواندیم.

      واژه ی عشق

      به ساعت ِ ممنوع ِ حکومت نظامی چیزی می جنبد،

      باد ترانه های ممنوع را جا به جا می کند.

      می بینم ات آن جا

      با ماژیک در دست.

      چشمان ِ سنگ نگاه می کنند

      اما بی هوده.

      هنوز هم میان نام های ناپدید شده گان

      واژه ی عشق را می نویسی.

      هر روز

      هر روز سوراخی هست

      که خورشید در آن می شکند

      پشت ِ سیم خاردار

      تنها دشت است و آسمان

      به دوستان ِ جان باخته ام می اندیشم

      جانم از باد و ماسه انباشته می شود.

      آیزابل فرایره، مکزیک (Isabel Fraire)

      این جا نشسته ایم با چشم ِ گریان

      به انتظار ِ تو،

      و می دانیم که تو را دیگر نخواهیم دید.

      روزنامه ها را ورق می زنیم به جست و جوی خبر

      به عکس های کهنه ات نگاه می کنیم

      فکر می کنیم: چه زیبا بودی تو!

      (نمی دانستم آن قدر زیبا بودی)

      عکس های قدیمی

      که اندوه و خشم

      شانه به شانه ی زیبایی ِ درخشان ِ زنانه می روند

      زیبایی که آرام پیر می شود

      و محو و دورتر

      به سان ِ لبه ی موج بر ساحل

      جاودانه تر.

      صدای تیر از جا می جنباندمان

      در دوردست بسیار تیر شلیک می شود

      داریم از تو به زمان ِ گذشته حرف می زنیم

      و قلب مان از این خطا به درد می اید

      و چهره ی تو را در آینه می جوییم.

      خورخه آلخاندرو بوکانرا، آرژانتین (Jorge Alejandra Boccanera)

      آگهی شماره یک

      این جا نظم است

      این جا زندگی با هم

      این جا صابون تازه با بوی رُز

      و جوان ترین آوازه خوان

      و دختر ِ هم سرا از زمان های گذشته

      این جا نظم است

      این جا روان کاو

      این جا شعار و ماموران

      و بیمار ِ راضی

      و سالم ِ پشیمان

      این جا همه چیز است

      می توانید به خودتان برسید

      نفرت داشته باشید یا دوست

      اما این جا کسی از

      سرنوشت ِ گم شده گان نمی پرسد.

      یانیس ریتسوس، یونان

       

      دستان ِ واقعی

      آن که در عصر ِ روزی بی هیچ دلیل ناپدید شد

      (شاید هم که با خود بردندش) میز ِ اشپزخانه ای داشت

      و دست کشی پشمی که جا گذاشت،

      هم چون دو دست ِ بریده،

      نه خون، نه فریاد، آرام، یا که راستش

      مثل دست های خودش اندکی آماس،

      آماسی با هوای ملایم ِ صبری کهن.

      آن جا، میان ِ انگشت های لمس،

      این انگشت های پشمین،

      گاهی خرده نانی می گذاریم، گاه گلی

      یا جامی شراب، با خیال ِ آسوده

      زیرا که می دانیم کسی

      به این دست کش ها دست بند نخواهد زد.

    برگرفته از: کتاب شعرروشنک بیگناه