و دیگر هیچ

    و دیگر هیچ
    دو سه ماه پیش، در گوشه ی کوچه ی بونا، نیکولا همراه ژاک وآن ماری است. هرسه با عجله می روند، و ناگهان نیکولا به آن آدمی که هیچ کس هیچ وقت اسمش را نپرسیده است برمی خورد که تابلو های نقاشی می فروشد، همان مرد ریزه ی خپله ای که شبیه ستاره ای دریایی است که روی ساحل افتاده باشد ویک عینک شاخی به چشم زده باشد تا ببیند کجاست و چه خبر شده است نیکولا از او می پرسد: » حالتان چطور است؟ » و ستاره ی دریایی برای او شرح می دهد که حالش خوب نیست، از آپارتمانش بیرونش کرده اند، زنش در درمانگاه است، شش ماه است که از » این ها » نفروخته است، و غيره … نیکولا خود را به ژاک و آن ماری که در پیاده رو کوچه ی آبی منتظرش ایستاده اند می رساند و به آن ها می گوید: 

    وقتی از کسی می پرسیم » حالتان چطور است ؟ » غرض این است که او جواب بدهد:

    » بد نیستم، شما چطورید؟ » و دیگر هیچ

    » کلودروآ»