فصلى از كتاب «ارمغان مور»- شاهرخ مسکوب



    چهار صد سال پس از شكست ايرانيان از عرب‏ها؛ زمانى كه ايرانيان خراسان مى‏كوشيدند تا در شرايط تازه و در برابرخلافت بغداد سرنوشت سياسى و فرهنگى خود را باز سازند. سلسله‏هاى ايرانى از چندى پيشتر تشكيل شده و زبانشان، فارسى، به‏عنوان زبان دين و دولت پذيرفته و شالوده فرهنگ ويژه ما، در پهنه تمدن اسلامى، ريخته شده بود. فردوسى در چنين روزگارى «تاريخ»ايران را سرود.
    ادامه

بعضی وقت‌ها- خلیل پاک‌نیا


    دیروز
    در ایستگاه بین راه
    چند فرشته‌ی سیاه دیدم
    آینه‌های تاریک
    بوی مومیایی پیچید 

    چه عصر شادی
    روزنامه‌های صبح
    این صحنه را ندیدند
    وقتی دسته‌جمعی در زباله‌ها
    ته مانده‌ی روز را سرمی‌کشیدند

    عجیب عجیب نیست
    خاک نیست
    خلاء با خودش خلوت می کند
    رشد ریشه‌های هوایی
    نشانه‌های اشتباه
    ماشین حساب
    نفشه‌ی بانک
    نداریم
    می‌کشیم

    می‌ترسم بعضی وقت‌ها
    وقتی خیابان خلوت است و درخت‌ها
    ناگهان آفتابی می‌شوند

    گرمای گذشته
    بالای زمین
    سراب

    بالا می‌روند
    رفته رفته
    کی، کجا؟
    بالا می‌روم
    رفته رفته
    بالا می‌روم از کجا؟

    پله‌ها
    فرسوده می‌شودند.

سه شعر از روشنک بیگناه

    ۱ 

    خواب هم می‌آید روزی
    خواهی دید
    با صورتک‌هایی آویزان بر دیوار

    چشمی بازمی‌شود
    دری قفل

    عصری تعطیل
    کشتی پهلو‌می‌گیرد
    لنگر‌ها زنگ‌زده
    پنجره‌ها تخته‌کوب

    مرز می‌شکند
    پرده می‌افتد .

    ۲


    آن گوشه می‌ایستد
    در تاریکیپرده‌ی خالی چشم می‌دوزد به من
    چرا به من؟ 

    ۳


    همان وقت‌ها هم پیدا بود
    از صدای ناشی در
    یا بارانی که
    فروشندگان دوره‌گرد را بیچاره کرده بود
    باید می‌آمدی
    تا من از پشت مجسمه‌ها بیرون بیایم
    زمین چند بار بگردد
    تا این گلبرگ‌های خیس
    میان زرورق‌های روز پیر نشوند
    باید می‌آمدم
    تمام قطار‌های عالم هم دیر می‌رسیدند
    اگر برف
    فرودگاه‌ها را می‌پوشاند
    باز هم شانه‌هایت روی همین کاغذ نشسته بودچند بار دیگر بگردد دوران خوبست؟ 

مرگ – توماس مان

     

    پائيز آمده است و تابستان ديگر باز نمى‏گردد؛
    ديگر هرگز تابستان را نخواهم ديد.
    دريا تيره و آرام است، و بارانى ريز و دلگير مى‏بارد.
    امروز صبح كه باران را ديدم،
    به تابستان وداع گفتم و سلامى كردم به چهلمين پائيزِ زندگيم،
    كه خود از راه رسيده است
    و با خود آن روزى را به همراه مى‏آورد
    كه گه گاه تاريخش را آرام پيشِ خود تكرار مى‏كنم،
    با حرمتى و با هراسى نهان.
    ادامه

بیداری – شیمبورسکا


    بیداری خودش را از یاد نمی‌برد
    مثل رویا که می‌برد
    نه زنگ تلفن، نه صدای ناموزون
    بیداری را برهم نمی‌زند
    نه جیغی یا جغجغه‌ای
    ما را از بیداری نمی‌پراند . 

    تار و مبهم‌اند
    عکس‌ها در رویا
    می گذارند تعبیرشان کنیم
    به شکل‌های بی‌شمار
    بیداری یعنی بیداری
    و این معمایی بزرگ‌تراست .

    رویاها را کلیدهایی هست.
    بیداری خودش درش را باز می‌کند
    و نمی‌گذارد بسته شود
    در بیداری ست
    که فرو می‌افتد
    ستاره‌ها و کارنامه مدرسه
    که فرو می‌افتد
    پروانه‌ها و سنگ اتوی‌های قدیمی
    کلاه‌های بی‌سر
    و جمجمه‌هایی از ابر
    و این‌ها معمایی می‌شود
    که حل نمی‌شود

    بدون ما هیچ رویایی نیست.
    او را نمی‌شناسیم اما
    بدون او بیداری نمی‌تواند باشد
    و حاصل بی‌خوابی‌اش
    نصیب تک تک ما می‌شود
    که بیداریم.

    این خواب نیست که دیوانه است
    دیوانه بیداری ست
    بخاطر لج‌بازی‌اش
    که سخت پایبند
    روند حوادث است

    در رویا زنده هست هنوز او
    که از پیش ما رفت به تازه‌گی
    و حتا سالم هست
    و جوانی‌اش را باز یافته است

    بیداری تن بی‌جان او را
    پیش چشم ما می‌گذارد
    و ذره‌ای کوتاه نمی‌آید

    رویا‌ها چنان فررارند
    که خاطره خیلی آسان
    رد‌اشان را گم می‌کند

    بیداری از فراموشی نمی‌ترسد
    سردوگرم چشیده است
    بر شانه ما می‌نشیند
    قلب ما را سنگین می‌کند
    و برایمان دام می‌چیند

    بیداری راه گریز ندارد
    زیرا درگریز هم با ماست
    و هیچ ایستگاهی نیست
    در مسیر طولانی سفرمان
    که در آنجا بایستد و منتظر بماند

۲۱ هایکو از توماس ترانسترومر

  از کتاب « این معمای بزرگ»

دیوار ناامیدی …

کبوترها می‌آیند و می‌روند 

بدون چهره

*

در بالکن ایستاده‌ام

– در قفسی از نیزه‌های خورشید

مثل رنگین کمان

*

نره گوزنی در آفتاب سوزان

می‌دوزند و سفت می‌دوزند مگس‌ها

این سایه را به زمین

*

کاج‌های  ترسناک

بر همان مرداب غم‌انگیز

همیشه و همیشه

*

قفسی از تاریکی

به سایه عظیمی برخوردم

در یک جفت چشم

*

 مرگ خیمه می‌زند بر من،

 مشکلی در شطرنج

و راه حلی دارد

*

در قفسه‌ای

در کتابخانه‌ی دیوانه‌ها

نامه‌ها دست‌نخورده مانده

*

جنگلی حیرت انگیز

آن‌جا بی ‌پول زندگی می‌کند خدا

نورانی‌اند دیوارها

سایه‌های خزنده

در جنگل گم شده‌ایم

میان قبیله قارچ‌ها

*

زاغچه‌ای سفید و سیاه

زیگزاگ می‌دود لجباز

از میان دشت

*

– برمی‌خیزد چمن

چهره‌اش سنگ نبشته

خیزش خاطره‌

*

زمانش که رسید

آرام می‌گیرد این کور باد

بر نماها

*

– من آن‌جا بوده‌ام

و بر دیواری از کاشی سفید

جمع می‌شوند مگس‌ها

*

همین جا خورشید سوزاند…

دکلی را با بادبان سیاه

از زمان‌های بسیار قدیم

*

مرگ خم می‌شود

و می‌نویسد بر بستردریا

کلیسا نفس می‌کشد طلا

*

ترک برداشت سقف

و مرده‌ها دیدند مرا

این چهره را

شُر شُر باران را بشنو

رازی پچپچه می‌کنم

تا به درونش برسم

*

بادِ خدا موافق

تیری که بی صدا می‌آید

رویایی دور و دراز

*

سکوت خاکستری

غول آبی از برابرمان می‌گذرد

نسیم سرد دریا

*

بادی عظیم و آرام

از کتابخانه دریا

می‌توانم آرامش یابم این‌جا

*

پرنده‌های انسانی

درخت سیب شکوفه داد

این معمای بزرگ