دو ترجمه از یک شعر شیمبورسکا


    شیمبورسکا

    ۱
    فقط یک بار اتفاق می‌افتد هرچیز
    فقط یک بار اتفاق می‌افتد هرچیز،
    نه بیشتر هرگز ،
    بدنیا آمدیم، پس نوآموزیم
    می‌میریم بی آنکه کلام بدانیم.
     

    حتا اگر تنبل‌ترین باشیم
    میان شاگردان جهان
    می‌رویم به کلاس بالاتر
    بی یاری کسی، در این سفر.

    هیچ روزی روزبعد نمی‌شود
    و نومی‌شود زمان همه‌ی شب‌ها،
    هر بوسه بوسه‌ی تازه‌ای‌ست
    و تازه‌اند هربار نگاه‌ها.

    دیروز وقتی شنیدم ناگهان
    کسی تو را صدامی‌زند بنام
    انگار گل رزی از پنجره
    یکراست در دامنم افتاد.

    حالا که تو با منی
    می‌چرخم ناگهان
    گل رز! براستی گل رزی؟
    یا سنگی میان دیگر سنگ‌ها؟

    تو، ای زمان زبان نفهم
    می‌‌ترسانی و می‌‌رنجانی چرا؟
    هستی همین که می‌‌گذری
    و همین زیباست همین.

    خونگرم با لبخندی خجول
    می‌‌کوشیم این جا یکی شویم
    هرچند مثل هم نیستیم
    مثل دو نیمه سیب.

    inget händer mer än en gång

    Inget händer mer än en gång,
    aldrig mer.Vi kom till jorden,
    således, som nybörjare,
    dör utan att kunna orden.

    Även om vi vore sämst
    bland eleverna i världen,
    går vi upp i nästa klass
    utan extrahjälp på färden.

    Ingen dag ska bli den andra
    lik, och alla nätter tickar
    tiden som på nytt, var kyss är
    ny- och nya alla blickar.

    när igår jag plötsligt hörde
    någon säga högt ditt namn,
    var det som en ros föll rakt in
    genom fönstret i min famn.

    Nu när du är hos mig
    vänder jag mig plötsligt bort.
    Ros, föreresten var det det?
    Eller sten av någon sort?

    Varför ska du, dumma tid,
    komma med din skräck och pina?
    att du finns betyder att du
    går- och detta är det fina.

    Tafatt leende och varma
    prövar vi att enas här,
    fastän vi ju är varandra
    olika som två små bär.

    بر گرفته از: شعرهای ویسواوا شیمبورسکا
    (۲۰۰۲-۱۹۴۵)
    ترجمه خلیل پاک نیا

    • ۲
      هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد

  • هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد
    و اتفاق نخواهد افتاد. به همین دلیل
    ناشی به دنیا آمده ایم
    و خام خواهیم رفت.

    حتا اگر کودن ترین شاگردِ مدرسه ی دنیا می بودیم
    هیچ زمستانی یا تابستانی را تکرار نمی کردیم

    هیچ روزی تکرار نمی شود
    دوشب شبیه ِ هم نیست
    دوبوسه یکی نیستند
    نگاه قبلی مثل نگاه بعدی نیست

    دیروز ، وقتی کسی در حضور من
    اسم تو را بلند گفت
    طوری شدم، که انگار گل رزی از پنجره ی باز
    به اتاق افتاده باشد.

    امروز که با همیم
    رو به دیوار کردم
    رز! رز چه شکلی است؟
    آیا رز، گل است؟ شاید سنگ باشد

    ای ساعت بد هنگام
    چرا با ترس بی دلیل می آمیزی؟
    هستی – پس باید سپری شوی
    سپری می شوی- زیبایی در همین است

    هر دو خندان ونیمه در آغوش هم
    می کوشیم بتوانیم آشتی کنیم
    هر چند باهم متفاوتیم
    مثل دو قطره ی آب زلال.

    از: آدم ها روی پل
    ترجمه مارک اسموژنسکی، شهرام شیدایی، چوکا چکاد

من و سهراب دريابندری- نجف دريابندری


    صبح ساعت هشت پشت ميز صبحانه می‌نشينم . سهراب شير تليت مفصلی با «کورن‌فلکس» درست می‌کند می‌خورد. باز هم درست می‌کند ولی از عهده‌ی تمام کردنش برنمی‌آيد؛ باقی مانده را من می‌خورم.هوا ابری و خنک است. قرار است طرف‌های ظهر فرانتس ما را با خودش به يک کشتی ببرد که جماعتی را برای گردش روی رود دانوب می‌برد و برمی‌گرداند..
    ادامه 

باغ گمشده- محمود داوودی



    سايه‌ها آمدند
    برصندلی سنگی بی های‌وهوی نشستند
    و خلوت عصرانه‌ی باغ
    نقشی از حضور گرفت 

    می توانند
    به فواره‌های خاموش بنگرند
    به برگ‌های خشک
    در کاشی آبی
    و در انتظار پيکرها
    باقی بمانند

    سايه‌ها
    به عصر
    به باغ گمشده
    فرود آمدند

شمردن مرثیه- شیمبورسکا



    همه‌چیز
    ( اگر این کلمه محدود نکند)
    را پشت سر گذاشتند
    ( اگرپیش رو نداشتند)؟
    چند نفر از این زمان پرشتاب پیاده شدند
    و گریان در دوردست ناپدید شدند
    (اگر این دورنما باورکردنی هست)؟
    چند نفر
    (اگر این سوال بی معنا نباشد،
    اگر بشود به رقم نهایی رسید،
    پیش از آنکه شمارشگر خودش را بشمارد)
    به عمیق‌ترین خواب‌ها فرورفته‌اند
    ( اگر عمیق‌تری درکار نباشد)؟
    به امید دیدار
    به امید دیدار تا فردا
    به امید دیدار تا بعد .
    حالا نمی‌خواهند
    (اگر نخواهند) چیز بیشتری بگویند.
    به سکوت بی پایان بازگشته‌اند .
    ( اگر غریب نباشد)
    غرق فقط این
    ( اگر فقط این)
    که در غیاب به آن مجبورند.چند نفر از کسانی که می‌شناختم
    (اگر واقعن می‌شناختم )
    زن‌ها و مرد‌ها
    (اگراین تفاوت هنوز هست)
    ازاین آستانه گذشته‌اند
    (اگر این آستانه هست)
    از روی این پل رفته‌اند
    (اگر این پل هست) ؟ 

    چند نفر از کسانی که می‌شناختم
    (اگر واقعاً می‌شناختم )
    زن‌ها و مرد‌ها
    (اگراین تفاوت هنوز هست)
    ازاین آستانه گذشته‌اند
    (اگر این آستانه هست)
    از روی این پل رفته‌اند
    (اگر این پل هست)؟
    چند نفر بعداز زندگی کوتاه یا بلندشان
    (اگرحالا برایشان فرقی هم بکند) –
    خوب بود چون شروع شد،
    بد بود چون تمام شد –
    (اگر عکس این را نگفته باشند)
    به ساحل دیگر رسیده‌اند،
    (اگر رسیده‌اند و اصلاً ساحلی هست)؟
    خبر ندارم هنوز
    از سرنوشت‌شان
    (اگرسرنوشت مشترکی هست یا اصلاً سرنوشتی هست)؟

چی است آن کلمه*- ساموئل بکت

    WHAT IS THE WORD
    (ضیاء موحد ) شعر « چی است آن کلمه » یا « آن کلمه چه است »، که سوالی نیست و « چی » یا « چه » می تواند فاعل جمله باشد، همان به سکوت کشاندن کلام است که بکت در به نتیجه‌ی نهایی رساندن شگرد جیمز جویس ودر گریز از تقلید از جویس بدان روی آورد. شعر با حذف فعل و ناتمام نهادن جمله‌ها زبان اشاره را تا حد لکنت و ساکت ماندن به ایجاز می‌کشاند . اگر در این شعر«folly » را به جای « بلاهت» به « غفلت » ترجمه کنیم، شعربه فارسی بهتر ترجمه می‌شود اما معنی به کلی تغییر می‌کند خواننده خود می‌تواند چنین تغییری دهد و نتیجه را ببیند. 

    بلاهت –
    بلاهت برای ِ –
    برای –
    چی است آن کلمه –
    بلاهت از این –
    از این همه –
    بلاهت ازتمام این همه –
    با فرض اینکه –
    بلاهت با فرض این همه –

    folly-
    folly for to-
    for to-
    what is the word-
    folly from this-
    all this-
    folly from all this-
    given-
    folly given all this –

    دیدن –
    بلاهت دیدن این همه –
    این –
    چی است آن کلمه –
    این این –
    این این این‌جا –
    این این همه این‌جا-
    بلاهت با فرض این همه –
    دیدن –
    بلاهت دیدن این این همه این‌جا –
    برای –
    چی است آن کلمه –

    seeing-
    folly seeing all this-
    this –
    what is the word-
    this this –
    this this here-
    all this this here-
    folly given all this-
    seeing –
    folly seeing all this this here-
    for to-
    what is the word-

    نگاه –
    نظره –
    پنداری نظره –
    نیاز به پنداشتن نظره –
    بلاهت ِ نیاز به پنداشتن نظره –
    چی –
    چی است آن کلمه –

    see-
    glimpse-
    seem to glimpse-
    need to seem to glimpse –
    folly for to need to seem to glimpse-
    what-
    what is the word-

    وکجا –
    بلاهت نیاز به پنداشتن نظره کردن –
    چه کجا –
    کجا –
    چی است آن کلمه –
    آنجا –
    در آنجا –
    دور در آنجا –
    دور دور –
    دور ِ دور در آنجا –

    and where-
    folly for to need to seem to glimpse-
    what where-
    where
    what is the word-
    there-
    over there-
    away over there-
    afar-
    afar away over there –

    مبهم –
    مبهم دور دور دور در آنجا چی –
    چی –
    چی است آن کلمه –
    تمام این همه را دیدن –
    تمام این این همه –
    این این همه این‌جا-
    بلاهت دیدن چی –

    afaint-
    afaint afar away over there what –
    what-
    what is the word-
    seeing all this-
    all this this-
    alla this this here-
    folly for to see what-

    نظره-
    پنداشتن نظره کردن –
    نیاز پنداشتن نظره کردن –
    مبهم دور دور دور در آنجا چی –
    بلاهت نیاز به پنداشتن نظره کردن –
    مبهم دور دور دور در آنجا چی –
    چی –
    چی است آن کلمه –

    glimpse –
    seem to glimpse-
    need to seem to glimpse-
    afaint afar away over there what –
    folly for to need to seem to glimpse-
    afaint afar away over there what –
    what –
    what is the word-

    چی است آن کلمه –

    what is the word-چی است آن کلمه – 

این شعر آخرین اثر بکت است که آن را در سال ۱۹۸۶ سرود. *

یک گل سرخ برای امیلی:ویلیام فاکنر- ترجمه: نجف دریابندری

    مترجم: نجف دریابندری


    وقتی که میس امیلی گریرسن مرد، همه اهل شهر ما به تشییع جنازه اش رفتند. مردها از روی تاثر احترام آمیزی که گویی از فرو ریختن یک بنای یادبود قدیم در خود حس می کردند، و زنها بیشتر از روی کنجکاوی برای تماشای داخل خانه او که جز یک نوکر پیر – که معجونی از آشپز و باغبان بود – دست کم از ده سال به این طرف کسی آنجا را ندیده بود.
    این خانه، خانه چهارگوش بزرگی بود که زمانی سفید بود، و با آلاچیقها و منارها و بالکونهایی که مثل طومار پیچیده بود به سبک سنگین قرن هفدهم تزیین شده بود، و در خیابانی که یک وقت گل سرسبد شهر بود قرار داشت. اما به گاراژها و انبارهای پنبه دست درازی کرده بودند حتی یاد بودها و میراث اشخاصی مهم و اسم و رسم دار را از آن صحنه زدوده بودند. ادامه

سیزده‌ و پنج دقیقه‌- به‌روژ ئاکره‌یی

    (از مجموعه‌داستان: ما این‌جا هستیم)

    «الان باز می‌کنم.»
    توی پاگرد این پا و آن پا می‌کنم. می‌دانم عصایش را از این دست به‌ آن دست می‌دهد و تا بیاید تعادل‌اش را روی آن یکی پایش نگه‌ دارد چیزی می‌گوید.
    «کی هستی؟»
    «از خانه‌ی سالمندان.»
    «چی؟»
    «غذا آورده‌ام.»
    حالا تعادل‌اش را حفظ کرده‌ است و دست دراز می‌کند سوی در.
    عصایش به‌ در می خورد: «کجا؟»
    دوباره‌ می‌گویم.
    در باز می‌‌شود.
    می‌گویم: «سلام.»
    آرواره‌هایش تکان می‌خورند. می ایستم تا خوب نگاهم کند، عصایش را از این دست به‌ آن دست می‌دهد و خود را کنار می‌کشد.
    ادامه