«رؤيای مسافر کوچيده از وطن»- احمد کریمی حکاک


    در تولید برای بازار، جایی که «فعل» مدام بی‌اعتبار می‌شود و«اسم» یا محصول نهایی است که بر سر زبان‌هاست، کم نیستند عمودی نویسانی که وقت و بی‌وقت خواب‌نما می‌شوند. در تورم توهم سطرها صادر می‌کنند. اما کم هستند کسانی که در بیداری، پشت میز کافه‌ای، در صندلی قطاری، یا در گپی دوستانه، دنیای پُر تخیلی دارند. متن زیر بازنویسیِ کوتاه شده‌ی مقاله‌ای است از دکتراحمد کریمی حکاک، وقتی از خلال یاداشت‌های روزانه‌ی آقای مسکوب به این دنیا سر می‌زند.
    «باغ در باغ»

     

      از خانه بيرون آمدم. تاريک بود.
      اين‌جا هميشه صبح‌ها تاريک است.
      دو تا زن به ساعت‌هايشان نگاه می‌کردند و می‌دويدند. در تلاش معاش!
      کبوتر سحرخيز و کامروایی دست‌پاچه و سمج
      به چيزی شبيه روده مرغ نُک می‌زد. صبحانه در باران.
      آسمان مثل لاک روی زمين افتاده بود و آدم‌ها زير چتر
      مثل لاک‌پشت‌های پا دراز و قارچ‌های ساقه بلند بودند.
      سرگردان و شتاب‌زده!
      چراغ ماشين‌ها روشن بود. از نور خيس‌اشان آب می‌چکيد.
      خيابان باريک، ساختمان‌ها بلند و آسمان غايب!
      مثل اين بود که ته دريا راه می‌روم،
      در تاريکی‌ خيس اعماق!

    پس از دو جمله کوتاه به تعميمی‌ می‌رسيم که روايت را از سطح توصيف عينی‌ به لايه پنهان وضعيت ذهنی‌ راوی‌ می‌کشاند، «اين‌جا هميشه صبح‌ها تاريک است.» نا‌هم‌خوانی دو عنصر «صبح» و «تاريکی» در تضاد با تصوير ذهنی نويسنده از صبح‌گاهان ميهن خويش که هم‌چنان تلويحی می‌ماند و هرگز بيان نمی‌شود، خود به خود برای‌ القای‌ دريافت ذهنی او از اين واقعيّت که او به جای ديگری تعلق دارد، کافی است. نگاه دو زن به ساعت‌اشان در حال دويدن و نُک زدن کبوتر به روده مرغ هريک در جمله‌ای‌ بيان می‌شود که تکمله‌ای درونی ‌دارد، گويی ديدن آن دو منظره خود به خود اين دو عبارت را بر ذهن راوی جاری ساخته است. در اين ميان در تلفيقی‌ مضاعف وصف کبوتر با عبارت «سحرخيز و کامروا» يک ضرب المثل فارسی‌ و مصداق آن را در صحنه پيش رو، کنار هم می‌ گذارد .

    آنچه در پی‌ اين سرآغاز به ظاهر سهل و به راستی ‌پُربار معنايی‌ می‌آيد تصويری‌ را کامل می‌کند که در برابر چشم راوی‌ گسترده است، و از صافی‌ ذهن او می‌گذرد تا به صورت کلام در برابر چشم خواننده قرار گيرد. مردمان حاضر در صحنه «لاک‌پشت‌های پادراز»ی هستند که «آسمان» و «چتر» لاک‌‌های دوگانه ايشان است، گيرم چون اين آسمان غايب است، لاک دومی‌ را، که همانا چترهاشان باشد بر سر گرفته‌اند، درعين حال آنانی‌‌که لحظه‌ای در عبارت«لاک‌پشت‌های پادراز» به وصف درآمده‌اند به «قارچ‌های ساقه بلند» هم بی‌شباهت نيستند. حقيقت نهفته در اين گونه توصيف، آن است که راوی مايل به توصيف عينی کسانی که در آن لحظه می‌بيند نيست، نه شکل مردمان حاضر درصحنه را وصف ‌می‌کند، نه رفتار آن‌ها را. بی‌ميلی او را در توصيف اين پديده آخر، يعني رفتار عابران ‌خيابان را، از کنارهم ‌قرارگرفتن دو صفت «سرگردان» و «شتابزده» نيز می‌توان دريافت، که نقيضی است دربردارنده نوعی تضاد. شتابزدگی نه ناشی از سرگردانی‌ که حاصل داشتن مقصدی معين در ذهن و گام پيمودنِ تندآهنگ به سوی آن است. سرانجام، آنگاه که در پايان بند راوی دوباره با فعل «راه می‌روم» روايت را به خود باز می‌گرداند (ساحتی‌ شخصی‌ که در جمله آغازين با فعل «بيرون آمدم» تثبيت کرده بود) او را می‌بينيم که به واقع درکی‌ از وضع خود دارد که ادامه حيات را برايش ناممکن ‌می‌نمايد: انسانی‌ که ته دريا و در تاريکی‌ خيس اعماق گام برمی‌دارد. اگر آدمی‌ توانست درآب نفس کشد و در لُجّه گام بردارد، راوی هم در چنين محيطی زنده باقی خواهد ماند.

    سلف سرويس يعنی چند تا برگ کاهو، گوجه فرنگی چيده نرسيده، بد رنگ،
    چيزی ميان سبز خفه و نارنجی مات، چتد تا برش تربچه به نازکی زرورق،
    يکی دو تکه پنير و يک برش از گوشت درکون خوکی دلخور و بی‌رمق.
    مجموعاً يک سالاد!
    به اضافه يک تکه نان و يک قهوه آبکی .

    اتفاق می‌افتد که منظره‌ای‌ از يک رستوران حتی ‌گرسنه‌ترين تازه وارد را از اشتها می‌اندازد ولی‌ در اين‌جا وصف راوی بُعد فرهنگي بارزی نيز به توصيف او بخشيده است که «سلف سرويس» مورد نظر او را به نماد کوچکی از کليّت يک فعاليت بدل می‌کند، آن سان که درآن فرهنگ هر روز ميليون‌ها آدم آن را تجربه می‌کنند.

    تکرار چنان تصويرهايی‌ راوی را به سوی آرزویی می‌برد که در تماميت خود نقطه پايانی بر روايت نيز می‌گذارد، آن هم به صورت آرزوی‌ چيزی‌ غايب، مثل حضور در وطن. آهنگ يک نواخت چرخ‌های‌ قطاری‌ که مسافر را به مقصد يک شبه خود می‌رساند مثل چکش به گوش‌هايش می‌کوبد و درآن می‌پيچد، بوی‌ سکوت را در جان او بيدار می‌کند:

    جاي يک کف آب خنک و يکدم سکوت خالی‌است. من سکوت را ديده‌ام.
    يک سال زمستان طرف‌های عصر از اردستان می‌رفتيم به نائين.
    با دو تا دوست و چند بطری‌ شراب، سرحال در يک جعبه با صفا
    دست چپ کوير بود، تا چشم کار می‌‌کرد، و دست راست کوه.
    جاده در حاشيه کوير و پای‌ دامنه دراز کشيده بود.
    پرنده‌ها از سرما به سرزمين‌های دور فرار کرده بودند،
    خزنده‌ها هم زير خاک خوابيده بودند.
    خورشيد گوشه آسمان کز کرده بود.
    کوه و کوير خاموش بود. وسط دامنه، روی زمين برهنه،
    کنار سکوی کوتاهی يک چارچوب خالی ايستاده بود.
    مثل اين که يک تکه از خاک يا باد را قاب گرفته‌اند.
    سکوت، زلال و شفاف، روی‌ سکو نشسته بود.
    به چارچوب تکيه داده و چشم به راه دوخته بود.
    ما که رسيديم سکوت خودش را شکست و به ما بفرمايی زد.
    من گفتم نمی‌توانيم بمانيم. ما اهل حرف، ما هياهوی بسيار برای هيچيم،
    بلد نيستيم حرمت سکوت را نگه داريم. آهسته گفتم تا شکسته تر نشود،
    و رفتيم. سکوت دوباره در آرامش گسترده خود جای گير شد.
    درست برخلاف اين‌جا
    که شيشه عمرش را گذاشته‌اند لای دو سنگ آسياب
    و با بوق و کرنا می‌شکنند و خرد می‌کنند.

    . اين تصوير از سکوت، آنگاه که در زمينه آهنگ گوش خراش سايش چرخ قطار بر خط آهن جلوه می‌کند، و صدای چکش واری که همراه با آن هر لحظه برگوش مسافر می‌کوبد، تضادی را می‌سازد که، گرچه در قالب تضادهای‌ ديگر روايت تصوير آرمانی‌ وطن را در برابر تصويری‌ از واقعيت زيستن در غربت می‌گذارد، در عين حال بديع و ملموس هم هست. اين ديگر قله برف پوش دماوند يا زلال جاری‌ زاينده رود نيست که به علّت کثرت ديدار شگفتی برنينگيزد. آنچه در جهان واقع چارچوب ايستاده خالی می‌نمايد در ذهن راوی‌ تصويری‌ نشانده است سرشار از حسرتی‌ دلپذير، و سکوت نشسته بر سکو سخن‌ها دارد که همه را در گوش جان راوی بيان می‌تواند کرد. در اينجا با کليتی‌ مبهم از ميهن از دست رفته رو به رو نيستيم، بلکه پاره‌ای قاب‌گرفته از ياد‌واره‌ای را می‌بينيم که ناگهان از نهفت ذهن راوی‌ سر بر می‌‌کند و جان او را با خود می‌‌برد، همچنان که چرخ قطار جسم او را به سوی‌ مقصد موقتش نزديک و نزديک‌تر می‌‌کند.


    برگرفته و کوتاه شده از: «رؤيای مسافر کوچيده از وطن» احمد کریمی حکاک، متن کامل مقاله
    عکس از: مریم زندی

اتاق پُرغبار- اصغر عبداللهی

    « ارزش هر جمله در شخصیتی است که آن را بیان می‌کند زیرا در حقیقت هیچ‌کس حرف تازه‌ای برای زدن ندارد.»
    جوزف کنراد 

    اتاق کوچک الفی نیمه تاریک بود و در و دیوار و اشیاء و لباس‌های آویزان از رخت‌آویز چوبی، و آباژور، یا زرد بود یا قهوه‌ای رنگ یا قرمز و شعله‌ی شمعی که می‌سوخت، تکان نمی‌خورد چون باد به اتاق نمی‌آمد.
    – این صدای چیه ادنا،
    ادنا از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد. خیابان دور دیواره‌ی فلزی پالایشگاه پیچ خورده بود و سمت راست که باغچه‌ی سبز خانه‌های کارمندان شرکت نفت بود، خلوت بود و فقط پاسبانی زیر سایبانی آجری یک ساختمان قرمز رنگ اداری ایستاده بود و کف دست‌هایش را مدام به‌هم می‌مالید و پا به پا می‌شد
    – صدای من این‌قدر ضعیف‌شده که تو نمی‌شنوی ادنا؟
    – داره بارون می‌آد.
    ادنا چرخید و به الفی پیر و سالخورده نگاه کرد که تخت دراز کشیده بود و فقط سرش از پتو بیرون بود و به سقف خاکستری اتاق زل زده بود.
    – گمون نمی‌کنم هیچ خاخامی تو شهر مونده باشه ادنا. به گمونت تو کنیسه خاخامی چیزی مونده که اگر من یه وقت …
    – ادنا با هر دو دست، پشت دامن پیراهن بلندش را صاف کرد و نشست روی صندلی لهستانی کنار پنجره.
    – وقتی این کار رو می‌کنی مثل دخترای شونزده‌ساله می‌شی ادنا.
    – کدوم کار؟

    متن کامل داستان

دکتر آستروف- محمود داوودی

    …با تمرین‌های سخت توانستم پشت آقای دوموپاسان را به خاک بمالم، با استاندال هم دوبار مساوی کردم اما هیچکس نمی‌تواند وادارم کند که با تولستوی وارد گود شوم مگر این که واقعاً عقلم پارسنگ بردارد» به روایتی شاید همین پارسنگ، کار دستش داد وقتی که تفنگ دولولش را پر كرد، قنداقش را گذاشت روی زمین، لوله‌اش را به پیشانی فشرد یا در دهان گذاشت- چه فرق می‌کند- و شلیک کرد. شاید او که اضطراب‌هایش را در عشق به دریا، آفتاب، شکار یا زن‌های زیبا غرق می‌کرد، اگر با دکتر آستروف حرف می‌زد، شلیک نمی‌کرد، کُتش را می‌پوشید و خارج می‌شد از خانه‌ی ابرآلود پائيز . 

    در آرزوی آن بودم
    که روزی
    در خانه‌ی آفتابی پائيز
    که مثل برگ می‌چرخد
    در‌ها و پنجره‌هارا بگشايم
    تا بر گونه‌های سرد هلن
    دو نارنج بشکفد
    و بعد
    شاهد باشم
    که چطور
    دوست خوب من ”وانيا” ی عزيز
    در لحظه جنون
    شليک می کند
    به هر چه پیر و فرسوده‌است

    اما اکنون
    دير شده
    من
    خود
    فرسوده‌ام

    کتم را می‌پوشم
    عکس نخل‌های سوخته
    و کودکان مرده را بر می‌دارم
    و خارج می‌شوم
    از خانه‌ی ابر آلود پائيز
    که مثل برگ می‌افتد
    در گوشه‌ی سال‌های قديمی.

    * هلن، وانيا و دکتر آستروف از قهرمانان نمايشنامه‌ی دايی وانيای چخوف

تابستان همان سال- ناصر تقوايی

     

    آخرهای تابستان عده‌ای را ول كردند. شايد آدم‌های بدبين باورشان نشود كه همه جا پر بود و جايی نبود و اين بود كه ما را هم ول كرده بودند. دوباره برگشتيم اسكله. همه‌مان برنگشته بوديم. چند ماه پيشتر خيلی‌ها را ديده بوديم افتاده بودند زمين. آمبولانس‌های سياه بارشان می‌کردند و روی نوار سياه آسفالت‌ها می‌رفتند به مرده‌شوی‌خانه.
    شنيده بوديم مرده‌شوی‌خانه، بعضی‌ها زحمتی نداشتند، چاله‌های بزرگ پشت قبرشان برای اين‌ها بود. اين را هم شنيده بوديم. چندتايی را هم ديده بوديم ريخته بودند توی آمبولانس‌های سفيد. زوزه‌ی زخمی‌ها را نمی‌شد شنيد. آمبولانس‌ها را می‌ديدم كه تند می‌رفتند و جيغ می‌كشيدند. جيغ‌ها انگار ناله‌ی زخمی‌ها كه جمع‌شده باشد و از بوق آمبولانس بزند بيرون. خودم را تخت كمر انداخته بودند كف يكی از همين‌ها و از چهارراه تا در بيمارستان جار كشيده بود. از جلو جنده‌خانه هم رد شده بود گويا آن‌جا هم خبرهايی بود كه يكی‌ دو نفر را انداختند بالا. كارگری‌ با چشم‌های‌ خودش شش تا را ديده بود كه با برانكار از در پشت بيمارستان برده بودند بيرون، توی‌ آمبولانس سياه. راستش به چشم‌های‌ كارگر نمی‌شد اعتماد كرد. بعضی‌ها عادتشان است خيلی‌ چيزهای‌ بزرگ را كوچك ببينند. به خيالشان ناراحتی‌ كمتر می‌شود. خيلی‌ها را همراه عاشور با كاميون برده بودند. عكس دو سه تاشان را توی‌ روزنامه‌ها ديده بوديم. بعد همه چيز تمام شد. انگار هيچ اتفاقی‌ نيفتاده بود. چرا كه ديگر حرفش را هم نمی‌شد زد.

    متن کامل

«زبان و شخصیت»- ضیاء موحد

    یکی دو هفته است که استکهلم ما، از خواب زمستانی بیدار شده، در بالکن پشت میز نشسته بودم آفتاب می‌گرفتم. «سعدی» آقای موحد هم روی میز بود. دخترکی ۹ساله از در درآمد. زیبا با گیسوی بلند، او هنوز خواندن و نوشتن فارسی نمی‌داند. همین‌جا به‌دنیا آمده و بزرگ شده، گفتم: نیلوفر، من چیزی از این کتاب برایت می‌خوانم، بگو ببینم چه می‌فهمی؟ گفت: باشد، این را خواندم:
    چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست .
    گفت: عمو، یه چیزی در باره‌ی بو و موی من بود؟
    «زبان و شخصیت» 

    منتقدان ادبیات اگر در یک چیز اتفاق‌نظر داشته باشند این است که آن‌چه باید در معرض داوری نهاده شود شعر شاعر است نه خود شاعر. شخصیت شاعر همان است که در شعر او تجلی پیدا می‌کند. این که آیا این شخصیت همان شخصیت زندگی روزمره‌ی او هم هست یا نیست بحثی است دیگر. صداقت و صمیمیت شاعر این نیست که آنچه در شعر خود نشان می‌دهد همانی باشد که معاصران و معاشران او از زندگی شخصی او می‌دانند. از این گذشته چه کسی می‌تواند با مشاهده‌ی ظاهر زندگی شاعر شخصیت باطن او را دریابد.

    الیوت در مقاله‌ی مهم خود:«سنت و ذوق فردی» از این نیز فراتر می‌رود. به اعتقاد الیوت شعر نه تنها تسلیم عواطف شدن نیست بلکه فرار از عواطف است، نه تنها بیان فردیت نیست بلکه فرارفتن از فردیت است. عاطفه‌ی شاعر در شعر اوست نه در تاریخ زندگی عاطفی شاعر. شاعر پیوسته در کار فداکردن و امحای فردیت خویش است. معنای این فردیت‌زدایی تعلق به سنت است، سنتی که شاعر جدا از آن هیچ است.

    سعدی زاهد است، قانع است، عاشق است، به موسیقی عشق می‌ورزد، شجاع و صریح است. طنز شیرین و گزنده‌ای دارد. به زبان فارسی عشق می‌ورزد و به فرهنگ و ادب زمان خود مسلط است. ما این همه و بسیاری نکته‌های دیگر را از کلام و زبان او می‌فهمیم اما این که در زندگی خصوصی خود چگونه آدمی بوده است نه اطلاع درستی داریم و نه اگر داشتیم به کار نقد ادبی می‌آمد. سعدی همان زبان سعدی است.

برگرفته از: سعدی، دکتر ضیاء موحد ،نشر طرح نو، ۱۳۷۸

و مشت هنوز نمونه‌ی خروار است

    و مشت هنوز نمونه‌ی خروار است

    و آن‌كه غربال در دست دارد از پى می‌آيد

    … در اين سال‌ها ما از يك سو می‌بايست خود را در مقام شاعر از قيموميت زيباشناسی غالب رها می‌كرديم و از ديگر سو به عنوان يك شهروند گرسنه‌ی آزادی بايد بيشترين بهره را از اندك هوای تازه‌ای كه اصلاحات وعده داده بود می‌جستيم اما هر دوی اين امكانات در فضایی احساساتی چنان تقليل يافتند كه رفته رفته به ضد خود بدل شدند. فراروی و ديالكتيك انتقادی به مجادله، سوء‌تفاهم و در نهايت رقابتی كثيف مبدل شد كه در آن چنگ زدن به وسايل توفق به هر بهايی می‌توانست مجاز باشد و عملاً عرصه برای شارلاتانيزمی فراهم شد كه به تنها چيزی كه نمی‌انديشيد خود ادبيات بود. از سوی ديگر برای شاعرانی كه جوانی‌شان در فقدان يك زندگی خصوصی آزاد، در عدم امنيت روانی و فقری عاطفی-جنسی در حال سپری شدن بود، آزادی عملاً نمی‌توانست معنایی جز اعاده‌ی اين اميال داشته باشد . همراهی اين فرايند با اعتياد آن‌ها به مصرف محصولات فكری ديگران به جای تأمل شخصی و تفكر درونی به اضافه‌ی خستگی مفرط از هر گونه كلام ايدئولوژيك و معناباورانه، مقدماتی را برای گونه‌ای همزيستی گروهی در يك جهان سطحی فراهم آورد . سنتی منتاليزم به سرعت مانند يك طاعون شيوع پيدا كرد و حميدی شاعر در لباسی مبدل دوباره زاده شد :

    اين دل
    برای تو عمری‌ست كه می زند
    بر ساحل سياه سينه‌ام بندری برقص !

    «علی عبدالرضایی»

    شبيه ابرها هستی و بوسه‌های نيامده
    چشمهايت به لوبيا می‌ماند
    ای‌ گربه !
    من دلم می‌خواهد تو را به گلابی تشبيه كنم
    « روزا جمالی»

    دكوراسيون چشم‌هايش را عوض كرده است
    روي آسمان راه می‌رود
    شب‌ها هم عينك دودی می‌زند

    «شمس آقاجانی»

    اگر آسمانم را پس بدهی عشق
    دستت را به دست ستاره‌ی بعدی خواهم گذاشت

    «پگاه احمدی»

    از وقتی رفته‌ای
    تمام سلام‌ها را پس گرفته‌ام از آدم‌ها
    بيا و خداحافظ را
    روی تاقچه بگذار
    تاق باز بخواب

    «گرناز موسوی »

    كنار دست اين ‌زن‌ها هميشه دست پاچه‌ام
    انگشت‌های كشيده‌ای دارند كه
    هم ‌كودكی‌شان را بو كشيده‌ام
    هم ‌جوانی‌شان را با سر دويده‌ام

    « مهرداد فلاح»

    اما اين در سطح‌ماندگی و سنتی‌منتاليزم تنها به گستره‌ی دست‌مايه‌ها، مضامين، زاويه‌ديد‌ها و محتوای شعر ختم نمی‌شود . بلكه در فرايندی هم‌سو با آن به ساختار‌های زبانی، مكانيزم‌های بيانی و فرم نها‌‌یی متون نيز آشكارا هجوم برده است. تلقی ساده‌انگارانه از خلاقيت آزادانه‌ی زبان در كار اغلب قريب به اتفاق آن‌ها به بازی كودكانه‌ای در نحو و هم‌نشينی واژگان تقليل يافته، كه هم‌چون تفنن ديوانگان در اتاق تفريحات آسايشگاه، بيشتر می‌تواند مبين ساختار اختلالات روانی باشد تا آفرينشی خلاق. و از اين رو شايد تنها به درد مطالعه‌ی روانكاو ِعلاقمند به زبان–نژندی بخورد تا خواننده‌ی شعر :

    و درد می‌كشيم ممّد آقا ندا
    خشايار جاي ِما جاي ِگرفته در دهانمان زانوهامان كيف بويناكی
    همينطور يك نخل سوخته ما را نام او را نيست
    حسن حسين را؟
    يا ما ايشان را؟

    « هوشیار انصاری فر»

    دعوا در پيراهن كرده‌ام
    كه توپ را فرستاده‌ام توپخانه
    سی دی جديدی شود و برگردد
    « بهزاد خواجات»

    من كه گفته بودم از يكشنبه‌ی كفش‌های شما
    حرف حرف
    با خودم برده بودمت جان
    صدازدی از من
    تهی
    قالب از اسم شما بود

    « علی قنبری»

    نوشتن از روی دست هم‌ديگر، و دوباره تكرارمی‌كنم عدم استقلال واصالت فكری و عادت به مصرف، توأم با عطش سيری ناپذير برای توليد انبوه، بزرگ‌نمايی و خود‌فريبی، تبديل كردن ادبيات به عرصه‌ای برای فرافكنی عقده‌ها و حقارت‌ها و در يك كلام ابتذال و انحطاط. اين‌ها همه زنگ خطرهایی هستند كه بدون تعارف اوج يك اضمحلال فرهنگی را هشدار می‌دهند . كه فلاكت يك نسل را به نمايش می گذارند. كه صد البته گناهش به گردن به وجودآورندگان شرايط تاريخی ماست . و بر خود ما كه فقط عقرب هايی در محاصره‌ی آتش بوده‌ايم .

    بر گرفته از: گفت‌و‌گوی داریوش مهبودی با محمد علی ملازاده، متن کامل آن را می‌توانید در اینجا بخوانید. از محدود نقدهایی که هنوز حرفی برای شنیدن دارد.

حکایت سوم- چهار مقاله عروضی

    حکایت سوم

    هر صناعت که تعلق به تفکر دارد صاحب صناعت باید که فارغ‌دل و مرفه باشد، که اگر به خلاف این بود سهام فکر او متلاشی شود و بر هدف صواب به جمع نیاید، زیرا که جز به جمعیت خاطر به چنان کلمات باز نتواند خورد.
    آورده‌اند که یکی از دبیران خلفای‌بنی‌عباس به والی مصر نامه‌ای می‌نوشت و خاطر جمع ‌کرده‌ بود و در بحر فکرت غرق‌شده، و سخن می‌پرداخت چون درّ ثمین و ماه معین، ناگاه کنیزش درآمد و گفت:«آرد نماند» دبیر چنان شوریده‌طبع و پریشان‌خاطر گشت که آن سیاقت سخن از دست بداد و بدان صفت منفعل شد که در نامه بنوشت که آرد نماند، چنان که آن نامه را تمام کرد و پیش خلیفه فرستاد و از این کلمه که نوشته بود هیچ خبر نداشت.
    چون نامه به خلیفه رسید و مطالعه کرد، چون به آن کلمه رسید حیران فرو‌ماند و خاطرش آن را بر هیچ حمل نتوانست کرد، که سخت بیگانه بود. کس فرستاد و دبیر را بخواند و آن حال از او باز پرسید. دبیر خجل گشت و به راستی آن واقعه را در میان نهاد.
    خلیفه عظیم عجب داشت و گفت:« اولِ این نامه را بر آخر چندان فضیلت و رجحان است که قل‌هوالله‌احد را بر تبت‌یداابی‌لهب، دریغ باشد خاطر چون شما بلغا را به دست غوغای مایحتاج بازدادن.» و اسباب ترفیه او چنان فرمود که امثال آن کلمه دیگر هرگز به غور گوش او فرو نشد، لاجرم آن چنان گشت که معانی دو کون در دو لفظ جمع کردی.

    از: چهار مقاله عروضی
    ناشر: جامی، تهران، ۱۳۷۴