مرگ – توماس مان

     

    پائيز آمده است و تابستان ديگر باز نمى‏گردد؛
    ديگر هرگز تابستان را نخواهم ديد.
    دريا تيره و آرام است، و بارانى ريز و دلگير مى‏بارد.
    امروز صبح كه باران را ديدم،
    به تابستان وداع گفتم و سلامى كردم به چهلمين پائيزِ زندگيم،
    كه خود از راه رسيده است
    و با خود آن روزى را به همراه مى‏آورد
    كه گه گاه تاريخش را آرام پيشِ خود تكرار مى‏كنم،
    با حرمتى و با هراسى نهان.
    ادامه