دکتر آستروف- محمود داوودی

    …با تمرین‌های سخت توانستم پشت آقای دوموپاسان را به خاک بمالم، با استاندال هم دوبار مساوی کردم اما هیچکس نمی‌تواند وادارم کند که با تولستوی وارد گود شوم مگر این که واقعاً عقلم پارسنگ بردارد» به روایتی شاید همین پارسنگ، کار دستش داد وقتی که تفنگ دولولش را پر كرد، قنداقش را گذاشت روی زمین، لوله‌اش را به پیشانی فشرد یا در دهان گذاشت- چه فرق می‌کند- و شلیک کرد. شاید او که اضطراب‌هایش را در عشق به دریا، آفتاب، شکار یا زن‌های زیبا غرق می‌کرد، اگر با دکتر آستروف حرف می‌زد، شلیک نمی‌کرد، کُتش را می‌پوشید و خارج می‌شد از خانه‌ی ابرآلود پائيز . 

    در آرزوی آن بودم
    که روزی
    در خانه‌ی آفتابی پائيز
    که مثل برگ می‌چرخد
    در‌ها و پنجره‌هارا بگشايم
    تا بر گونه‌های سرد هلن
    دو نارنج بشکفد
    و بعد
    شاهد باشم
    که چطور
    دوست خوب من ”وانيا” ی عزيز
    در لحظه جنون
    شليک می کند
    به هر چه پیر و فرسوده‌است

    اما اکنون
    دير شده
    من
    خود
    فرسوده‌ام

    کتم را می‌پوشم
    عکس نخل‌های سوخته
    و کودکان مرده را بر می‌دارم
    و خارج می‌شوم
    از خانه‌ی ابر آلود پائيز
    که مثل برگ می‌افتد
    در گوشه‌ی سال‌های قديمی.

    * هلن، وانيا و دکتر آستروف از قهرمانان نمايشنامه‌ی دايی وانيای چخوف

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: