عصرها ی يكشنبه – علی خدایی

     


    عصرهای يکشنبه مهمان مادام آنا بودم . هميشه، بسته به فصل، دسته گلی کوچک از گل فروشی پالاس برايش می‌خريدم . وقتی در را باز می‌کرد ، گونه‌اش را به طرفم پيش می‌آورد . او را می‌بوسيدم و گل‌ها را به او می‌دادم . مادام آنا گل‌ها را می‌گرفت و می‌گفت : « چقدر قشنگ ! » و بعد می‌رفت تا گل‌ها را در گلدان بگذارد . ادامه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: