فرشته‌ی حیران- پل والری

    فرگه می گفت:« در واقع اگر هدف فریب خود و دیگران باشد، هیچ ابزاری بهتر از نشانه‌های مبهم نیست. » اتفاق هم می‌افتد که نه صدایی داریم و نه در سرسودایی . اما آن هدف را داریم . سروصدا می‌کنیم. مبهم می‌شویم 

     

    فرشته از شنیدن صدای خنده‌ی انسان ها در شگفت شد
    تا آن جا که می توانستند در باره‌ی سرشت خنده شرح دادند.

    او پرسید:
    چرا انسان ها همیشه به همه چیز نمی‌خندند
    یا چرا برای همیشه از خندیدن چشم نمی‌پوشند .

    اوگفت:
    «اگر من درست فهمیده باشم،
    یا باید به همه چیز خندید یا به هیچ چیز نخندید.»

     

     

ترجمه آزاد شعر پل والری

نیاز به مثال نیست- خلیل پاک‌نیا


    اينجا و آنجا که نمی شوم
    حرف هایی كه نمی زنم
    كارهایی كه نمی كنم

    باب روزمی شود

    وقت گیرم می روم
    به درون فصل ها
    خلاصه نمی شوم

    تا دستگیرتان شود

    وقت ندارم
    فاعل های بی جان
    برصفحه های باد برانم

    در کتاب کنم

    ملال می شوم از
    حجم های بی آسمانه
    که در سراسرسطرها می کنید

    حیف می شوید

    میل ندارید مثل او
    نقطه به عطف بنویسد
    خط به جای بگذارید

    رد می شوید

سه شعر از جمشید مشکانی


    (دوستی که به وقت از ترس درآمد ودر کنارم ظاهر شد . . )  

    *
    به یاد می آرم
    که تمامی جهان دعوت بود
    جنون رفتن در پا
    و راه …بی شنریزه یک ترس

    به یاد می آرم
    سپیده دم پس از باران را
    که مست نرگس های شکفته ی او می گشتم
    رو به پرنده های خیس آسمان می گرفتم
    و کودک هوسی ناسیراب در من چشم می گشود

    آه ای نخستین سپیده ی ترانه های خیس
    هوای نوجوان سینه ی او را
    در خستگی شش های من به فریادآر

    ای باز آفرینی روزگار سرسبزی و بارآوری
    نخستین لرزش روح را به یاد آر

    *
    در آغوش بهار کُند پا
    این برف بی هنگام هم جایی دارد

    گرما
    در سینه ی من است
    زنی را دوست دارم
    سیگاری دست پیچ دود می کنم
    و به پایان این شعر هم نمی اندیشم

    *
    در این جهان فقط دو چراغ می تابید
    یکی چراغ خانه ی تو بود
    به دیگری
    نمی رسیدم هرچه می رفتم

    برگرفته از: کتاب ترس– جمشید مشکانی
    نشر باران- استکهلم ،۲۰۰۲

    دو کتاب دیگر مشکانی: نامه های برگشتی، چاپ ۱۳۶۸
    سنگنبشته های خشکسالی، چاپ ۱۳۷۲

دو ترجمه و يک پيچش ِ مو- رضا قاسمی- نشریه ادبی دوات


با آنکه در اين سالها نگاه ما ايرانی ها به مسئله ی ترجمه کم و بيش امروزی شده، انگار حالا حالا ها بايد تکرار کرد که: وقت ترجمه ی يک اثر بايد از خود پرسيد که اگر مؤلف ايرانی بود همين اثر را در زبان فارسی چگونه می نوشت؟ البته دفاع از اين ديدگاه مطلق نيست و تنها در برابر کسانی کاربرد دارد که معتقدند به ترجمه ی «وفادارانه»(کلمه به کلمه). وگرنه، برای کسی مثل من که نگاهش به زبان به هيچوجه ابزارگرا نيست، هر اثر ادبی محصول مستقيم زبان است و کيفيت هنری آن هم در ربط است با درجه ی فهم نويسنده از مسئله ی زبان و ميزان آشنائيش با جهان پر رمز و راز آن. در اين معنا، عقيده ام اينست که اگر نويسنده ای به چند زبان مختلف آشنا باشد و بخواهد فکر واحدی را در زبان های مختلف بنويسد، نتيجه ی کار نه اثر واحدی خواهد بود و نه حتا فکر واحدی.
دور نيفتم از مطلب. اين چند خط قلمی شد به بهانه ی دو ترجمه از شعر کارت پُستال سياه توماس ترانسترومر.
اول ترجمه ها را بخوانيم:روايت سهراب مازندرانی:

اتفاق می افتد که در ميانه ی حيات
مرگ بيايد و اندازه مان بگيرد.
اين ديدار از ياد می رود
و زندگی ادامه می يابد.
کت و شلوار اما
در متن سکوت است که دوخته می شود.


روايت خليل پاک نيا:

اتفاق می‌افتد که درميانه‌‌ی زندگی مرگ می‌آيد و
قواره‌ی آدمی را اندازه می گيرد. اين ديدار
از ياد می رود و زندگی ادامه می يابد. اما کفن
در سکوت دوخته می شود.

