شعرِ بی‌عنوان- مرتضی ثقفیان


    خاطراتش را مرور می‌کند
    خاطراتی نخ‌نما
    چونان کتی که زمانی دراز

    – بی‌وقفه-

    پوشیده می‌شود

    ***

    نه
    شورها فروخفته‌اند
    آوازها طنین‌شان را از یاد برده‌اند
    و خون‌ها
    خون‌های از دست‌رفته

    – خاموش و بی‌امید –

    در پسِ پریده‌رنگی خویش انتظار می‌کشند

    ***

    برمی‌خیزد
    سرپایی‌های کهنه‌اش را می‌پوشد
    می‌رود و باز می‌آید
    میان افق‌های بی‌تغییر
    و بر فراز سرش
    بر طاق
    نور‌ِ مکدر لرزانی

    می‌تابد
    از دریچه‌ای پنهان
    ***

    صدایی ناگاه

    غافلگیرش می‌کند

    صدایی هم‌چون

    صدای کوبشِ انگشتی بر شیشه‌های شبی توفانی
    تیک تاکِ ساعتِ شماطه‌دار، زیر بالش صبح
    آوای قلبِ محتضری که تپش‌های خویش را
    گم می‌کند و می‌یابد
    ***

    شاید کسی است

    می‌زند بر دیوار

    با دگمه‌ای،
    کلیدی،
    سنگ‌ریزه‌ای،
    شاید سلامی باشد،

    از دوردست

    پیغامی،
    شعرِ بی‌عنوانی

    ***

    با این خیال
    سرشار از امیدی ژرف
    می‌کوبد
    می‌کوبد بر دیوارها
    و زخمِ دستانش را

    از یاد می‌بَرد

    هم‌زمان
    آن سوی روزنه
    بیرون
    بر درختی گشن

    می‌کوبد
    دارکوبی
    در جست‌و‌جوی کِرم‌ریزه‌ای.

    برگرفته از: طبل‌های قبیله‌ی مرده، استکهلم ۱۳۷۲

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: