آنتولوژی مدرنیسم- ملکم بردبری، جیمز مک فارلین


       آنتولوژی مدرنیسم
      انتشارات پنگوئن
      من تایریسیاس،
      که نابینا هستم و میان دو زندگی می‌لرزم،
      من پیرمردی
      با پستان‌های چروکیده‌ی زنانه،
      می‌توانم در ساعت ِبنفش
      زمان ِشبانه را
      ببینم که در راه خانه‌است
      و ملاحان را از دریا به خانه‌است

      تایریسیاس، گر چه نابینا است، اما می‌تواند در ساعت ِبنفش ببیند، یعنی در آن لحظه‌ی یگانه‌ای که روز و شب هویت جداگانه ِخود را از دست می‌دهند و با هم یکی می‌شوند. می‌خواهد بگوید که چشم ِبینا با بینایی ِواقعی یکی نیست. چشم ِبینا پدیده‌های زندگی را جدا از هم می‌بیند. یعنی آن‌ها را به مجموعه‌ای از چیزهای مجزا و بی‌رابطه، کاهش می‌دهد. یعنی همان کاری که مادام سوسوستریس می‌کند


      او که می‌گویند عاقل‌ترین زن اروپا هم هست
      دستی ورق ِشوم دارد .
      گفت، این ورق ِتوست، دریانورد ِمغروق فنیقی.
      (نگاه کن، چشم‌هایش اینک مرواریدند!)
      و این بلادونا،
      بانوی صخره‌ها،
      بانوی وضعیت.
      این هم مردی با سه پاره چوب، و این هم چرخ،
      و این تاجر یک چشم،
      و این ورقِ سفیدی که می بینی بر دوش‌اش،
      چیزی است که من
      رُخصت ِدیدن‌اش را ندارم .

      یعنی این‌که فقط بگوییم «این… و این… و این … و این…» یعنی همان‌کاری که این فالگیر شهیر با آن دسته ورق ِشوم‌اش می‌کند. شهرتی هم به هم‌زده، چرا که می‌تواند با روشن‌بینی خود، غیب‌گویی‌اش را چنان هدایت کند که فقط بر اشیایی که در میدان ِدید ذهنی‌اش هستند، متمرکز شود. و ارتباط آن‌ها را با میدان ِدید وسیع‌تری، ــ که می‌تواند معنا و اهمیت این اشیاء را کامل‌تر کندــ قطع می‌کند.

      «دیدن » باچشم ِبینا، یعنی توجه کامل به هر چیز به طور جداگانه، و ندیدن آن‌چه در حول وحوش آن می‌گذرد. اما بینایی تایریسیاس از جنس دیگری است. برای او که در ساعت ِبنفش به تماشا نشسته، این نیروی باز‌شناختن اشیاء ـ که برای انسان‌های عادی این همه مهم است ـ هیچ اهمیتی ندارد. برای او زوال و جلال، جدایی ناپذیرند. همه‌ی تخت‌ها، یک تخت‌اند و همه‌ی عشق‌ورزی‌ها، کردارهایی هستند عین هم، بی هیچ افتراقی. او به تمایز عقل سلیم میان مرگ و زندگی اعتنایی ندارد. جمعیت ِروان بر پل ِلندن را، رژه‌ی مرده‌گان می‌بیند. میان گذشته و حال فرقی نمی‌بیند. و به وقت سلام‌کردن به کسی در زمان حاضر، او را چون فردی که در کِشتی‌های مایلی، هم‌سفرش بوده، صدا می‌زند


      روزی زمستانی در مه‌ای قهوه‌ای،
      انبوه ِمردم بر پل ِ لندن روان بودند،
      انبوه!
      گمان نمی‌کردم، مرگ این همه را از پای انداخته باشد..

      آن‌جا آشنایی دیدم. صدایش کردم،
      استت‌ُسون!
      تو که در مایلی تو کِشتی‌ها با من بودی!
      جسدی را که پارسال در باغچه‌ی خانه‌ات کاشتی،
      جوانه زد
      شکوفه می‌دهد امسال
      یا سرما خراب کرد خوابش را؟
      مراقب سگ، دوست انسان باش،
      با پنجه قبر می‌شکافد و مرده گور به گور می‌کند !

      تایریسیاس برخلاف مادام سوسوستریس که ملاح فنیقی، تاجر یک چشم، و انبوه مردمِ منتظر را، آشکارا هم‌چون افرادی جدا از هم می‌بیند. همه مردان را یک مرد، و همه‌ی زنان را یک زن می‌بیند و حتی همین تمایز زن و مرد را، در وجودِ( مونث و مذکر) ِخودش، از بین می‌برد

      «سرزمین ویران» می‌خواهد بگوید که نابینایی تایریسیاس را نباید فقط به شکل منفی تفسیر کرد. درست است که از نیروی مثبتی که ما دید ِکامل می‌نامیم محروم است، اما نابینایی ِ بینای او، منطقی مدرنیستی دارد. منطقی که بعد در کل ساختار شعر « سرزمین ویران» عریان می‌شود.

      در سال ۱۹۳۵، در رمانی از الیاس کانه‌تی به نام کورکنندگی یا خیره‌کنندگی، نظری غیرمنتظره در این زمینه ابراز شد. قهرمان این رمان، که استاد مطالعات شرق‌شناسی است، به طور اتفاقی این موضوع را کشف می‌کند که قدرت ‌‌دید ِکاملِ بینایی، اصلی‌است کیهانی. او وقتی می‌بیند که وسایل پُر دنگ و فنگ اتاق خواب، که زنش در کتابخانه‌ی او گذاشته، نمی‌گذارد حواسش را جمع کتاب‌ها و پژوهش‌هایش بکند، یاد می‌گیرد که چشم‌بسته راهش را از میان قفسه‌های کتاب‌ها پیدا کند. کتاب‌هایش را « کورمال کورمال» انتخاب می‌کند. گرچه انتخاب‌هایش در مقایسه با چشمِ بینا، خطاست اما نتیجه‌ی کار، او را به حیرت وا می‌دارد. خوش‌حالش می‌کند و تحت تأثیر قرار می‌دهد.
      ارزش مجاورت، هم‌جواری تصادفی، بخت ِخوش می‌یابد و این گفته‌ی رولان بارت را به یادمان می‌آورد که فکر با هم‌کناری کلمات ظاهر می‌شود، و « این بخت ِخوش ِکلامی، … میوه‌ی رسیده‌ی معنا را می‌چیند…»

      شاید تصویر جالبی باشد ولی نمی‌خواهیم الیوت را تصور کنیم که کورمال کورمال کنار قفسه‌هایش راه می‌رود، دنبال ِکتاب شکسپیر خود، کتاب میلتون یا دانته‌ی خود، می‌گردد و به جایش کتاب راهنمای پرندگان شرق آمریکای شمالی یا انحلال پیشنهادی ِنوزده کلیسای شهر، یا کتاب‌های دیگر را بیرون می‌کشد، که هر کدام چیزی غیرمنتظره به سرزمین ویران افزوده‌اند. نکته این جاست که قهرمان ِرمان، در این جست‌وجوهای ماجراجویانه در کتابخانه، اصلی فعال را در کار می‌بیند؛ در این نوع نابینایی ِبینا، راهی کشف می‌کند تا چیزهایی را که به نظر می‌رسید کوچک‌ترین ربطی به هم ندارند، به هم ربط دهد. نابینایی ابزاری می‌شود که با آن می‌توان از پس زندگی برآمد. قهرمان الیاس کانه‌تی به این نتیجه می‌رسد که « نابینایی سلاحی است علیه زمان و مکان، و هستی ما نوعی نابینایی عظیم و بی‌همتاست. هم‌جواری چیزهایی را ممکن می‌سازد که اگر همدیگر را می‌دیدند امکان پذیر نبود.»

      نابینایی او، چون نابینایی چشمان ِلب‌ریز از اشک یا درد، یا نابینایی آن‌ها که چشم فرو می‌بندند تا شاید خواب ببینند یا عشق بورزند یا بمیرند، نیست. نابینایی از زیاددیدن است، از نگاه کردن به دل ِروشنی.


      چشم‌ام سیاهی رفت. میان مرگ و زندگی بودم،
      هیچ نمی‌دانستم،
      آن‌جا که نگاه کردم به دل ِروشنی ،
      به سکوت .

      دریا خالی و ویران


      این یادداشت بخش کوچکی از مقاله‌ی جیمز مک فارلین است. متن کامل آن، تحت عنوان«وضعیت ذهنی مدرنیسم» با ترجمه خانم فرزانه طاهری، در«کارنامه»های شماره ۲و۳، سال ۱۳۷۷، منتشر شده‌است. «آنتولوژی مدرنیسم» در دانشکده‌های ادبیات در سوئد به عنوان یکی از منابع اصلی و معتبر در زمینه‌ی مدرنیسم تدریس می‌شود. ترجمه و بازنویسی این تکه خوب خواندن متن اصلی است و نه بیشتر، تکه‌هایی از «سرزمین ویران»، گزیده‌ی شهرهای تی. اس. الیوت را به آن اضافه کردم تا شاید متن بهتر درک شود.

      «باغ در باغ»

    Modernism 1890-1930 / edited by Malcolm Bradbury and James McFarlane
    ISBN: 0-14-013832-3
    London : Penguin Books, 1991, cop. 1976

     

     

 

خرچنگ‌ها – محمود داوودی

عکس از: ناصر تقوایی

تهران – تابستان ۱۳۶۲کلاهش را برداشت و عرق صورتش را خشک کرد. لباسش از پشت نیزار ِسبز نامشخص‌تر بود. فکر کنم خرچنگ‌ها را دید که لحظه‌ای مکث کرد و سرنیزه‌اش را در آورد و به گمانم تن آهکی خرچنگی را دو نیمه کرد.
بچه که بودم با پدرم در روزهای جشن به تماشای کشتی‌های بازمانده از جنگ شهریور می‌رفتیم. و اگر آنطور که از پشت دکل‌های « ببر» و «پلنگ» آن سمت را دیده بودم که سرزمین او بود و درست مثل سرزمین ما بود، او باید خرچنگ‌ها را می‌شناخت و باید می‌دانست که آن‌ها بر خلاف ظاهر ترسناکشان حیواناتی بی‌آزاراند.

متن کامل

روزها در راه، شاهرخ مسکوب

    اگر اشتباه نکنم ۱۱ ماه مه بود، یکشنبه‌ی ِآفتابی ِسال ۲۰۰۲، مهمان ما بود، دوستانی که از پاریس با او آمده بودند، رفته بودند در شهر گشتی بزنند، استکهلم را ببیند. ما دور میز نشسته بودیم. من و دوست شاعرم محمود داوودی و شاهرخ مسکوب که از « روزها در راه» می گفت… دیروز هم وقتی در تراس نشسته بودم و روزها در راه را ورق می‌زدم هوا آفتابی بود. 

    چهارده ژوئیه ۱۹۸۵
    ديشب مهمان بوديم. يکی تازه از ايران آمده بود. بی‌اختيار حرف می‌زد، عصبی بود و در شدت هيجان نمی‌توانست از پس خودش بربيايد. مثل ماشينی بود که تويی سرازيری گاز بدهند. آنقدر دور برمی‌داشت تا از نفس بيفتد، نفسی تازه می‌کرد و از سر می‌گرفت. داستان‌های وحشتناکی می‌گفت و از تصويری که ترسيم می‌کرد هر بُن مويی، هر کلمه از … حرف‌هايش آدم را می‌گزيد . مخصوصاً وقتی وحشت بمباران‌ها، تاريکی و انتظار بمب و صدای انفجار را تعريف می‌کرد. می گفت مردم اسم هواپيماهای عراقی را گذاشته‌اند «ايران پيما» برای خودشان بالای سر ما می‌پلکيدند تا بمب‌هايشان را بتکانند… دارم جلد آخر شاهنامه را می‌خوانم. اتفاقاً امروز رسيدم به انتقام وحشتناک پرويز هوسباز از ری، شهر بهرام چوبينه. اول گفت شهر را با خاک يکسان کنيد، وقتی گفتند نمی‌شود گفت پس يکی را برای مرزبانی آنجا پيدا کنيد که «بی‌دانش و بدزبان، بسيارگوی، بداختر، سرخ موی، کژبينی، زشت، دوزخی، بدنام، زردچهره، بدانديش، کوتاه، پرکينه، بددل، سفله، بی‌فروغ، پردروغ، لوچ و سبزچشم و بزرگ دندان و کجرو… » باشد.
    پيدا‌کردند و چنين جانوری را بر مردم گماشتند که به گفته خودش از کار بد نمی‌آسايد، بی‌خرد و کج رفتار و مردم کش و دروغ پرداز است، و اما شيوه شهرداری چنين موجودی: کندن ناودان‌ها و ويران‌کردن بناها، کشتن گربه‌ها و بيچاره‌کردن هرکس که يک درمی داشت. نتيجه: همه خانه‌ها را به موشان واگذاشتند و از شهر ويران گريختند و «شد آن شهر آباد يکسر خراب».

    همه شهر يک سر پر از داغ و دردکس اندر جهان ياد ايشان نکرد.
    از مهمانی که بر می‌گشتم از «تروکادرو» گذشتم. آتش بازی شب ۱۴ ژوئيه تمام شده بود ولی مردم بی‌خيال در ميدان می‌پلکيدند و ترقه در می‌کردند و جشن ادامه داشت.از: روزها در راه، شاهرخ مسکوب 

بازمانده‌های غریبی آشنا- بهرام صادقی

مجموعه‌ای در ۷۶۵ صفحه، شامل زندگی‌نامه، داستان‌ها، شعرها، مصاحبه‌ها، نمایش‌نامه‌ها، داستان‌های ناتمام و نامه‌های بهرام صادقی. و البته با یاداشت‌هایی از گلشیری، حقوقی، موحد، صفدر تقی زاده و دیگران… که به کتاب جلوه‌ی تازه‌ای می‌دهد. اما اشتباه‌های تایپی کم ندارد مثل جون را چون نوشتن، وهم‌انگیز را غم‌انگیز کردن، رنگ پریدگی این‌جا و آن‌جای کلمات که جای خود دارد، تازه این کار ِانتشارات نیلوفر است. رفیقی می‌گفت از وزارتی که یک سرش، نویسنده ارشاد می‌کند. شرق‌الاوساط‌اش دایره و دنبک راه می‌اندازد و مصاحبه صادر می‌کند و آن سر دیگرش یا دامکلوس اسلامی بالاست یا حلقه‌های طناب زیر پل‌های بیرون شهر، چه دیدی، شاید این اشتباه‌ها، شرط ارشاد‌شدن باشد یا مثلاً مجوز چاپ‌ دادن به یار ِقال حسین‌قلی تا در آن بیغوله از قیل و قال نیفتد و قار قار کند.
«باغ در باغ»

از یاداشت‌ها:
اول آبان ماه هزار و سیصدو سی وپنج

این‌ها را که من می‌نویسم برای خودم می‌نویسم. قصد آن ندارم که روزگاری چاپش کنم یا بدهم به کسی بخواند- چون دیگران که نوشته‌اند و در مقدمه همان جمله اولین مرا یادآور شده‌اند نیستم- اگر در دنیا ده نفر باشند که برای خودشان دفتری فراهم آورده‌اند و در آن از خوب و بد آنچه خواسته‌اند نوشته‌اند- به کسی کاری نداشته‌اند و قصدشان خوش‌آمد یا بدآمد دیگران نبوده و نمی‌خواسته‌اند اثری بوجود بیاورند و زیاد فکر نکرده‌اند و طرحی نریخته‌اند و به منظور قضاقورتکی هرچه دم قلم‌اشان آمده روی کاغذ آورده‌اند من یکی از آن ده نفر هستم یعنی می‌خواهم باشم.
اگر طرحی می‌داشتم و فکری می‌کردم می‌دانستم از کجا شروع کنم و از چه بگویم و از چه نگویم اما این اولین باری است که به این کار دست زده‌ام. اگر چه مدت‌هاست دفترهای بسیار خنکی – به اسم خاطرات نوشته‌ام اما کیفیت این یکی با آن‌ها فرق دارد. در آن‌ها از آنچه خورده‌ام و خورده‌اند و آن‌ها که آمده‌اند و رفته‌اند و غیر از آن سخن گفته‌ام که بالطبع چون از روی سادگی و تنها به قصد یادبودی از آنچه گذشته‌است بود، چیزهای خوبی از آب در نیامده‌است.
آن هم البته برای خودم- زیرا من که خاطرات برای خاطر فلان و بهمان نمی‌نویسم که تعریف کنند یا نکنند- آن‌ها را نوشته‌ام که بیست سال یا سی سال یا هر چند سال دیگر اگر زنده بودم و بیکار بودم و چیزی نبود که خودم را با آن سرگرم کنم بردارم بخوانم ببینم مثلاً فلان روز جمعه چه کرده‌ام. و بعد هم دوباره ببندمش و بگذارمش سر جایش- پس آن دفترهای خاطرات و خطرات برای تنها کسی که حکم کاغذ پاره و توی سبد ریخته و دم دکان عطاری برده و در آن قند و چای و زرد چوبه پیچیده را ندارد، برای من است که روزگاری آن‌ها را نوشته‌ام و در وقت نوشتنشان هیجانی یا ترسی یا امیدی یا یأسی داشته‌ام و از این رو است که برای هیچ‌کس حتی برای نزدیک‌ترین دوستانم خوش نخواهد‌بود و نباید هم باشد. و اما آن‌ها را سرهم بندی کرده‌ام- جمله نپرداخته‌ام و ویرگول و فول استاپ و ؟ و ! نگذاشته‌ام و پاراگراف باز نکرده‌ام و جملات آبدار و غیر‌آبدار بکار نبرده‌ام برای اینکه مجبور نبوده‌ام…