 


من زبان سوئدی نمی دانم. اما متن اصلی اين شعر در جزوه ی دوزبانه ای که مازندرانی چند سال پيش منتشر کرده پيش چشمم هست. از مقايسه اين دو ترجمه با متن سوئدی می شود نتيجه گرفت:
1 ـ از نظر سطر بندی پاک نيا وفادارتر است به متن اصلی(اين شعر 4 سطر است).
2 ـ از نظر ترجمه ی دقيق کلمه ها مازندرانی وفادارتر است تا پاک نيا. به عبارتی اختلاف اصلی اين دو ترجمه بر سر کلمه ی kostymen است که قاعدتاْ بايد معادل همان Costume باشد در زبان فرانسه؛ به معنای کت و شلوار.
مازندرانی از شاعران خوب خارج از کشور است و من بعضی از کارهايش را خيلی می پسندم. با اين حال خيانت پاک نيا را ترجيح می دهم به امانتداری مازندرانی. چون اين از آن خيانت هاست که عين وفاداريست. در سنت مسيحی مرده را با کت و شلوار خاک می کنند؛ ريش تراشيده و آراسته. در سنت ما اما مرده را کفن می کنند. نشاندن کفن به جای کت و شلوار درست همان کاريست که اين شعر را شعر تر کرده است. عقيده ام اينست که وفاداری به شکل ظاهری شعر و رعايت سطربندی ها مهم است، گرچه مراعات آنها هميشه امکان پذير نيست.

فراخوان- شیموس هینی


    تر جمه – روشنک بیگناه
    فراخوان 

    گفت: «گوشی رو نگهدار،
    همین الان می رم میارمش
    هوا اونقدر خوبه که اون
    تصمیم گرفت علف هرزه ها رو وجین کنه.»

    بعد او را دیدم
    بر روی دستان و زانوانش
    پای ساقه های تره
    دست می کشد، نگاه می کند، جدا می کند
    و آرام بیرون می کشد
    هر چه را که جا نیفتاده، ضعیف و بی برگ است
    شاد از ریشه کن کردن علف های هرز
    در عین حال کمی هم با حس گناه

    و بعد خود را یافتم در حال گوش دادن به

    طنین بلند و یک نواخت تیک تاک ساعت راهرو
    آنجا که تلفن بی حضور کسی رها شده است
    در آرامش جامِ آینه
    و نور آفتاب بر پاندول ها

    و از فکرم گذشت اگر این روزها بود
    مرگ همه راهمینطور فرا می خواند

    بعد صدایش را شنیدم
    و نزدیک بود به او بگویم دوستش دارم .

    برگرفته از «کتاب شعر»

شعر – محمود داوودی

خم شده روی پیشخان قراضهٔ باری ارزان
تا چیزی بفهمد از این جهان

دود سیگار گوشهٔ لبش را دوست دارد
که می‌رود
لابه لای خیال‌هایی که کنار قراضه نشسته‌اند

جاز را دوست دارد
صحنهٔ آخر فیلم‌ها را دوست دارد
زن‌های اول شب را دوست دارد
مردی
که خم شده
روی پیشخان دیروز
تا چیزی بفهمد از این جهان

 

برای خادم با نام و نشان شاهنامه

شاهرخ مسکوب نویسنده ی بزرگ کشورمان ساعت ۳و۳۰ دقیقه سه شنبه ۱۲ آوریل در پاریس در گذشت

 

نه عمر رستم واقعیت است نه رویین تنی اسفندیار و نه وجود سیمرغ، اما همه حقیقت است واین تبلور اغراق آمیز آرمانهای بشر است در وجود پهلوانانی «خیالی». زندگی رستم واقعی نیست. تولد و کودکی و پیری و مرگ او همه فوق بشری و یا شاید بتوان گفت غیر بشری است. ولی با این همه مردی حقیقی تر از رستم و زندگی و مرگی بشری تر از آن او نیست. او تجسم روحیات و آرزو های ملتی است. این پهلوان، تاریخ – آنچنان که رخ داد- نیست ولی تاریخ است آن چنان که آرزو می شد . و این « تاریخ » برای شناختن اندیشه های ملتی – که سالها ی سال چنین جامه ای بر تصورات خود پوشاند- بسی گویاتر از شرح جنگ ها و کشتار هاست. از این نظرگاه افسانه ی رستم، از اسناد تاریخ، نه تنها حقیقی تر بلکه واقعی تر است. زیرا این یکی نشانه ایست از تلاطم امواج و آن دیگری مظهری از زندگی پنهان اعماق.

اما با این همه افسانه ی رستم تنها ساخته ی آرزو نیست، واقعیت زندگی در کار است این نیرومند ترین مردان هم در جنگ با سهراب طعم تلخ شکست را می چشد و در نبرد با اسفندیار در می ماند. و سرانجام مرگ، که چون زندگی واقعی است، او را در کام خود می کشد.حتی اسفندیار بیمرگ نیز شکار مرگ است. واقعیت ریشه ی این یلان را در دل خود دارد.
پهلوانان شاهنامه مردان آرزویند که در جهان واقعیت به سر می برند. چنان سربلندند که دست نیافتنی می نمایند، درختهایی راست و سر به آسمان ولی ریشه در خاک و به سبب همین ریشه ها دریافتنی و پذیرفتنی، از جنبه ی زمینی، در زمین، و بر زمین بودن، چون مایند و از جنبه ی آسمانی تبلور آرزو های ما و از هر دو جهت تبلور زندگی . واقعیت و ناگزیر از واقعیت آدمی در آنهاست و از این دیدگاه کمال حقیقتند. اما چنین حقیقتی انعکاس ساده و بیواسطه ی واقعیت نیست
مقدمه ای بر رستم و اسفندیار / شاهرخ مسکوب
انتشارات خاوران، سال۱٣۶۹پاریس