کمکی به علم آمار – شیمبورسکا

از هرصد نفر

آن‌ها که می‌دانند بهتر از همه
دست کم پنجاه و دو نفر،

آن‌ها که با شک قدم بر می‌دارند
به تقریب تمامِ بقیه،

آن‌ها که حاضرند کمک کنند
فقط زیاد وقت نگیرد
در کل چهل و نه نفر،

آن‌ها که همیشه مهربان‌اند
چون کار دیگری نمی‌توانند
چهار یا شاید پنج نفر،

آن‌ها که می‌توانند ستایش کنند بی‌حسادت
– هیجده نفر،

آن‌ها که در افسردگی دائم به سر می‌برند
برای کسی یا چیزی
– همهٔ آن هفتاد و هفت نفر،

با استعداد‌ها برای خوشبختی
نه بیشتر از بیست وپنج نفر،

بی‌آزار‌ها تک به تک،
که خودسرانه جمع بسته می‌شوند
به یقین بیشتر از نصف بقیه،

بیرحم‌ها
وقتی شرایط مجبورشان می‌کند
بهتر است ندانیم اصلا
حتی به تقریب،

آن‌ها که به اشتباهِ خود پی می‌برند
– نه چندان بیشتر از
آن‌ها که قبلا عاقل بودند،

آن‌ها که چیزی از زندگی بدست نمی‌آورند جز چیز
– سی نفر
گرچه امیدوارم اشتباه کرده باشم،

دست وپا جمع کرده‌ها و زجردیده‌ها
بی‌کورسویی در تاریکی،
به هشتاد و سه نفر می‌رسند
دیر یا زود

آن‌ها که سزاوار دلسوزی هستند
نود و نه نفر از صد

انسان‌های فانی
– صد از صد
رقمی که هنوز معتبر است

افلاطون یا چرا – شیمبورسکا


    ( برای اکبر سردوزامی )
    به دلایل نامعلوم،
    تحت شرایط ناشناخته،
    هستی ایده‌آل از هستی خود سر باز می‌زند. 

    البته می‌توانست باشد و باشد بی پایان،
    تکه تکه شده در تاریکی، ذره ذره ‌شده از نور،
    در باغ‌های رویاهایش بر فراز جهان.

    چرا بی درنگ شروع‌ کرد نقشی از حضور بیابد
    در هم‌نشینی بد اشیاء؟

    به چه دردش می‌خورد
    این مقلدان خوار، پرنده‌های بد اقبال
    بی افق در برابر ابدیت ؟

    خرد ِ لنگان
    گویی خاری به پا داشت؟
    آرامشی که به هم خورد
    از دریایی در خروش؟
    زیبایی
    با اندرونه‌ی ناگوار
    و خوبی
    – خب ، چرا با این سایه
    که پیش‌تر وجود نداشت؟

    باید دلیلی وجود داشته باشد
    دست کم دلیلی ضحیف به ظاهر
    اما او حتی در حقیقت عریان هم
    عریان نمی‌شود
    مشغول است تمام وقت
    این گنجه‌های زمینی را
    جست وجو می‌کند .

    و افلاطون من، درعوض این شاعران افتضاح،
    تراشه‌هایی در پایین پای پیکره‌ها
    بالا می‌روند در گردباد
    زائده‌هایی از بلندی‌های آن سکوت عظیم…

۱۰ شعر تازه- و.م. آیرو

دوران سياهِ خونه‌‌‌‏به‏دوشی تموم شد:
واسه‌‌‌‏ت يه خونه خريده‏‏م
نزديک جنگل، لبِ دريا
ديوارا‌‌‌ش بُلَن‏تر، مطمئن‏تر
بالكون: شيشه‏ای، درا: كشوئی
از همه‏ش جالب‏تر
پنجره‏ی كوچيکِ بالای روشوئیِ تو‏الته
كه هركدوم از ما به‌‌‏نوبت می‏تونه
فرار و گم‌شدنِ كاملِ اون‌يكی‌ديگه‌‏مونو از توش ببينه‌‌…

اشکتان را فریز کنید

روشی مناسب برای ابراز احساسات

بعد از پایان بخشی از یک سریال تلوزیونی غم‌انگیز
و خواندن چندصفحه از خاطرات Monica Lewinsky
اشکم را فریز می‌کنم
تا در روز مبادا
آبشان کنم.
این بهترین روش است
برای صرفه‌جویی در اشک
و ابراز احساسات.
من این روش را به نزدیکانم هم پیشنهاد می‌کنم
برای روزی
که نباشم.

به‌وسعت کف دست

به‌عنوان يک انسان بدون مرز
به تمام جهان نياز دارم
به‌عنوان يک کُرد،
به سرزمينی
که چهل مليون ‌و‌ يک‌نفر را در خود جا دهد
و به‌عنوان يک انسان بدون مرزِ کُرد:
به باغچه‌ای
به وسعت کف دست
در سرزمينی قطبی
که تابستان‌ها
در آن
با انگشت‌های لرزان
تربچه و پياز بکارم.

یک اتفاق شعری واقعی یا یک کشتی بزرگ خیالی

توی کشتی از استکهلم به هلسینکی برمی‌گشتم و ته جیبم حتی یک سنت هم باقی نمانده بود. حسابی گرسنه بودم و رنگم پریده بود که چندنفر اهل جمهوری آذربایجان که از آلمان قاچاق ماشین می‌کردند، سفره‌ی مختصری باز کرده بودند و با اشاره‌‌ی سر و دست، از من خواستند تا کنارشان بنشینم. نشستم و آن‌ها از نان باگت فرانسوی و سوسیس‌های خشک‌ نمک‌سودشان به من تعارف کردند. آدم‌های خوبی بودند. خونگرم و صمیمی. بعد هم از فلاسکشان برایم چای لیمو ریختند. من هم به ‌آن‌ها کارد میوه خوری‌ام را هدیه دادم. امروز فکر می‌کنم که آن ماجرا سراسر یک اتفاق شعری‌‌ست که نمی‌تواند و نباید در خود خاتمه بگیرد؛

پس می‌نشینم و در خیال، کشتی‌های بزرگ دیگری می‌سازم و به آب می‌اندازم که از استکهلم به هلسینکی و از آن‌جا به سرزمین‌های دوردست دیگری سفر می‌کنند، و حتی در جاهایی که دریا به کرانه می‌رسد به‌زحمت بدن غول‌پیکرشان را روی خشکی می‌کشانند تا در خیابان‌ها، نزدیک کمپ‌ها و مسافرخانه‌ها، مسافران غریبه‌ای را سوار کنند، که برخی‌شان حتی یک سنت یا معادل آن ته جیبشان باقی نمانده. بااین‌حال، پیوسته در این کشتی‌ها پیدا می‌شوند آدم‌هایی مختلف، با ملیت‌هایی مختلف که دوست ندارند آن‌‌دسته هيچ‌وقت گرسنه بمانند.

پیش‌ترها چاقويی داشتم
که قسمت گنديده‌ی سيب را می‌بريدم با آن
امروز هم، همان چاقو را دارم
با اين فرق
که حالا ديگر نمی‌دانم
قسمت گنديده‌ی سيب، گنديده است
يا قسمت سالم آن!

پرچم نيمه‌افراشته

هيچ چيز
غم‌انگيزتر از ديدن جنازه‌ی دوستی نيست
که با مواد خودکشی کرده
و حالا
خوابيده روی تخت
با کير نيمه‌راست‌شده
از زير شلوارش.

هلسینـکی با ۴۰ درجــه زیر صفـر – چاقوخوردن یک زن سیـاه میـانسـال
به‌دست شوهرش – یک سنجاق کراوات – دو دستگاه ساختمان کلیسای
ارتدکس و چنـد چیز دیگر، مثل: صنعت کشتی‌سازی – یک ورقه تمبرهای
تازه‌چاپ‌شده و پاهای دراز –

نشسته

توی
کالسکه‌ی
بچه و
از سراشیبیِ
تندی
پایین می‌رود –
به‌سمت
یــــــک
درخـت.
گفتن ندارد

درخت‌ها
به‌سادگی درختند
و به‌سختی هم
نمی‌توانند باهم جفت‌گیری کنند.
ما
به‌سختی انسانیم
و به‌سادگی
می‌توانیم باهم جفت‌گیری کنیم.
این است همان چیزِ ساده‌ای
که می‌دانیم
و گاه با آن
احساس خوشبختی می‌کنیم.


در جایی دور
کسی پیاپی مشت بر در خانه‌ای می‌کوبد
مرده اما برنمی‌خیزد تا در را به‌رویش بگشاید
و در جای دور دیگری
کسی هراسان از خواب می پرد
عرق از پیشانی می‌گیرد
تنش را سخت در آغوش می‌کشد
و فکر می‌کند
حالا وقت آن رسیده
که در را بگشاید…
یک تلویزیونِ بزرگِ پر از فرفره

من فکر می‌کنم آدم‌های بد وقتی می‌میرند
مثل اين است که خواب بروند
بی آن که خوابی ببينند.
و آدم‌های خوب وقتی می‌میرند
به‌جای رفتن به بهشت
به‌جای بهتری می‌روند
شبيه به یک تلویزیون بزرگ
که شبانه‌روز در آن فرفره‌هایی رنگی می‌چرخند،
بی‌آن‌که یک لحظه بایستند
آن‌ها دورش جمع می‌شوند
و برای همیشه به آن فرفره‌ها نگاه می‌کنند،
بی‌آن‌که حتی یک لحظه خسته شوند.
زندگی من اگر می‌توانست
مثل آن تلویزیون باشد
من قول می‌دادم که هرگز نميرم
حتی برای تو
عشق من.

*

نشسته

توی

کالسکه‌ی
بچه و
از سراشیبیِ
تندی
پایین می‌رود –
به‌سمت
یــــــک
درخـت.
گفتن ندارد

درخت‌ها
به‌سادگی درختند
و به‌سختی هم
نمی‌توانند باهم جفت‌گیری کنند.
ما
به‌سختی انسانیم
و به‌سادگی
می‌توانیم باهم جفت‌گیری کنیم.
این است همان چیزِ ساده‌ای
که می‌دانیم
و گاه با آن
احساس خوشبختی می‌کنیم.


در جایی دور
کسی پیاپی مشت بر در خانه‌ای می‌کوبد
مرده اما برنمی‌خیزد تا در را به‌رویش بگشاید
و در جای دور دیگری
کسی هراسان از خواب می پرد
عرق از پیشانی می‌گیرد
تنش را سخت در آغوش می‌کشد
و فکر می‌کند
حالا وقت آن رسیده
که در را بگشاید…
یک تلویزیونِ بزرگِ پر از فرفره

من فکر می‌کنم آدم‌های بد وقتی می‌میرند
مثل اين است که خواب بروند
بی آن که خوابی ببينند.
و آدم‌های خوب وقتی می‌میرند
به‌جای رفتن به بهشت
به‌جای بهتری می‌روند
شبيه به یک تلویزیون بزرگ
که شبانه‌روز در آن فرفره‌هایی رنگی می‌چرخند،
بی‌آن‌که یک لحظه بایستند
آن‌ها دورش جمع می‌شوند
و برای همیشه به آن فرفره‌ها نگاه می‌کنند،
بی‌آن‌که حتی یک لحظه خسته شوند.
زندگی من اگر می‌توانست
مثل آن تلویزیون باشد
من قول می‌دادم که هرگز نميرم
حتی برای تو
عشق من.

يا قسمتِ سالم آن!

نمایش‌نامه‌ی « جشن تولد» و هارولد پینتر


    در نوشته‌های هارولد پینتر شاعر و نمایش‌نامه نویس معاصر انگلیس نه تنها افراد واقعی به گونه‌ای که در آثار اغلب نویسندگان دیگر از قرن هیجدم تا امروز دیده می‌شوند، حضور ندارند بلکه چنان بی نشان و پیوند با یکدیگر و با محیط خود بنظر می‌رسند که از فرد نوعی افلاطون هم لاغرتر و نحیف ترند.
    در نمایش‌نامه‌ی « جشن تولد» مردی بنام استانلی وبر به خانه‌ی زن و شوهری تنها و سالخورده پناه می‌برد. در شبی که زن برای استانلی جشن تولدی که تاریخ آن هم معلوم نیست درست باشد، ترتیب می‌دهد، ناگهان دو مرد ناشناس وارد خانه می‌شوند و استانلی را پس از بازجویی خشن، بی‌رحمانه شکنجه می‌دهند. فردای آن روز هم او را که دیگر مرده‌ی متحرکی نیست با ماشین سیاه بزرگی به بهانه‌ی معالجه از خانه بیرون می‌برند، که البته معالجه‌ای در کار نیست و می‌خواهند او را اعدام کنند. در مورد این نمایش‌نامه‌، خواننده یا بیننده‌ای این نامه را به هارولد پینتر می نویسد:

آقای عزیز

ممنون خواهم شد اگر لطف کرده معنای نمایش‌نامه‌ی خود را برایم توضیح دهید. نکته‌هایی که نمی‌فهمم این‌ها هستند
۱ ۰ این دو مرد کی هستند؟
۲ ۰ استانلی اهل کجاست؟
۳ ۰ آیا فرض این است که همه‌ی آن‌ها سالم و عادی هستند؟
تصدیق می کنید که بدون پاسخ‌دادن به این پرسش‌ها نمایش‌نامه‌ی شما را نمی‌توانم بفهمم.

جواب هارولد پینتر به این نامه:

خانم عزیز

ممنون خواهم شد اگر لطف کرده معنای نامه‌ی خود را برایم توضیح دهید. نکته‌هایی که نمی‌فهمم این‌ها هستند
۱ ۰ شما کی هستید؟
۲ ۰ اهل کجایید؟
۳ ۰ آیا فرض این است که آدم سالم و عادی هستید؟
تصدیق می کنید که بدون پاسخ‌دادن به این پرسش‌ها نامه‌ی شما را نمی‌توانم بفهمم.

ما در زندگی روزمره افرادی را می‌بینیم، با آن‌ها معاشرت می‌کنیم، هم‌صحبت می‌شویم، داد و ستد می‌کنیم، بدون آنکه آن‌ها را بشناسیم. هارولد پینتر از این هم فراتر می‌رود و در گفت و گویی می گوید:
« نمی دانم به چه کسی در آینه نگاه می‌کنم، توضیحی برای این چهره وجود ندارد. »

از « شعر و شناخت»، ضیاء موحد

عین سگ(داستان)- محمود داوودی

    دیدم خانه‌ برو نیستم، رفتم توی بار. در را که‌ باز کردم چنان سروصدایی بلند شد که‌ جا خوردم. مسابقه‌ی فوتبال بود. کسی را نمی‌شناختم جز صاحب کافه‌. یک راست رفتم سمت پیشخان. صدا به‌ صدا نمی‌رسید.
    «ها…؟»
    «آبجو.»
    «چیزی…؟»
    «نه‌. آبجو.»
    توی کافه‌، انگار هیچ جا، جا نبود. در حالی‌که‌ میزهای کنار پنجره‌ همه‌ خالی بود. رفتم نشستم توی کنج. در پناه‌ از دو سو. جرعه‌ی اول را سرکشیدم. سرد. سردم شد. نفس عمیق کشیدم و هرچه‌ سرما بود را دادم بیرون. تکیه‌ دادم و به‌ فوتبال نگاه‌ کردم. از جایی که‌ نشسته‌ بودم فقط دویدن رنگ‌ها را می دیدم. کنار دستی‌ام گیج و منگ نگاهم می‌کرد و ور می‌زد. هیچ نفهمیدم. بی‌خودی تشکر کردم. حتی گیلاسم را بالا بردم رو به‌ او و آرام نوشیدم.
    مردی نشسته‌ بود کنار میز مشتاقان و هی کله‌‌اش را می جنباند و می خندید. توپ انگار از کنار دروازه‌ رفت بیرون. ‌همه‌ آه کشیدند. همه‌ ایرانی. پسر جوان هرکولی که‌ نشسته‌ بود کنار مردی که‌ می خندید، برگشت و چیزی گفت. مرد هنوز می‌خندید. هرکول نگاهش به‌ من افتاد. نگاهم را دزدیدم. بعد بلند شد رفت طرف دستشویی. کله‌‌اش را با عصبانیت می‌جنباند. دوباره‌ نگاهم را دزدیدم. صاحب کافه‌ آمد با مشتی پسته‌. گذاشت روی میز، چشم‌اش ولی به‌ بازی بود. یک‌باره‌ هویی کشید و پا به‌ زمین کوبید. همه‌ هویی کشیدند جز من و کنار دستی‌ام.
    گفتم «چه‌ تیمی…»
    گفت «گرفتی مارو؟»
    پسته‌ شکستم. چندتا، تند. از پسته‌ شکستن‌ام انگار خسته‌ شد و رفت پشت پیشخان‌اش که‌ آشپزخانه‌ هم بود. گرفته‌ بودمش، وگرنه‌ همه‌ می‌دانستند کجا با کجاست. حالا مقابل هم بودند و می جنگیدند. من خوب نمی‌دیدم. آنها که‌ جلو بودند خوب می دیدند. مردی که‌ می خندید، جایش از همه‌ بهتر بود. گرد بود مثل توپ. پاهایش به‌ زمین نمی‌رسید. از آن مردهایی بود که‌ فقط با دو انگشت می‌توانست گردویی را بشکند و بخورد. اصلا مرد پستی بود. معلوم بود از خندیدنش و نگاهش و سری که‌ تکان می‌داد که‌ یعنی همه‌ کس‌خل‌اند. نگاهش چرخید سمت من. برگشتم به‌ کنار دستی ام نگاه‌ کنم که‌ رفته‌ بود. نگاهم را ادامه‌ دادم تا دستگاه‌‌های بازی که‌ دوتا سیاه‌ کنارش بودند. معلوم بود که‌ باخته‌‌اند. چون آن یکی که‌ درازتر بود خیره‌ شده‌ بود به‌ دستگاه‌ که‌ انگار جان دارد و‌ با او مخالف است. فکر می‌کرد اگر کس دیگری بود، دستگاه‌ جا می‌زد و پول شروشر از کونش می‌ریخت. کوتاهه‌ توی جیب‌هایش را می‌گشت و سرش را به‌ نشانه‌ی نداری تکان می‌داد. درازه‌ دوباره‌ به‌ دستگاه‌ نگاه‌ کرد. بغض کرده‌ بود. صورتش تیره‌‌تر شده‌ بود. ناگهان عقب رفت مثل این که‌ کسی از پشت کشیداش. بعد سرش افتاد پایین و آرام رفت به‌ سمت در پشتی کافه‌ که‌ هنوز باز بود. هلش می‌داد کسی. دوباره‌ برگشت نگاهی کرد. ببر سیاهی که‌ طعمه‌اش را از دست داده‌ بود. کوتاهه‌ هم با سری افتاده‌ و احتمالا با خونی سردشده‌ در رگ‌هاش رفت دنبالش. به‌ میز کناری نگاه‌ کردم. پیرزن همسایه‌ بود. اول نشناختمش. فکر نمی‌کردم نای کافه‌ آمدن داشته‌ باشد. آن هم این‌جا. با این همه‌ ایرانی. و مردی که‌ آن‌جا گرد و قلنبه‌ نشسته‌ بود و به‌ همه‌ چیز می‌خندید. مردی که‌ فکر می‌کنم هیچ گاه‌ خیال نکرده‌ بود. هیچ‌گاه‌، هیج جا را ندیده‌ بود. حالا آمده‌ بود این‌جا و نشسته بود‌ و به‌ ما می‌خندید. کفری بودم. اما نه‌ آن‌قدر که‌ بلند شوم بگیرمش و از کافه‌ پرتش کنم بیرون. خشم نداشتم که‌ می‌توانستم این‌جا بنشینم و به‌ مردم نگاه‌ کنم و حتی بلند شوم بروم آبجوی دوم را بگیرم. کسی پشت پیشخان نبود. سرم را برگرداندم. از این‌جا بهتر می‌دیدم. در کافه‌ باز شد و چند نفر یک‌راست آمدند سمت من که‌ هنوز کنار پیشخان‌ بودم. بلند حرف می زدند. کله‌‌پا. فنلاندی.
    برگشتم و حسین روبرویم بود.
    «ها…؟»
    «آبجو.»
    «چیزی…؟»
    «نه‌. آبجو.»
    دیدم نمی‌شود این‌جا ایستاد. سر راه‌ بودم. سر راه‌ فنلاندی‌ها. سر راه‌ ایرانی‌ها که‌ می‌آمدند کوبیده‌ بگیرند. برگشتم سرجای اولم. همسایه‌ام خم شده‌ بود روی خودش و کله‌‌اش تکان می‌خورد. ترسیدم، که‌ دارد می‌میرد. اما یک مرتبه‌ سرش را بلند کرد و نگاهی به‌ دور و بر انداخت و بعد لیوان شرابش را برداشت و سرکشید. صورتش پف نداشت و خسته‌ به‌ نظر نمی‌آمد. و در نگاهش نفرت از همیشه‌ کم‌تر بود.
    نیمه‌ی اول تمام شد و حالت کافه‌ مثل سینمایی شد در وقت آنتراکت. پر از خیال. آن‌ها که‌ جلو بودند و خوب می‌دیدند بیشتر در معرض خیال بودند. من چون خوب نمی‌دیدم در معرض هیچ بودم. من از صداها و حرکت‌ها می‌بایست از نتیجه‌ باخبر می‌شدم. و تا زمانی که‌ صداها پیش از رسیدن به‌ اوج فرو می‌افتادند و تا زمانی که‌ حرکت‌ها در فضا رها می‌شدند و ادامه‌اش به‌ سکون می‌رسید، هیج بر هیچ بود. شاید برای همین دلم می‌خواست یک تیم گلی بزند، تا ببینم چه‌ پیش می‌آید. بدم نمی‌آمد از تغییر. بدم نمی‌آمد که‌ حرکت‌ها و صداها به‌ اوج در فضایی برسد که‌ هماهنگ بود. که‌ هرکسی باصدای خودش می خواند و گوش به‌ صدای دیگران هم می داد. فنلاندی‌ها که‌ کله‌پا بودند آمدند روبروی میز من نشستند. پشت به‌ مشتاقان. سه‌ نفر بودند. لباس کار تنشان بود. اما رفتارشان مثل کسانی بود که‌ از غارت و دزدی بر‌گشته‌باشند. گیلاس‌ها به‌ هم می زدند. مشت‌ها روی میز می کوبیدند. صدایشان گیلاس‌های معلق بار را می‌لرزاند. صدای تلویزیون پایین بود. مشتاقان به‌ فنلاندی‌ها نگاه‌ می‌کردند و آن‌ها به‌ تخمشان هم نبود. سرگرم تقسیم غنایم بودند.
    نیمه‌ی دوم شروع شد. صدای تلویوزیون بالا رفت. فنلاندی‌ها برگشتند به‌ پشت سر نگاهی کردند و بعد برگشتند دوباره‌ به‌ خندیدن. بازیکن‌ها آمدند توی زمین. دوربین روی یک تکه‌ پلاستیک که‌ روی چمن قل می‌خورد، زوم کرده‌ بود و پلاستیک هی نمایش می‌داد. روی یک دست می‌ایستاد و بعد دوباره‌ قل می‌خورد می‌پرید هوا، بعد چتر نجاتش را باز می‌کرد و آرام روی چمن می‌نشست. صدا بالاتر رفت. فنلاندی‌ها هنوز صدایشان بالا بود و به‌ تخمشان هم نبود. تصویر تمام زمین و من که‌ نقطه‌های رنگی می‌دیدم و حدس می‌زدم چون توپ را نمی‌دیدم. دوباره‌ حرکت و صدا آغاز شد و من بی خیال شدم.
