جمشید مشکانی · شعر ایران

سه شعر از جمشید مشکانی


    (دوستی که به وقت از ترس درآمد ودر کنارم ظاهر شد . . )  

    *
    به یاد می آرم
    که تمامی جهان دعوت بود
    جنون رفتن در پا
    و راه …بی شنریزه یک ترس

    به یاد می آرم
    سپیده دم پس از باران را
    که مست نرگس های شکفته ی او می گشتم
    رو به پرنده های خیس آسمان می گرفتم
    و کودک هوسی ناسیراب در من چشم می گشود

    آه ای نخستین سپیده ی ترانه های خیس
    هوای نوجوان سینه ی او را
    در خستگی شش های من به فریادآر

    ای باز آفرینی روزگار سرسبزی و بارآوری
    نخستین لرزش روح را به یاد آر

    *
    در آغوش بهار کُند پا
    این برف بی هنگام هم جایی دارد

    گرما
    در سینه ی من است
    زنی را دوست دارم
    سیگاری دست پیچ دود می کنم
    و به پایان این شعر هم نمی اندیشم

    *
    در این جهان فقط دو چراغ می تابید
    یکی چراغ خانه ی تو بود
    به دیگری
    نمی رسیدم هرچه می رفتم

    برگرفته از: کتاب ترس– جمشید مشکانی
    نشر باران- استکهلم ،۲۰۰۲

    دو کتاب دیگر مشکانی: نامه های برگشتی، چاپ ۱۳۶۸
    سنگنبشته های خشکسالی، چاپ ۱۳۷۲

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s