شرح مصیبت ماست- هنری استیوارت هیوز

    مرلو-پونتی در نگاهی به گذشته:

    در میان کسانی که امروز می‌نازند که مقاومت کرده‌اند، چند نفر قهرمان پیدا می‌شود؟ عده‌ای کارمند دولت بودند و حقوقشان را می‌گرفتند و کتباً سوگند می‌خوردند. چون چاره‌ی دیگری نداشتند- که نه یهودیند و نه فراماسون. دیگران… موافقت می‌کردند که برای آنچه می‌نویسند یا روی صحنه‌ی تئاتر می‌آورند، از دستگاه سانسوری کسب اجازه کنند که نمی‌گذاشت هیچ چیزی که به هدفش کمک نمی‌کرد از لای انگشتانش بگذرد. هر یک از این دو گروه، به سبک خودش، حدود و ثغور آنچه را جایز بود تعیین می‌کرد. یکی می‌گفت: « هیچ چیزی منتشر نکنید.» دومی می‌گفت: « هیچ چیزی در روزنامه‌ها و مجله‌ها منتشر نکنید. فقط کتاب‌هایتان را منتشر کنید.» سومی می‌گفت:« به این شرط نمایشنامه‌ام را به این تئاتر می‌دهم که کارگردان آدم خوبی باشد؛ ولی اگر نوکر حکومت باشد، کارم را پس می‌گیرم.» اما حقیقت این است که هر یکشان با ضرورت خارج از خودش می‌ساخت:
    همه به استثنای عده‌ی قلیلی که جانشان را فدا کردند. 

    برگرفته از: راه فروبسته – هنری استیوارت هیوز، ترجمه عزت‌الله فولادوند
    Sens of non-sens,Maurice Merteau-Ponty,
    , Paris,1948.

خداوندگار ما، دون کیشوت

    خداوندگار ما، دون کیشوت
    سایمون لایز- عزت‌الله فولادوند
    نجیب زاده‌ای پنجاه ساله و بیکار، روزی پیشه‌ای برای خود اختراع کرد. اطرافیان‌اش در خانواده و روستا معتقد بودند چنین اقدام حادی به هیچ وجه لازم نیست. او ملکی داشت و به شکار علاقه‌مند بود و اطرافیان‌اش می‌گفتند همین خود کار و شغلی کافی است و او باید به روال آرام و بی حادثه‌ی آن قانع باشد. ولی نجیب زاده راضی نبود. و وقتی جداً بر آن شد که زندگی دیگری در پیش گیرد، همه کس، نخست در محل و سپس در خارج، تصور کردند که او آدم غریب و عجیبی است یا کاملاً دیوانه. نجیب زاده سه بار خانه و کاشانه را پشت سر گذاشت، یک بار خودش بازگشت، ولی دفعه‌ی دوم و سوم کسانی از روستا که به همین منظور دنبال‌اش رفته بودند او را باز گرداندند. هر بار او خسته بازگشت. زیرا حرفه‌ای که اختیار کرده بود سخت و توان فرسا بود و هنوز دیری از بازگشت سوم‌اش نگذشته بود که به بستر افتاد، وصیت نامه نوشت، به گناهان‌اش اعتراف کرد، پذیرفت که کل ماجرا اشتباه بوده، و مُرد. حرفه‌ای که دون کیشوت بر می گزیند، پیشه‌ی شهسواران سرگردان است. او گرفتار این توهم نیست که براستی شهسوار شود، بلکه عزم جزم می‌کند که شهسوار سرگردان بشود. بر خلاف کودکان در بازی هایشان ، ادای دیگران را در نمی‌آورد، بر خلاف شیادان، وانمود نمی‌کند که کس دیگری است، و بر خلاف بازیگران، در نقش اشخاص دیگر ظاهر نمی‌شود. پس از تأمل و تفکر و با اخذ تصمیم سنجیده، پیشه‌ی شهسواری اختیار می‌کند. اول گزینه‌های دیگر را می‌سنجد، و بعد سرانجام تصمیم می‌گیرد که به لحاظ عقلی و اخلاقی، شهسواری مأجورترین کارهست. برخلاف دون کیشوت، اکثر ما فرصتی به دست نمی‌آوریم تا خود تصمیم بگیریم چه شخصیتی بشویم. نقش به ما تحمیل می‌شود. مثل آخرین فیلم روسلینی به نام ژنرال دِلا روو ِره. در اواخر جنگ جهانی دوم، گشتاپو کلاهبردار خرده پایی را دستگیر می‌کند، و برای خبرچینی از زندانیان سیاسی ، او را وا می‌دارد در زندان به دروغ بگوید که یکی از رهبران پُر ارج و اعتبار نهضت مقاومت ایتالیا به نام ژنرال دِلا روو ِره است. ولی او آنقدر نقش خود را خوب بازی می‌کند که بتدریج پیشوای اخلاقی و معنوی سایر زندانیان می‌شود. ناگزیر می‌شود به مراتب، بالاتر و والاتر از آنچه هست رفتار کند تا به پای تصویری که هم‌بندهایش با انتظارات‌اشان از او ساخته اند، برسد. عاقبت هم از خیانت به آن‌ها سر باز می‌زند. در برابر جوخه آتش می‌ایستد و مرگ را مانند یک قهرمان به جان می‌خرد و به راستی ژنرال دِلا روو ِره می شود اما زندگی کمتر چنین نقش‌های دراماتیکی به ما می‌سپرد. نقش‌هایی که باید بازی کنیم معمولاً کوچک‌تر و پیش پا افتاده ‌تر است- که البته دلیل نیست که به همان درجه قهرمانی نباشد- ما نیز هم‌بندهایی با انتظارات گزاف داریم که مجبورمان می‌کنند نقش‌هایی را بازی کنیم به مراتب بیش از آنچه در توان طبیعی ماست. پدران و مادران توقع دارند پسر یا دخترشان باشیم، فرزندانمان انتظار دارند پدر یا مادرشان باشیم، همسرانمان توقع دارند زن یا شوهرشان باشیم و هیچ یک از این نقش‌ها آسان نیست. همه سرشار از خطر و رنج و زحمت، و اضطراب و خواری و شکست است. روزی که نخست پا به صحنه‌ی زندگی می‌گذاریم، گویی تنها ماسکی متناسب با نقش هر یک‌مان به ما می دهند. اگر نقش خویش را خوب اجرا کنیم، ماسک سرانجام تبدیل به چهره ی حقیقی ما می‌شود. دون کیشوت شهسوار می‌شود، کلاهبردار حقیر و خرده پای روسلینی ژنرال دِلارو وِره می‌شود. هیچ یک از عارفان بزرگ کاتولیسیم اسپانیایی هم، عقلانیت را رد نمی‌کردند و به معرفت علمی بی اعتماد نبودند. آنچه آن‌ها را به سوی عرفان سوق می‌داد، درک « نابرابری تحمل ناپذیر بین عظمت شوقشان بود و حقارت واقعیت » دون کیشوت در طلب نام جاوید، بارها شکست خورد. چون سرسختانه از سازگار ساختن « عظمت شوقش» با « حقارت واقعیت» سرباز زد. محکوم به شکست بود. یگانه فرهنگی که امکان داشت چنین قهرمانی پرورش دهد، فرهنگی بود که بنیادش بر « دین بازنده‌گان » باشد بد نیست این جا گفته‌ی برنارد شاو را نقل به معنی کنم : برنده‌گان با جهان سازگار می شوند اما بازنده‌گان مصرانه می‌خواهند جهان را با خویشتن سازگار کنند ، بنابراین همه‌ی پیشرفت‌ها در گرو بازنده‌گان است.
    برگرفته و کوتاه شده از: خداوندگار ما ، دون کیشوت- سایمون لایز، ترجمه عزت‌الله فولادوند

The imitation of our Lord Don Quixote,Simon Leys-
The new york review of books, June,11,1998.

شهر- کنستانتین کاوافی

گفتی:
« به سرزمين ديگری می‌روم، دريا ديگری،
و شهر بهتری پيدا می‌شود.
تلاش‌هایم همه‌، مغلوب سرنوشت‌اند
و قلبم را چون مرده‌ای خاک کرده‌اند.
ذهن‌ام تا کی می‌خواهد در اين برهوت بماند!
به هرسو که چشم می‌چرخانم، نگاه که می‌کنم
ويرانه‌های سوخته‌ی زندگی‌ام را می‌بينم
سال‌های زيادی اين ‌جا بوده‌ام، ويرانه‌ و برهوت ».

سرزمين‌های تازه‌ای پيدا نمی‌کنی
درياهای ديگری را هم نه ،
تو را شهر تعقيب می‌کند
در همان خيابان‌ها سرگردان می مانی،
در همان محله‌ها پير می‌شوی ،
در همان خانه‌ها موهای‌ات سپيد می‌شوند
و هميشه به همان شهر می‌رسی
به سرزمين ديگری اميد نبند
تو را که نه کشتی‌است و نه مسیر.
این‌چنین که این‌جا زندگی‌ات را ویران کرده‌ای ،
هر جای جهان هم
زندگی‌ات ویرانه‌ای است.