    دوتا آبجو خورده‌ بودم با شکم خالی اما هیچ اثر نداشت. به‌ پیرزن نگاه‌ کردم که‌ دیدم دوباره‌ سرش پایین است و تکان می‌خورد. این بار نترسیدم. این بار سرش را بالا آورد، نگاهی به‌ دور و بر انداخت بعد دوباره‌ سرش پایین رفت. دستگاه بازی نور‌ آبی پخش می‌کرد و نور اضافه‌ شده‌ بود به‌ موهایش. همیشه‌ چند رنگ بود. لیوان شرابش پر بود. سفید، که‌ آبی می‌زد. هرکول جلوتر از همه‌ نشسته‌ بود و ناخن می جوید و هربار که‌ تف می‌کرد با غضب نگاهی هم به‌ مردی که‌ می‌خندید می‌انداخت. بلند شدم رفتم نزدیک تر که‌ بهتر ببینم. کنار مردی که‌ می‌خندید جایم شد. بدنم را به‌ سمت دیگری چرخاندم تا نبینمش. اما هرکول نمی‌گذاشت. برگشتم و دیدمش که‌ نمی‌خندید. حالا که‌ نمی‌خندید آن قدر پست نبود. چشم‌ها بی تجربه‌ مثل بچه‌ و دست‌ها بزرگ و قوی که‌ به‌ درد بلند کردن چیزهای سنگین فقط می خورد. و او با این چشم ها و دست‌ها در معرض نفرت بود. تیمی که‌ ما طرفدارش بودیم، تیم پرتی بود. دروازه‌بانش از همه‌ پرت تر. غش می‌کرد و گاهی مثل کتک خورها روی زمین نمایشی می‌غلتید. و دیگران که‌ به‌ هم چشم غره‌ می‌رفتند و خونشان مسموم بود و کند می چرخید و اندامشان زیر سلطه‌ی چیزهایی بود که‌ ما نمی‌دیدیم. دست تکان دادم برای حسین. حواسش به‌ ایتالیا ایتالیا بود که‌ نمی‌توانست روی پاهایش لق نخورد. ایتالیا ایتالیا خیالش جمع بود که‌ یکی حواسش جمع هست جمع اش می‌کند و بیشتر لق می‌خورد و حسین با هر لقی که‌ او می خورد لق می‌زد. خنده‌دار هم نبود. کارش بود که‌ آبجوی ارزان بفروشد و حواسش به‌ مشتری‌ها هم باشد. تاکسی خبر می‌کرد و تا پارکینگ پشت کافه‌ همراهی‌شان می‌کرد، سوارشان می‌کرد و آدرس می‌داد به‌ راننده‌ و دوباره‌ برمی‌گشت پشت پیشخانش. اما ایتالیا ایتالیا معلوم نبود قصدش چیست. بین رفتن و ماندن گیر کرده‌ بود. دستم همین‌طور بالا بود به‌ امید حسین، که‌ حواسش نبود. چون نمایش ایتالیا ایتالیا پر از بدیهه‌سازی بود. می‌رفت طرف بار و با دست می‌کوفت روی پیشخان و بعد سرش را می‌گذاشت روی دستش تا بعد با حرکتی سریع برگردد به‌ سمت میزها و چرخی بزند تا دوباره‌ برگردد سرجای اولش. نا امید شدم از حسین. به‌ فوتبال برگشتم. دیدم خسته‌ام. خسته‌ از آن‌ها که‌ به سمت‌ هدف می‌رفتند. به‌ توپ نمی‌رسیدند. توپ در فضایی می‌رفت که‌ آن‌ها نمی‌دیدند. خسته‌ بودم از فکر کردن و به‌ یادآوردن که‌ آمدم این‌جا و حالا خسته‌‌تر بودم.
    یک روز تلفن کرد و گفت: «داریم سقوط می‌کنیم.»
    گفتم «بی‌خیال»
    گفت «چون بی‌خیالم می‌فهمم پسر، هیچ چیز بهتر از بی‌خیالی نیست برای کشف. اتفاق‌ها در بی‌خیالی اتفاق می‌افتند.» زیادی شعر می‌گفت. خودش می‌فهمید که‌ شعر می‌گوید و همین خیال آدم را راحت می‌کرد، این‌قدر راحت که‌ وقتی شنیدم، گفتم مادر جنده‌. به‌ آدم‌ها نگاه‌ کردم. خسته‌تر‌ شدم. زدم بیرون. بیرون سرد بود و باد می‌آمد. از مسیری پرت که‌ از میان درخت‌ها می‌گذشت، رفتم به‌ سوی خانه‌ که‌ فقط بیفتم. در شیب کوچه‌،‌ پیرزن همسایه‌ می‌رفت با گربه‌ای در کنار. هیج وقت ندیده‌ بودم گربه‌ای این‌طور کنار آدم راه‌ برود. عین سگ.

    سپتامبر ۲۰۰۵

شكل‌ حادثه‌ و راز مفهوم- اصغر عبداللهی


(يادداشتی بر مجموعه داستان «تابستان همان‌سال» نوشتة ناصر تقوايی)
… اما هرچه‌ هست‌ از «تابستان‌همان‌سال‌» می آيد، از تصاوير در هم‌ شده ی مردان‌ جوان‌ مهاجر كه‌ از سرِ بیهودگی، لج‌بازو يك‌دنده‌ شده‌ بودند و حوصله هيچ‌ كس‌ و هيچ‌چيز را نداشتند و كم‌ حرف‌ بودند وتصوير غروب‌ خوب‌ در ذهن‌شان‌ مانده‌ است‌.
متن کامل

پاييزِ عشق- کامران بزرگ نیا

از: مجموعه شعر « عمر زمین کوتاه است


    آهي به گَردِ راهش
    از آستانه‌يِ پاييز مي‌گذرد 

    برگها را رُفته پيري خشك
    با دستِ سرد و چشمِ نمناكش
    از آستانِ سردِ پاييزي كه بر كوچه
    برافشانده‌ست برگ و بار

    شرمگينِ گيسِ سياهش
    شرمگينِ عطرِ رها به حلقهْ حلقه‌يِ گيسويش
    مي‌گذرد عشق بي صدا

    تكه تكه ژنده ‌پاره‌ها را
    بر آسمانه‌ها مي‌آويزد
    و پاي مي‌كشد
    در كوچه‌ها و خيابانها

    بي نورِ چشمان مي‌گذرد
    بي دامنه‌يِ گسترده‌يِ دامانِ كشتزار
    بي پرنده‌ها و پروانه و آفتابِ دامان
    مي‌گذرد عشق مي‌گذرد

    تكيده و فرتوت
    پنجه‌يِ لرزان را
    فرو مي‌كند به جام و
    مي‌پاشد آب بر در و ديوار و مي‌لرزد

    و مي‌رود عشق
    بي عطرِ پونه به دنبال
    بي گَردِ زرينِ سايشِ دامان به خاكِ راه

    مي‌رود عشق مي‌رود
    آهي به گَردِ راهش