به خاطر آوردن آن، که گم شده است- محمود داوودی

از کتاب « چند صحنه»

    وارد صحنه می شویم. بر پرده ی اول نام شعرها نقش بسته است. بر پشت و روی آن ، فهرست پنجاه شعر خوش نشسته است. شعرهای این مجموعه از نظر زمان مجازی در فاصله ی سال های ۱۳۷۰ تا ۱۳۸۲ نوشته شده است. پنجمین شعر این کتاب را با هم می خوانیم

.

    به خاطر آوردن آن، که گم شده است

دارد جلد کتابها را پاره می کند
قرارهايش را به هم می زند
تا در ايوان بنشيند
ليوانی عرق دست ساز
با ذرات خاطره مزه کند

کودک کنار حوض
خيره به ماهی هاست
زن
موی سياه به آب می زند

کجا بود آن سرود
که نخست بار شنيدم
دسته گلی به دستم بود
دادم به اولين بشری که دیدم

شکست در جبين شما خوانده می شد

اما من
زيباترین پرنده ی سال را من
با چشم های خودم ديدم
نشسته بود
روی درخت سرو
و مردی آن دست خيابان
به جائی که نديدم
اشاره کرد و رفت

کودکان
بعد آمدند
دست دردست مادران
انگار چيزی ديده بودند
دست هايشان مثل پرنده بود
در اولين وزش گم می شد
مادران
دسته دسته
موی کندند
پارچه ی سبز
بر درخت بی پرنده می بستند
ودر وردی که می خواندند
غروب چادری سياه شد
بر پارک ها و قهوه خانه ها

کودک روی پنجه ی پا می ايستد
تا دهان ماهی ببوسد
زن
ماه به دهان دارد
آب پرتاب می کند به آب
گل های ياس مچاله می کند

لعنت بر شما
که نمی گذاريد حتی در ملکوت آرام بنشينم

جلد کتاب
بال پرنده است
با عطف نقره ی مهتاب
که در ظلمات هم ديده می شود

لعنت بر شما
که نمی گذاريد حتی دراينجا آرام بنشينم

چند گفتم
چنين مکن با ياس
تو که ماه به دهان داری
تو که سياه موئی
چنين مکن
با پرنده
تو که دوست داری
دستها سايبان چشم کنی
چنين مکن
با من که خواندن نمی توانم
چند سال
چند صد سال
به انتظار عروج آدم بنشينم
آدم معروض به چند کوچه و بقالی

زمستان سخت بود امسال
حوض ترک بر داشته است

از کنار در بزرگ سبز
با قامت شکسته می گذرد
ترس را چون پالتوئی بلند
به خود می پيچد
حرف نمی زند

سکوت نمی کند
زمزمه می کند
هر چه به ياد می آرد

اطعمه و اشربه ی بسيار
برسفره نهاده بودند
شمع ها در روز آفتابی می سوخت
ليوان های تمیز
پيشخدمتی که با زبانی غریب
سخن می گويد
و مذهب غريب تری دارد
دير وقت شب به خانه می آيد
پالتوی خود را بر درخت سرو می آويزد
شعر می گويد
کتابی کهن را یک بند و یک نفس می خواند

کجا بود آن سرود
که نخست بار شنيده شد

شب شد چکار کنيم؟

ايوان سرخ شده از جلد کتاب
کودک
با ماه خفته است
زن به بام رفته
تا ماه نو ببيند

آنگاه ماهی که بود خاموش شد
آسمان چون طبقی واژگون شد
چاهی شد
که طنابی تاريک
تا انتهايش می رفت.

فاخته – توماس ترانسترومر

مترجم: مرتضی ثقفیان


فاخته‌ای بر درخت غان نشسته بود و هوهو می‌كرد، درست در شمال خانه. چنان صدای بلندی داشت كه اول خيال كردم خواننده‌ی اپرايی است كه دارد ادای فاخته در می‌آورد. با حيرت آن را ديدم. پرهای دمش با هر صدا مثل دستك تلمبه‌ی آب بالا و پايين می‌جست. آن وقت جفتی زد، چرخيد و در هر چهارسو صيحه‌ كشيد. بعد پر زد و اندكی دشنام گويان بر فراز خانه پرواز كرد و رو به دورها به جانب مغرب…
تابستان رو به پيری می‌رود و همه چيز به هم پيوسته به پچپچه‌ای ملال انگيز بدل می‌شود.
كوكولوس كانوروس به گرمسير باز می‌گردد. فصل او در سوئد تمام شده است. فصلی كه چندان طولانی نبود! در حقيقت اهل زئيراست…
من ديگر چندان شيفته‌ی سفر نيستم. اما سفر به سراغم می‌آيد. اكنون كه بيش ا ز پيش به گوشه‌ای رانده می‌شوم، اكنون كه حلقه‌های سال‌ها رشد می‌كنند، اكنون كه برای خواندن نيازمند عينكم. هميشه خيلی بيشتر از طاقت ما اتفاق می‌افتد. چيزی وجود ندارد كه به حيرت‌مان وا دارد. اين افكار با خود می‌برند مرا با همان وفاداری كه سوسی و چوما می‌بردند موميايی ليوبنگستون را در پهنای افريقا.

نوشتن- ارنست همينگوی


    *
    » نوشتن در بهترين حالت، زيستنی تنها است. انجمن ها و مجامع نويسندگان، اين تنهايی را تقليل می دهند ولی شک دارم که کمکی به نوشتن بکنند. نويسنده هرچه از تنهايی خود دورتر می شود، موقعيت والاتری در جامعه پيدا می کند، ولی کارش انحطاط پيدا می کند. زيرا کار نويسنده در تنهايی انجام می گيرد و اگر نويسنده خوبی باشد، بايد هر روز در مقابل ابديت –يا فقدان آن- بايستد. برای نويسنده حقيقی، هر کتاب بايد شروع تازه ای باشد که در آن، مجدداً دست به سوی چيزی دراز می کند که غيرقابل حصول است. بايد هميشه برای چيزی بکوشد که قبلاً انجام نگرفته، يا چيزی که ديگران در انجامش کوشيده و شکست خورده اند.
    چنين است که گاهی بخت يار او می شود و پيروز می شود. چقدر ادبيات ساده می بود اگر صرفاً لازم بود آنچه که قبلاً به خوبی نوشته شده است، به شکل ديگری بازنويسی می شد. چون در گذشته نويسنده های بزرگی داشته ايم، نويسنده کنونی مجبور است به مراتب از توان خود فراتر رود، به جايی برسد که کسی در آنجا يارای کمک رسانی به او را ندارد. بيش از حد سخن گفتم؛ نويسنده بايد حرف هايی را که دارد بنويسد، نه اينکه درباره آنها سخن بگويد.»برگرفته از سخنرانی  به مناسبت دريافت جايزه‌ی نوبل.

     

سه شعر- محمود داوودی

در اساطیر یونان « مُنه موزینه» الهه‌ی خاطره و حافظه و مادر فرشته‌های الهام بخش است. دختر آسمان و زمین و نامزد زئوس است. بازی ، موسیقی، رقص و شعر به او یا خاطره‌ی ازلی تعلق دارند. از حال و آینده خبر دارد ولی مهمترین وظیفه‌اش این است که« بود‌ها » را به روشنایی ابدیت برساند.محمود داوودی شاعر خوب شهر استکهلم در سه شعر زیر موفق می شود با دقت ساعت سازان سویسی ( یکی از ویژه گی شعرهایش ) تور رنگین کمان معنایی‌اش را درغیاب علامت‌های نشانه‌ی زبان فارسی، با افسون نخ‌های نامریی لحن ، صدا، سکوت، آهنگ ببافد و با جمله های روشن می گوید که جواب های روشن وجود ندارند، ( ویژگی دیگر شعرهایش). پس عجیب نیست اگر « مُنه موزینه» در شعر‌هایش ظاهر می شود.

چه خوب که هستم و در گفتگوی بی‌پایان مرگ و
زندگی سراسر می‌درخشم مثل ستاره‌ای که حالا
در جایی می‌درخشد و راهنمای من است و ترا
به یادم می‌آورد در گرمای تف کرده‌ی کوچه‌ی
بی‌پایانی که از مرگ تصویری دور داشتیم و فکر
می‌کردیم که جهان روزی درهایش را به روی
ما می‌گشاید تا ما با راستی زندگی را با صداقتی
طاقت‌فرسا ادامه دهیم و دروغ نباشیم تا دم مرگ
مثل ستاره‌ای که حالا در جایی خاموش به خاک
افتاده است.
چه کسانی را دوست دارم که حالا در نیمه شب
از لا به لای پرده‌ها یکی پس از دیگری ظاهرمی
شوند و هرکدام داستانی به دوسطرمی گویند
و پرده می‌بندند تا به پژواک صداهای درهم
گوش کنم و به یکی بیندِشم که با او عشق بازیدم
که فکر می کنم کنم حتی در زیر سایه‌ی چتری که
پس از باران خریدیم عشق غایب بود

و در این فضا عبور می‌کنم معبر یادهاست و معبر
فراموشی حافظه‌ی ممتد روزانه و عادت‌ها وهم چنان
حافظ هرچه که از دست‌رفته و بازنمی گردد و دراین
فضا دیگران هستند پل‌های ارتباط و پل‌های ویرانی
سوءتفاهمی بی‌وقفه که فضا را گاهی تنگ می‌کند و
نفس را می‌برد.

 

 

دو شعر از توماس ترانسترومر

مترجم: خلیل پاک‌نیا


خاطره ها من را می بینند

سپیده دمی در ماه ژوئن
برای بیدارشدن زود است هنوز
و برای دوباره خوابیدن، دیر

باید به سبزه زار شوم
که سراسر خاطره‌هاست
و با نگاه‌اشان دنبالم می‌کنند

دیده نمی‌شوند
با زمینه یکی می‌شوند
آفتاب پرست‌های کامل

چنان نزدیک‌ که می‌شنوم
نفس می‌کشند
اما آواز پرندگان هوش می‌رباید.

هزار و نه‌صد و هشتاد

نگاهش  سریع روی صفحه‌ی روزنامه می‌چرخد
آنگاه احساسات  چنان منجمد می‌شوند که جای افکار  را می‌گیرند
فقط در خوابی عمیق می‌توانست آن دیگرِ خود باشد
خواهرِ پنهانش، زنی که  با آن صدها هزار پیاده می‌رود
خشمگین«مرگ برشاه!» – اما او مرده است اکنون-
چادری سیاه رژه می‌رود،مؤمن و مملو از نفرت
جهاد! دو فرد که هرگز قرار نیست همدیگر را ملاقات کنند
دنیا را به‌دست می‌گیرند.

 

برای آشنایی با جهان شعری توماس ترانسترومر، مقاله ی « چگونه به یک شعر اعتماد کنیم»
در اینجا خواندنی است

شعری از و. م. آیرو

    فردا به گونه‌ای از گوزن‌های پیر و شاخ‌داری
    که در باغ ‌وحش خواهی‌دید فکرمی‌کنی‌
    و تعجب می‌کنی که چطور
    این‌ها تا امروز زنده مانده‌اند
    فردا اگر در باغ‌ وحش هیچ گوزنی نبینی
    بیشتر از این‌ها هم تعجب می‌کنی
    و تازه اگر فردایی نباشد
    تا باغ‌ وحش را در آن ببینی
    آن وقت است که باغ‌ وحش به جای تو شاخ در می‌آورد
    و تو دیگر نیازی به شاخ‌هایت نخواهی داشت؛

    آنها را پرت می‌کنی…
    و دیگر از هیچ چیز تعجب نمی‌کنی.

۴ شعر- ژاک پره ور

    مترجم: احمد شاملو
     

    نومیدی روی نیمکت نشسته

    تو باغچه‌ی وسط ِ میدون، رو یه نیمکت
    مردی نشسته که وقتی رد میشین صداتون می کنه
    عینکی به چشمشه لباس طوسی ِ کهنه یی به تنش
    ته سیگاری به لبش.
    نشسته و
    وقتی دارین رد میشین صداتون می زنه
    یا خیلی ساده به تون اشاره می کنه.

    نبادا نیگاش کنین
    نبادا محلش بدین
    باید رد شین
    جوری که انگار ندیدینش
    که انگار اصلاً صداشو نشنفتین
    باید قدما رو تند کنین و بگذرین

    اگه نیگاش کنین
    اگه محلش بذارین
    به تون اشاره می کنه و، اون وخ
    دیگه هیچی و هیچکی
    نمی تونه جلودار تون بشه که نرین نگیرین تنگ ِ دلش بشینین.

    اون وخ نیگاتون می کنه و لبخندی می زنه و
    شما حسابی عذاب می کشین
    سخ تر عذاب می کشین و
    اون بابا همین جور لبخند می زنه
    شمام درست همون جور لبخند می زنین و
    هرچی بیشتر لبخند بزنین بیشتر عذاب می کشین
    اُ هر چی بیشتر عذاب بکشین بیشتر لبخند می زنین
    چیزیه که چاره پذیرم نیس،
    اُ همون جا می مونین
    نشسته
    یخ زده
    لبخند زنون
    رو نیمکت.

    اون دور و وَر بچه ها بازی می کنن
    رهگذرا میگذرن آروم
    پرنده ها می پَرَن
    از این درخت
    به اون درخت،
    اُ شما همون جا می مونین رو نیمکت
    و می دونین،
    می دونین که دیگه
    بازی بی بازی مث اون بچه ها،
    می دونین که دیگه هیچ وقتِ خدا
    نخواهین رفت پی ِ کارتون آروم، مث این رهگذرا،
    که دیگه هیچ وقت ِ خدا نخواهین پرید سرخوش
    مث ِ این پرنده ها.


    ترانه زندانبان_کجا می روی ای زندانبان زیبا
    با این کلید آغشته به خون؟ 

    _می روم آن را که دوست می دارم آزاد کنم
    اگر هنوز فرصتی به جای مانده باشد.
    آن را که به بند کشیده ام
    از سر مهر،ستمگرانه
    در نهانی ترین هوسم
    در شنیع ترین شکنجه ام
    در دروغ های آینده
    در بلاهت پیمان ها.
    می خواهم رهاییش بخشم
    می خواهم آزاد باشد
    و حتا از یادم ببرد
    و حتا برود
    و حتا باز گردد و
    دیگر بار دوستم بدارد
    یا دیگری را دوست بدارد
    اگر دیگری را خوش داشت.
    و اگر تنها بمانم و
    او رفته
    با خود نگه خواهم داشت
    همیشه
    در گودی کف دستانم
    تا پایان عمر
    لطف پستان های الگو گرفته از عشقش را.

    برای‌ تو ای‌ يار

    رفتم‌ راسته‌ پرنده‌ فروش‌ها و
    پرنده‌هايی‌ خريدم‌ برای‌ تو ای‌ يار

    رفتم‌ راسته‌ گل‌ فروش‌ها و
    گل‌هايی‌ خريدم‌ برای‌ تو ای‌ يار

    رفتم‌ راسته‌ آهنگرها و
    زنجيرهايی‌ خريدم
    زنجيرهای‌ سنگين‌ برای‌ تو ای‌ يار

    بعد
    رفتم‌ راسته‌ برده‌فروش‌ها و
    دنبال‌ تو گشتم
    اما نيافتمت‌ ای‌ يار.

ژاک پره ور- احمد شاملو
انتشارات نگاه– ۱۳۸۲

    کشیدن تابلوی يك پرنده** 

    نخست قفسی بكشيد
    با دری باز
    سپس
    چند چیز زيبا بكشيد
    ساده
    ملوس
    سودمند
    برای پرنده


    سپس تابلو را روی درختی بگذاريد
    در باغ
    در بيشه
    يا جنگل
    حالا پشت درخت پنهان شوید
    بی هيچ حرفی
    يا حرکتی
    ممكن است پرنده زود سربرسد
    ممكن هم هست سال ها بگذرد
    تا راضی شود که بیاید
    دلسرد نشويد
    صبر كنيد
    اگر آمدن پرنده
    سال ها طول بكشد
    باز صبر كنيد
    اين که پرنده کی می رسد
    دير يا زود
    ربطی به خوبی تابلو ندارد
    وقتی آمد
    او را در سكوت عميق نگاه كنيد
    صبر كنيد تا وارد قفس شود
    وارد که شد
    در را آرام با قلم مو ببنديد
    سپس
    ميله ها را يك به يك پاك كنيد
    حواستان باشد به پرهای پرنده دست نزنيد
    حالا تصوير درخت را بكشيد
    و زيباترين شاخه هايش را برای پرنده انتخاب كنيد
    سپس برگ های سبز را بكشيد
    نسيم خنك
    ذرات نور
    و صدای حشرات را
    در سبزه ها
    در گرمای تابستان.
    سپس صبر كنيد تا آواز بخواند
    اگر نخواند
    نشانه بدی است
    نشان می دهد كه اين تابلوی بدی است
    اما اگر خواند نشانه خوبی است
    نشان می دهد كه می توانيد امضا كنيد
    بنابراين خيلی آرام يكی از پرهای پرنده را بكنيد
    ونامتان را در گوشه ای از تابلو بنويسيد

     

**
جایی خواندم که ترجمه از زبان دوم مانند کشیدن طرح پشت قالی است . ( فرانسه > سوئدی > فارسی )
با این وجود، زیبایی ترجمه های شاملو و وسوسه ی نهان در سطر آخر شعر، بهانه ی این ترجمه شد.

آزادی- اوکتاویو پاز

    کسانی از سرزمین‌مان سخن به میان آوردند
    من اما به سرزمینی تهی‌دست می‌اندیشیدم
    به مردمانی از خاک و نور
    به خیابانی و دیواری
    و به انسانی خاموش-ایستاده در برابر دیوار-
    و به آن سنگ‌ها می‌اندیشیدم که برهنه بر پای ایستاده‌اند
    در آب رود
    در سرزمین روشن و مرتفع آفتاب و نور. 

    به آن چیزهای از یاد رفته می‌اندیشیدم
    که خاطره‌ام را زنده نگه می‌دارد،
    به آن چیزهای بی‌ربط که هیچ‌کس‌شان فرا نمی‌خواند:

    به خاطر آوردن رویاها-آن حضور نابهنگام
    که زمان از ورای آن‌ها به ما می‌گوید
    که ما را موجودیتی نیست
    و زمان تنها چیزی است که باز می‌آفریند خاطره‌ها را
    و در سر می پروراند رویاها را
    سرزمینی در کار نیست به جز خاک و به جز تصویرهایش:
    خاک و
    نوری که در زمان می‌زید.

    قافیه‌یی که با هر وا ژه می‌آمیزد:
    آزادی
    که مرا به مرگ می‌خواند،
    آزادی
    که فرمانش بر روسبی‌خانه روا است و بر زنی افسونگر
    با گلوی جذام گرفته.
    آزادی من به من لبخند زد
    همچون گردابی که در آن
    جز تصویر خویش چیزی باز نتوان دید.

    آزادی به بال‌ها می‌ماند
    به نسیمی که در میان برگ‌ها می‌وزد
    و بر گلی ساده آرام می‌گیرد
    به خوابی می‌ماند که در آن

    ما خود
    رویای خویشتنیم

    به دندان فروبردن در میوه‌ی ممنوع می‌ماند آزادی
    به گشودن دروازه‌ی قدیمی متروک و
    دست‌های زندانی.

    آن سنگ به تکه نانی می‌ماند
    آن کاغذ‌های سفید به مرغان دریایی
    آن برگ‌ها به پرنده‌گان.

    انگشتانت پرنده‌گان را ماند:
    همه چیز به پرواز درمی‌آید!

مجموعه آثار شاملو
دفتر دوم- انتشارات نگاه، تهران ۱۳۸۲

ادای احترام- ازرا پاوند

مترجم: ضیاء موحد

    ای نسل بسیار خودپسند و بسیار ناراحت

    من ماهی گیرانی را دیده‌ام گردش کنان در آفتاب

    آنان را دیده‌ام با خویشاوندان ژولیده

    لبخند‌های دندان نماشان را دیده‌ام

    و خنده‌های بیجایشان را شنیده‌ام

    و من خوشبخت‌تر از شما هستم

    و آنان خوشبخت‌تر از من بودند

    و ماهیان در دریاچه شنا می‌کنند

    بی‌آنکه حتی لباسی بر تن داشته باشند.

     

     

     


    دوازده شعر از یان استرگرن

    (قصه های کوتاه شب برای او)

    مترجم: خلیل پاک‌نیا


    *
    ابر شبانه
    زرد و سیمابی
    گنبد سیاه را قاب می‌گیرد

    در امتداد نما‌های کهربایی
    تور‌های سایه
    به نازکی عنکبوت
    می گذرد.

    *

    پرتو خورشید
    رنگ قناری دارد
    آه صبح شد آخر
    پروانه‌ی غم‌پوش
    در شکافی
    خانه‌ی شبانه‌اش را یافت
    نسیمی خنک به درون آمد
    و او را بیدار کرد
    بال‌هایش را گشود
    چون کتابی باز

    و بر دیوار‌هایی از خشت خشکیده
    به پرواز درآمد در فضا
    در نور بی پایان اکتبر

    آه چه گنبد تازه‌ای
    برای مأوا

    *

    صدای جمعی انسان
    همسرائی ما

    ما همه
    دو سویی نشان شدیم
    دسته‌ی کُری
    با تک خوانی جمعی

    لایه بر لایه
    که طرحی می‌شود
    ردی از
    تنهایی همدیگر

    *

    بشنو ببین – حس کن
    صبحی خواب‌آلود می‌آید
    سوارکاری (بی زین )
    بر کمرگاه کوهستان
    فوران نور
    فوج پرندگان خوشخوان
    همسرایی نبض و احساس
    در آواز بلند بال‌های نرم

    سیلان صدا
    به عمق دره
    سرازیر می‌شود

    *

    الفبای شب‌های ما
    دستخط باد
    نغمه‌های کوهسار

    چشم‌های کورم
    می نوازد در تاریکی
    سایه روشن‌های شوخ را

    ( با صدای زیر)

    کوه یخ: آرامش پیش از توفان
    ماژور B : بازتاب خورشید از بخشش خدایان
    پیش درآمدی در دستگاه شورم
    کامل می‌شود

    *

    آناتومی!
    ساخته از
    همه‌ی نرمی فلزها
    همه‌ی عطوفت قدرت:
    آغوش
    فشار موج
    مویرگ

    محله‌ی شهوت
    – معبدی انسانی

    گرمایی هم‌وزن بدن
    و به آسانی
    طعمه‌ی قلاب می‌شود

    *

    این سیاه قلم زندگی
    که کوتاه‌است
    که دهه‌ها
    یک شبانه روز می‌شود
    و هر فصل
    ساعتی.

    بگذار بیدارشویم
    نخوابیم
    دور از هم

    یا:
    بگذار بخوابیم
    و بیدارنشو
    از پیش‌ام

    *

    بگذار شبنم
    هوس شهدنوشی‌ات را
    فرونشاند

    بگذار مه
    همه‌ی انتظار را
    بپراکند
    و شب خنک کند
    روح عسل‌ات را

    خائن
    روشنایی بیکران را
    راه می‌برد.

    *

    پیکری سنگی
    پوشیده در شاخ و برگ‌های غمگین
    همیشه
    پرنده‌ای راپنهان می‌کند

    برآوازش سایه می‌افکند
    قصد آنجا می‌کند
    که خانه‌ی اوست

    آنجا که باد
    گهواره‌ی باد‌ است
    در برگ

    – گفت و گویی کیهانی.

    *

    بگذار به خشکی پا گذاریم
    از این پل جنبنده
    خم‌شده‌ چون ستون مهره‌ها
    زیر زمان‌های رفته

    بگذار بگذریم
    از گذشته‌ها
    واز نو بر‌پاشویم
    بر این کرانه

    کمانه‌ای گوتیگ:
    که سبک‌بال
    نوای نی را
    به دام می‌اندازند

    *

    بگذار پنهان شویم
    بی رد و بی نشان
    چون سایه در سایه‌ها
    چون حقیقت
    که سکوتی رسا را می‌جوید
    چون خاطره‌ها
    که میل به
    نور ملایمی دارند.

    روزگاری
    رفیقی درتو بود
    که تمام ستاره‌ها را شمرد
    جز آن … که فروافتاد
    فاتح
    اسیرچنگال گرداب
    در دریای مخمل تاریک

    حالا آن ستاره
    سو سو می‌زند
    آرام
    وبااحتیاط
    در آهنگ صدای تو
    Jan Östergrenمنتخب اشعار۱۹۷۰-۱۹۹۰
    انتشارات Brutus Östlings

    هوشنگ گلشیری،بازیگر سال‌ها- کوشیار پارسی


      سال‌هاست که با هوشنگ گلشیری سر و کار داریم.
      هر کسی یک عمر قطعی دارد که بسته به عمر واقعی‌اش چه در زندگی روزمره‌اش و چه در کارش جلوه می‌نماید. چه کسی می‌تواند عمر قطعی گلشیری را حدس بزند؟ عمر قطعی که از انتشار شازده احتجاب آغاز می‌شود و با انتشار داستان‌های کوتاه ادامه می‌یابد و به فتحنامه‌ی مغان می‌رسد و آنگاه جز انتشار چندین کار بلند و کوتاه، سرو کله‌اش در جنبش دفاع از آزادی بیان پیدا می شود و درگیری‌های تبع آن که در نشریه‌های داخل و خارج کشوردنبال کرده‌ایم و می‌کنیم.و به کجا می انجامد؟
      تجربه‌های گوناگون گلشیری در زمینه داستان نویسی و حرف و نظرهایش در زمینه‌ی فرم به گمان من از توجه‌ی صرف به فرم و تئوری‌های مربوط به آن نمی‌آید، بلکه بیشتر برخاسته از دغدغه‌ی بازیگوشانه و کنجکاوی سیری ناپذیرش است. با واژه بازیگوشی قصدِ بازی ِ بازیگوشانه ندارم. 

      گلشیری نویسنده‌ی نویسندگان نیست. تجدید چاپ آثارش و میزان انتشار آن‌ها خود گویا‌ است . حُسن گلشیری تنها در این نیست که نویسنده‌ی خوبی است و آثار پر ارزشی انتشار داده‌است، بلکه در این است که می‌تواند این احساس را به خواننده بدهد که با او از نزدیک آشناست. آثار گلشیری در زمره‌ی پر تنوع ترین نوشته‌ها در ادبیات امروز ایران بشمار می‌آید. داستان های کوتاه و بلند، رمان، فیلم نامه، مقاله‌ها و نقد‌های ادبی او شاهد این مدعاست. به این تنوع باید جنبه های دیگری را که او به ارمغان آورده، بیفزائیم : جدل روشنفکرانه، نقد هنری، تفکر و اندیشه‌ی ادبی، نوشته های رازآمیزی که بدون اشاره ی صریح، حرف بسیاری برای گفتن دارد و داستان‌های بی پرده در کنار داستان‌های نمادین و استعاری.

      گلشیری هوشمندانه در باره‌ی هنرمندان معاصر نوشته است و پژوهش‌های ارزشمندش در باره‌ی شاعرانی چون نیما، اخوان و شاملو از دقتی نبوغ آمیز برخوردار است. اندیشه ی نقادانه، کشفیات وعلاقمندی همراه با قضاوت منفی و مثبتش در سی سال گذشته، تاثیر نوینی بر ادبیات ایران گذاشته است.
      هر چند که بسیاری از مقاله‌هایش بهانه‌ای برای نوشتن مهم ترین دغدغه‌اش، داستان و رمان بوده است. او داستان نویسی است که مقاله می‌نویسد. داستان‌های کوتاهش جایگاه خاصی دارند. این البته به دلیل کاراکتر جداگانه‌ی رمان هایش نیست. به رغم تفاوت ها و تجربه‌های گوناگون ، داستان‌ها یک موضوع دارند وآن صراحت همراه با اشاره تلویحی حاضر در داستان هایش است. میان رمان و داستان تفاوت وجود دارد ، اما داستان‌های او همان حرفی را دارند که در رمان هایش می یابیم . تنها لحن وصدا تغییر می کند. به سان ِ پیچ و خم‌های رودخانه‌ای که جلوی شدت جریان را می‌گیرند و آرام می‌کنند، بدون آنکه رود را از حرکت باز دارند. تنها زمزه‌ی جریان آب را نرم تر می‌کنند. گرداب ساکن می‌شود و داستان، ناب وخالص آرام می‌گیرد. رازی بدون ِ واژه.
      در همه‌ی داستان‌های گلشیری با افشای راز روبرو‌ایم، اما هنوز پرده از راز برداشته نشده که واژه‌ها سکوت می‌کنند. هسته و حقیقتِ عمده همانی است که بیان نمی‌شود. اما رسوب تخیلی قوی و وسواس نویسنده‌ای قوی را بر جای می گذارد. شازده احتجاب، مردی با کراوت سرخ، نمازخانه ی کوچه من، معصوم یک تا پنج، داستان های پنج گنج، انفجار بزرگ سرحی بر قصیده ی جملیه و …تا جن نامه را بخوانیم.

      جولای ۱۹۹۷مکث ِ هفتم ، بهار ۱۳۷۷- ویژه نامه ی گلشیری

    خون منتشر- لورکا


      نمی‌خواهم ببینمش! 

      بگو به ماه، بیاید
      چرا که نمی‌خواهم
      خون ایگناسیو را بر ماسه‌ها ببینم.

      نمی‌خواهم ببینمش!

      ماه ِ چارتاق
      نریان ِ ابرهای رام
      و میدان خاکی ِ خیال
      با بیدبُنان ِ حاشیه‌اش.

      نمی‌خواهم ببینمش!

      خاطرم در آتش است.
      یاسمن‌ها را فراخوانید
      با سپیدی کوچک‌شان!
      نمی‌خواهم ببینمش!

      ماده گاو ِ جهان پیر
      به زبان غمینش
      لیسه بر پوزه‌یی می‌کشید
      آلوده‌ی خونی منتشر بر خاک،
      و نره گاوان ِ «گیساندو»
      نیمی مرگ و نیمی سنگ
      ماغ کشیدند آن سان که دو قرن
      خسته از پای کشیدن بر خاک.

      نه!
      نمی‌خواهم ببینمش!

      پله پله برمی‌شد ایگناسیو
      همه‌ی مرگش بردوش.
      سپیده‌دمان را می‌جست
      و سپیده‌دمان نبود.
      چهره‌ی واقعی ِ خود را می‌جست
      و مجازش یکسر سرگردان کرد.
      جسم ِ زیبایی ِ خود را می‌جست
      رگ ِ بگشوده‌ی خود را یافت.
      نه! مگویید، مگویید
      به تماشایش بنشینم.
      من ندارم دل ِ فواره‌ی جوشانی را دیدن
      که کنون اندک اندک
      می‌نشیند از پای
      و توانایی ِ پروازش
      اندک اندک
      می‌گریزد از تن.

      فورانی که چراغان کرده‌ست از خون
      صُفّه‌های زیرین را در میدان
      و فروریخته است آنگاه
      روی مخمل‌ها و چرم گروهی هیجان دوست.

      چه کسی برمی‌دارد فریاد
      که فرود آرم سر؟
      ــ نه! مگویید، مگویید
      به تماشایش بنشینم.
      آن زمان کاین سان دید
      شاخ‌ها را نزدیک
      پلک‌ها برهم نفشرد.
      مادران خوف
      اما
      سربرآوردند
      وز دل ِ جمع برآمد
      به نواهای نهان این آهنگ
      سوی ورزوهای لاهوت
      پاسداران ِ مِهی بی‌رنگ:

      در شهر سه‌ویل
      شهزاده‌یی نبود
      که به همسنگیش کند تدبیر،
      نه دلی همچنو حقیقتجوی
      نه چو شمشیر او یکی شمشیر.
      زور ِ بازوی حیرت‌آور ِ او
      شط غرنده‌یی ز شیران بود
      و به مانند پیکری از سنگ
      نقش تدبیر او نمایان بود.

      نغمه‌یی آندُلسی
      می‌آراست
      هاله‌یی زرین بر گرد ِ سرش.

      خنده‌اش سُنبل ِ رومی بود
      و نمک بود
      و فراست بود.

      ورزا بازی بزرگ در میدان
      کوه‌نشینی بی‌بدیل در کوهستان.
      چه خوشخوی با سنبله‌ها
      چه سخت با مهمیز!
      چه مهربان با ژاله
      چه چشمگیر در هفته بازارها،
      و با نیزه۱۴ی نهایی ِ ظلمت چه رُعب‌انگیز!

      اینک اما اوست
      خفته‌ی خوابی نه بیداریش در دنبال
      و خزه‌ها و گیاه ِ هرز
      غنچه‌ی جمجمه‌اش را
      به سر انگشتان ِ اطمینان
      می‌شکوفانند.
      و ترانه‌ساز ِ خونش باز می‌آید

      می‌سُراید سرخوش از تالاب‌ها و از چمنزاران
      می‌غلتد به طول شاخ‌ها لرزان
      در میان میغ بر خود می‌تپد بی‌جان
      از هزاران ضربت پاهای ورزوها به خود پیچان
      چون زبانی تیره و طولانی و غمناک ــ
      تا کنار رودباران ِ ستاره‌ها
      باتلاق احتضاری در وجود آید.

      آه، دیوار سفید اسپانیا!
      آه، ورزای سیاه ِ رنج!
      آه، خون سخت ایگناسیو!
      آه بلبل‌های رگ‌هایش!

      نه،
      نمی‌خواهم ببینمش!

      نیست،
      نه جامی
      که‌ش نگهدارد
      نه پرستویی
      که‌ش بنوشد،
      یخچه‌ی نوری
      که بکاهد التهابش را.
      نه سرودی خوش و خرمنی از گل.
      نیست
      نه بلوری
      که‌ش به سیم ِ خام درپوشد.

      نه!
      نمی‌خواهم ببینمش!

    ترانه‌ی شرقی و اشعار ديگر
    احمد شاملو