در غیبت کاتب – عادل بیابانگرد جوان



     
     
    با اسفند چشم باز کرد اما چشم که باز کردیم نبود غیب شده بود و ما حیران به هم نگاه می کردیم .

     

     

    قراربود ایام عید زنگی بزنم و قراری بگذاریم ، از حسین شنیدم حالش خوب نیست . چند روز بعد در خانه شان هستیم . به شدت لاغر شده است. با تعجب می گویم چقدرلاغر شده اید و می ترسم. موقع رفتن می گوید شعرهایت را کامل خوانده ام و حرف هایم را کنارشان نوشته ام. سروقت می نشینم گپ می زنیم . می گویم حالتان که بهتر شد. می گوید آقربانت…فکر می کنم چقدر این مرد پذیرا و مهربان است و یاد حرف آدم هایی می افتم که او را از نزدیک نمی شناسند و یاد حرف ضیاء موحد :« گلشیری همیشه تصویری که از خودش می داد عکس تصویر واقعی اش بود. »

     

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: