سه شعر- ضیاء موحد

 

تماشا
به تصویری از ازرا پاوند

خاموش
آنجا نشسته است
زیر نسیم آرام
با پوستی چون دریای مرده
خاموش آنجا نشسته است،
و کاسه‌ی شکسته‌ی زانویش
بر دو پیچک خشک تکیه کرده است
خاموش
آنجا نشسته است
و شهر،
دیوار‌های پرپیچک،
دریای پر تپش را
از چارچوب متروکش می‌نگرد
می‌نگرد
و لبخند می‌زند.


عیناً

عیناً
مانند گربه،
که قوز می‌کند در گوشه‌یی،
و چشم
در چشم این وآن می‌دوزد،
چرتی
خمیازه‌ای
کش و قوسی،
آنگاه
آرام می‌خرامد تا حیات خلوت،
آنجا که سال‌هاست
دیوانه‌ی غریبی را زنجیر کرده اند،
و خیره می‌شود در چاه آب 

بر پله‌های خالی
پاییز
یک لایه گرد تازه
می‌افشاند،
و پشت در
سکو‌ها
ساکت
نگاه برهم می‌دوزند
عیناً
مانند گربه.


حضور

حقیقت این است
که سال‌هاست
در آستانه‌ی در ایستاده است 

درخت توت
حیاط خلوت را شیرین کرده است
و آفتاب
درختی است ریشه آبی
پر از برگ‌های بی سایه

زمان دو بار گذر کرد
به آستانه‌ی در آمد
از آستانه‌ی در رفت.

حقیقت این است
که ناشناس تر از توت‌ها که می‌افتند
کنار بستر من
زیر کاج‌های کهن
آرمیده است.

برگرفته از « غراب‌های سفید»

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: