دو ترجمه از یک شعر شیمبورسکا


    شیمبورسکا

    ۱
    فقط یک بار اتفاق می‌افتد هرچیز
    فقط یک بار اتفاق می‌افتد هرچیز،
    نه بیشتر هرگز ،
    بدنیا آمدیم، پس نوآموزیم
    می‌میریم بی آنکه کلام بدانیم.
     

    حتا اگر تنبل‌ترین باشیم
    میان شاگردان جهان
    می‌رویم به کلاس بالاتر
    بی یاری کسی، در این سفر.

    هیچ روزی روزبعد نمی‌شود
    و نومی‌شود زمان همه‌ی شب‌ها،
    هر بوسه بوسه‌ی تازه‌ای‌ست
    و تازه‌اند هربار نگاه‌ها.

    دیروز وقتی شنیدم ناگهان
    کسی تو را صدامی‌زند بنام
    انگار گل رزی از پنجره
    یکراست در دامنم افتاد.

    حالا که تو با منی
    می‌چرخم ناگهان
    گل رز! براستی گل رزی؟
    یا سنگی میان دیگر سنگ‌ها؟

    تو، ای زمان زبان نفهم
    می‌‌ترسانی و می‌‌رنجانی چرا؟
    هستی همین که می‌‌گذری
    و همین زیباست همین.

    خونگرم با لبخندی خجول
    می‌‌کوشیم این جا یکی شویم
    هرچند مثل هم نیستیم
    مثل دو نیمه سیب.

    inget händer mer än en gång

    Inget händer mer än en gång,
    aldrig mer.Vi kom till jorden,
    således, som nybörjare,
    dör utan att kunna orden.

    Även om vi vore sämst
    bland eleverna i världen,
    går vi upp i nästa klass
    utan extrahjälp på färden.

    Ingen dag ska bli den andra
    lik, och alla nätter tickar
    tiden som på nytt, var kyss är
    ny- och nya alla blickar.

    när igår jag plötsligt hörde
    någon säga högt ditt namn,
    var det som en ros föll rakt in
    genom fönstret i min famn.

    Nu när du är hos mig
    vänder jag mig plötsligt bort.
    Ros, föreresten var det det?
    Eller sten av någon sort?

    Varför ska du, dumma tid,
    komma med din skräck och pina?
    att du finns betyder att du
    går- och detta är det fina.

    Tafatt leende och varma
    prövar vi att enas här,
    fastän vi ju är varandra
    olika som två små bär.

    بر گرفته از: شعرهای ویسواوا شیمبورسکا
    (۲۰۰۲-۱۹۴۵)
    ترجمه خلیل پاک نیا

    • ۲
      هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد

  • هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد
    و اتفاق نخواهد افتاد. به همین دلیل
    ناشی به دنیا آمده ایم
    و خام خواهیم رفت.

    حتا اگر کودن ترین شاگردِ مدرسه ی دنیا می بودیم
    هیچ زمستانی یا تابستانی را تکرار نمی کردیم

    هیچ روزی تکرار نمی شود
    دوشب شبیه ِ هم نیست
    دوبوسه یکی نیستند
    نگاه قبلی مثل نگاه بعدی نیست

    دیروز ، وقتی کسی در حضور من
    اسم تو را بلند گفت
    طوری شدم، که انگار گل رزی از پنجره ی باز
    به اتاق افتاده باشد.

    امروز که با همیم
    رو به دیوار کردم
    رز! رز چه شکلی است؟
    آیا رز، گل است؟ شاید سنگ باشد

    ای ساعت بد هنگام
    چرا با ترس بی دلیل می آمیزی؟
    هستی – پس باید سپری شوی
    سپری می شوی- زیبایی در همین است

    هر دو خندان ونیمه در آغوش هم
    می کوشیم بتوانیم آشتی کنیم
    هر چند باهم متفاوتیم
    مثل دو قطره ی آب زلال.

    از: آدم ها روی پل
    ترجمه مارک اسموژنسکی، شهرام شیدایی، چوکا چکاد

من و سهراب دريابندری- نجف دريابندری


    صبح ساعت هشت پشت ميز صبحانه می‌نشينم . سهراب شير تليت مفصلی با «کورن‌فلکس» درست می‌کند می‌خورد. باز هم درست می‌کند ولی از عهده‌ی تمام کردنش برنمی‌آيد؛ باقی مانده را من می‌خورم.هوا ابری و خنک است. قرار است طرف‌های ظهر فرانتس ما را با خودش به يک کشتی ببرد که جماعتی را برای گردش روی رود دانوب می‌برد و برمی‌گرداند..
    ادامه 

باغ گمشده- محمود داوودی



    سايه‌ها آمدند
    برصندلی سنگی بی های‌وهوی نشستند
    و خلوت عصرانه‌ی باغ
    نقشی از حضور گرفت 

    می توانند
    به فواره‌های خاموش بنگرند
    به برگ‌های خشک
    در کاشی آبی
    و در انتظار پيکرها
    باقی بمانند

    سايه‌ها
    به عصر
    به باغ گمشده
    فرود آمدند

شمردن مرثیه- شیمبورسکا



    همه‌چیز
    ( اگر این کلمه محدود نکند)
    را پشت سر گذاشتند
    ( اگرپیش رو نداشتند)؟
    چند نفر از این زمان پرشتاب پیاده شدند
    و گریان در دوردست ناپدید شدند
    (اگر این دورنما باورکردنی هست)؟
    چند نفر
    (اگر این سوال بی معنا نباشد،
    اگر بشود به رقم نهایی رسید،
    پیش از آنکه شمارشگر خودش را بشمارد)
    به عمیق‌ترین خواب‌ها فرورفته‌اند
    ( اگر عمیق‌تری درکار نباشد)؟
    به امید دیدار
    به امید دیدار تا فردا
    به امید دیدار تا بعد .
    حالا نمی‌خواهند
    (اگر نخواهند) چیز بیشتری بگویند.
    به سکوت بی پایان بازگشته‌اند .
    ( اگر غریب نباشد)
    غرق فقط این
    ( اگر فقط این)
    که در غیاب به آن مجبورند.چند نفر از کسانی که می‌شناختم
    (اگر واقعن می‌شناختم )
    زن‌ها و مرد‌ها
    (اگراین تفاوت هنوز هست)
    ازاین آستانه گذشته‌اند
    (اگر این آستانه هست)
    از روی این پل رفته‌اند
    (اگر این پل هست) ؟ 

    چند نفر از کسانی که می‌شناختم
    (اگر واقعاً می‌شناختم )
    زن‌ها و مرد‌ها
    (اگراین تفاوت هنوز هست)
    ازاین آستانه گذشته‌اند
    (اگر این آستانه هست)
    از روی این پل رفته‌اند
    (اگر این پل هست)؟
    چند نفر بعداز زندگی کوتاه یا بلندشان
    (اگرحالا برایشان فرقی هم بکند) –
    خوب بود چون شروع شد،
    بد بود چون تمام شد –
    (اگر عکس این را نگفته باشند)
    به ساحل دیگر رسیده‌اند،
    (اگر رسیده‌اند و اصلاً ساحلی هست)؟
    خبر ندارم هنوز
    از سرنوشت‌شان
    (اگرسرنوشت مشترکی هست یا اصلاً سرنوشتی هست)؟

چی است آن کلمه*- ساموئل بکت

    WHAT IS THE WORD
    (ضیاء موحد ) شعر « چی است آن کلمه » یا « آن کلمه چه است »، که سوالی نیست و « چی » یا « چه » می تواند فاعل جمله باشد، همان به سکوت کشاندن کلام است که بکت در به نتیجه‌ی نهایی رساندن شگرد جیمز جویس ودر گریز از تقلید از جویس بدان روی آورد. شعر با حذف فعل و ناتمام نهادن جمله‌ها زبان اشاره را تا حد لکنت و ساکت ماندن به ایجاز می‌کشاند . اگر در این شعر«folly » را به جای « بلاهت» به « غفلت » ترجمه کنیم، شعربه فارسی بهتر ترجمه می‌شود اما معنی به کلی تغییر می‌کند خواننده خود می‌تواند چنین تغییری دهد و نتیجه را ببیند. 

    بلاهت –
    بلاهت برای ِ –
    برای –
    چی است آن کلمه –
    بلاهت از این –
    از این همه –
    بلاهت ازتمام این همه –
    با فرض اینکه –
    بلاهت با فرض این همه –

    folly-
    folly for to-
    for to-
    what is the word-
    folly from this-
    all this-
    folly from all this-
    given-
    folly given all this –

    دیدن –
    بلاهت دیدن این همه –
    این –
    چی است آن کلمه –
    این این –
    این این این‌جا –
    این این همه این‌جا-
    بلاهت با فرض این همه –
    دیدن –
    بلاهت دیدن این این همه این‌جا –
    برای –
    چی است آن کلمه –

    seeing-
    folly seeing all this-
    this –
    what is the word-
    this this –
    this this here-
    all this this here-
    folly given all this-
    seeing –
    folly seeing all this this here-
    for to-
    what is the word-

    نگاه –
    نظره –
    پنداری نظره –
    نیاز به پنداشتن نظره –
    بلاهت ِ نیاز به پنداشتن نظره –
    چی –
    چی است آن کلمه –

    see-
    glimpse-
    seem to glimpse-
    need to seem to glimpse –
    folly for to need to seem to glimpse-
    what-
    what is the word-

    وکجا –
    بلاهت نیاز به پنداشتن نظره کردن –
    چه کجا –
    کجا –
    چی است آن کلمه –
    آنجا –
    در آنجا –
    دور در آنجا –
    دور دور –
    دور ِ دور در آنجا –

    and where-
    folly for to need to seem to glimpse-
    what where-
    where
    what is the word-
    there-
    over there-
    away over there-
    afar-
    afar away over there –

    مبهم –
    مبهم دور دور دور در آنجا چی –
    چی –
    چی است آن کلمه –
    تمام این همه را دیدن –
    تمام این این همه –
    این این همه این‌جا-
    بلاهت دیدن چی –

    afaint-
    afaint afar away over there what –
    what-
    what is the word-
    seeing all this-
    all this this-
    alla this this here-
    folly for to see what-

    نظره-
    پنداشتن نظره کردن –
    نیاز پنداشتن نظره کردن –
    مبهم دور دور دور در آنجا چی –
    بلاهت نیاز به پنداشتن نظره کردن –
    مبهم دور دور دور در آنجا چی –
    چی –
    چی است آن کلمه –

    glimpse –
    seem to glimpse-
    need to seem to glimpse-
    afaint afar away over there what –
    folly for to need to seem to glimpse-
    afaint afar away over there what –
    what –
    what is the word-

    چی است آن کلمه –

    what is the word-چی است آن کلمه – 

این شعر آخرین اثر بکت است که آن را در سال ۱۹۸۶ سرود. *

یک گل سرخ برای امیلی:ویلیام فاکنر- ترجمه: نجف دریابندری

    مترجم: نجف دریابندری


    وقتی که میس امیلی گریرسن مرد، همه اهل شهر ما به تشییع جنازه اش رفتند. مردها از روی تاثر احترام آمیزی که گویی از فرو ریختن یک بنای یادبود قدیم در خود حس می کردند، و زنها بیشتر از روی کنجکاوی برای تماشای داخل خانه او که جز یک نوکر پیر – که معجونی از آشپز و باغبان بود – دست کم از ده سال به این طرف کسی آنجا را ندیده بود.
    این خانه، خانه چهارگوش بزرگی بود که زمانی سفید بود، و با آلاچیقها و منارها و بالکونهایی که مثل طومار پیچیده بود به سبک سنگین قرن هفدهم تزیین شده بود، و در خیابانی که یک وقت گل سرسبد شهر بود قرار داشت. اما به گاراژها و انبارهای پنبه دست درازی کرده بودند حتی یاد بودها و میراث اشخاصی مهم و اسم و رسم دار را از آن صحنه زدوده بودند. ادامه

سیزده‌ و پنج دقیقه‌- به‌روژ ئاکره‌یی

    (از مجموعه‌داستان: ما این‌جا هستیم)

    «الان باز می‌کنم.»
    توی پاگرد این پا و آن پا می‌کنم. می‌دانم عصایش را از این دست به‌ آن دست می‌دهد و تا بیاید تعادل‌اش را روی آن یکی پایش نگه‌ دارد چیزی می‌گوید.
    «کی هستی؟»
    «از خانه‌ی سالمندان.»
    «چی؟»
    «غذا آورده‌ام.»
    حالا تعادل‌اش را حفظ کرده‌ است و دست دراز می‌کند سوی در.
    عصایش به‌ در می خورد: «کجا؟»
    دوباره‌ می‌گویم.
    در باز می‌‌شود.
    می‌گویم: «سلام.»
    آرواره‌هایش تکان می‌خورند. می ایستم تا خوب نگاهم کند، عصایش را از این دست به‌ آن دست می‌دهد و خود را کنار می‌کشد.
    ادامه

دو ترجمه از یک شعر شیمبورسکا



شیمبورسکا  در مراسم تجلیل از اندرش بودهگُرد ( مترجم سوئدی) در تاتر استاری شهر کراکوف.


    ۱
بازار معجزه‌ها


معجزه‌ی روزمره :
همین که معجزه‌های روزمره‌ی بسیاری اتفاق می‌افتد.

معجزه‌ی معمولی:
در سکوت شب
پارس سگ‌های نامریی

یکی از همین معجزه‌ها:
ابری که کوچک و پراکنده‌است
می تواند این ماه بزرگ و سنگین را بپوشاند

چند معجزه در یک معجزه:
عکس درخت توسکا بر آب
که سمت چپش سمت راست شده
و سرشاخه‌ها رو به پایین می‌رویند
و هرگز به ته نمی‌رسند
با این که عمق آب کم است

معجزه‌ی امروز:
بادهای ملایم
همراه با رگبار پراکنده

اولین و بهترین معجزه:
گاوها گاوند.

این یکی هم بد نیست:
همین باغ و نه باغی دیگر
روییده از همین دانه و نه دانه‌ای دیگر

معجزه‌ای بدون فراک و کلاه سيلندری:
پرواز کبوترهای سپید

معجزه،چون نمی شود اسم دیگری رویش گذاشت :
خورشید ساعت سه و چهارده دقیقه امروزطلوع کرد
و هشت و یک دقیقه غروب می‌کند

معجزه ای که زیاد هم شگفت انگیز نیست:
این انگشت ها به یقین از شش تا کمتر
و از چهار تا بیشتر است

معجزه ، همین که دور وبرت را نگاه کنی:
همین جهان حاضر در همه جا

معجزه‌ی فوق العاده، چنان که همه چیز فوق العاده‌است:
چیزی که نمی شود فکرش را کرد
می شود فکرش را کرد

از: « شعر های شیمبورسکا »
 

    ۲
    بازار معجزه ها

معجزه‌ی عمومی:
همین که معجزه‌های عمومی زیادی اتفاق می‌افتد.

معجزه‌ی معمولی:
در سکوت شب
پارس سگ‌های نامریی

یکی از معجزه‌های بی شمار:
ابرلطیف و کوچکی است
اما می تواند ماه بزرگ وسنگین را بپوشاند

چند معجزه‌ی در یک معجزه:
تصویر درخت توسکا بر آب
و این که در تصویر چپ و راستش معکوس شده
و این که آنجا تاج درخت رو به پایین می روید
و این که هیچ به ته آب نمی رسند
با اینکه عمق کمی دارد

معجزه‌ی روزمره:
کمی تا قسمتی ابری
همراه با رگبار پراکنده

معجزه‌ی دم دستی یک:
گاوها گاوند.

دومی هم دست کمی از آن ندارد:
همین باغ نه باغی دیگر
روییده از همین هسته ودانه و نه هسته ودانه ای دیگر

معجزه‌ای بدون فراک وکلاه سيلندر
فوران کبوترهای سفید

معجزه ، چون چیز دیگری به آن نمی شود گفت:
امروز آفتاب ساعت سه و چهارده دقیقه آفتاب طلوع کرده
و ساعت بیست و یک دقیقه غروب خواهد کرد

معجزه‌ای که آنگونه که باید، متعجبمان نمی کند:
تعداد انگشتان دست در واقع کمتر از شش
اما در عوض بیشتر از چهار

معجزه‌ای که کافی است دور وبرت را نگاه کنی:
دنیای همه جا حاضر

معجزه‌ای اضافی، همانطور که همه چیز اضافی ست:
چیزی که به اندیشه در نمی آید
به اندیشه در می آید.
از: آدم ها روی پل
ترجمه مارک اسموژنسکی، شهرام شیدایی، چوکا چکاد

 

دو شعر : شیمبورسکا

    * به سوی Ark

    باران یکریز می‌بارد
    سوار شوید، چرا که راه دیگری ندارید:
    شعرهایی برای صدایی تنها
    شورهای شخصی
    استعداد‌های به درد نخور
    کنجکاوی‌های زیادی
    غم و اندوه‌های کوچک
    شوق رویت اشیاء از شش سو.

    آب رودخانه‌ها بالا می‌آید ، بر کناره‌ها طغیان می‌کند
    سوار شوید: سایه‌روشن‌ها و ته‌رنگ‌ها
    هوس‌ها، زیورها، ریزه‌کاری‌ها
    ای استثناء ساده‌ لوح
    ای نشانه‌ی فراموش شده
    بی‌شمار درخشندگی خاکستری‌ها
    بازی بخاطر بازی
    اشک‌های خنده‌ها.

    تا چشم کار می‌کند آب‌ها و افق در مه
    سوار شوید: نقشه‌های آینده ای دور
    شادی ِ تفاوت‌ها
    ستایش آن‌ها که بهترنند،
    انتخابی که محدود به این و آن نیست
    ای وسواس کهن
    ای وقت تامل
    و اعتقاد به اینکه این‌ها همه
    روزی به درد می‌خورد.
    به خاطراین کودکان
    که ما خود هنوز آنهاییم
    قصه ها آخرش خوش است
    اینجا هم سرانجام دیگری جز این ندارد
    باران بند می آید،
    موج آرام می شود،
    در آسمان روشن
    ابرها پراکنده می شوند
    و جمع می شوند دوباره
    مثل ابرهای منتظر برفراز انسان ها:
    خونسرد و بزرگ منش
    هم شکل با
    جزیره های خوشبختی،
    بره،
    گل کلم
    و کهنه های بچه
    که در آفتاب خشک شده اند.

    **

    سنگ قبر

    اینجا زنی صاحب چند شعر آرمیده
    ویرگول گذاری یکی از کارهایش بوده
    حالا جسد در خاک، آرامش ابدی یافته
    ولی چقدر تنها، با کلام کلنجاررفته
    جغدی، تصنیفی، همین‌ها فقط به جا مانده
    مخ الکترونیکی را بیرون بیاور، رهگذر
    و با اینکه او ستاره‌ای نبود
    لحظه‌ای به سرنوشت شیمبورسکا فکر کن.

    *کشتی نوح ، ورق کاغذ
    بر گرفته از: شعرهای شیمبورسکا(۲۰۰۲-۱۹۴۵)
    ترجمه خلیل پاک نیا

۱۲ شعر از محمود داوودی


روز اول روز دوم به سوم روز

شما چه می دانید کجاست
هرجا که هست
چه می دانید کجاست
هرجا هست
پس فراگیرید ازغیبتش
راه بازکنید
بیاوریدش
تکه تکه ی روحی در حضور
ببینیدش
گرچه رفته سال ها
و ازخیابان که گذشته غبار می خیزد
از او خزان بسازید
برگ های دنیا
در خانه اش باز می شود
حرف ها بزنیدش
بر آستانه اش برآیید
بیاوریدش با خاطراتش
از ُکنجی که اوست در دقیقه های آینده
بیاوریدش
بیاویزیدش
بپاشانیدش
برسفره شام بنشانیدش
بخراشیدش
پوست بر پوست بنویسیدش
بپوکانیدش به باد بسپاریدش

که تکه تکه های ماست

 

 

 

پایین آمدن (برای عنایت پاک نیا)

چطور وقتی از پله‌های سنگ پایین می‌آید
و نورهمه‌ی ‌شب ها درعینک‌اش می‌افتد چطور؟

پنجره‌ها بسته می شوند
در‌ها بسته می شوند

ذره ذره تاریکی از نورمی‌گذرد
گم می شود درچاهک دستشویی

چمدان جا می‌ماند
پوست ماری که می‌ماند

حالا چطور وقتی از پله‌های برف پایین می‌آید
و نورهمه‌ی سایه ها در عینک‌اش می‌افتد چطور؟

نگاهش می چرخد
در چهره ای که گروگان گرفته است


*
بدم نمی‌آیدازاین‌جا
بیایم بین شما
ببینم چگونه‌اید واقعا

همانطور که می‌دانید
درکم از زمان به ساعت نیست
خاطره از قلب ندارم
نمی‌دانم دست‌های سرد چگونه ساییده می‌شود بر گونه‌های تب
که می‌گویید

به شما حسودی می‌کنم گاهی
نمی‌دانید کجاست آینده
می‌سازید

*

اشتباه می‌کنم که این طور شروع می‌کنم
نه موافق استتیک من‌است
نه ایدهٔ جالبی دارد
وحس شاعرانهٔ کلام در آن غایب‌است
اما شعر را هنوز کسی تعریف نکرده و نمی‌داند چیست
رئیس نقد؟
شوخی می‌کنید
البت
حسته‌ام از حرف‌هایی که در بارهٔ شاعران می‌زنند بعد از مرگ
خوب نیست هیچ خیال می‌کنم
دور شدم از حرف‌ام
یک شب خواب دیدم کلمات پروانه‌اند و من تور ندارم. تعبیر
ساده‌ای دارد می‌دانم اما این خواب مرا به یاد زندگی انداخت با
اجاره خانه و پول آب و برق و چک‌های بی‌محل و ازدواج‌های
موفق و مرگ‌های زنجیره‌ای
که منطبق نیست اصلا
با استتیک من.

**

نمی آیم بگویم دوستت دارم
گفتن دوستت دارم جز وهم شبانه نتیجه ندارد

گاهی به کودکی فکر می کنم که در زیر نورهای فسفری
تا ته تاریکی برگ ها می ماند
و ستاره ها می دید و یک زندگی با دوستت دارم خیال می کرد

گاهی به کودکی اش فکر می کنم
ونمی آید بگوید دوستت دارم

تحت تعقیب

من او را که تعقیب ام می کند
و از هر دری که وارد می شوم او وارد شده است
و چهره که می گیرم به سوی آینه
از آینه نگاه می کند را
گاهی دست به سر می کنم

وارد نمی شوم
نگاه نمی کنم

برگرفته از «کتاب شعر »


بازگشتن از ترس

 

 

 

اگراز آتش شروع کند
برگ ها می سوزند

از خواب‌ها شروع می کند
خواب‌ها
که گذارنده‌ی کتاب اند
برگ در برگ
که نمی سوزد
می برندش به اصل
اگر اصل این باشد

به خواهرش گفت
من از جهان مردان می ترسم
ترس
که خشونت کردم که هول و ولایش به نازکترین خیال پیوستم

رفت
گشت
برگشت
ترس تر

می رفت سوی آب که به تابستان سبز بود وَمد که بود سبزتر بود
با خرافه‌ای که می دانست ازآب روشنی برمی داشت

و نوشتن دشوار است
نه این که نوشتن دشواراست
که نوشتن دشواراست

دارد دور می زند
دنبال لحن می گردد
که داستان همان کهن است

شبح‌اش هر روز
به روزمره می برد

تماس ما با دنیا از یک طریق نیست
کلید سراسری
که تالار روشن کند
و یک ردیف کلاه اعیانی
تا گزک دهد به دیگران که قضاوت کنند

دیگران به که به سایه‌ی درخت اروپایی بنشینند

صبح که به مدرسه می رفت از مه کتاب پر می شد
این جا شروع توهم
این جا مرکز تنهایی ست

دنیا هنوزبرگ پشت برگ می نویسد
برگی که کس نمی خواند

گاهی
جا به جا می شود
از این صندلی می پرد روی آن صندلی
کس نداند بهتر است بی وطن است

بی وطن نیست او خودش خیال می کند بی وطن است دیروز
که نامه‌ی کهن می خواند دید دنیا چقدر روشن است چقدر

جالب نظر است از این نظر که
کسی به خواب کسی
نمی تواند خفت

کسی به روح کسی
نمی تواند دید

او ناظر است فقط
زبان شرح ندارد

آدم عجیب می شود

سایه‌ها می آیند
وهم می آید

با صدای ساعت قدیم
کتاب جدید باز می شود

قدم می زند
با برگ‌های شعله ور

**


می گذريد از كنار تيره گی
كه به قلب می‌گيرد
هيكل شما
می خزد جلو
بر ريل‌های روح
كه خم می‌شود
راه كج می كند
و می‌رود به سوی چاه‌های سقوط
وقتی كه شما می‌گذريد

 

 

 

برگرفته از «باغ در باغ »

آدرس

از سمت چپ اگر بروی یا می‌رفتی
میدان کوچکی بود و کنارش کتاب فروشی بود
بالاش یک کافه بود و در که می‌گشودی
می‌دیدی نشسته‌است
و از پشت شیشه‌ها
به فاصله نخل تا مرگ خیره‌ است

 

 

 

 

رئیس نقد؟
شوخی می‌کنید؟

البت
خسته‌ام از حرف‌هایی که در باره شاعران می‌زنند بعدازمرگ
خوب نیست‌هیچ خیال می‌کنم

دورشدم از حرفم

یک شب خواب دیدم کلمات پروانه‌اند ومن تور ندارم. تعبیر
ساده‌ای دارد می‌دانم امااین خواب مرا به یاد زندگی‌انداخت با
اجاره‌خانه و پول آب وبرق وچک‌های بی‌محل وازدواج‌های
موفق و مرگ‌های زنجیره‌ای
که منطبق نیست اصلا
با استتیک من

*

می گذرد شط
چهره‌ی آشنا به وضع قدیم

جنگ تمام‌شد
اسیران برگشتند
حلقه‌ای به گوش ندارند
خاطره‌ای ندارند
جز حلقه‌های درد

دستم را که درد می‌کند به سوی تو دراز می‌کنم

لیوان‌های دیشب قرمزند

خون‌های به هدررفته

*

گشتن در آب های غار
لمس قطره‌های تاریک
تا ساعت آمدن خورشیدهای خیالی
وصفحه‌ها رفتن
در قطره‌های نورگشتن
ناگهان برگشتن
دیدن و ترسیدن

