آشفته‌حالان بیداربخت-غلامحسین ساعدی

    آقای ئی. جی. پروفراگ وارد پاب می‌شود. عینکی است و قد کوتاهی دارد، روزنامه‌ای زیر بغل زده است، آقای ئی.جی پروفراگ دور و برش را نگاه می‌کند. آقای ئی.جی پروفراگ تمام میزها و نیمکت‌های پشت میزها رااز نظر می‌گذراند. نه، نیامده است .
    به طرف پیش‌خوان می‌رود، دختر چاق و مستی به او چشمک می‌زند، آقای ئی.جی پروفراگ به هیچ‌کس توجه نمی‌کند. یکی از سگ‌های پیرمردِ انجیل‌خوان، با تنها چشمش مواظب اوست. آقای ئی.جی پروفراگ دستور یک لیوان آبجو می‌دهد، و بعد سیگاری روشن می‌کند و تا لیوان پر شود، برمی‌گردد و به بیرون خیره می‌شود و بعد سکه‌ای روی میز می‌گذارد و لیوانش را برمی‌دارد و می‌رود پشت میز وسطی می‌نشیند . خاصیت میز وسطی این است که هم کوچک است و هم هر کسی که از در وارد شود متوجه میز می شود.
    ئی.جی پروفراگ سیگارش را در جاسیگاری می‌گذارد و عینکش را پاک می‌کند و لبی به لیوان می‌زند و روزنامه را باز می‌کند. هیچ مطلب مهمی نیست. عنوان‌ها کسل‌کننده است. فیلم تازه‌ای ساخته نشده، تئاتر تازه‌ای روی صحنه نیامده، کتاب جدیدی چاپ نشده است. ئی.جی پروفراگ روزنامه را تا می کند و صفحه‌ی جدول را روی میز می‌گذارد. جرعه‌ی دیگری می‌نوشد و خودکارش را بیرون می‌آورد و فکر می‌کند، یک کلمه‌ی هشت حرفی. 


    متن کامل در « باغ داستان»

گوشه‌هایی از داستانِ ما – کورش اسدی



    کسی گلدان‌ها را آب نمی‌دهد
    آرش آذرپناه
    تهران، نشر چشمهمعرفی کتاب،

     

    بعدش آدم روشن مي‌شود
    بعدِ خواندن اين داستان
    و روشن می‌شود كه دست به قلم كه می‌برد پيداست داستان‌نويس است ـ ذاتاً داستان‌نويسند بعضی‌ها و داستان را در عالی‌ترين شكلش می‌نويسند ـ چه بيست‌وشش‌ساله باشند چه سی‌ و چند و چه چهل و چه هرچه ـ چون نبضشان با نبضِ‌غيبِ داستان می‌زند و اين به يك‌جور نبوغ نياز دارد اين حال
    كه اين حال حالا اصلاً چيست؟
    كجاست؟
    چه‌ جوريست؟
    نمی‌شود گفت. خيلی‌گفتنی نيست
    بعضی‌ها هر چقدر بخوانند و اين جلسه و آن جلسه بروند و تئوری و كتاب و دانش پيدا كنند و هی بنويسند و هی بنويسند باز می‌بينی داستانْ داستان نشده ـ و جایِ داستانْ ردِّ زور زدنشان را فقط می‌بينی روی صفحه كه حاصلش دستِ بالای بالا شده يك‌جور نشای گلخانه‌ایِ كلام يا در يك كلام ـ تصنع
    كه خب ـ با آفرينش فرق دارد
    و اين داستانِ آرش آذرپناه فرق دارد
    من نمی‌دانم چه فرقی دارد
    من فقط می‌دانم صدای اين آدم
    حال و هوای داستان و كلامش ـ از میانِ اين بيست سی‌سال داستان‌نويسیِ اخیرِ ما ـ نويد يك داستان‌نويسِ ناب را دارد می‌دهد
    كه كارش را كه می‌خوانی روشن می‌شوی
    و يك چيزهايی برايت روشن می‌شود
    و می‌بينی چشمت روشن ‌شده به جلوه‌ی قلمِ غافلگيركننده‌ی نويسنده‌ای كه در بيست‌ و سه چهارسالگی رمانِ درخشانی نوشته و چند وقتیست حسابی با اين كارش سرِذوقت آورده
    و بعدش هم برای آدم روشن می‌شود كه ـ سوای هر چيز ـ چيزي به نامِ نبوغ يك‌ جايی در وجودِ بعضی‌ها هست كه هميشه با نبضِ زمانه‌اش و ادبياتِ زمانه‌اش می‌زند
    جوری كه احساسِ تازگی می‌كنی
    و احساس می‌كنی كه داری داستانی ایرانی می‌خوانی نه ترجمه
    و اينكه اين داستان از زير بته درنيامده
    و اينكه داری داستانی می‌خوانی كه تویِ فضایِ داستان‌نويسیِ نابِ ادبياتِ ايرانی دارد چرخ می‌خورد و مايه‌هايش داستان‌نويسي و ادبيات و فرهنگِ ايران است نه فرهنگِ ‌آمريكايی«نسلِ بيت» يا سُنّتِ يُبس‌نويسي و سردِ فضای داستان‌های فرانسوی يا جادويیِ آمريكای لاتينی
    برای همين می‌گويم كه نبضش به مفهومِ درست دارد با زبان و زمان و زمانه‌ی خودش می‌زند و اين‌قدر شعور دارد كه بداند كه مثلاً اگر «نسلِ بيت» اصالت داشت اين اصالت مالِ اين بود كه از دلِ يك‌جور شورشِ موسيقيِ جازِ زمانه‌اش مايه گرفته بود و جنگ و مواد مخدّر و عصيانِ‌ ضد آمريكايی ـ و براي همين شد نسلِ بيت
    و اين را اين آدم كه نبضش دارد با نبضِ زنده ولي غايب ولی «هست» ِداستان‌نويسیِ خودش و زمانه‌اش می‌زند درك كرده ـ برای همين كارش فرق می‌كند با تمامِ سياه‌كاری‌هايی كه چند وقتی بود كه الگویِ داستان‌نويسيی ما شده بود و ته‌مانده‌هاش هنوز هم هست ـ همان دنباله‌روی‌هایِ كورِ به روالِ«نسلِ بيت» نوشتن يا الگوبرداری از«ادبياتِ كثيف» يا «مينيمال» يا چی ‌وچی و چی
    جوهرِ قلمِ اين آدم از خون مايه می‌گيرد نه از مركبِ پليكان
    براي همين داستانش جان دارد ـ زنده است ـ عاصی است و روشن‌كننده‌ی خيلی چيزهاست
    و زيباتر از هر چيزی برای من اين است كه اين داستان مرا به سلسله‌ی داستان‌هایِ درخشانِ پيش از خودش پيوند می‌دهد بدونِ آنكه مقلّد و تسليمِ محضِ هيچ‌ كدامشان باشدـ از بوفِ كور تا اثری نابْ مانندِ نمازميّتِ رضا دانشورـ كه جاش روی چشمِ ماست (فعلِ ‌جمعش به احترام بود وگر نه من را چه به چشمِ كسی) كه در كتاب‌سوزانِ جلو دانشگاهِ تعطيلِ آن سال‌ها بيشتر نسخه‌هاش را می‌ديدم كه آتش داشتند می‌زدند ـ آتش انگار به چشم می‌زدند
    می‌زدند ـ آتش انگار به چشم می‌زدند
    كور می‌شود آدم
    آدم كه كور شود چه‌جوری می‌شود؟
    يك چيزِ‌ زيبايي يك‌ وقتی بود ـ نبود
    و بعد يادِ بوف كور می‌افتد آدم
    و فضايی كه نامش ذهن ماست
    و زمان
    و زبان
    و زمينه‌ای به نام ِ فرهنگ
    فرهنگِ ايرانی
    و تمامِ سخنْ‌ سرِ‌همين چيزهاست

    بعد

      کورش اسدی، سخن را سرِ ‌همين چیزها در«پوکه‌باز» دنبال می‌کند که گویا دنباله‌دار باید باشد

 

خانه‌یِ عنكبوت-کامران بزرگ‌نیا


    خانه‌یِ باد‌ است اين دل
    بی‌ دری كه بسته شود هرگز
    و پنجره‌هایِ شيشه شكسته‌اش
    گذرگاهِ باد‌ است و مامن جغدهايی و شب‌كورهايی
    كه آن‌:
    به هُوهُوهُويی و
    اين‌:
    با خِش‌ و‌ خِشِ خشكيده‌یِ بال‌هايش
    آواز می‌خوانند 

    سرخوش خوش می‌خوانند
    سرودِ كُند و بی وقفه‌یِ ويرانی را

    و خانه
    خانه‌یِ باد‌ است،‌ خانه‌یِ‌باد شده‌است‌،‌ خانه‌یِ‌باد
    و علف‌ها و هرزه‌ گياه
    می‌رقصند بر در و ديوارش
    و بر شكاف‌هایِ سقف و دَرزِ‌ساروجش

    بخوانيد و برقصيد
    دردلِ تاريكی
    درونِ تباهی

    و اگر مرگ را غيبتی باشد
    از دلِ غيبت هم
    زاده نمی‌شود جز‌:
    هرآنچه‌،‌ كه‌ نيست
    در خانه‌یِ باد

    و نترس ديگر‌،‌ كه نخواهد خواند
    جز به هُوهُو هُويی و خَشْ خاشی
    و نخواهد جنبيد
    جز تارهایِ آويخته‌یِ در اهتزاز
    بی عنكبوتی كه بجنبد

    و آن‌روز‌،‌ در همان لحظه‌،‌ من پشتِ پرده‌یِ عنكبوت بودم
    در پناهِ تاريكی

    و در كنجِ اتاق
    دهانِ بی دندانش را به خنده‌ای بی‌صدا گشوده كسی

    اين حفره پناگاهی‌ست‌،‌ مردگان را‌،‌ اشباحِ جامانده را‌،‌ و ارواح را

    ترا به جمالت
    كه از ياد نبری ما را

    آنجا يكی نشسته كه به كسی نمی‌ماند
    يا به چهره‌ای
    – آشنا و ناآشنا ــ
    دست درازی برای گرفتن دارد
    اما چيزی ندارد كه بدهد

    – هيچ

    و در‌ دلِ هيچش شمعی افروخته و نشسته به‌ تماشا
    اما نه چهره‌ای دارد
    و نه در حفره‌هایِ خاليش چشمی

    – هيچ و هيچ و هيچ

    اينجا دارد بارانِ ريزي
    از آسمان به زمينِ خالي می‌ريزد
    و سوزن‌هايی سرد را
    در مغزِ استخوان فرو می‌كند

    قسم به جمالت كه كوكبه‌یِ عشق بود
    ما را . . .

    و بهار‌،‌ بهارانِ ديْ‌سال و آن سال‌ها؟
    و فوجْ فوجِ گنجشكان كه می‌خوانند و می‌خواندند
    بر شاخسارِ چناران
    در خيابانِ پهلوی؟

    و برگ‌ها سبز بود و سبز می‌باريد باران
    و به‌شادی می‌خواندند بلبلان بر شاخساران

    اما اين‌جا‌،‌آب‌چاله‌هايی،‌ اين‌جا و آن‌جا دارد می‌سازد باران
    هر كدام مامنِ خورشيدی سرد و خاكستری

    و در خانه
    جز بارانِ خاكستر نمی‌بارد
    به‌نرمی.‌ به‌نرمیِ آهی از سر آسودگی به نيمه‌شبی خاموش

    و سبزه به چه چنگ زند كه بَردمَد
    و ببالَد‌؟

    و سبزينه‌یِ برگ‌ها را
    به تگرگي كوباند و ريختشان بر زمينِ خيس
    اين تندبارِ درهمْ‌بارِ باران

عمران صلاحی درگذشت. یادش گرامی‌باد


    سپیده‌دم چهارشنبه، ۱۲ مهرماه ۱۳۸۵، عمران صلاحی طنزپرداز معاصر
    در تهران درگذشت. یادش گرامی‌بادگفت‌ وگوی نگاتیو
    عمران صلاحی با پرويز شاپور 

    آقای شاپور، سلام عرض می‌كنم…

    خداحافظ!
    چرا خداحافظ، ما هنوز با شما كار داريم.
    من عادت دارم وقت وارد شدن خداحافظی كنم و موقع رفتن، سلام.
    پس خداحافظ، آقای شاپور.
    خداحافظ!
    آقای شاپور می‌خواستيم گفت ‌و‌ گويی با شما داشته باشيم. فكر می‌كنيد اين گفت ‌و گو چگونه باشد بهتر است؟
    به نظر من نگاتيو باشد، بهتر است.
    گفت ‌و گوی نگاتيو، يعنی چی؟
    يعنی سكوت!
    ولی ما می‌خواستيم با شما گفت ‌و گو كنيم.
    اشكالی ندارد، اما من به قدری تند صحبت می‌كنم كه زبانم از واژه‌ها جلو می‌افتد و ضمناً ضبط صوت‌ هم به گردم نمی‌رسد.
    آقای شاپور، كاريكلماتور، پديده تازه‌ای است در ادب امروز ما و شما مبتكر آن بوده‌ايد. می‌خواستيم بدانيم شما تا چه حد به پيشرفت خود در اين زمينه معتقديد؟
    اميدوارم تلاش من مثل پاندول ساعت نباشد كه حركت دارد، اما پيشرفتی ندارد…
    اما شما مرتباً درحال پيشرفت هستيد. چرا به ساعتتان نگاه می‌كنيد، هنوز خيلی وقت داريم.
    برای اين نگاه نمی‌كنم، در اين فكرم كه اگر مثل ساعتم جلو می‌رفتم، حالا به همه جا رسيده بودم!
    چرا چايتان را صرف نمی‌كنيد؟ دارد يخ می‌كند.
    دكمه سردستم به قدری سنگين است كه نمی‌توانم دستم را حركت بدهم! خوش به حال زنبورعسل كه هر وقت تشنه‌اش می‌شود روی شبنم می‌نشيند.
    آقاي شاپور، اين طور كه معلوم است، شما خيلی دير به ميدان آمده‌ايد، اما شير آمده‌ايد. نظر خودتان دراين‌باره چيست؟
    نه‌ بابا، برای هواپيمای بازنشسته پريدن از جوی آب هم مشكل است. بايد زير بالش را بگيرند تا بلند بشود.
    اما شما طياره‌ای هستيد كه با موتور جت حركت می‌كنيد همه رفته‌اند كنار دريا، شما چه عجب نرفته‌ايد!
    به مأمورين نجات غريق اعتماد ندارم.
    علتی دارد؟
    آره… نجات غريقی را می‌شناسم كه در يك قطره باران غرق شد.
    پس اين روزها كه مرخصی اداری گرفته‌ايد، چه كار می‌كنيد؟
    می‌روم اداره! ولی خيال دارم به جای دريا سری به اقيانوس بزنم.
    اقيانوس! اقيانوس برای چی؟
    می‌خواهم دنبال قطره اشك گمشده‌ام بگردم.
    اين روزها چه كار می‌كنيد؟
    برای اين‌كه كسی‌ در كارم دخالت نكند، مدتی است كه كاری نمی‌کنم.

    برگرفته‌ از: شماره ۱۶۰ ماهنامه گل آقا (در گرامی یاد پرویز شاپور)