آزادی- اوکتاویو پاز

    کسانی از سرزمین‌مان سخن به میان آوردند
    من اما به سرزمینی تهی‌دست می‌اندیشیدم
    به مردمانی از خاک و نور
    به خیابانی و دیواری
    و به انسانی خاموش-ایستاده در برابر دیوار-
    و به آن سنگ‌ها می‌اندیشیدم که برهنه بر پای ایستاده‌اند
    در آب رود
    در سرزمین روشن و مرتفع آفتاب و نور. 

    به آن چیزهای از یاد رفته می‌اندیشیدم
    که خاطره‌ام را زنده نگه می‌دارد،
    به آن چیزهای بی‌ربط که هیچ‌کس‌شان فرا نمی‌خواند:

    به خاطر آوردن رویاها-آن حضور نابهنگام
    که زمان از ورای آن‌ها به ما می‌گوید
    که ما را موجودیتی نیست
    و زمان تنها چیزی است که باز می‌آفریند خاطره‌ها را
    و در سر می پروراند رویاها را
    سرزمینی در کار نیست به جز خاک و به جز تصویرهایش:
    خاک و
    نوری که در زمان می‌زید.

    قافیه‌یی که با هر وا ژه می‌آمیزد:
    آزادی
    که مرا به مرگ می‌خواند،
    آزادی
    که فرمانش بر روسبی‌خانه روا است و بر زنی افسونگر
    با گلوی جذام گرفته.
    آزادی من به من لبخند زد
    همچون گردابی که در آن
    جز تصویر خویش چیزی باز نتوان دید.

    آزادی به بال‌ها می‌ماند
    به نسیمی که در میان برگ‌ها می‌وزد
    و بر گلی ساده آرام می‌گیرد
    به خوابی می‌ماند که در آن

    ما خود
    رویای خویشتنیم

    به دندان فروبردن در میوه‌ی ممنوع می‌ماند آزادی
    به گشودن دروازه‌ی قدیمی متروک و
    دست‌های زندانی.

    آن سنگ به تکه نانی می‌ماند
    آن کاغذ‌های سفید به مرغان دریایی
    آن برگ‌ها به پرنده‌گان.

    انگشتانت پرنده‌گان را ماند:
    همه چیز به پرواز درمی‌آید!

مجموعه آثار شاملو
دفتر دوم- انتشارات نگاه، تهران ۱۳۸۲

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: