دو ترانه از ِادُمن ژاِبس

ترجمه‌ی محمود مسعودی
ترانه برای تو


    بس نخواهم کرد
    که آواز بخوانم ناقوس‌های دیدارهای گُنگ را،
    دسته‌های تخت‌های عطرآگین را،
    سقوط‌های عظیم پرندگان همگون را،
    جاودانه آینه‌های لرزان را.
    بس نخواهم کرد
    که آواز بخوانم دندان گزیدگی سرخ ِ لبان را،
    کتف نافرمان، زیربغل‌های ِ غافلگیر،
    پستان‌های همیشه وقت شناس ِ قرارهای شبانه‌ی دیدار را،

بس نخواهم کرد
که آواز بخوانم چهره‌ی تو را را غبار گرفته‌ی ِ خاکستر،
آخرین کشتی شکستگی را به وقت بامداد ِدمیده‌ی چراغ‌ها،
پشت گردنت را در‌رفته از هم‌آغوشی ،
قدم‌هایت که بر ملاشان نمی‌کند چیزی.

بس نخواهم کرد
که آواز بخوانم کمرگاه ژرفت را،
قوزک‌هایت را غریق ابرها،
این همه اندیشه‌های پرسه‌زن ،
این همه دود ِ ربّانی

بس نخواهم کرد
که آواز بخوانم گیسوان روانت را
در پای تک درخت‌ها
زخمی برگ‌ها و چشم‌زخم‌ها.

بس نخواهم کرد
که آواز بخوانم کوچه را، باغ را، دیوار را،
چون که تو را می‌شناسم ،
چون که تو را دوست دارم و تو را می‌شناسم .

بس نخواهم کرد
که یاد بگیرم بخندم،
که نقاشی کنم و بخندم
در عمق کاخ‌ها؛
چون که از تو واهمه دارم،
چون که تو را دوست دارم و از تو واهمه دارم.

بس نخواهم کرد
که قفل بسازم،
قفلِ آویز و کمربند
بر درازنای آسمان،
چون که من تو را نگه می‌دارم،
چون که تو را دوست دارم و تو را نگه می‌دارم.

بس نخواهم کرد
که قطع کنم دستانت را،
بازوان و مچ‌هایت را،
تا که هرگز وداع
سر از آب برنیارد.

ترانه‌ای کوچک برای دست ِسمج ِسرباز مُرده

دست سرباز مُرده مانده آویخته بر درخت، انگشت نشانه بر ماشه‌ی تفنگ.
این همه ستاره، قربانیان او. های، سرباز، آسمان ِآتش بازی راه انداخته‌ای ما را.
تابستان است. زیباترین سرپناه‌ها بر سر عشاق است. های، سرباز، خوابیده‌ای؛
اما کی‌ست که تو را ببیند؟

مشورت – فرناندو پسوا

دور تا دور کسی را که در رویا می‌بینی
دیوارهای بلند بکش
بعد
از لابلای نرده‌های نرم تن درآهنی
جایی که باغچه پیدا می‌شود
دسته دسته گل‌های خندان بکار
از همه نوع
چراکه مردم فقط این گونه تو را می‌شناسند
جایی را که در دید کسی نیست
هیچ بکار
گل‌ها را همان‌طور در خاک بکار
که همسایه‌ها کاشته‌اند
تا هر کس که به آن سو بنگرد
از باغچه سر درآورد
همان‌طور که تو می‌خواستی
اما جایی را که از آن توست
و هرگز هیچ‌کس نمی بیند
بگذار گل‌ها هر طور که می‌خواهند بشکفند
بگذار سبزه‌ها سرخوش و آزاد جوانه‌زنند

یک جفت از خودت را زنده در خاک بکار
دور تا دورش را بپوشان
وسعی کن هیچ‌کس نتواند
چیزی از باغچه‌ایی که تویی
سر در بیاورد

باغچه‌ای پرشکوه فقط برای خودت
که پشت آن گل‌های خانگی
تن بهم می‌‌سایند
بیچاره سبزه‌ها که حتا به چشم تو نمی آیند

Fernando Pessoa & Co: Selected Poems, 1998 (ed. by Richard Zenith)

دکتر آستروف- محمود داوودی

۱۵ سپتامبر( ۲۵ شهریور)

در آرزوی آن بودم
که روزی
در خانه‌ی آفتابی پائيز
که مثل برگ می‌چرخد
در‌ها و پنجره‌هارا بگشايم
تا بر گونه‌های سرد هلن
دو نارنج بشکفد
و بعد
شاهد باشم
که چطور
دوست خوب من ”وانيا” ی عزيز
در لحظه جنون
شليک می کند
به هر چه پیر و فرسوده‌است

اما اکنون
دير شده
من
خود
فرسوده‌ام

کتم را می‌پوشم
عکس نخل‌های سوخته
و کودکان مرده را بر می‌دارم
و خارج می‌شوم
از خانه‌ی ابر آلود پائيز
که مثل برگ می‌افتد
در گوشه‌ی سال‌های قديمی.

* هلن، وانيا و دکتر آستروف از قهرمانان نمايشنامه ی دايی وانيای چخوف

از کتاب « چند صحنه»، شعرهای محمود داوودی

 

صبحانه- ژاک پره ور

    مترجم: احمد شاملو

    قهوه رو ریخ تو فنجون
    شیرو ریخ رو قهوه
    قندو انداخ تو شیرقهوه
    با قاشق چایی خوری همش زد
    شیرقهوه رو خورد و فنجونو گذاشت
    بی این که به من چیزی بگه،سیگاری چاق کرد
    دودشو حلقه حلقه بیرون داد
    خاکسترشو تکوند تو زیرسیگاری
    بی این که به من نگاهی کنه، 

    پاشد کلاشو گذاش سرش
    بارونی شو تنش کرد چون که داشت می بارید
    و زیر بارون از خونه رفت
    بی یک کلمه حرف
    بی یه نگاه.

    من سرمو گرفتم تو دستام و
    اشکام سرازیر شد.

۳ شعر- فرناندو پسوا

۱

از دیوان شعر شاعری عارف
امروز یکی دو صفحه خواندم
ومثل کسی که زارزار گریه کند
غش غش خندیم

شاعرهای عارف ، متفکرهای بیمارند
و متفکرها دیوانه‌ها

شاعرهای عارف می‌گویند:
گل‌ها حس می‌کنند
روح دارند سنگ‌ها
و در پرتو مهتاب
به خلسه فرو می‌روند رودخانه‌ها.

گل‌ها اگر حس داشتند دیگر گل نبودند،
انسان بودند
سنگ‌ها اگر روح داشتند دیگر سنگ نبودند،
انسان هایی بودند زنده
و رودخانه‌ها اگر به خلسه فرو می رفتند در پرتو مهتاب
انسان‌هایی بودند بیمار

شاعری که از حس سنگ‌ها، رود‌ها و گل‌ها می‌گوید
از سنگ و رود و گل چیزی نمی‌داند
از روح رودها، سنگ‌ها، گل‌ها گفتن
یعنی از خود و از اندیشه‌های نادرست خود گفتن
خدا را شکر که سنگ‌ها فقط سنگ‌اند
رودخانه‌ها فقط رودخانه‌اند
و گل‌ها چیزی جز گل نیستند

من نیز به نوبه‌ی خود بیت هایی می‌سرایم و خرسندم
زیرا می‌دانم که طبیعت را نه از درون، از برون درک می‌کنم

زیرا دورنی نمی‌شناسد طبیعت
اگر می‌شناخت دیگر طبیعت نبود

۲

مشورت

دور تا دور کسی را که در رویا می‌بینی
دیوارهای بلند بکش
بعد
از لابلای نرده‌های نرم تن درآهنی
جایی که باغچه پیدا می‌شود
دسته دسته گل‌های خندان بکار
از همه نوع
چراکه مردم فقط این گونه تو را می‌شناسند
جایی را که در دید کسی نیست
هیچ بکار
گل‌ها را همان‌طور در خاک بکار
که همسایه‌ها کاشته‌اند
تا هر کس که به آن سو بنگرد
از باغچه سر درآورد
همان‌طور که تو می‌خواستی
اما جایی را که از آن توست
و هرگز هیچ‌کس نمی بیند
بگذار گل‌ها هر طور که می‌خواهند بشکفند
بگذار سبزه‌ها سرخوش و آزاد جوانه‌زنند

یک جفت از خودت را زنده در خاک بکار
دور تا دورش را بپوشان
وسعی کن هیچ‌کس نتواند
چیزی از باغچه‌ایی که تویی
سر در بیاورد

باغچه‌ای پرشکوه فقط برای خودت
که پشت آن گل‌های خانگی
تن بهم می‌‌سایند
بیچاره سبزه‌ها که حتا به چشم تو نمی آیند

۳
**
معلومه که خسته‌ام
چون آدم‌ها یک جایی باید خسته بشن
از چی خسته‌ام نمی‌دونم
دونستنش هم بدردم نمی‌خوره
چون خستگی همینه که هست
سوزش زخم همینه که هست
و با علتش کاری ندارم
آره خسته‌ام
و آروم می‌خندم
به خستگی که فقط همینه
در تن تمنای خواب
در روح آرزوی فکرنکردن

Fernando Pessoa & Co: Selected Poems, 1998 (ed. by Richard Zenith)

در بزرگداشت شاعر متافیکشنیست- و. م. آيرو


    عاشق عرق يونانی بود
    با زيتون و بورانی و خربزه و بال مرغ
    چيزهايی نوشته
    درباره‌ی تنهايی و خيارچنبر
    منبع الهامش بيش‌تر يبوست بود:
    يبوستی موروثی‌
    آخرين شعری که نوشت
    راجع به‌حکمت پوست برشته‌ی با ل مرغ بود
    ما
    اين‌جا
    و هم‌اکنون
    به‌سلامتی ا و
    پیکهای شیری رنگ Ouzo را بالا برده
    و بر سکوی ‌پرتاب ميز
    با دو بال برشته‌ی مرغ
    بر کتف
    عروج
    می کنيم 

تکه‌ای از یک شعر- فرناندو پسوا


**
معلومه که خسته‌ام
چون آدم‌ها یک جایی باید خسته بشن
از چی خسته‌ام نمی‌دونم
دونستنش هم بدردم نمی‌خوره
چون خستگی همینه که هست
سوزش زخم همینه که هست
و با علتش کاری ندارم
آره خسته‌ام
و آروم می‌خندم
به خستگی که فقط همینه
در تن تمنای خواب
در روح آرزوی فکرنکردن