سه شعر از روشنک بیگناه

    ۱ 

    خواب هم می‌آید روزی
    خواهی دید
    با صورتک‌هایی آویزان بر دیوار

    چشمی بازمی‌شود
    دری قفل

    عصری تعطیل
    کشتی پهلو‌می‌گیرد
    لنگر‌ها زنگ‌زده
    پنجره‌ها تخته‌کوب

    مرز می‌شکند
    پرده می‌افتد .

    ۲


    آن گوشه می‌ایستد
    در تاریکیپرده‌ی خالی چشم می‌دوزد به من
    چرا به من؟ 

    ۳


    همان وقت‌ها هم پیدا بود
    از صدای ناشی در
    یا بارانی که
    فروشندگان دوره‌گرد را بیچاره کرده بود
    باید می‌آمدی
    تا من از پشت مجسمه‌ها بیرون بیایم
    زمین چند بار بگردد
    تا این گلبرگ‌های خیس
    میان زرورق‌های روز پیر نشوند
    باید می‌آمدم
    تمام قطار‌های عالم هم دیر می‌رسیدند
    اگر برف
    فرودگاه‌ها را می‌پوشاند
    باز هم شانه‌هایت روی همین کاغذ نشسته بودچند بار دیگر بگردد دوران خوبست؟