پایین آمدن- محمود داوودی

    پایین آمدن (برای عنایت پاک نیا)
    چطور وقتی از پله‌های سنگ پایین می‌آید
    و نورهمه‌ی ‌شب ها درعینک‌اش می‌افتد چطور؟پنجره‌ها بسته می شوند
    در‌ها بسته می شوند 

    ذره ذره تاریکی از نورمی‌گذرد
    گم می شود درچاهک دستشویی

    چمدان جا می‌ماند
    پوست ماری که می‌ماند

    حالا چطور وقتی از پله‌های برف پایین می‌آید
    و نورهمه‌ی سایه ها در عینک‌اش می‌افتد چطور؟

    نگاهش می چرخد
    در چهره ای که گروگان گرفته است

سه شعر- وریا مظهر(و.م.آیرو)

     

    *
    از این که هنوز فکر می کنم هستم تعجب نمی کنم چون هستم
    ازاین که هنوز فکر می کنم خواهم بود تعجب نمی کنم،
    چون فکر می کنم
    از این که هنوز فکرمی کنم مرده ام تعجب نمی کنم
    چون زندگی می کنم
    از این که هنوز فکر می کنم حرفی برای گفتن دارم تعجب نمی کنم
    چون فکر نمی کنم!

    *

    خاطرات جالب و دور و درازی دارم
    که اگر روزی حوصله کنم و بنویسمشان
    خروارها کاغذ لازم دارم
    ولی متاسفانه هیچکدامشان را به خاطرندارم
    جزاین یکی:
    « فردا قصد دارم به مهمانی مهمی بروم
    از شانس بد باران شدیدی خواهد گرفت و من در خانه می مانم .»

    *

    هی مانکن سومین (از دست راست) پشت ویترین
    مغازه ی Aleksi 13 واقع در خیابان Alexander
    جنب بانک Nordea
    :
    من به جنده ای احتیاج دارم
    کمی
    زنده تر از تو!

    برگرفته از: « داد نزن
    در این آینه کسی نیست ! »

نورافشانی – توماس ترانسترومر

بیرون پنجره جانورِ درازِ بهار
اژدهای بلورین نور خورشید
از کنار ما می‌گذرد
مثل قطار بی‌انتهای حومه‌ها
– نرسیدیم هرگز سر را ببینم.

ویلاهای ساحلی به پهلو رژه می‌روند
مغرورند چون خرچنگ‌ها
خورشید مجسمه‌ها را به پلک زدن وا می‌دارد

دریای آتش خروشان در فضا
به نوازشی زمینی تبدیل می‌شود.
شمارش معکوس شروع شده است

 

مترجم: خلیل پاک‌نیا

مارس ۱۹۹۶- دفتر شعر: بلم غم، زورق عزا

۱۵ شعر از برونو ک. اوییر- مترجم: خلیل پاک‌نیا

صدای سحرآمیزمستانه‌ای که تجربه‌اش را به درون ترانه و زبان می‌ریزد و چون جرقه‌های سپید منيزيم به جهان تاریک، روشنی می‌بخشد. او را با کارل بلّمَن ، گوستاف فرودینگ و گونار ِاکه لوف ، چهره‌های کلاسیک ادبیات سوئد، مقایسه می‌کنند. تریلوژی او شامل سه مجموعه شعر»هنگامی که زهر اثر می‌کند»، «این کلام شکست خورده» و » غبار همه‌ی چیزها» در سال ٢٠٠٢ منتشر شد و تاکنون برنده‌ی جایزه‌های ادبی گوناگونی بوده، از جمله جایزه Bellman و De Nios .
در دیداری، نظرش را در باره‌ی «تریلوژی»اش پرسیدم. از جمله گفت:
«این‌ها چکیده‌ی کتاب‌های پیشین من است. چکیده‌ی تمام زندگی‌ام.» این کلام شکست خورده» سمفونی غم قبیله انسان است، سمفونی عشق، تم اصلی‌اش اما، کودک زخم خورده درون ماست. نمونه‌ی ازلی که در جهان کاملا تنها است…… نوشتن امکانی است تا ما به کودک درونمان نارو نزنیم و سرسختانه به او وفادار بمانیم. …»

۱
پيمانه‌ای با خود داشتی
و روی ميز گذاشتی
بی آنكه مرا بیدار کنی
پيمانه‌ای ساده
كه درآن آبِ باران
سبزه و آسمان را
درهم آميختی
بيدار که شدم
ذرات اتاق، آن‌جا جمع بودند
به‌هم می‌خوردند و می‌نوشيدند
در کنجی نشسته بودند
و همهمه می‌كردند

۲

غريبه

كليد را كه در قفل می‌چرخانم
قفل آپارتمانم
گاهی حس می‌كنم
دارم خودم را تحميل می‌كنم
يا قبل از موعد آمده‌ام
بی آن‌كه گفته باشم
پيش از آن‌كه در را باز كنم
می‌ايستم
منتظر می‌مانم
اين غريبه‌ی نامریی
بايد فرصت يابد
صندلی‌ها را سر جايشان بچيند
ميز را مرتب كند
چيزهايش را همه
با خودش بردارد
پيش از آن‌كه وارد شوم و وانمود كنم
چيزی نمی‌بينم
چيزی نمی‌دانم

۳
مهمان
دعوت بودم
اما هرگز پيدايم نشد و اين
آن‌ها را سخت رنجانده است
اما فقط خسته بودم
چنان خسته از همه‌ی دورويی‌های دور و برم
كه در عوض به مرده‌ها پناه بردم
با اشتياق غذاهايشان را پيش رويم نهادند
و می‌خواستند بخورم و بنوشم
می‌خواستند پیش آن‌ها بمانم
و از آن‌ها شوم
چشم‌هایشان غبار وجودشان را می‌تنيد
و می‌بافت در من
گام پس نهادم
سبك وسنگين كردم
تلاش كردم
فرصتی بیابم.

۴

ديوارها درها قفل‌ها
این دست‌کار عهدِ کهن
تمام وقتی که صرف شده‌،
تمام مهارتی كه به كار رفته‌،
تا ما را از يكديگر حفظ كنند.

۵
درخشش غریب

تب خاطره‌ها
بیدارم نگه‌داشته بود
حریق سردی درتنم انداخته بود
و در رویا همه چیز باقی بود
بود و در من شعله می‌کشید
و درخشش غریبی می‌داد
وقتی در حوالی اسکله
سرگردان پرسه می‌زدم
میان مردمی می‌چرخیدم
که می‌خواستند سفر کنند
بروند
و کور از نوری که تعقیب‌شان می‌کرد
دکل‌ها را سیاه کرده
سایه در بادبان دوخته
و خدمه‌ای تاریک جور کرده بودند
تنها شرط من
وقتی مرا به عرشه بردند
این بود که بتوانم آزادانه بچرخم
اگر خواستم بر پیشاپیش همه بنشینم
لباسی از بال‌های رنگین کمان بپوشم
و وقتی رفتند
مرا به حال خود رها کردند
خنده‌ای بر لب‌هایم نشست
چشمانم درخشید
مذابی آبی و نقره‌ای
و سبز شدند.

۶
**
شرابِ تیره‌ی تاریکی
نوشیدم
و پرتو‌ی ماه اوج گرفت
عصایِ جادوی سپید
چشم‌انداز را هراسان کرد
مردگان را وا داشت
تا در تخت‌های خاکی‌شان
کورمال کورمال بگردند

۷
روح

باید درتمام مدت
نگاهم را از چهره‌ات بدزدم
و چیزی نشان ندهم.
اگر غمم را حس کنی
اگر بو ببری
که می‌دانم در میان ما نیستی
به دنیای دیگری رفته‌ای
مدت‌ها پیش مرده‌ای
دوباره محو می‌شوی
سایه ناله‌ای در خون من به‌جا می‌گذاری
و به راه خود می‌‌روی
و برای همیشه رفته‌ای
در حالی‌که
پیراهن‌ات را با عجله درست می‌کنی
و قهوه‌ات را می‌نوشی
مواظب من هستی
منتظری تا اشتباهی بکنم
و هر عصب چهره‌ام را زیر نظرداری
مجبور می‌شوم
روی برگردانم
از پنجره به بیرون نگاه کنم
و هیچ چیزنیست
فقط خیابان‌های سکوت
ماشینی می‌ایستد و به راهش ادامه می‌دهد
سایهِ یک جفت
که رد می‌شوند
دست در دست هم.
کسی با ژستی قاطع
لگدی به برف‌ها می‌زند.

۸
**
عاقبت
پیش تو می‌آیند
و فاش می‌کنند که همیشه
صدایت کرده‌اند به نام
تا آن را فریفته خود کنند
و با شکافی در سینه‌ات
شیره‌ی جانت را بر زمین بریزند
و هر معنای تو را غارت کنند

۹
**
لا‌به‌لای شانه‌‌‌ی استخوانی‌ رنگ عتیقه
رگبار جرقه‌ای کهربایی به جا مانده‌ است.
از چهره هایی
که کنار پنجره
از موهایش بیرون جهیده‌اند
و به درون رفته‌اند
تا برای این تاریکی عظیم چاره‌ای اندیشه‌اند
سزاوار ما
۱۰
این معمای سیاه را جورچین می‌کنیم
به قدرت رسیدم
گفتم آبی، هجای سبز است
و شب دراز
وقتی پیشانی‌‌اش را نشانه می‌گیرد
پیش‌خوان بارها
خنجرهایی از نئون
قرار عشق را می‌شنوم ، قولش را می‌شکند
و تاریک زندگی می‌کنی
تاریک‌تر از آن‌چه فکرمی‌کنی
قلبت تو را می‌زند.
به یاد می‌آورم وقتی که باید.
درخت بزرگ‌تر از بزرگ بود
بیماران قرعه کشیدند
چه کسی این سرزمین را شفا دهد
می دانی از چه سخن می‌گویم
نامم را زین کرده‌ام
بر حیوانی زخم خورده می‌رانم
و هیچ قانونی وجود ندارد
وقتی این معمای سیاه را جورچین می‌کنیم
دیدم تو کیستی
فضا نرینه‌ی سردی را ُپرَتنش می‌کند
عروسک پارچه‌ای‌ ِیک چشم
با چشمی که ندارد، نیمه باز نگاه می‌کند
و نخست در خواب
هم‌دیگر را لمس می‌کنیم
می دانم که رانده‌ای
سراسر هر شب را
تا سرآخر
فراسوی هر نیازی فرود آمده‌ای.

۱۱
*
در رویا
بالای بادگیر بلندی رفتی
و خانه را آتش‌ زدی
بعد هراسان بودی
که به موقع سر برسند
با خود
شعله‌ای بردارند
آن را در مایعی فروبرند
و ظاهرش کنند
و چهره‌ات را ببیند که
بیرون می ریزد از عکس

۱۲
*
پس از نیمه شب
چمدان‌هایم را می‌گردد
این زن کمرویِ رنگ پریده،
با شُش‌های سیاه.
می‌نشنید آرام و بی حرکت
و مرا زیر نظر دارد
دوباره چه می‌خواهد؟
پیمان‌مان را نشکسته‌‌ام
روایت‌هایی از صدایش با خود ندارم
آن‌جا که به روشنی می‌گوید
سایه‌های درست نیستند
و فقط سایه‌های درست،
می‌توانند از مردگان مراقبت کنند

۱۳
*
مردی را به یاد می‌آورم
که شب‌ها سرگردان درشهر می‌گردد
و از گریه‌ای بی‌امان ُپر می‌شود
وقتی‌ به آن‌ها که با او عشق ورزیدند
فکر می‌کند،
که چگونه به‌ سرعت پیر می‌شوند
و فرومی‌پاشند
گویی با افکار پستی هم‌دم شده‌‌اند
منظر و آرزوهای‌شان را رها کرده‌‌اند
و بازی را به‌ نیرویی ناشناخته،
-که تمام فرصت‌ها را فراهم کرده بود-
باخته‌اند.

۱۴
*
زاده شدیم
با دلتنگی بی‌نهایت
از پنجره‌ی شتابان قطار
شبانه،
نقشی از دست‌خط فضا
می‌بینی،
نمی‌توان گفت چیست،
جایی
در این بافته مارپیچ
از جوهر جرقه‌ی آتش
شرحی
بر زندگی ماست.

۱۵
حتی اگر همه چیز به پایان برسد
سال‌ها پیش
آمدم این‌جا
و نگاه کردم به خیابان‌ها
موجی از غروب اروپایی
شهر را بالا می‌بَرد
و از درون من دور می‌شود
هنگام که زهر اثر می‌کند
کسی نیستم هرگز
جز گرسنگی‌ی بی‌تاب
چیزها می‌دانم در باره‌ی گام‌ها
در طواف این گلدان مدفون
با گل‌های آبی کف‌آلودِآوریل
گرسنگی می‌کشم
گرسنگی عدالت
گرسنگی ارزش
گرسنه‌ی عمقی که بماند
می دانم که تو نیز گرسنه‌ای
حتی اگر همه چیز به پایان برسد
پلک هم نمی‌جنباند
ایستگاه‌های قطار و باران
حاکمان قدرتمند زندگی‌ام بودند
به خود باز‌آمدم
بازو به دور خود حلقه زدم
با حسی که انگار می‌گفت
به کفایت انتظار کشیده‌ایم
و دانستم
که کلید راز نزد من بود

در غیبت کاتب – عادل بیابانگرد جوان



     
     
    با اسفند چشم باز کرد اما چشم که باز کردیم نبود غیب شده بود و ما حیران به هم نگاه می کردیم .

     

     

    قراربود ایام عید زنگی بزنم و قراری بگذاریم ، از حسین شنیدم حالش خوب نیست . چند روز بعد در خانه شان هستیم . به شدت لاغر شده است. با تعجب می گویم چقدرلاغر شده اید و می ترسم. موقع رفتن می گوید شعرهایت را کامل خوانده ام و حرف هایم را کنارشان نوشته ام. سروقت می نشینم گپ می زنیم . می گویم حالتان که بهتر شد. می گوید آقربانت…فکر می کنم چقدر این مرد پذیرا و مهربان است و یاد حرف آدم هایی می افتم که او را از نزدیک نمی شناسند و یاد حرف ضیاء موحد :« گلشیری همیشه تصویری که از خودش می داد عکس تصویر واقعی اش بود. »

     

حضور- کامبیز بزرگ‌نیا

    از تو
    تنها
    اینها
    مانده
    بارانی که پنجره ها را می شوید
    مخمل صندلی که هر روز ساییده تر می شود
    مهتابی بالای سرت
    که آنقدر چشمک زد که سوخت
    شب پره ای
    که از صندلیت پر کشید
    و نشست بر دستگیره ی کشویی
    که هیچ کس نمی داند
    دو سکه ی کوچک در آن
    مانده
    هنوز
    نامت در من و
    لکی بر گلوی من
    و بارانی
    که می بارد
    و می بارد.

     

     

فتح باغ – یاداشت هایی بر شعر معاصر ایران-عبدالعلی عظیمی

     

    بخش یک -این یاداشت ها یک جور فتح باب است، اگرچه بهتر است با یاد عنوان شعری از فروغ فرخ زاد، آن را« فتح باغ » بنامیم. شعرهم باغی است. در این باغ نیز باید برای گردش و تماشا آمد، اگر چه تماشا و تفرج ممکن است به اندیشه، استدلال و فلسفه بینجامد. اما نمی توان تماشای باغ را فقط به چنین استفاده هایی فرو کاست .

    می خواهیم این یاداشت ها نیروی تصویرساز ذهن را آزاد کند وغبارها و پرده هایی را که مزاحم تماشاست کنار بزند. کاستن شعربه معنا، به مابه ازاهای سیاسی یا عرفانی، باز کردن پای اخلاقیات و زندگی خصوصی یا سیاسی شاعر به شعر، شاعر را قدیس یا پیامبر انگاشتن و بسیارچیزهایی از این دست جلو جلو ه ی هر شعری را خواهد گرفت.

    اهل هر زبان از کودکی با تشبیه و مجاز مرسل و استعاره آشنا می شود بی آنکه اسم آن ها را بداند، همان گونه که زبان را می آموزد و احتمال دارد که از دستور زبان چیزی نشنیده یا نخوانده باشد . تا به حال آموزش های رسمی، اگر تخم بی زاری از ادبیات را نکاشته باشند با گزینش نوع خاصی ازادبیات، ازهمان اوان سواد آموزی بر این چشمه ی روشن لایه برلایه کدورت افزوده اند و پرده برپرده چشم انداز را از درخشندگی انداخته اند.

    روی دیگر سکه، آموزش های غیررسمی ادبیات به قلم ادبای معاصر است که تلقی خاص خودشان را برتمام نوشته های ادبی مسلط می کنند و هرجا نوشته ای از چارچوب ذهنی آن ها بیرون می زند یا سرو دستش را می شکنند یا به طور کلی خط بطلان برآن می کشند. اینان و دست پروردگانشان آثار تازه و بدیع را برنمی تابند و توانایی درک زیبایی را از خود و دیگران سلب می کنند از این رو پیش از آنکه به سن پیری برسند پیرمی شوند وچون پیران راه بی خطربرمی گزینند و فقط می توانند در باره ی آثار تثبیت شده ی ادبیات ایران و جهان قلم فرسایی کنند.
    شاید این شعر اوکتاویو پاز حسب حال همه ی ماست.

    من نیمه ی دوم زندگی ام را
    در شکسته سنگ ها، نفوذ در دیوارها، فروشکستن درها
    و کنارزدن موانعی گذراندم که در نیمه ی اول زندگی
    به دست خود میان خویشتن و نور نهاده ام
    ( سنگ آفتاب،شعر نقب- ترجمه احمد میرعلایی)

    و این کار کوشش مضاعفی را می طلبد. دور ریختن پیش داوری ها و تلقی های اشتباه از شعر و کارکرد آن، شستن غبارعادت و شکستن کلیشه ها و شستن باصمه ها از ذهن ، شرط اول رو به رو شدن با هر شعری است.

    خوشبختانه تنها راهنمای ما خود شعر است و دست بالا شعرهای دیگرشاعر. نیروی تصویرساز ذهن ما، چه در برابر نقاشی و چه دربرابرشعربرهمین منوال عمل می کند، اگرسد سلیقه وعادت، این نیروی را از جریان نینداخته باشد. از آنجا که در تخلیه ی انبار، گاهی چیز به درد بخوری هم دور انداخته می شود همراه با طوقه های تابیده ی دوچرخه یا اسباب بازی های شکسته بسته و کاردستی های ناشیانه، نیروی تصویر ساز ذهن خود را اگرهم دم در نگذاریم، در گوشه ی انبار، لابه لای وسایل فراموش شده دیگر عاطل و باطل رهایش می کنیم. نیروی تصویر ساز ذهن ممکن است در کسی بماند اما تعطیل نمی شود. همراه با آن، از کودکی چیز فراموش نشدنی و ماندگار دیگری با ما می ماند مثل جدول و ضرب؛ و آن اینکه هر جا بازی باشد، آداب و قواعد بازی هم هست.

    توضیح : یاداشت دوست گرامی عبدالعلی عظیمی پیش از این بطور کامل در مجله کارنامه شماره یکم، دی ماه هفتادو هفت، چاپ شده بود. مسولیت انتخاب وچاپ بخش هایی از آن – که مناسب چاپ در وبلاگ در اسفند هشتادو سه باشد- با من است..

قاصدك+پيوندها و باغ- مهدی اخوان ثالث


اتفاق می افتد که پس از فراموش کردن همه چیز می بینی چیزی باقی است هنوز. باغی پنهان و قاصدکی که هوس می کنی گشتی بزنی با آن می خواهد اسفند باشد یا بهار.


قاصدك! هان، چه خبر آوردی؟
از كجا، و ز كه خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما،اما
گرد بام و در من
بی‌ثمر می‌گردی.

انتظار خبری نيست مرا
نه ز ياری نه ز ديار و دياری – باری
برو آن‌جا كه بود چشمی و گوشی با كس،
برو آن‌جا كه تورا منتظرند.
قاصدك!
در دل من همه كورند و كرند.

دست بردار ازاين در وطن خويش غريب.
قاصد تجربه‌های همه تلخ،
با دل‌ام می‌گويد
كه دروغی تو، دروغ
كه فريبی تو، فريب

قاصدك! هان، ولی … آخر … ای وای!
راستی آيا رفتی با باد؟
با توام، آی! كجا رفتی؟ آی …!
راستی آيا جايی خبری هست هنوز؟
مانده خاكستر گرمی جايی؟

در اجاقی – طمع شعله نمی‌بندم – خردك شرری هست هنوز؟

قاصدك!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دل‌ام می گريند.

پيوندها و باغ

لحظه‌ای خاموش ماند، آن‌گاه
بار ديگر سيب سرخی را که در کف داشت
به هوا انداخت.
سيب چندی گشت و باز آمد.
سيب را بوييد
گفت:
«گپ زدن از آبياری‌ها و از پيوندها کافيست
خب، تو چه می‌گويی؟»
آه!
چه بگويم؟ هيچ.

سبز و رنگين جامه‌ای گلبافت بر تن داشت
دامن سيرابش از موج طراوت مثل دريا بود
از شکوفه‌های گيلاس و هلو طوق خوش‌آهنگی به گردن داشت
پرده‌ای طناز بود از مخملی گه خواب گه بيدار
با حريری که به آرامی وزيدن داشت
روح باغ شاد همسايه
مست و شيرين می‌خراميد و سخن می‌گفت
و حديث مهربانش روی با من داشت.

من نهادم سر به نرده‌ی آهن باغش
که مرا از او جدا می‌کرد
و نگاهم مثل پروانه
در فضای باغ او می‌گشت
گشتن غمگين پری در باغ افسانه
او به چشم من نگاهی کرد
ديد اشکم را.
گفت:
«ها، چه خوب آمد به يادم، گريه هم کاری است
گاه اين پيوند با اشک است، يا نفرين
گاه با شوق است، يا لبخند
يا اسف يا کين
وآنچه زينسان، ليک بايد باشد اين پيوند».

بار ديگر سيب را بوييد و ساکت ماند.
من نگاهم را چو مرغی مرده سوی باغ خود بردم
آه!
خامُشی بهتر
ورنه من بايد چه می‌گفتم به او، بايد چه می‌گفتم؟
گرچه خاموشی سرآغاز فراموشی است
خامُشی بهتر
گاه نيز آن بايدی پيوند کو می‌گفت خاموشی‌ست
چه بگويم؟ هيچ.

جوی خشکيده ‌ست و از بس تشنگی ديگر
بر لب جو بوته‌های بارهنگ و پونه و خطمی
خواب‌شان برده ‌ست
با تن بی‌خويشتن، گويی که در رؤيا
می‌بردشان آب، شايد نيز
آب‌شان برده است.

به عزای عاجلت، ای بی‌نجابت باغ
بعد از آنکه رفته باشی جاودان برباد
هرچه هرجا ابر خشم از اشک نفرت باد آبستن
همچو ابر حسرت خاموشبار من.

ای درختان عقيم ريشه‌تان در خاکهای هرزگی مستور
يک جوانه‌ی ارجمند از هيچ‌جاتان رُست نتواند
ای گروهی برگ چرکين‌تار چرکين‌پود
يادگار خشکسالی‌های گردآلود
هيچ بارانی شما را شُست نتواند.

هایکوها

    * 

    دروازه ی خانه را بسته بودم و
    چفت در را.
    ای عزیز از کدامین در در آمده‌ای
    تا به رویای من اندر شوی؟

    *

    تنها زمانی کوتاه در کنار یکدیگر بودیم
    وپنداشتیم که عشق
    هزاران سال می پاید

    *

    می دانستم که سرانجام
    روزی از این راه می بایدم گذشت
    با این همه دیروز از کجا خبرم بود
    که روز موعود امروز است؟

    *

    شب هنگام بازمی آیم
    تا به رویا دیدارت کنم
    کسم نخواهد دید و بازم نخواهد پرسید
    خاطر آسوده دار و در را باز بگذار!

    *

    هیچ یک سخنی نگفتند
    نه میزبان و نه مهمان و
    نه گل های داوودی

برگرفته از:
ترانه های سرزمین آفتاب – احمد شاملو

تولیپ‌ها- سیلویا پلات

دسته گلی برای او

تولیپ‌ها

در نه پرده – چهار پرده ی اول

تب و تاب تولیپ‌ها را حدی نیست. زمستان این‌جاست
بین چه سپید، چه ساکت، چه برف پوش است همه‌چیز
دارم آرامش یاد می‌گیرم، آرام دراز می‌کشم
مثل نور براین دیوارهای سپید، این دست‌ها، این بستر
هیچ‌ام و هیچ کاری با این هیجان‌ها ندارم
اسم و لباس‌های روزانه‌ام را به پرستارها
سرگذشتم را به پزشک بیهوشی و تن‌ام را به دست جراح‌ها داده‌ام

سرم را بین بالش و ملافه نگه داشته‌اند،
مثل چشم بین دو پلک سفید که نمی‌خواهند بسته شود
بیچاره مردمک! چه چیز‌هایی باید بیند
پرستارها می‌آیند و می‌روند، مزاحم نیستند
مثل مرغان ماهی‌گیرِ کنارِ اسکله‌ها با کلاه‌های سپیدشان
با دست‌هاشان کارهایی می‌کنند، چقدر شبیه هم‌اند!
نمی‌شود گفت چند نفرند.

 

تن‌ام برای آن‌ها سنگ‌ریزه‌ای‌ست، پرستاریش می‌کنند
مثل رود برای سنگ‌ریزه‌هایی که باید سرازیر شوند،

آرام راه هموار می‌کنند
با آمپول‌های شفاف‌شان بی حس‌ام می‌کنند ، خوابم می‌کنند
اکنون خودم را گم کرده‌ام من که بیمار این سفرم
کالبد شبانه‌ام نورناپذیر چون جعبه سیاه قرص‌هاست
همسر و فرزندم در عکسی خانوادگی لبخند می‌زنند
خنده هایشان درپوستم فرو می‌رود
نیزه‌های ریزه خنده.

گذاشتم چیزها ازدست بروند ، قایق باری سی ساله‌ای
که سرسختانه نام و نشانی‌ام را یدک می‌کشید
زخم‌هایم راکه می‌شستند عشق‌هایم را پاک کردند و بردند
ترسان وعریان بربالش نرم چسیبده به این تخت روان سبز
فنجان‌های چای‌خوریم، کمد لباس‌هایم، کتاب هایم را
دیدم که از دیده می‌روند و آب از سرم گذشت
حالا تارک ِ دنیایم، هرگز چنین ناب نبوده‌ام

شعر : محمود داوودی

اشتباه می‌کنم که این طور شروع می‌کنم
نه موافق استتیک من‌است
نه ایدهٔ جالبی دارد
وحس شاعرانهٔ کلام در آن غایب‌است
اما شعر را هنوز کسی تعریف نکرده و نمی‌داند چیست
رئیس نقد؟
شوخی می‌کنید
البت
حسته‌ام از حرف‌هایی که در بارهٔ شاعران می‌زنند بعد از مرگ
خوب نیست هیچ خیال می‌کنم
دور شدم از حرف‌ام
یک شب خواب دیدم کلمات پروانه‌اند و من تور ندارم. تعبیر
ساده‌ای دارد می‌دانم اما این خواب مرا به یاد زندگی انداخت با
اجاره خانه و پول آب و برق و چک‌های بی‌محل و ازدواج‌های
موفق و مرگ‌های زنجیره‌ای
که منطبق نیست اصلا
با استتیک من.

**
شارل بودلر انسان مدرن را با همه ی عیب ها، آرزوها، ناامیدی ها و درماندگی اش پذيرفت. او توانست به منطره هايی زیبایی بخشد که زیبا نبودند نه با آرایش رمانتیک آن ها بلکه با آشکارکردن روح و جان انسانی که در آن ها پنهان بود. او دل اندوهگین و تراژیک شهر مدرن را عریان ساخت. و به همین سبب در ذهن انسان های مدرن حضوری گسترده دارد و خواهد داشت. زمانی که کلام شاعران دیگر سرد وبی اثر شده است . شعر های او باز هم روح مردم مدرن را به لرزه در می آورد.

ازسخنرانی بودیل بر سر گور بودلر

برگرفته از : بودلر و یاد ها

 

عبور: کامران بزرگ نیا

     

    من تن نمی دهم
    اِلا به نی نی چشمانت
    که گندم زاری ست در سكوت
    با يك، نه، دو ستاره ی روشن
    در گوشه ای نهان
    گاهی كه چشم می گشايی و می بندی

    من سر نمی گذارم ، نه
    اِلا بر سينه ی تو
    كه عريانی گندم زارست
    رسيده و گندم گون
    گاهی كه گريبان می گشايی و راه می بندی جهانی را

    نه
    من تن نمی دهم اِلا كه دهانت را
    به بوسه ای از جای برکنم
    مثل گُراز وحشی از بند رسته ای
    كه می زند به گندم زار
    می كوبد و پيش می رود و بر جای می نهد
    ردِ خيشش را
    تا فصل ديگری