دو شعر از: تی . اس. الیوت- مترجم: محمود داوودی



صبح کنار پنجره

صدای تق تق سینیِ صبحانه
از آشپزخانه‌ی پایین می‌آید
در پیاده‌روِ پاخورده
حس می‌کنم
پشتِ در‌های باغ
روح نمورِ خاکستری خدمت‌کارها
ناامیدی جوانه می‌زند
موج قهوه‌ایِ مه
چهره‌های کج و کوج خیابان را به سوی من پرتاب می‌کند
و از زنی که با دامنیِ گل‌آلود شتابان می‌گذرد
لبخندی می‌دزد، لبخندی بی هدف
که پرپر می‌زند در هوا
و گم می‌شود بر بامِ خانه‌ها

تکه‌ای از «صخره»

آن‌جا که کلام من خاموش است
در سرزمین گیاهان تزئینی
و پیراهن‌های سفید تنیس
آن‌جا که خرگوش چاله خواهد کند
و باز خواهد گشت خار
خواهد روئید گل‌ها بر شن زار
و باد خواهد گفت
این‌جا آدم‌های شریف و بی خدا
خوب زندگی می‌کردند
و تنها یادگارشان
خیابانِ آسفالت
و یک هزار توپِ هدر رفته‌ی گلف

« روزها در راه»-شاهرخ مسکوب

می‌خواستم « کتاب ناآرامی» که تمام شد یکی دو سطر در باره‌اش بنویسم دیدم شاهرخ مسکوب سنگ تمام گذاشته است

کتاب فرناندو پسوآ تمام شد و نجات پیدا کردم. در حقیقت خفه‌ام کرد از بس به خودش پیچید و دور خودش چنبره زد و کندوکاو‌های عبث روانشناسی کرد و با منقاش و تیغ زور زد دل و روده‌ی روحش را بریزد بیرون. با نوعی بیزاری از خود که درست ناشی از پرستش بیمارگونه‌ی نفس خود است. یاداشت‌ها سرشار است از ترس، اندوه، مه، ابهام، زخم‌های چاره ناپذیر درون، مرگ زندگی و زندگی در مرده بودن، نداشتن میل، آرزو، سودا و عشق، دوست نداشتن هیچکس و دلزدگی از همه چیز، دانستن و ندانستن، و « رویا ورزیدن» میان خواب و بیداری، دانسته و خواسته در « رویا» به سر بردن، آن را آزمودن و حتی تمرین کردن، رویا‌هایی که در خواب نمی‌گذرد، بیداری هم نیست. همه چیز میان مرگ و زندگی، واقعیت و خیال، هست و نیست، در حال تعلیق است. منی که این روزها به تولستوی مانندی احتیاج دارم، گیر کی افتادم!

    قلم توانایی که استاد متلاشی کردن و پوساندنِ همه‌ی « اندام»‌های روح است تا آن را به صورت یک توده ی کپک زده و گندیده در آورد. برای درمان رفتم به سراغ دیوان شمس و حالی کردم. به قول همان بزرگوار
    « آه زندانی این دام بسی بشنودیم – حال مرغی که برسته‌ست از این دام بگو »

 

نکاتی در باره‌ی ازرا پاند – ضیاء موحد

به عقیده‌ی بسیاری از منتقدان ادبیات غرب،شعر‌هایی که ازرا پاند پیش از کانتوها نوشته، یعنی شعر‌هایی غنایی کوتاه و دو شعر بلند
(Homage to Sextus Propertius-۱۹۱۷)و (Mauberly Huge Seltwyn- ۱۹۲۰)
از آثار ماندگار ادبیات زبان انگلیسی است اما در مورد کانتوها، شعر بلندی که از حدود ۳۸ سالگی سرودن آن را شروع کرد…بهتر است قضاوت را از زبان خود پاند بشنویم. در سال ۱۹۶۶ و در ونیز دانیل کُوری در حضور پاند بحث کانتوها را پیش می‌کشد و دشواری‌های شعر بلند گفتن را برمی‌شمارد.
پاوند ناگهان حرف او را قطع می‌کند و با قاطعیت می‌گوید: سرهم بندی است.
کُوری: منظورتان این است که خوب از کار در نیامده؟
پاند: معلومه که خوب از کار در نیامده، وقتی می‌گویم سرهم بندی است یعنی همین. در باره‌ی خیلی چیزها اطلاع کمی داشتم. خیلی کم و خیلی آهسته خوانده‌ام
کُوری( با اعتراض ): همه چیز را نمی‌توان دانست، این برای مغز یک انسان، آن‌هم این روزها، غیر ممکن است.
پاند: آیا بهتر نیست اگر می‌خواهی کاری مثل کانتوها بکنی در باره‌ی چیزها کمی اطلاع داشته باشی؟
آنگاه مکثی می‌کند و می‌گوید:- من از این‌جا و آن‌جا چیز‌هایی که توجه‌ام راجلب می‌کرد برداشتم و همه را در یک کیسه ریختم اما این راه آفریدن یک اثر هنری نیست.

