عمارت غارت- کورش اسدی

 

    ادبيات يك ميدان است. يك ميدان كه گردتاگردش عمارتى نشسته گوشه خودش. چيزى به مثال نقش جهان ميدان نقش جهان با عمارت ها كه دارد. ادبيات به مثابه ميدان مى شود قلمروى كه توش هر نويسنده در كار گذاشتن بناى عمارت خود است. ادبيات مدرن ايران هرگز نتوانسته در اين قلمرو در ميدان خودش بناهاى خودش را تمام كند. عمارت هاى اين ميدان همه ناقصند انگار معمارش را شبى به خواب غارت برده باشند يا كشته باشند يا دستش بريده باشند. ادبيات ايران جلوه تمامى از تمام وجوه آدمى ماست _ آدم ايرانى با تمام ابعاد پنهانش با تمام نيمه هاى سايه گرفته و انكار شده _ ادبيات ايران ادبياتى نصفه نيمه است در گيرودار گريز و تطاول. كاملترين عمارت اين ميدان «نيما»ست. براى همين كنار عمارت نيما آدم دل و دست پيدا مى كند به هواى بناى عمارتى ديگر. براى همين بعد نيما شعر در جلوه هاى جديدى حيات مى گيرد چون فضا پيدا كرده براى تجلى و كنار عمارت نيما براى همين كناره هاى فراوان پيدا مى شود. «فروغ»، «اخوان» و «شاملو» – همه ولى عمارتشان نصفه ماند و است. اگر تمام يك هنرمند را در تمام هنرش در يك مرز زمانى بخواهيم ببينيم، مى بينيم كه تمام اين نام ها عمارت ها نيمه مانده است. بر كف عمارت بى بام فروغ از جنازه افتاده هزار شاعر بى فروغ فقط خاك است. بالا رفتن از بناى كسى ديگر در هنر حاصلش افتادن است. گوشه هاى پنهان بناى كار خود را فقط خود شاعر مى داند فقط او مى داند. كه شعر بعدش در بطن كدام شعر پيشينش مجال رشد گذاشته است. مرگ فروغ كوتاه قامتان زيادى را هار كرد به بلعيدن و تناول مائده اى كه در دهان هاى حقير جا نمى گرفت. فروغ يك عمارت نيمه تمام جا گذاشت براى تسخير _ بعد مرگ فروغ همه رفتند دنبال نيمه هاى تمام او _ و افتادند و هنوز دارند مى افتند جز او كه زيستنش يكسره شور است ميان آرواره هاى جانور و مرگ.ناتمامى اخوان و شاملو ولى شكل ديگرى دارد از حكايت كهنه تكرار _ تكرار در تبعيد. اخوان بعد از «از اين اوستا» و شاملوى بعد از «ترانه هاى كوچك غربت» يك سنگ كم داشتند تا كمال عمارت. شاملو از زمينه عمارتش از قلمرو تبعيد شد و اخوان از دلتنگى برگشت به زيرزمين قصيده و گفتار _ و تكرار. اخوان ديگر به بالا برنگشت و شاملوى بازگشته از تبعيد ديد كار ديگرى دارد و كار ديگرش قباى ديگرش پوشاند و دورش گذاشت از كمال عمارت يادش رفت و دستش مدام از عمارت پيشين در تبعيد ماند و تكرار شد حكايت شاملو و ساعدى حكايت جواهر دزديده است كه جاى ديدنش و لذت از تلالو زيباييش به غارت و قصد برده مى شود تا دزد جواهر معتبر شود. شاملو و ساعدى در سرقت مدام دست هاى غارت تبه شدند. ميدان ادبيات ايران غارت برده است.از ميانه هاى اوج آفرينش فردى يكهو زمزمه هاى كار جمعى بالا مى گيرد. شعر درگير موج هاى رنگارنگ مى شود. شاعر به شخصيت خود ناشناس است و در امضاى جمع هويت مى گيرد. در همين هويت جعلى شاعرانه است كه فرد شاعر به نفع يك ايده در سايه مى ماند و حجم نمى گيرد.گروه شدن تباه كننده ترين انحراف ميدان ادبيات ايران بود و هست. شاعر شگفت جن زده اى چون پرويز اسلامپور در بازار جمعيت ديده نمى شود، ديده نمى شود تا غيب تا غيبت غريبش و بعدها صداش شكل مصنوع شده صداش در شعر سازى هاى شاعر ديگرى خرج مى شود. تمام تازگى و شگفتى شاعرانه اسلامپور به نام سرگروه مصادره مى شود و اسلامپور- كى بود؟ كيه اسلامپور اصلاً؟تمام شعر حجم با تمام شاعران و شاعرانگى نابش فقط به نام رويايى تمام شد- كه شعر ساز معركه اى است و باقى هم گم گشتند و گور.و شعر ديگر به نام آتشى و چى كه به نام كى و كى كه چى و كى- گروه شدن در ادبيات مفت باختن است به نام سرگروه و تمام «هفتاد» هم اغلب شاعران هلاك اسم گروه خود شدند بى كه يك رج از عمارت خود در اين ميدان زده باشند- تمام تجربه ها به نام يك ايده نشست توى جيب سرگروه ها و ميدان ميدان پر از گرد ها مانده است و خاك. خاك از تمام عمارت بر خاك فقط يك سقا خانه به نام شاعران هلاك زير نام به وقت انديشيدن فقط يك سقاخانه فقط يك سقاخانه به نام شاعران كلام ناب گوشه اين ميدان غارت دارد مى سوزد كه كم است خيلى كم است به كلام قسم كه كم است پيش يك سطرشان تمام ديوان حجم آن نفر.هر كس عمارت خود را خودش مى سازد- عمارت جمعى كار شهردارى است.از ديدنى هاى ميدان داستان عمارت چند گوشه «هدايت» هست كه مستور پشت ميله هاى اخطار مانده است كه نزديكش نشويم از هدايت فقط گوشه هايى پيداست. عمارت هدايت عمارتى عرضى است. در عمود يك بنا به عرضه هاى ديگر هم مشغول شد. هدايت بالا نرفت زياد، به گسترش پرداخت و در گستردگى خود به گوشه گوشه دل خوش ساخت. تجربه پشت تجربه، براى همين گوشه بوف كورش از غايت زيبايى كور كننده است و گوشه «حاجى آقا» بيشتر از يك غرفه نازل بازارى چيزى به چشم نمى دهد- و «توپ مروارى» كه در سايه انكار سال هاست كه به چشم نمى يايد از سرجمع تمام تجربه هاى هدايت به روى هم به معمارى مى رسيم فرسوده ستيز نبوغ زود خود با سنت كه دارد مدام هدايت را از قلمرو بيرون مى اندازد. هدايت، تمام ماست- تركيب ترجمه با نگاه ايرانى. تركيب پذيرش و تغيير. دانش و غريزه. هدايت داستان كوتاه مى نويسد به وجه مدرن جهان. داستان روز جهان را مى خواند. ترجمه مى كند. در جست وجوى قصه قديم به تصحيح متون كهن مى رسد و درگير سياست مى شود- اينها گوشه هاى هدايت است با تمام تيزه هاى فرساينده اى كه دارد. پديده هدايت بيشتر نزديك به نفس خود قلمرو است تا يك عمارت تنها-كسى كه قلمرو مى گسترد براى وسعت گرفتن فرهنگ- كه عاميانه بود- فرهنگ عاميانه را مصالح كار مى كند و عام همين عاميانه ها مانع كارش مى شوند- رجاله ها.هدايت مصالح نابى به جا نهاد براى عمارت و دست داستان نويسى فارسى را طاغى كرد به برهنگى. پرداختن به آدم ايرانى، ايرانى مانده در مقطع هزاره اى مهيب و محجوب برابر قرن برهنه بيست مدرن. شخصيت، با تمام پيچيدگى هاش و صراحت رفتار و گفتار ميراث جسارت اوست. هدايت هم قلمرو را وسعت داد و هم بر قلمرو عمارت كرد- چند گوشه- در عرض- ولى باز ناتمام با گوشه گوشه هاى ميله گذارى شده انكار. هدايت پا درست بر ايوانى نهاد براى آفرينش كه سنت از آن سخت در وحشت بود- اعتراف!ما از اعتراف، ما از صراحت، ما از جلوه هاى جانوران پوسيده در درونمان از ديدن خودمان در عمارت هدايت ترسيديم. مى ترسيم. هدايت بر سنت نمرد. گفت مى ميرم و مرد. او اراده بر سنت كرد كه به عمارتش ارادتى نداشت- و ندارد.

     

 

روزنامه شرق
پنجشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۳ – ۳ فوريه ۲۰۰۵

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: