هایکوها

    * 

    دروازه ی خانه را بسته بودم و
    چفت در را.
    ای عزیز از کدامین در در آمده‌ای
    تا به رویای من اندر شوی؟

    *

    تنها زمانی کوتاه در کنار یکدیگر بودیم
    وپنداشتیم که عشق
    هزاران سال می پاید

    *

    می دانستم که سرانجام
    روزی از این راه می بایدم گذشت
    با این همه دیروز از کجا خبرم بود
    که روز موعود امروز است؟

    *

    شب هنگام بازمی آیم
    تا به رویا دیدارت کنم
    کسم نخواهد دید و بازم نخواهد پرسید
    خاطر آسوده دار و در را باز بگذار!

    *

    هیچ یک سخنی نگفتند
    نه میزبان و نه مهمان و
    نه گل های داوودی

برگرفته از:
ترانه های سرزمین آفتاب – احمد شاملو

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: