دو شعر – نسیم خاکسار

برگرفته از : کتاب شعر

عكس يادگاری

كمی عقب برو
تا نيمی از سايه ات
بيافتد

درست
روی آجر چهارم ديوار

و با آن نيمه ديگر
زاويه ايی باز بسازد بر خاك
رو به شمعدانی كوچكی
آن سو تر از حياط سيمانی
كه برگ هايش
نمی دانم چه وقت از شاخه خشك پارسالی جوانه زده است
تكان می خورد در باد.
حالا
رو به همان بايست
بعد تا سه بشمار
و انگار يك شعر تازه
زير لب زمزمه می كنی
لب هايت را تكان بده.
باقيش با من
ژوئن ۱۹۹۹ ، اتروخت-هلند

 

بی خوابی

اسبم،
اسبم را نمی‌خواهی، اسبم؟
تا چهار نعل بتازی
در جاده های روشن،‌تاريك، روشن.
دستم،
دستم را نمی‌خواهی، ‌دستم؟
تا بگذاريش بر يال نسيم
كه می‌گذرد
از شاخه به شاخه
برگ به برگ.
قلبم
قلبم را نمی‌خواهی، قلبم؟
كه بگذاريش در تهی اين صدف
تا باز بوی دريا را بشنوی.
همه را به تو مي بخشم
جز اين كهولت كمال يافته را.
می خواهم بنشينم با آن
بر ساحل اين دريای روبرو
جاری بين دو ابديت
و تماشا كنم امواج روی هم غلتانش را، تماشا
تا خوابم ببرد.

جولای ۲۰۰۲، اتروخت-هلند

عمر خیام- فرناندو پسووا


    ترجمه : محمود داوودی، مرتضی ثقفیان
    بی میلی خیام، بی میلی کسانی نیست که نه امکان انجام کاری را دارند و نه توانایی آن را، به عبارت دیگر بی میلی مردمانی که مرده بدنیا آمده‌اند و به همین دلیل به تریاک و مرفین پناه می برند. بی میلی این پارسی فرزانه عمیق‌تر و والاتر است. بی میلی آدمی است که بسیار اندیشیده و سپس دریافته که همه چیز مبهم است. بی میلی آدمی که در همه مذاهب وفلسفه ها غور وتامل کرده و سرآخر همچون سلیمان که گفته‌است : « به این نتیجه رسیده ام که همه چیز باطل و عذاب روح است » ، یا چون قدرت‌مداری دیگر، سزار لسپتیموس سوروس که چون از قدرت و دنیا کناره گرفت گفت: « همه چیز را در ید قدرت داشتم، اما هیچ چیز ارزش رنج ها و سختی ها را ندارد».
    « تارده» می‌گوید : زندگی جستجوی ناممکن است در میان چیزهای بی‌معنا. این سخن را می توانست عمر خیام گفته باشد.
    اندرز همیشگی این فرزانه پارسی این است که بنوش، شراب بنوش. کل فلسفه‌ی عملی او این است. اما هدف از این نوشانوش کسب شادی نیست، بلکه طلب شادی بیشتر است و آفرینش شادی بیش از بیش. و نه نوشیدن به گاه ِ اندوه، تا بنوشی وفراموش کنی و از باراندوهت بکاهی. شادی قدرت عمل و عشق از آن شراب است. اما عجب آنکه نزد خیام، چیزی وجود ندارد که بر قدرت یا عشق دلالت کند. ساقی خوش اندامی که گاه در رباعیات پدیدار می شود، کاری جز ریختن شراب ندارد. اندام ظریف ساقی همانطور به دیده‌ی شاعر خوش می‌آید که زیبایی جام شراب.
    به این ترتیب فلسفه‌ی عملی خیام به اپیکوریسم ملایمی تبدیل و به حداقلی از لذت جویی خلاصه می‌شود. برای او همین کافی است که به گل های سرخ بنگرد و شراب بنوشد. نسیمی خنک، گفت و گویی بی‌منظور و بی‌مقصود، جامی شراب و چند شاخه گل، همین و بس. فرزانه‌ی پارسی خواست بیشتری ندارد. عشق خسته و مضطرب می‌کند، عمل به هدر یا به خطا می‌رود. دانش دست نیافتنی است و تعمق به ملالت می‌انجامد. پس همان به که از میل‌هاو امید‌ها دست می‌شستیم، البته اگر این ادعای خودخواهانه را نداشتیم که به توضیح جهان بپردازیم و یا قصد جنون آمیز بهبود ویا هدایت جهان را در سر نمی پروردیم.
    همه چیز باطل است، یا آن طور که در نوشته‌های ‌یونانی آمده‌است: « سرچشمه‌ی همه‌ی چیز‌هاغیر عقلانی است» واین سخن یک یونانی است . یعنی انسان عقل گرا. 


      فرناندو پسووا نوشته هایش را به چند دسته تقسیم کرده ، و هر دسته را به نویسنده ای خیالی نسبت داده است. یکی از این نویسندگان « برناردو سوارش» می باشد که « کتاب نا آرامی» به نام او است. بخش های مختلف این کتاب – ۴۲۰ بخش کوتاه وبلند- گاه شکل مقاله، یاداشت روزانه، جملات قصار ویا تاملات شخصی است.
      عمر خیام از بخش ۳۶۷ این کتاب ترجمه شده است.
      برگرفته از « اندیشه ی آزاد» شماره ۱۸، پاییز ۱۳۷۱، استکهلم

دو شعر- نیما


    ‎همه ی معناها و شباهت ها و تفاوت های پاره ها را به خاطر بسپارید و حتا پرسش ها وشک ها. هیچ معنی دافع معنای دیگر نیست. خود شعر معانی ممکن و محتمل را پیش چشم خواننده می گذارد. دنبال معانی دیگر واژه نروید که در شعر کاربردی ندارند و سبب اغتشاش قوه ی تصویر ساز ذهن می شوند. در برابر هیچ شعری – هر قدر هم تفسیرناپذیر باشد و زعما در باره ی آن تفسیر ها نوشته باشند – دست و پای خودتان را گم نکنید. آن معانی چیزی به شعر اضافه نمی کنند، فقط شعر را تاریک می کنند.
    « عبدالعلی عظیمی»** 

    « ری را»…صدا می آید امشب
    از پشت « کاچ» که بند آب
    برق سیاه تابش تصویری از خراب
    در چشم می کشاند.
    گویا کسی است که می خواند…

    اما صدای آدمی این نیست.
    با نظم هوش ربایی من
    آوازهای آدمیان را شنیده ام
    در گردش شبانی سنگین؛
    زاندوه های من
    سنگین تر.
    و آوازهای آدمیان را یکسر
    من دارم از بر.

    یکشب درون قایق دلتنگ
    خواندند آنچنان؛
    که من هنوز هیبت دریا را
    در خواب
    می بینم.

    ری را. ری را…
    دارد هوا که بخواند.
    درین شب سیا.
    او نیست با خودش،
    او رفته با صدایش اما
    خواندن نمی تواند.

    نیما یوشیج- ۱۳۳۱


    داستانی نه تازه 

    شام‌گاهان كه رؤيت دريا
    نقش در نقش می نهفت كبود
    داستانی نه تازه كرد به كار
    رشته‌ای بست و رشته‌ای بگشود

    رشته‌های دگر بر آب ببرد.

    اندر آن جايگه كه فندق پير
    سايه در سايه بر زمين گسترد
    چون بماند آب جوی از رفتار
    شاخه‌ای خشك كرد و برگی زرد

    آمدش باد و با شتاب ببرد.

    همچنين در گشاد و شمع افروخت
    آن نگارين چرب دست استاد
    گوش‌مالی به چنگ داد و نشست
    پس چراغی نهاد بردم باد

    هر چه از ما به يك عتاب ببرد.

    داستانی نه تازه كرد، آری
    آن ز يغمای ما به ره شادان
    رفت و ديگر نه برقفاش نگاه
    از خرابی ماش آبادان

    دلی از ما ولی خراب ببرد.

مجموعه کامل اشعار- انتشارات نگاه ، تهران۱۳۷۵

چهار شعر- ژاک پره ور


    ترانه– امروز چه روزی‌است؟
    – ما خود تمامی ِروزهاییم ای دوست
    ما خود زنده‌گی‌ایم به تمامی ای یار،
    یکدیگر را دوست می‌داریم و زنده‌گی می‌کنیم
    زنده‌گی می‌کنیم و یکدیگر را دوست می‌داریم و
    نه می‌دانیم زنده‌گی چیست و
    نه می‌دانیم روز چیست و
    نه می‌دانیم عشق چیست 

    دسته گل

    این جا در چه کاری دخترک
    با این گل‌های تازه‌چین؟

    این جا درچه کاری دوشیزه
    با این گل‌ها، گل‌های رو در پژمردگی؟

    این جا در چه کاری بانوی سالمند
    با این گل‌های رو به مرگ؟

    چشم در راه سردارِ فاتح‌ام.

    تیر باران شده

    گل‌ها باغ‌ها فواره‌ها لبخند‌ها
    وشیرینیِ زیست.

    مردی آن جابه خاک افتاده غرقه‌ی خون خویش.

    خاطره‌ها گل‌ها فواره‌ها باغ‌ها
    رویاهای کودکانه

    مردی آن جابه خاک افتاده چنان که بسته‌ی خونالودی.

    گل‌ها فواره‌ها باغ‌ها خاطره‌ها
    و شیرینی ِزیستن.

    مردی آن جا به خاک افتاده همچون کودکی در خواب.

    ریگ های روان

    دیوان و پریان
    بادها و جزرو مد

    در دور دست تازه دریا واپس نشسته
    و تو
    همچون گیاهی آبی که باد به ملایمت نازش کرده است
    بر ماسه های بستر برمی‌انگیزی به رویا
    دیوان و پریان
    بادها و جزرو مد را

    در دور دست تازه دریا واپس‌ نشسته
    اما در چشمان نیمه خفته تو
    دو موج کوچک به جای مانده است

    دیوان و پریان
    بادها و جزر و مد

    دو موج کوچک برای غرق کردن من .


دفتر دوم : همچون کوچه یی بی انتها-احمد شاملو
انتشارات نگاه– ۱۳۸۲