اکنون که این دفتر را می‌نویسم برای دل خودم می‌نویسم- نه برای کس دیگر- لحن آن ممکن‌ است صدجور باشد – در آن ممکن است چیزهایی بنویسم که الان نمی‌دانم چه خواهد‌بود اما به هر حال برای خودم نوشته‌ام و از آنچه هستم و حس می‌کنم و دارم می‌بینم و می‌فهمم و خواهم‌بود. این‌جا چون برای خودم می‌نویسم مجبور نیستم دروغ بگویم اگرچه در این زمینه کم دروغ گفته‌ام- مجبور نیستم به آنچه هستم یا نیستم تظاهری بکنم اگر چه در این زمینه تظاهری نکرده‌ام- مجبور نیستم از کسی واهمه کنم یا ملاحظه کنم زیرا کسی نمی‌شنود و نمی‌خواند جز خودم و اگر چه از خودم نیز کمی واهمه دارم و می‌ترسم اما باز می‌توانم آن را یک کاری بکنم که زیاد دردسر نیاورد.

یادی از ساموئل بکت- ایزریل هوروویتنر


مترجم:صفدر تقی‌زاده

آقای بکت مرده‌است. ازاین قرار، پس پاریس هم مرده‌است. به من گفته‌اند جمعه شب گذشته مرده‌است. از این قرار پس همه‌ی شخصیت‌های محبوب من از جمعه شب گذشته مرده‌اند. زندگی، ۸۳سال و اندی، به نحو آزار‌دهنده‌ای به او چسبید. وقتی به من گفت که دندان‌هایش را از دست داده‌است، من زیر لب، کلام بی‌معنایی مِن مِن کردم: «از این بدتر هم می‌توانست باشد.» بی درنگ ضربه را زد: «هیچ چیز آن قدر بد نیست که نتواند بدتر شود. در این که چیزها می‌توانند تا چه حد بد باشند محدویتی در کار نیست!» و هر دو از خنده روده بر شدیم. آقای بکت می‌دانست چه طور لطیفه‌ای غیراخلاقی را دوپهلو بیان کند. وقتی نخستین بار با همسرم، جیل، روبه رو شد سفارش مشروبی داد و گفت« من به مشروب مردافکنی احتیاج دارم. امروز هیچ چیز دیگری جز مشروب، مردافکن نیست!»

در اوایل دهه ۱۹۷۰ من همراه با دوستم ژان-پل-داموت مقیم پاریس بودم، لیندون(در مجله‌ی مینویی) چند کار تازه از بکت را به نام فوارد، فوارد ۱، فوارد۲ ، به فرانسه منتشرکرده‌بود. چون آن شب قرار بود با بکت مشروبی بخوریم، از ژان-پل پرسیدم که معنی دقیق فوارد چیست؟ ژان-پل به خلاف عادت همیشگی‌اش، مِن مِنی کرد وگفت:«فوارد درواقع یعنی، چه بگویم، یعنی نفرت‌انگیز!» وقتی ماجرا رابه بکت گفتم، بازیگرانه خشم وخروشی نشان داد:« نفرت‌انگیز! چرند می‌گوید.» ما به رستوران لاکلوزری دلیلا رفته بودیم که به نوعی پاتوق نویسندگان و شاعران آواره بود. بکت پیش ازآن که چشمش را برای آب مروارید عمل کند، عینکی با شیشه‌های ضخیم و ته‌استکانی می‌زد. اما مثل گاو پیشانی سفید، سرشناس بود و خلایق همه و در همه جا می‌شناختندش. همین که وارد رستوران شدیم پچ پچ حضرات به گوش رسید. هرگاه حرفی می‌زد، همه قاشق و چنگال‌هاشان را روی میز می‌گذاشتند و سراپا گوش می‌شدند. بکت که دیگر تقریباً کور شده‌بود به آن‌ها که گوش ایستاده‌بودند، محل نمی‌گذاشت.
در باره‌ی واژه «نفرت‌انگیز» که ژان-پل پیشنهاد کرده‌بود توضیحاتی داد و گفت که خودش، این واژه را به دقت به کار برده و حالا هم سرگرم جستجو برای یافتن معادل مناسب این واژه در زبان انگلیسی است. « فوارد یعنی نفرت‌انگیز؟ هرگز! فوارد یعنی یک شکست ماتم‌بار… چیزی که کسی آغاز می‌کند اما پیشاپیش محکوم به شکست‌است، ولی به هرحال باید آغاز شود؛ زیرا بی‌تردید به تلاشش می‌ارزد. بنابراین باید گفت شکست ماتم‌بار.»

