به ‏آرامیِ ذوب‏ شدنِ قنديل ‏های يخ- و. م. آیرو

خوبی کارهای وریا مظهر این است که می‌‏داند کجا ایستاده، چه در شعر‌هایش و چه در این اولین مجموعه داستان‏ش، ادای کسی را در نمی‌‏آورد، زیر پایش را می‌‏بیند و با خیال خودش، خیال می‌‏کند. مهم نیست که تا کجا می‌‏رود ولی اگر روزی روزگاری ما هم آنجا ایستادیم، در تجربه ‏اش شریک شدیم، این اطمینان هست که پرتگاهی در کار نیست چون پرت نمی‌‏نویسد. نمی‌‏دانم، شاید تازه ‏گی نگاهش باشد به دور و برش. اصلاً خیلی وقت‏‌ها بهتر است خود داستان را بخوانیم تا این و آن حرف‏‌هایی که پشت سر داستان می‌‏ زنند

.

غروب از پنجره ‏ی آشپزخانه به پاركينگ نگاه كردم. اتوموبيلی آبی‏ رنگ، اريب پارك كرده بود. گفتم:«پدرسگو ببين، هيچ فكر نمی ‏كنه جای سه تا ماشينو يه‏ جا گرفته.» ما ماشين نداشتيم. سارا آمد نزديك پنجره، كمی از موهای به‏ هم‏ريخته‏ اش به لبم خورد. پرسيدم:«می‏دونی مال كي‏يه؟» گفت:«فكر كنم مالِ طبقه ‏ی سومی‏ يه، همون يارو كه ريش قرمزِ بزی داره» ـ همون كه سبيل نداره؟! ـ ريش داره ـ ريش داره، ولی سبيل نداره ـ هيچ دقت نكردم ـ اگه يه جوون بيست‏ـ بيست ‏وپنج ساله بود حتماً خوب بهش دقت می‏كردی. درسته؟

متن کامل

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: