دکتر آستروف- محمود داوودی

۱۵ سپتامبر( ۲۵ شهریور)

در آرزوی آن بودم
که روزی
در خانه‌ی آفتابی پائيز
که مثل برگ می‌چرخد
در‌ها و پنجره‌هارا بگشايم
تا بر گونه‌های سرد هلن
دو نارنج بشکفد
و بعد
شاهد باشم
که چطور
دوست خوب من ”وانيا” ی عزيز
در لحظه جنون
شليک می کند
به هر چه پیر و فرسوده‌است

اما اکنون
دير شده
من
خود
فرسوده‌ام

کتم را می‌پوشم
عکس نخل‌های سوخته
و کودکان مرده را بر می‌دارم
و خارج می‌شوم
از خانه‌ی ابر آلود پائيز
که مثل برگ می‌افتد
در گوشه‌ی سال‌های قديمی.

* هلن، وانيا و دکتر آستروف از قهرمانان نمايشنامه ی دايی وانيای چخوف

از کتاب « چند صحنه»، شعرهای محمود داوودی