سنگ شدن

**
يك شب
ساعت دوی نيمه‌شب اگر دقيق بخواهيد
نشسته بودم و فكر می‌كردم اگر حالا
تلفن به صدا درآيد
و كسی از پشت خط
با صدايی لرزان
خبر مرگ كسی را بدهد كه از من جوان تراست وموهايش
يكدست سياه‌است و به آينده اميدواراست و حتی عاشق‌است
چكار می‌كردم؟

كسی زنگ نزد آن شب
نشسته بودم مات به حرف‌های سياه نگاه می‌كردم
دست‌ها زير چانه
نه مثل مجسمه‌ای از مرمر يا آهن
مشتی خاك و كلوخ سفت و كج و كوج خيره به‌روبرو

و فكر می‌كردم به او
كه از من جوان‌تراست و اميدوارتراست و حتی عاشق‌است و
انگار كه اين كلوخ سفت و كج و كوج زير باران بپاشد و مثل
گل‌های كنار رودخانه به راه بيافتد و تيره ‌كند همه چيز را

ساعت دوی نيمه‌شب
يك شب


نمی آید بگوید دوست دارم.

دشنه- خورخه لوئیس بورخس

    ترجمه ی زنده‌یاد احمد میر علایی*

    دشنه‌ای در کشویی آرمیده‌است. آخرقرن گذشته در تولدو ساخته شد، لوئیس ملیان لافینور آن را به پدرم داد، پدرم آن را از اروگوئه آورد. اواریستو کاریه گو یکبار آن را به دست گرفت. هرکه را چشم بدان افتد وسوسه می شود که دشنه را بردارد و با آن بازی کند،چنانکه گویی همیشه به دنبال آن می گشته است. دست به سرعت قبضه‌ی منتظر را می‌گیرد،و تیغه‌ی نیرومند مطیع با صدای خفیفی به درون غلاف می‌لغزد و بیرون می‌آید. این خواست دشنه نیست. این دشنه چیزی بیشتراز یک مصنوع فلزی است، مردان آن رابا هدفی واحد درسر طرح کردند وشکل دادند. دشنه‌ای که دیشب در تاکوآرمبو درتن مردی فرورفت و دشنه‌هایی که بر سر سزار بارید همه به شیوه‌ای جاودانه یک دشنه‌اند. دشنه می‌خواهد بکشد، می‌خواهد خون ناگهانی بریزد.
    در کشویی از میز تحریر من، در میان چرکنویس‌ها و نامه‌های قدیمی، رویای ساده‌ی ببری‌اش را به خواب می‌بیند و باز به خواب می‌بیند. وقتی به دست گرفته می‌شود دست جان می‌گیرد چون فلز جان می‌گیرد. هربار که لمس شود خود را در تماس با قاتلی حس می‌کند که برای او ساخته شده‌است .
    گاهگاه دلم برای آن می‌سوزد . چنین نیرو و یکدنگی، و باآن غرور این چنین آرام ومعصوم و سال‌ها می‌گذرند ، بی‌اعتنا . 

*
زنده یاد احمد میر علایی را در دهه ی هفتاد بی رحمانه کشتند و جسدش را کنار خیابان رها کردند تا دیگران ببینند پاداش خدمت به فرهنگ دراین سرزمین چه هراسناک است

عصرها ی يكشنبه – علی خدایی

     


    عصرهای يکشنبه مهمان مادام آنا بودم . هميشه، بسته به فصل، دسته گلی کوچک از گل فروشی پالاس برايش می‌خريدم . وقتی در را باز می‌کرد ، گونه‌اش را به طرفم پيش می‌آورد . او را می‌بوسيدم و گل‌ها را به او می‌دادم . مادام آنا گل‌ها را می‌گرفت و می‌گفت : « چقدر قشنگ ! » و بعد می‌رفت تا گل‌ها را در گلدان بگذارد . ادامه