در این لحظه انگار همه‌ی حاضران در رستوران به سوی ما خم شده‌بودند و هر کلمه‌ای که از دهان بکت بیرون می‌آمد مجذوبشان می‌کرد. بکت با مبهم‌ترین و خفیف‌ترین لبخندها، افزود:«البته فوارد به معنی باد ول‌دادن هم هست، آن هم ازنوع آبکی‌اش!» به این ترتیب ژان-پل با پیشنهاد واژه «نفرت‌انگیز» انگار واژه اصلی را گوزمال کرده‌بود! اطرافیان ما مثل قهرمان‌های پاره‌ای از سرود‌های کیتس که زمین ِخاکی را برای کسب تجربه‌های خارق‌العاده ترک می‌کنند و بعد با حالتی متحول باز می‌گردند، سراپاگوش در رستوران کلورزی دلیلا تحول‌یافته و به سرجایشان برگشتند.

در اواسط سال ۱۹۷۳، در اوج سرمای زمستان، من سخت سرمازده، تنها و افسرده بودم و آهی در بساط نداشتم. قرار بود ساعت هشت شب، در مرکز فعالیت‌های فرهنگی آمریکا، در خیابان رو دو درگون، شعر خوانی کنم و در قبال آن مبلغ پنجاه دلار بگیرم. ساعت هفت همان روز با بکت قرار داشتیم. او را به این جلسه دعوت نکرده‌بودم، چون:

۱.خیال می‌کردم با برنامه‌ی شعرخوانی من در مجامع عمومی موافقت نکند، حتا در قبال پولی که سخت به آن نیاز داشتم.
۲.خود او به ندرت به این گردهم‌آیی‌های عمومی می‌رفت ضمن صحبت متوجه شدم که انگار کمی آشفته و بی‌قرار است. یک باره گفت:«می‌خواهی شعرهایت را در جایی بخوانی، ها؟ از این که از ماجرا باخبر شده‌بود، جاخوردم. بعد پرسید:« انتظار داری خیلی از دوستانت بیایند؟» معلوم بود از این که دعوتش نکرده‌ام دلخور‌است. این بود که با احساس شرمندگی دعوتش کردم. گفت:« نه متشکرم، من هیچ‌وقت به این جور جاها نمی‌روم.»
آن وقت از من خواست که همان‌جا یکی از شعرهایم را برایش بخوانم. من که دستپاچه شده‌بودم، گفتم راستش فکر کردم پنجاه دلار برای خواندن چند شعر می‌ارزد. خندید اما با اصرار گفت که باید در جاهای خصوصی شعر بخوانم. (چند سال بعد که باهم در هاید پارک لندن بودیم، اصرار می‌کرد من در دایره‌ی بزرگی، دور او بدوم تا بتواند گام‌هایم را تحلیل کند!) خلاصه من یک شعر چهار بیتی، با عنوان « در بلوار راسپل» برایش خواندم:

چه ساده تنها لبخند ِما لبخند می‌زند
هیچ گاه موافقت نمی‌کردیم که با هم توافق کنیم.
این دختر زیبا، چه عبور ِپرشکوه ِ کمال یافته‌ای دارد.
عشق ما در میان فضای دری که آرام بسته می‌شود زندگی می‌کند.

با چشم‌های بسته گوش می‌داد. گفت:« خیلی قشنگ است.» من ناگهان گفتم:«وای چه افتضاحی!» چشم‌هایش را باز کرد و من توضیح دادم:« این را از شما دزدیده‌ام!»
– نه، نه، من هیچ وقت چنین چیزی نشنیده‌ام …
– چرا، چرا، در آخر یکی از شعرهایتان به نام « دی آپ» گفته‌اید: فضای دری که باز و بسته می‌شود.
– ها، بله، درست است. و بعد ناگهان گفت: « وای چه افتضاحی!»
– پرسیدم: چه شده؟
– خود من هم این را از دانته دزدیده‌ام!
برگرفته از: کارنامه، شماره ۲۰، تیرماه ۱۳۸۰