چند روز بعد دارند در باره‌ی بی مسولیتی شاعران آن زمان و آزادی‌هایی که به خود می‌دهند تا مگر تاثیری بر خواننده بگذارند، حرف می‌زنند.
دانیل کُوری : حتی مالارمه هم با نحو بازی می‌کند.
پاند: بازی کردن با نحو اگر بدانی چه می‌کنی مسئله‌ای نیست. مسئله این است که این افراد نمی‌دانند نحو چیست. این‌ها فرق میان قید و صفت را نمی‌دانند.
کُوری از فرصت استفاده می‌کند و چون می‌خواهد مقاله‌ای در باره‌ی ازرا پاند بنویسد،
می پرسد: آیا اعتراف شما به شکست هنری خود محکوم کردن عمدی کانتوها بود یا حرفی از سر افسردگی ؟
پاند لحظه‌ای به ناخن‌هایش ور می‌رود و می‌گوید:
« بله، سرهم بندی کردم»

با پوزش از استاد گرامی ضیاء موحد، که نوشته ایشان برای باز چاپ  کوتاه و بصورت گفت‌وگو نوشته شده‌است. – البته با نگاه به متن انگلیسی-

نام ها- خلیل پاک‌نیا

پل والری در« هنر شعر» می‌نویسد: در ترجمه‌ی شعر‌های ورژیل جاهایی می‌خواستم بخش‌هایی را تغییردهم چون احساس می‌کردم با خود شاعر یکی شده‌ام. والری حس می‌کرد ترجمه بازآفرینی است
گالوی کینل، شاعر مشهور آمریکایی، در مقدمه‌ای بر ترجمه‌ی شعر‌های فرانسوا ویلون می نویسد: آدم ممکن است لفظ به لفظ، دقیق و بی عیب و نقص ترجمه کند با این وجود شعر از دست برود یا لحن گم شود. او می‌نویسد: من هم می‌خواهم تحت الفظی ترجمه کنم اما به معنایی دیگر، می‌خواهم وفادارتر باشم به پیچیده‌گی شعر، هم به سایه روشن‌های معنایی و هم به لحن
درعین حال می‌خواهم ترجمه در زبان انگلیسی هم روان باشد. نمی‌خواهم صرفا معنایی را از زبانی به زبان دیگری برگردانم. بلکه می‌خواهم آنچه را تا اندازه‌ای تجربه و فهم خودم هم هست بنویسم. شاید عجیب بنظر بیاید ولی به خاطر داشته باشید که وقتی به زبان مادری خود هم شعر می خوانیم همین اتفاق می‌افتد، یعنی تجربه‌ها، پژواک متن‌های در خاطرمانده، نظرات حی و حاضر ما، تجربه‌ی بی نظیری را شکل می‌دهند که شعر نام دارد. البته او سنگ بزرگ برمی‌دارد و کم نیست که بگوید می‌خواهم زبان فرانسوی را انگلیسی کنم. غول‌های مدرن گاهی به نشانه می‌زنند

برای چارلز سیمیک، شاعر و مترجم مجاری تبار آمریکایی هم ( برنده ی جایزه پولیتزر) همین اتفاق می‌افتد وقتی که می گوید: ترجمه هنر احضار ارواح است. اگر خودم باور نکنم که دارم شعر می نویسم، هر چقدر هم زیباشناسی متن اصلی برایم حیرت انگیز باشد، کمکی نمی‌کند،آن وقت می فهمم که دارم ترجمه می‌کنم.

شاید به همین خاطراست که شیموس هینی در ستایش ترجمه‌های او نظر همیشه بیاد ماندنی ازرا پاوند را تکرار می کند: رقص شعور با زبان موسیقیایی در میان واژه‌ها