تخيّل و تخريب : داستان و آگاهی مدنی- آذر نفيسی

     

… روزی که بر کناره دريای عمان می‌گذشتند، ديدند که دريا شکافته شد و ستونی دود از آن برخاست که به عفريتی بدل شد. عفريت صندوق آهنينی را گشود و زن زيبايی که عفريت او را درشب عروسی‌اش ربوده بود، از آن به درآمد. دوبرادر، وحشت زده کوشيدند تا بر بالای درختی پنهان شوند. اما هنگامی که عفريت سر بر دامان زن نهاده و خفته بود، چشم زن جوان به دو برادر افتاد. پس، سرعفريت را از دامان خود برداشت و دو برادر را واداشت تا علی رغم خطر ديده‌شدن و هلاک از درخت به زير آيند و با او عشق‌بازی کنند. سپس از هريک از آنان انگشتری گرفت و آن را به مجموعه ۵۷۰ انگشتری که از قربانيان قبلی خود گرد آورده بود افزود و گفت که به اين گونه از عفريت انتقام می‌کشد.

متن کامل

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: