غراب- ادگار آلن پو




    مترجم:احمد میرعلایی
    نیمه‌شبی دلگیر، که من خسته و خراب،
    غرق مطالعه‌ی مجلدی عجیب و غریب بودم از دانش از یادرفته،
    در میان سرتکان دادن‌ها، و گاه به خواب‌رفتن‌ها، ناگهان انگشتی به در خورد،
    گویی رپ‌رپه‌ای بود، رپ‌رپه‌ای نرم که کسی بر در اتاقم می‌زد
    زیر لب گفتم:« میهمانی آمده است، و بر در اتاقم انگشت می‌زندـ
    همین و نه چیزی دیگر.»آه، خوب به یاد دارم که شبی زمستانی و دیجور بود،
    و هر نیم‌سوز پا به مرگ شبح خود را بر کف اتاق می‌تنید.
    مشتاقانه آرزومند روز بودم؛- به عبث تلاش کرده بودم
    تا از کتاب‌هایم درمانی وام کنم برای درد و غمم- غم از دست‌دادن لنور-
    دوشیزه‌ای بی‌مثال و تابنده که فرشتگانش لنور نام داده‌اند.
    و این‌جا نامی از او نمانده دیگر. 

    و خش خش محزون و ابریشمین هر پرده‌ی عنابی
    دلم را به تپش می‌انداخت- وجودم را از هراس‌هایی وهم‌آلود می‌آکند؛
    هراس‌هایی که پیش از این هرگز نداشتم، چنان‌که اکنون، برای‌آرام کردن دل،
    ایستادم و بر خود تکرار کردم که:« میهمانی است که بر در اتاق من اذن دخول می‌طلبد-
    میهمانی سرزده که بر در اتاق من اذن دخول می‌طلبد-
    همین و نه چیزی دیگر.»

    حال دل قوی داشتم؛ دیگر تردید نکردم،
    گفتم:« حضرت‌ آقا، یا سرکار خانم، من به راستی پوزش می طلبم
    حقیقت آنست که خواب مرا درگرفته بود، و شما چنان آهسته بر در زدید،
    و چنان آهسته انگشت به در زدید، انگشت بر در اتاقم زدید،
    که مطمئن نیستم آن را شنیده باشم.»- در این جا در را چارتاق کردم؛-
    ظلمت بود آن‌جا و نه چیزی دیگر.

    ژرف به درون آن ظلمت نگریستم، مدت‌ها آن‌جا دودل ایستاده بودم، می‌ترسیدم،
    تردید داشتم، رویاهایی می‌دیدم که هیچ تنابنده‌ای جرأت نکرده بود ببیند؛
    اما سکوت بی‌خدشه بود، و ظلمت هیچ نشانه‌ای به دست نمی‌داد؛
    و تنها واژه‌ای که شنیده‌ می‌شد واژه‌ی نجوایی« لنور!» بود،
    این‌ را به نجوا گفتم، و هیچ پژواکی در پاسخ زمزمه نکرد:«‌لنور!»
    صرفاً همین و نه چیزی دیگر.

    آن‌گاه به درون اتاق رو کردم؛ تمامی روحم در درونم می‌سوخت،
    به‌زودی باز دق‌البابی اندک بلندتر از پیش شنیدم.
    گفتم:« حتماً، مسلماً چیزی نشسته است بر شبکه‌ی پنجره‌ی اتاقم؛
    پس، بگذار ببینم این وبال چیست، و این راز بگشایم-
    بگذار لحظه‌ای دلم آرام گیرد و این راز بگشایم؛-
    گمانم باد باشد و نه چیزی دیگر!»

    در این‌جا کرکره را چارتاق کردم، آنک، نازان و با پرپرزدن‌های بسیار،
    غرابی غریب از روزگارانِ متبرکِ گذشته پا به درون گذاشت
    نه کوچک ترین حرمتی گذاشت- نه لحظه‌ای درنگ کرد یا فروماند،
    بلکه با کّر و فّرِ امیری یا امیربانویی بالای در اتاقم نشست –
    فراز نیم‌تنه‌ی پالاس درست بالای درِ اتاقم
    جا خوش کرد، و نشست، و نه چیزی دیگر.

