شعر بخوانیم- عنايت پاک‌نیا


Morteza_saghafian

    شعر ثقفيان شعر تصوير است. شعراشياء شکسته، بمباران، کودکان مرده و مرگ. مرگی که آن سالها هوايمان بود. همه جا بود. دوش به دوش همه آمد. خونها ريخت، روياها به باد داد، سامانها َبرکند و عاقبت بيرق سياهش را بر تارک يک دهه نشاند. دهه ی شصت. مجموعه شعر «

طبل های قبيله ی مرده

    » تصويرها وحس های آن دهه را با خود دارد. دهه ی درگيری، اعدام، جنگ، غربت. وهم از آن دهه جلوتر می آيد به پاس ِ زبان پيراسته و رفتارش با تصوير در شعر.

عناصر تصوير در شعرهای ثقفيان همين چيزها و اشياء دور وبَرند، بصری و واقعی اند ولی از قاب واقعيت خود فراتر می روند و نقش و معنايی ديگر پيدا می کنند.

 

شبی ديگر

گودال عصر پُروخالی می شود

از رنگ ها و صدا های ناآشنا

بر ايوان می ايستی

تا کلاغی سر می رسد

روبرويت می نشيند، بال و پر می تکاند

و نوک می کوبد

به چتری شکسته، روی برف های گذرگاه

آنگاه در می يابی

که شبی ديگر در کار آمدن است

در اين شعر تصوير در فاصله ی زمانی ازعصرتا آمدن شب اتفاق می افتد. اين تکه را دوباره با هم بخوانيم : » بر ايوان می ايستی » . با دو سطر شروعی شعرانگار که خوانده باشيم : » بر گودال عصر می ايستی «. ناظر برايوان ايستاده ای و روبرويت منظره بی اعتنا به تو ساخته می شود. » تا کلاغی سر می رسد» . با آمدن کلاغ تصوير جزء به جزء شکل می گيرد. اوست که تصوير را می سازد. هرچه هست در بيرون اتفاق می افتد. کلاغ همه کاره ی صحنه است. ناظر فقط می بيند. » و نوک می کوبد به چتری شکسته، روی برفهای گذرگاه » . از ميان رنگ ها، بوها، و صداهای نا آشنا تنها کوبش نوک کلاغ شنيده می شود. بالاتراز صداهای ديگر است اين صدا. چتر شکسته هم به اعتبارحضور کلاغ است که دیده می شود. اما آن چتر، آن چتر شکسته، آنجا، روی برفهای گذرگاه از قبل بوده بوده. از قبل اتفاقی افتاده بوده. اتفاقی که آمدن کلاغ نشانه ی آن است. در شعر » پروبال کوبيدن » را برای کلاغ داريم و » شکستگی» را برای چتر. فاتح کلاغ است. پس از اين فتح است که شب می آيد. شبِ کلاغ. شبی که کلاغ برایمان خواهد ساخت. اين درآمدن ودريافتن شب، گودال ِعصرِ زيرپايمان را چال تر می کند و ايستادن بر لبه را هولناک تر. تصوير واقعی است ( در مقابل تصوير ذهنی )، جزء به جزء و عينی هم ساخته می شود اما نقشی استعاری به خود می گيرد. استعاره ای که گودال عصر را به چال شب می کشاند.

تصويرها در شعر ثقفيان تخت و توصيفی نيستند. روايی اند، رنگ و صدا و بُعد دارند وبه همين خاطراز ديناميسم خوبی برخوردارند که به وقت خوانده شدن می توانند خواننده را در چند جهت درگير خودشان و شعر کنند.

 

از تاملات يک راننده اتوبوس

کجا می روند

اين حلزون ها

که می خزند

با شکم های نمناک نرمشان

از لابلای علف های خيس

روی آسفالت زبر خيابان

و آن غلاف ترد پيچ پيچ شان را من

خرد می کنم

زير چرخ ها

تا به ايستگاه آخری برسم ؟

شعر اسم دارد . همه ی شعرهای مجموعه » طبل های قبيله ی مرده » اسم دارند. اسم شعرها پاره ای از خود شعرهاست. گاه تخيل شکلی شعر را می سازند مانند اين:

 

گچبری ايرانی

سوارانی تازان

در پی گوزنی تنها

و ملائکی

با بال های شکسته.

و گاه تخيل معنايی شعر را دامن می زنند مانند اين :

 

تقدير

ای بيرقی که چنين شوخ

بر فراز دکل های باد

در رقصی،

تو نيز فرو کشيده خواهی شد.

و گاه به هردو لحاظ مانند همين » از تاملات يک راننده اتوبوس » که هم ربط معنايی و هم ربط تصويری دارند با شعر. راننده اتوبوس جزيی از تصوير شعر است، جای آن هر پيشنهاد ديگری را که جايگزين کنيم تصوير عوض خواهد شد. شعر قالب يک پرسش را دارد. پرسشی از کجا و چرا رفتن حلزونها به روی آسفالت خيابان و خرد شدن غلافشان به زير چرخ های اتوبوس. تصوير شعرهم طرح همين پرسش است. از شروع شعر تا » زير چرخها » . می ماند سطر آخر شعر که آنقدر تصويری نيست. مثل یک جمله ی معترضه است ( بدون سطر آخر طرح پرسشی شعر تمام شده، تصويرهم شکل گرفته) آخرين سطرمثل واگويه است. راننده اتوبوس چيزی را که می دانسته به خود می گويد : » تا به ايستگاه آخری برسم؟ » به تصوير چيزی اضافه نمی کند اما آن پرسش و تصوير را از قاب شان بيرون می کشد و آنها را بيش از آنچه که بودند می کند. » ايستگاه آخر » . ايستگاه آخر برای کی؟ . برای راننده يا حلزونها؟ » ايستگاه آخر » برای راننده ی اتوبوس جايی است که خط به آخر می رسد، در وهله ی اول فقط يک اسم مکان است . اما حلزونها، با خزيدن به روی آسفالت و خرد شدن غلافهای پيچ پيچشان، آنها هم به ايستگاه آخر می رسند. ايستگاه آخر برای آنها استعاره ی مرگ است. مرگی که سرنوشت محتوم هر دو طرف است . با ساخته شدن اين استعاره ی مشترک موضوع پرسش ِ شعرهم برمی گردد، عوض می شود و می شود پرسشی مشترک، پرسشی از مرگ راننده. در زير چرخها غلاف تُرد هر دواشان است که خرد می شود، يکی به » مرگ » و ديگری به » مرگ روزانه » به ايستگاه آخر می رسد.

مرگ و اندوه مرگ فضای حسی اغلب شعر های اين مجموعه را می سازد . اندوه شورهای فروخفته، خون های از دست رفته، آوازهای از طنين افتاده، اشياء شکسته و مرگ.

 

اندوه

پنجره ها را می بندند

پرده ها را می کشند

قاب عکس ها را بر می گردانند

می نشينند

می نشينند و می گذارند سکوت اتاق را پُر کند

ناگهان

باران روی شيروانی

دستی ست نامريی

که طبل های قبيله ای مرده را بصدا در می آورد

آنهايی که نيستند حضور دارند. افعالی در حال انجام شدن است که فاعل آنها معلوم نيست، نامريی است، مانند همان دست نامريی. آيينی می گذارند. مراسمی به جای می آورند و منتظر می مانند تاآنهايی را که نيستند احياء کنند، همه ی قبيله ی مرده را. اجرای مراسم برای احيای مردگان مشخصترين اتفاق شعر است اما فضای

شعر مديون کسانی است که اين مراسم را بر پا داشته اند. کسانی که در اتاق حضور دارند که کارهايی انجام می دهند و آخرسر می نشيند و می گذارند سکوت اتاق را پُر کند. اما خود آنها چی؟ زنده اند يا از مردگانند.

در بند نخست شعر ، افعالی، کارهايی در حال انجام شدن است که از جنس ِ جهان ِ زند گانست( بستن پنجره، کشيدن پرده) . افعالی که بر خلاف بند دوم رخ دادنشان ناگهانی نيست بلکه به ترتيب و به قصد اجرای آن مراسم تداراک شده. و باز بر خلاف بند دوم که هم باران معلوم است و هم صدای بارش آن روی شيروانی و هم آن اضافه ی تشبيهی ِ دست نامريی، در بند نخست ما فقط آنچه را که انجام می شود می بينيم. کنندگان کارها در بند نخست چهره ندارند. بی نامند. اين » بی نامی » يا » مرگ » نه فقط با حذف ظاهری فاعل که با َصرف ِ افعال به شکل جمع درهرسطر ساخته شده. » می بندند»، » می کشند»، » برمی گردانند». اين شکل از صرف افعال (سوم شخص جمع) کمترين توجه را به فاعل می طلبند که همان نقش و حضور » دست نامريی» را دربند نخست ايفامی کنند ، جسميت ندارند وبه ارواح شبيه اند. در نظر آوريم افعال اگر به شکل ديگری يا مثلا به شکل مفرد صرف شده بود چه رخ مي داد:

پنجره ها را می بندد

پرده ها را می کشد

و …

در اين جا هم برگزاری مراسم و آيين به تعويق نمی افتد. با حذف ظاهری فاعل هم رو به رويم که يک گام ما را به مردگان نزديکتر می کند. چيزی اما کم است. آن عدم جسميت و آن حضور دست نامريی ( که کليد شعر است ) از دست می رود. چرا که صرف ِ افعال در اين حالت تمرکز و توجه ما را به سوی يک فاعل، ولو ناپيدا بر می گرداند. فاعلی که به دليل همين توجه و تشخصی که می طلبد ، نمی شود در زنده بودن آن شک کرد.

آنهايی که در اتاق حضور دارند به قبيله ی مردگان پيوسته اند. سکوت و سپس ريزش باران بر شيروانی اعلام مرگ آنها هم هست. احيای همه ما مردگانست.

مجموعه » طبل های قبيله مرده » چاپ سال ۷۲ نشر باران سوئد است که می شود حدس زد چاپ و پخش کمی داشته و کمترازآنهم خوانده شده باشد . با اينحال، این مجموعه به اعتبار شعرهايش کنار آن چند کار ِ خوب ديگر ِاين دو دهه برايمان از اين سال ها باقی خواهد ماند.

 

ديگر حتی خاک بازم نمی شناسد

آنگاه که در آستان بهار

سرخم می کنم

تا بنفشه ی کوهی را

سلامی گويم.

 

» Stockholm, 2004, by Enayat Paknia «

بحر مکتوب- مارگريت دوراس


*

نخستين ديدار از گورها.

نگاه می کنيم ، اسم ها را می خوانيم و سال مرگ را.

سايه ی صليب ها بر آب رودخانه.

بعد حرف از مرگ می زنيم. بعد هم خاموش می مانيم.

شما اگر بوديد ، خود شما ،چه می کرديد؟…

انگار نبايد از این داستان سر درآورد،

همين طور است. دیگر سردرنمی آوريم از هیچ چيز.

حالا همه چيز هم شکل است، همه چيز گريان.

گذرگاهی است انگار، بی انتها ، بی عيب ، بی هوده

 

هزارتو های بورخس ، احمد ميرعلايی


    نمی‌دانم اکنون کدام يک از ما اين صفحه را می‌نويسد
     

    «… آنچه اتفاق می‌افتد برای آن مرد ديگر، برای بورخس، اتفاق می‌افتد. من در خيابان‌های بوئنوس آيرس قدم می‌زنم ، گاه به گاه ـ شايد از سر عادت ـ می‌ايستم تا به طاق نمای يک سردر قديمی یا به دری آهنی نگاه کنم. از ميان نامه‌ها از احوال بورخس با خبر می شوم و نامش را در فهرستی از نام های کميته ی استادان دانشگاه یا در تذکره ای از احوال شاعران می بينم. علاقه ای خاص به ساعت‌های شنی، نقشه‌های جغرافيا، نسخ چاپی قرن هيجدهم، ريشه ی لغات، بوی قهوه ونثراستيونسن دارم. آن مرد ديگر در اين علائق سهيم است، اما به شيوه ای متظاهرانه آن ها را تبدیل به اطواری تماشاخانه ای می کند. اگر بگويم که با هم اختلاف داريم راه اغراق پوييده ام. زندگی می کنم و می گذارم زندگی کند تا بورخس بتواند اشعار و افسانه هايش را به هم ببافد… به تدريج همه چيز را به او تسليم کرده ام، هر چند شواهدی از عادت پيگير او در مبالغه ومغالطه دارم … سال ها پيش، کوشيدم که خويش را از او برهانم و از اساطير محلات پست شهر به بازی با زمان و ابديت رو آورم اما آن بازی ها اکنون بخشی از وجود بورخس اند و من بايد به چيزهای ديگری رو کنم. و بدين ترتيب زندگی من سراسر فرار است، و همه چيز را از دست می دهم، همه چيز را به فراموشی يا به آن من ديگر می بازم.نمی دانم اکنون کدام يک از ما اين صفحه را می نويسد. »

سخت سرما خورده ام – آلوارو دو کامپوس

    سخت سرما خورده ام.

    و همه می دانند

    چگونه سرما خوردگی های سخت

    همه ی نظم جهان را به هم می زند

    و حتا متافیزيک را به عطسه کردن وا می دارد.

    می بخشید..

    چه سرما خوردگی سختی!

    حالتی جسمانی!

    من به حقیقت نیاز دارم

    و کمی آسپرين.

Sleccted Poems ،Fernando Pessoa

مدام در حال خداحافظى بوده ام-گفت وگو با كورش اسدى

… من از دنياى نوجوانى در جنوب به شهرى مثل تهران پرتاب شدم. آخرين تصويرى كه از خرمشهر دارم اين است كه ما داشتيم در يك غروب پر از شور و غبار، فوتبال بازى مى كرديم كه ناگهان يك خمپاره منفجر شد. اين در حالى است كه اصلاً در ذهنيت ما خمپاره تعريف نشده بود. من از آن فضا به راحتى و با يك كنجكاوى به خانه برگشتم و فرداى آن روز خرمشهر به سقوط نزديك شده بود. من فكر مى كنم اين اتفاق به همراه زندگى پريشانم در ايجاد آن فضاها موثر بوده است. هيچ وقت در يك موقعيت باثبات و در آرامش نبوده ام. در اين بيست ساله وقايع تلخ زندگى اجتماعى و يا از دست دادن ناگهانى دوستانم به واسطه مهاجرت يا خودكشى باعث شده مدام در يك حالت ناامنى باشم. در اين مدت هيچ وقت رابطه ها كامل شكل نگرفته است و همه چيز مدام در حال قطع، انفجار، خداحافظى، سركوفت و… بوده است.
« ادامه»

۹ شعر از : بکت‌توآ

    * 

    از خيلی قديم

    خيلی خيلی قديم

    گام های آشنا

    نزديک می شوند

    گودال

    *

    از اين پيش تر

    گاهی پيش تر از قبل

    روی تپه

    زنی

    ايستاده

    از اين پيش تر

    پيش تر از زنی که ايستاده

    گور ها

    *

    برای اينکه وسوسه می کند

    مکان ها

    امکان ها

    بانک ها

    خیال

    و تِلق

    می افتی

    *

    يک پله هست

    فقط

    يک

    پله

    بالا يا پايين

    نمی دانم

    فقط پله هست

    *

    پس

    آنجا

    پس

    پل

    پس

    خطی

    پس

    خطی

    پس

    صفت ها و قید مکان

    *

    پيش از آنکه بيايی

    پيش از آنکه نام بگيری

    پيش از آنکه اميدوار باشی

    پيش از آنکه ترديد کنی

    پيش از آنکه ترک کنی

    فکر کن

    *

    با خاطراتش

    حیاط خلوت

    هياهوی گذشته

    *

    اتاق هتل

    نقشه ی شهر

    پایان سفر

    *

    دروغ ها

    آنجا

    حقایق

    آدم ها

    اينجا

    دروغ ها

سه شعر-ايزت سارای ليچ


ايزت سارای ليچ ، شاعر بوسنی و هرزگوین، درسال ۱۹۳۰ بدنيا آمد . در دانشگاه سارايوو فلسفه خواند . نخستين کتاب شعرش بنام » رويارويی» در سال ۱۹۴۵ منتشر شد. بيش از سی کتاب شعر دارد و شعرهايش به پانزده زبان دنيا ، ازجمله فرانسوی، ايتاليايی، آلمانی و انگلیسی ترجمه شده است. شعرهايش برهنه و خالی از شاخ وبرگ های اضافی است. حضور يگانه اش درشعر مدرن بوسنی و هرزگوین، زبانزده خاص و عام است. ايزت سارای لیچ در سال ۲۰۰۲ در سارایوو درگذشت. سه شعر زیر با یاری دوستم یاسمینا – که از کار سیاه شبانه در تونل های زیر زمینی قطارها خسته شد و به بوسنی بازگشت – و مقابله با متن انگلیسی ترجمه شده است.

بلوز 

جالب است بدانیم پس از مرگ ما
ارواح ما چه می کنند؟

جالب است بدانیم پس از مرگ ما
ارواح ما درباران خیس می شوند؟

جالب است بدانیم پس از مرگ ما
ارواح ما همدیگر را درآغوش می گیرند؟

جالب است بدانیم پس از مرگ ما
ارواح ما با آمدن بهار چه احساس می کنند؟

جالب است بدانیم پس از مرگ ما
ارواح ما چگونه با هم حرف می زنند؟
بدون چشم های مان

 

اقامتم در استانبول

از اقامتم در استانبول
چند روایت است

در اولی
ماهیت سیاسی مشکوکی دارم .

در دومی
یکی از ماجراهای عاشقانه من نقل می‌شود.

در سومی
حتی فروش مواد هم ذکر شده است.

البته این حقیقت
که هرگز در استانبول نبوده‌ام
برای کسی جالب نیست.

 

 

بی عنوان

اگر آن جمعه در پاریس مرده بودم
کسی پیامی می فرستاد که دیگر نیستم؟
حال آنکه سه روز طول کشید
تا پلیس را راضی کنم که من هستم

اگر آن شنبه در ورشو مرده بودم،
خانمی زیبا بیکار می شد
خانمی زیبا در کانون نویسندگان لهستان
که پرستار روحم بود

اگر آن یکشنبه در لنین گراد مرده بودم
حتی بدتر می شد
شب سپید بازوبند سیاه می پوشید
حالا می پرسید،
این چگونه شب سپیدی است که بازوبند سیاه می پوشد؟

اگر آن سه شنبه در برلین مرده بودم،
روزنامه نوو دویچ لند می نوشت
نویسنده ای یوگوسلاو
سکته‌ ی قلبی کرد و مرد،
حال آنکه می خواستم – واین حرف بیهوده ای نیست-
در سرزمینم آخرین نفس را بکشم

می بینید چقدر خوب است که نمرده ام
و دوباره درمیان شما هستم؟

می توانید دست بزنید ، سوت بزنید
می بینید چقدر خوب است که نمرده ام
و دوباره درمیان شما هستم.

برگرفته از: » داغی برسنگ » -شاعران معاصر بوسنی- به انتخاب چسلاو میلوش
انتشارات Cromwell، لندن


برای آشنایی با شاعر اینجا را کلیک کنید»