    آن‌گاه این پرنده‌ی آبنوسی به توهم حزن‌‌آلود من رنگِ خنده زد،
    با هیئت رسمی و جدّی که به خود گرفته بود،
    گفتم:« هرچند کاکُلت بریده و تراشیده‌اند هیچ به دل هراس راه نداده‌ای،
    همان غرابِ شوم و باستانیِ سرگردان بر ساحل شب‌گرفته‌ای-
    مرا بگوی که بر ساحل دوزخی شب نام جلیلت چیست؟»
    نعیق زد غراب- « نه دیگر»

    چه شگفت‌‌زده شدم که این مرغ ناهنگام چنین راحت حرف می‌شنود
    هرچند پاسخش نه چندان معنایی داشت- و نه ربطی؛
    زیرا چاره نیست بپذیریم که هیچ انسان زنده‌ای
    تاکنون از این نعمت برخوردار نبوده که پرنده‌ای را بالای در اتاقش ببیند-
    پرنده یا جانوری فراز تندیس نیم‌تنه‌ی بالای در اتاقش
    با چنین نامی چون « نه دیگر»

    اما غراب تنها، نشسته بر نیم‌تنه‌ی بی‌رنگ فقط آن یک کلمه را
    ادا می‌کرد، چنان که گویی جانش را در آن تک‌واژه می‌ریخت.
    چیزی از این بیش ادا نکرد- بال از بال تکان نداد-
    تا من آهسته زیر لب گفتم:« یاران دیگر پیش از این پرکشیده‌اند-
    او نیز فردا ترک‌مان می‌گوید، چنان که آمال من پیش از این پرکشیده‌اند.»
    نعیق زد غراب، « نه دیگر»

    شگفت‌زده از شکستِ سکوت با پاسخی چنین مناسب،
    گفتم:« بی‌شک، آن‌چه او می‌گوید سر تا تهِ ذخیره‌ی واژگانی اوست،
    فراگرفته از استادی ناشاد که سرنوشت غدّار
    او را پی کرده و تندتر هی کرده- چنان‌که چون امید را فراخوانده،
    یأس جان‌گزا بر او آغوش گشوده، به جای امید شیرینی که جرأت کرده و فراخوانده –
    با آن پاسخ غم‌بار « نه دیگر»

    اما غراب به تمامی روح غم‌زده ام رنگِ لبخند می‌زد،
    کرسی تشک‌داری را یک‌راست برابر پرنده کشیدم، و تندیس و در؛
    آن‌گاه فرورفته در آن باتلاق مخملین، خود را سرگرمِ
    پیوند‌زدن خیالی به خیالی کردم، فکر می‌کردم این مرغ بدشگونِ کهن-
    این مرغِ نحس، ناقواره، ناساز، ناهنگام، نکبتی و کهن
    چه منظوری دارد از نعیقِ « نه دیگر»

    این‌را به گمانه‌زنی نشستم، اما کلامی برلب نیاوردم
    خطاب به مرغی که چشمان آتشینش اکنون تا ته سینه‌ی مرا می‌سوزاند؛
    نشستم تا در این زمینه و موارد دیگر به حدس و گمان بپردازم، و سرم را به‌راحتی تکیه دادم
    بر بالش رویه‌ی مخملی که نور چراغ را فروبلعیده بود،
    اما کدام روکش مخملی‌ِ بنفش‌رنگ و غرقه در نور چراغی
    زیر سر اوست، آه، نه دیگر!

    آن‌گاه، چنان پنداشتم که هوا فشرده‌تر می‌شود، عطرآگین از بخوردانی ناپیدا
    تاب خوران به دست فرشتگانی که صدای پایِ نرمشان بر کف نمدپوش می‌آمد
    فریاد زدم: « بیچاره، خدایت بر تو رحم آورده- به دست این فرشتگان
    بر تو راحت فرستاده- رهایی و درمانِ خاطرات تو از لنور!
    بگذار سیر از این معجون بنوشم و این لنورِ از دست‌رفته را فراموش کنم!»
    نعیق زد غراب:« نه دیگر»

    گفتم: « ای پیام آور، ای عامل شر!- که اگر پرنده یا شیطان، باز پیام‌آوری!-
    چه شیطان تو را فرستاده باشد، چه توفان تو را بر این کرانه انداخته باشد،
    سرگشته، اما با همه این احوال بی‌باک، بر این کرانه‌ی کویری جادوزده-
    در این خانه‌ی دهشت‌زده- راستش را به من بگو، به تو التماس می‌کنم-
    آیا- آیا در وادی اردن مرهمی هست؟- به من بگو، به تو التماس می‌کنم!»
    نعیق زد غراب« نه دیگر»

    گفتم: « ای پیامبر! ای عامل شر!- که پرنده یا شیطان، باز پیامبری!-
    سوگند به آسمانی که بر سر ما آسمانه می‌زند- به خدایی که هر دو می‌پرستیم
    به این جان گران‌بار از رنج بگو که آیا در دوردست باغ عدن،
    به دوشیزه ای قدسی که فرشتگانش لنور می‌خوانند می‌رسد-
    به دوشیزه ای بی مثال و تابنده که فرشتگانش لنور می نامند.»
    نعیق زد غراب« نه دیگر»

    از جا جسته، جیغ زدم:« پرنده یا دیو، بگذار این کلمه کلید جدایی ما باشد!
    به درون طوفان و به کرانه‌ی دوزخی شب بازگرد!
    هیچ پرِ سیاهی را به نشانه‌ی دروغی که روحت گفته به جا نگذار!
    تنهایی مرا بی خدشه باقی بگذار- از تندیسِ بالای درم برخیز!
    نوکت را از میان قلبم بیرون‌ کش، و کالبدت را از بالای درم بردار!»
    نعیق زد غراب« نه دیگر»

    و غراب، بی‌تکانِ پر، هنوز نشسته است، هنوز نشسته است،
    بر تندیس‌ بی‌رنگ پالاس درست بالای کتیبه‌ی اتاقم؛
    و چشمانش یک سره گویی از آن دیوی است که رویا می‌بیند،
    و پرتو چراغ بالای سرش سایه‌ی او را بر زمین می‌اندازد؛
    و می‌شود آیا که روح من از آن سایه‌ی جاری بر زمین
    روزی جدا شود- نه دیگر!

    ۱۸۴۵


    برگرفته: فصل‌نامه‌ی زنده رود، شماره ۱۲ و ۱۳، زمستان ۱۳۷۴

شعرِ بی‌عنوان- مرتضی ثقفیان


    خاطراتش را مرور می‌کند
    خاطراتی نخ‌نما
    چونان کتی که زمانی دراز

    – بی‌وقفه-

    پوشیده می‌شود

    ***

    نه
    شورها فروخفته‌اند
    آوازها طنین‌شان را از یاد برده‌اند
    و خون‌ها
    خون‌های از دست‌رفته

    – خاموش و بی‌امید –

    در پسِ پریده‌رنگی خویش انتظار می‌کشند

    ***

    برمی‌خیزد
    سرپایی‌های کهنه‌اش را می‌پوشد
    می‌رود و باز می‌آید
    میان افق‌های بی‌تغییر
    و بر فراز سرش
    بر طاق
    نور‌ِ مکدر لرزانی

    می‌تابد
    از دریچه‌ای پنهان
    ***

    صدایی ناگاه

    غافلگیرش می‌کند

    صدایی هم‌چون

    صدای کوبشِ انگشتی بر شیشه‌های شبی توفانی
    تیک تاکِ ساعتِ شماطه‌دار، زیر بالش صبح
    آوای قلبِ محتضری که تپش‌های خویش را
    گم می‌کند و می‌یابد
    ***

    شاید کسی است

    می‌زند بر دیوار

    با دگمه‌ای،
    کلیدی،
    سنگ‌ریزه‌ای،
    شاید سلامی باشد،

    از دوردست

    پیغامی،
    شعرِ بی‌عنوانی

    ***

    با این خیال
    سرشار از امیدی ژرف
    می‌کوبد
    می‌کوبد بر دیوارها
    و زخمِ دستانش را

    از یاد می‌بَرد

    هم‌زمان
    آن سوی روزنه
    بیرون
    بر درختی گشن

    می‌کوبد
    دارکوبی
    در جست‌و‌جوی کِرم‌ریزه‌ای.

    برگرفته از: طبل‌های قبیله‌ی مرده، استکهلم ۱۳۷۲

بُزِ گر- ایتالو کالوینو


    حجت خسرویسرزمینی بود که همه‌ی مردمش دزد بودند. شب‌ها هر کسی شاه‌کلید و چراغ‌دستی‌اش را برمی‌داشت و می‌رفت دزدی خانه‌ی همسایه‌اش. در سپیده‌ی سحر بازمی‌گشت به این انتظار که خانه‌ی خودش هم غارت شده باشد
    و چنین بود که رابطه‌ی همه با هم خوب بود و کسی هم از این قاعده نافرمانی نمی‌کرد. این از آن می‌دزدید و آن از این و همین‌طور تا آخر و آخری هم از اولی. خرید و فروش در آن سرزمین کلاهبرداری بود. هم فروشنده و هم خریدار سر هم کلاه می‌گذاشتند. دولت، سازمان جنایت‌کارانی بود که مردم را غارت می‌کرد و مردم هم کاری نداشتند جز کلاه گذاشتن سر دولت. چنین بود که زندگی بی هیچ کم و کاستی جریان داشت و غنی و فقیر هم نبود.
    ناگهان در آن سرزمین- کسی نمی‌داند چگونه – آدم درستی پیدا شد. شب‌ها به جای برداشتن کیسه‌ی دزدی و چراغ‌دستی و بیرون‌ زدن از خانه، در خانه‌اش می‌ماند تا سیگار بکشد و رمان بخواند. دزدها می‌آمدند و می‌دیدند که چراغ روشن است و راهشان را می‌گرفتند و می‌رفتند. مدت زمانی گذشت. باید برای او روشن می‌شد که او مختار است زندگی‌اش را بکند و چیزی ندزدد. اما این دلیل نمی‌شود که چوب لای چرخ دیگران بگذارد. به ازای هر شبی که او در خانه می‌ماند، خانواده‌ای در صبح فردایش نانی بر سفره نداشت. مرد درستکار در برابر این موضوع پاسخی نداشت. جز اینکه شب‌ها از خانه بیرون می‌زد و سحر به خانه‌اش بازمی‌گشت اما به دزدی نمی‌رفت. آدم درستی بود و کاریش نمی‌شد کرد. می‌رفت و روی پل می‌ایستاد و به گذر آب زیر پل می نگریست. بازمی‌گشت و می‌دید که خانه‌اش غارت شده است.
    یک‌هفته نگذشت که مرد دید در خانه‌ی خالی‌اش نشسته، بی‌غذا و پشیزی پول. اما این را هم بگوئیم که تقصیر خودش بود. رفتار او قواعد جامعه را به‌هم ریخته بود. می‌گذاشت که از او بدزدند و خود چیزی نمی‌دزدید. نتیجه این‌که همیشه کسی بود که سپیده‌ی سحر به خانه‌‌ برمی‌گشت و آن را دست نخورده می یافت. خانه‌ای که مرد درستکار باید غارتش می‌کرد.
    چنین شد که آنانی که غارت نشده بودند، بعد از مدتی ثروت اندوختند و دیگر حال و حوصله‌ی دزدی‌رفتن را نداشتند. از طرفی، کسانی که برای دزدی به خانه‌ی مرد درستکار می‌آمدند، چیزی نمی‌یافتند و فقیرتر می‌شدند. در این مدت ثروتمندها نیز عادت کردند که شبانه به روی پل بروند و گذر آب زیر پل را تماشا کنند. و این کار جامعه را بی بند و بارتر کرد. زیرا خیلی‌ها غنی و خیلی‌ها فقیر شدند.
    حالا برای ثروتمند‌ها روشن شده بود که اگر شب‌ها به روی پل بروند، فقیر خواهند شد. فکری به سرشان زد؛ بگذار به فقیرها پول بدهیم تا برای ما به دزدی بروند. قراردادها تنظیم شد، دستمزد و درصد هم معین شد و البته دزد – که همیشه دزد می‌ماند – می‌کوشد تا کلاهبرداری کند. اما مثل قبل، ثروتمند‌ها ثروتمندتر و فقیرها فقیرتر شدند.
    بعضی ها آنقدر ثروتمند شدند که دیگر نیاز نداشتند دزدی کنند یا کسی برایشان دزدی کند تا همچنان ثروتمند باقی بمانند. اما همین‌که دست از دزدی برمی‌داشتند فقیر می شدند، چون فقیرها از آن‌ها می‌دزدیدند. بعد شروع کردن به پول‌دادن به فقیرترها تا از ثروتشان در برابر فقیرها نگهبانی کنند. پلیس به وجود آمد و زندان ساخته شد.
    و چنین بود که چندسالی پس از ظهور مرد درستکار، دیگر حرفی از دزدیدن و دزد زده شدن در میان نبود. بلکه تنها از فقیر و غنی سخن گفته می‌شد. در حالیکه همه‌شان هنوز دزد بودند.
    مرد درستکار نمونه‌ی منحصر به فرد بود و خیلی زود از گرسنگی مُرد.

    برگرفته: مکث ششم، تابستان ۱۳۷۶، استکهلم

فافنر اژدها- خولیو کورتاسار

    ترجمه: بابک مظلومی 

    هرچند وقت یک‌بار، دست از کار می‌کشم، در خیابان‌ها پرسه می‌زنم، به بار می‌روم، اتفاقات شهر را تماشا می‌کنم و با پیرمردی که سوسیسِ ناهارم را می‌فروشد گپ می‌زنم، چون اژدها- الان بهترین موقعِ معرفی کردن او به شماست- نوعی خانه‌ی متحرک یا گوش‌ماهی چرخ‌دار که عشق شدیدم به واگنر مرا واداشت اسمش را فانفر بگذارم. فولکس واگن قدیمی با صندلی تخت‌خواب شو. رادیو، ماشین تحریر، چند کتاب، چند بطر شراب قرمز، بسته‌های سوپِ آماده، و لیوان‌های مقوایی هم در آن گذاشته‌ام. همین‌طور چند مایو برای مواقعی که فرصتی برای آب‌تنی پیش بیاید و یک چراغ خوراک‌پزی با شعله پخش‌کن که با آن کنسرو‌ها را گرم می‌کنم، همین‌طور که به قطعه‌هایی از ویوالدی گوش می کنم یا این مطالب را می‌نویسم.
    این قضیه‌ی اژدها از نیازی قدیمی سرچشمه می‌گیرد. من بندرت نام‌هایی را که مثل برچسب به چیزها چسبیده‌اند، پذیرفته‌ام. به گمانم این نکته در کتاب‌هایم نیز منعکس است. نمی‌دانم چرا باید همیشه با آن‌چه از گذشته یا از جای دیگری سراغمان می‌آید، کنار بیایم. پس من به موجوداتی که دوست دارم و دوست داشته‌ام، نام‌هایی داده‌ام که از مواجهه یا تصادف بین رمز‌هایی ناگشودنی ناشی می‌شود. برای همین، زن‌ها به گل، پرنده یا حیوانات جنگلی تبدیل می‌شدند. نام بعضی از دوستان هم با کامل‌شدن یک مرتبه عوض می‌شد؛ خرس، میمون می‌شد و زنی با چشمان روشن، اول ابر، بعد غزال و آخرسر مهرِگیاه. برگردیم به قضیه‌ی اژدها. دو سال پیش که تازه از کارخانه بیرون آمده بود، با صورت پهنِ قرمز، چشمان درخشانِ نزدیک به کف خیابان و تهورِ توام با خونسردی وارد خیابان کبرون شد، همان موقع جرقه‌ای در ذهنم درخشید و او به اژدها بدل شد، آن هم نه از آن اژدها‌های پیر بلکه فانفر، نگهبان گنج نیبلونگن که طبق افسانه‌ها و اثر واگنر، درنده و کودن بود ولی همیشه هم‌دلی نهانی مرا برمی‌انگیخت شاید به این خاطر که سرنوشتش کشته‌شدن به دست زیگفرید بود. نمی‌توانم قهرمانانی را که به چنین اعمالی دست می‌زنند، ببخشم همان‌طور که سی‌سال پیش نتوانستم تسیوس را به خاطر کشتن مینوتور ببخشم( ارتباط این دو موضوع همین امروز به ذهنم خطور کرد).
    آن روز بعد از ظهر، تمام فکر و ذکرم حل مشکلاتی بود که هنگام دنده عوض کردن یا مانوردادن با اژدها پیش می‌آمد. چون او بسیار بلندتر و پهن‌تر از آن رنویِ قدیمی‌ام بود. اکنون برایم کاملاً روشن است که تنها از غریزه‌ای پیروی کرده‌ام که همیشه مرا وامی‌داشت از کسانی که نظمِ مستقر به آن‌ها به چشم هیولا نگاه می‌کند و همین‌که دستش برسد از پا درشان می‌آورد، حمایت کنم. ظرف دو سه روز با اژدها دوست شدم، به او گفتم به نظر من دیگر نامش فولکس‌واگن نیست. حس پیشگوییِ شاعرانه‌ی من- مثل اغلب مواردـ درست از‌آب در‌آمد چون وقتی به گاراژ رقتم تا پلاکش را نصب کنم، دیدم مکانیک یک حرف «ف»ِ بزرگ پشتش نصب می‌کند. آن‌وقت فهمیدم حدسم درست بوده. حتی اگر مکانیک اصرار می‌کرد که «ف» اولِ فرانسه است، خود اژدها کاملاً ملتفت بود. در راه خانه، با شور و شوق وارد پیاده‌رو شد و زنِ خانه‌داری را که با زنبیل‌های پر از خرید برمی‌گشت، زهره ترک کرد تا نشان دهد چقدر خوشحال است. ‌


    برگرفته: کارنامه شماره ۳۱، آبان ۱۳۸۱.

ترانه برایِ تصویری پاره- اِدمُن ژابِس



    مترجم: محمود مسعودی
    پشتِ شیشه‌، شیشه‌یِ غمناکِ فراموشی،
    بود، بود، کسی بود
    که به دوردست نگاه می‌کرد.پشتِ شیشه‌، شیشه‌یِ غمناکِ راه،
    بود، بود، چهره‌ای بود
    که تصویرها را می‌کُشت. 

    تو به من نمی‌نگری.
    تو هرگز مرا ندیدی.
    با این همه می‌دانی که از تو خوش‌م آمده است.

    پشتِ شیشه‌، شیشه‌یِ غمناکِ بوسه‌ها،
    بود، بود، برده‌ای بود
    که سالیان می‌بافت.

    تو خنده‌یِ معشوقه‌یِ مرا داری.
    عطرِ تو عطرِ سپیده است.
    لبانِ تو را ترسیم می‌کنم.

    پشتِ شیشه‌، شیشه‌یِ غمناکِ باغ،
    بود، بود، زنِ مُرده‌ای بود
    که تاج بر بامداد می‌گذاشت.

    از« در آستانه‌یِ کتاب»، اِدمُن ژابِس، ترجمه‌ی محمود مسعودی- نشر «سی و دو حرف»

بازگشت- اوکتاویو پاز

     

    مترجم: احمد میراعلایی

    در میانه‌ی راه ایستادم
    به زمان پشت کردم
    و به‌جای ادامه‌ی آینده
    – که کسی در آن چشم به‌راهم نبود –
    برگشتم و بر جاده‌ی هموار گذشته گام زدم

    آن راه باریک را ترک کردم که همه
    از آغازِ آغاز انتظار نشانه‌ای،
    کلیدی یا فتوایی از آن دارند،
    و در این میانه امید، نومیدانه امیدوارست
    تا دروازه‌ی قرون باز شود
    و کسی بگوید: اکنون نه دروازه‌ای، نه قرنی…

    خیابان‌ها و میدان‌ها را زیر پا گذاشتم،
    تندیس‌های خاکستری در سردی صبح‌گاه،
    و تنها باد در میان اشیای مرده، زنده بود.
    آن‌سوی شهر، دشت و آن‌سوی دشت
    شب در دل صحرا:
    دل من شب بود، صحرا بود
    آن‌گاه سنگی در آفتاب بودم، سنگی و آینه‌ای
    و آن‌وقت دریایی در دل صحرا و ویرانه‌ها
    و بر فراز دریا آسمان سیاه،
    سنگ عظیم حروف ساییده
    ستاره‌ها را هیچ چیز به من نمی‌نمود.
    به انتها رسیدم. دروازه‌ها فروریخته
    و فرشته، بی‌سلاح خفته،
    درون باغ: برگ‌ها به‌هم پیچیده،
    نفس سنگ‌ها چنان که گویی زنده‌اند،
    خواب‌آلودگی گل‌های ماگنولیا
    نور برهنه بر اندام‌های خال‌ کوبیده‌ی درختان.
    آب، علفزار سرخ و سبز را
    با چهار بازو در آغوش می‌کشید.
    ودر مرکز، زن، درخت،
    پرِ مرغانِ آتش

    عریانی من عادی می‌نمود:
    مثل آب بودم، مثل هوا
    زیر نور سبز درخت
    آرمیده در چمن،
    پرِ درازی بود
    به‌جای‌مانده از باد، سپید.
    خواستم ببوسمش اما صدای آب
    با تشنگی‌ام تماس گرفت و شفافیتش
    به خویشتنم بازخواند
    تصویری لرزان در اعماق دیدم:
    عطشی درهم شکسته، دهانی ویران،
    ای آتش خودپسند و خزنده، ای پیر خسیس،
    عریانی‌ام را بپوشان. به آرامی رفتم.
    فرشته تبسم کرد. باد بیدار شد
    و خاشاکش کورم کرد.
    سخنان من باد بود، خاشاک بود:
    این ما نیستیم که زندگی می‌کنیم، این زمان است که ما را می‌زید.

    برگرفته از:
    سنگ آفتاب: اوکتاویو پاز، احمد میراعلایی
    نشر زندرود، اصفهان پاییز۱۳۷۱، چاپ دوم.