آخرین موسیقی‌دان رمان- قلی خیاط

    با تشکر از قلی خیاط که این مقاله را برای «باغ در باغ» فرستاده‌اند.
     

    آخرین موسیقی‌دان رمان
    قلی خیاط

    یکی بود یکی نبود.
    سر کوچه‌ی صاحب جم تبریز، روی سکوی بانکی با کرکره‌های بسته، یک روز دمدمه‌های غروب، پیرمردی ‌نشسته بود با ریشِ سفیدِ بلندِ تولستوی‌وار، و نگاه سبز. گاه‌گاهی، چانه بالا گرفته و رو به پسرک نیم‌وجبی کنارش که تصویر دوچرخه‌ای را با حسرت بر پوست کف دست می‌کشید، می‌گفت : «حضور محترم، در عاقبت کار دنیا و آدم‌ها اعتباری نیست. هانیبال شکست‌ناپذیر را پشه‌ای از پا درآورد و، سرنوشت ایران باستان را شیهه‌ی اسبی رقم زد. زندگی قصه‌ای‌ست پوچ و پر از خشم و هیاهو، که ابله‌ای آن را تعریف می‌کند».
    اجازه بدهید قصه‌ی مرد دیگری را برایتان تعریف کنم که سرنوشت دنیا و آدم‌ها را با خشم و هیاهو…
    صبح یک روز بهاری‌ست، در سال ۱۹۳۲. مرد ناشناسی وارد معبد ادبیات فرانسه می‌شود، منظورم ساختمان بزرگ و باعظمت انتشارات گالیمار در پاریس، ته کوچه‌ی سبستان ـ بوتن، پلاک ۵. جوانی‌ست خوش‌اندام و شیک‌پوش، با چشمان آبی روشن، تقریبا سبز، و کراوات سیاه. چند روز پیش‌تر پدرش را به خاک سپرده است. مثل دیگر نویسنده‌گان تازه‌کار، توقع و تقاضای ملاقات با شخص آقای گالیمار را ندارد تا جواب حاضر و سربالایِ همیشگیِ «تشریف ندارند، جلسه دارند» را بشنود. ساکت و مودب، پاکت زردرنگی را به دفتر پذیرش تحویل می‌دهد، رسید شماره‌ی ثبت ۶۱۲۷ را دریافت می‌‌کند، و باز، ساکت و مودب و سر به زیر، راه خود را پس رفته و از در خارج می‌شود. پاکت زردرنگ حاوی رمان قطوری‌ست به اسم سفر به انتهای شب، و نامه‌ی سنجاق شده‌ای به این مضمون : «حضور محترم، برنده‌ی جایزه‌ی گونکور سال برای ناشر خوش‌اقبال، و آبشخور ادبیات برای یک قرن آینده را خدمت‌تان معرفی می‌کنم. این درواقع یک رمان ساده نیست، سمفونی شوریده‌ی زبان احساس است. امضاء : لوئی ـ فردینان سلین».

    متن کامل در « باغ نقد و نظر»

یوحنا ۱۴:۱- خورخه لوئیس بورخس



    و سال‌ها می گذرند، بی‌اعتنا.
     

    روزنامه نویسان برای فراموشی می‌نویسند حال آنکه او می‌خواست برای زمان و خاطره بنویسد. هنوز جمله‌ی اولش تمام نشده که خاطره‌ی مردی از گوشه‌ی خیابان به ذهنش می‌رسد : پیش ازآنکه نفسِ آخر را بکشد با صدای آهسته‌ای گفت: «صورت مرا بپوشانید.» تنها چیزی که از او مانده بود غرورش بود.

    درپایان دوئل، پیش از آن‌که سیلوئیرا و کاردوسو با صورت به زمین بیفتند و خون از گلویشان فوران کند، ناگهان مرگ‌های بوئنوس آیرس را به یاد می‌آورد و به زبان شعر غرور زنده ماندن را به مردگان تقدیم می‌کند. در مواجهه با آنان که روزنامه‌های صبح را می‌خوانند تا از محیط پیرامون خود بگریزند یا برای روزی که در پیش دارند توشه‌ای پیش پا افتاده برگیرند، تعجب نمی‌کند که چرا دیگر کسی ماجرای مشهور اوریارته و دونکان را به یاد نمی‌آورد.
    از«الفِ» انجیل به روایت مرقس تا «یِ» یوحنا، ناکجاآبادِ مرد خسته‌ایست که با آینه‌ای از مرکب، داستان‌های بازگفته‌ را در شب‌های دورانی باز می‌گوید. دلش برای جاهایی تنگ می‌شود که هیچ‌گاه به آن‌جاها رفت‌و‌آمد نکرده است و بعد‌ها هم نمی‌کند: صندوقِ پستی میدانِ اونسه‌، یک میخانه‌ی قدیمی با کفی از کاشی که نشانی‌اش را به خاطر نمی‌آورد. جست‌و‌جوی خستگی‌ناپذیر برای یافتن موجودی بشری از خلال بازتاب‌هایی که خود بر دیگران می‌اندازد. اسپینوزا که ریش گذاشته است و جلوی آینه قیافه خود را برانداز می‌کند و فکر می‌کند که چطور، وقتی به بوینوس آیرس باز گردد، با نقل داستانِ طغیان نهر سالادو، حوصله‌ی دوستانش را سر خواهد برد. کتاب‌ها را ورق می‌زند. تکه‌هایی وام‌گرفته از این و آن را با خمیرمایه‌ی خود تعبیر می‌کند. این‌ها و هزاران خیال دیگر در هزارتوی سلول‌ها بیدار می‌شوند. حافظه‌ای دیوار چین و کتاب‌ها را کنارهم می‌چیند. با روزنامه‌های دیواری کاری ندارد. کسی چه می‌داند شاید داستان در همین‌جا تمام شود.
    اما نه، اشیاء بیشتر از مردم دوام می‌آورند. در کشوی میزِ تحریرش، درمیان چرک‌نویس‌ها و نامه‌های قدیمی دشنه را می‌بیند. رویای ساده‌ی ببری‌اش را به خواب می‌بیند:
    دلش برای آن می‌سوزد. با آن غرور و این چنین آرام و معصوم، و سال‌ها می گذرند، بی‌اعتنا.
    « باغ در باغ»

    یوحنا ۱۴:۱
    خورخه لوئیس بورخس
    احمد میرعلائی

    این صفحه در معما
    کم از اوراق کتاب مقدس من نخواهد بود
    یا آن اوراق دیگر
    که دهان‌های نادان بازخواندند
    با این باور که دست نوشته‌ی انسانی است،
    نه آینه‌های تاریک روح‌القدس.
    منی که بود و هست و خواهد بود
    دوباره به کلام مکتوب سر فرود آورده‌ام،
    که زمان در توالی است و چیزی بیش از یک نشانه نیست.
    آن‌که با کودکی بازی می‌کند با چیزی بازی می‌کند
    نزدیک و مرموز،
    یک‌بار خواستم با بچه‌هایم بازی کنم،
    با ترس و مهربانی در میانشان ایستادم.
    من از زهدانی زاده شدم
    در اثر جادویی.
    زیر فسونی زیستم، در جسمی زندانی شدم،
    در تواضع یک روح،
    خاطره را شناختم،
    سکه‌ای را که هیچ‌گاه دوبار یکسان نیست.
    امید و ترس را شناختم،
    صورت‌های توامان آینده‌ی نامعلوم را.
    بی‌خوابی را شناختم، خواب را، رویاها را
    جهل را، جسم را،
    هزارتوهای مدور عقل را،
    دوستی انسان‌ها را،
    عبودیت کورسگان را.
    مرا دوست داشتند، شناختند، ستودند،
    و از صلیب آویختند.
    من جامم را تا به درد نوشیدم.
    چشمانم دیدند آن‌چه را که هرگز ندیده بودند-
    شب و ستارگان بی‌شمارش را.
    چیزها را شناختم صاف و ناصاف، خشن و ناهموار،
    طعم عسل را و سیب را،
    آب را در گلوی عطش،
    سنگینی فلز را در دست،
    آوای انسانی را، صدای پاها را بر علف،
    بوی باران را در جلیل،
    فریاد مرغان را بر فراز.
    تلخی را شناختم.
    نوشتن این کلمات را به مردی عامی واگذاشتم.
    و هیچ‌گاه آن کلماتی نخواهند شد که می‌خواهم بگویم
    بلکه تنها سابه‌ای از آن‌ها خواهند شد.
    این آیه‌ها از ابدیت من فروچکیده‌اند.
    بگذار کس دیگری این شعر را بنویسد،
    نه آنکه اکنون کاتب آنست.
    فردا درخت عظیمی خواهم بود در آسیا،
    یا ببری در میان ببران
    که قانون خود را بر بیشه‌های ببر ابلاغ می‌کند.
    گاه غربت‌زده، به گذشته می‌اندیشم
    به بوی دکه‌ی آن نجار.

    وام‌گرفته از: هزارتوهای بورخس، ترجمه‌ی احمد میراعلائی
    کتاب زمان- چاپ اول،۲۵۳۶.

     


    سرزمین‌ِ ویران
    آواز عاشقانه‌ی جی. آلفرد پروفراک
    پیری

    در سی‌و‌دو حرف در می‌آید

به سوی طبس- ویلی شیرک‌لُوند



    به سوی طبس
    ویلی شیرک‌لُوند
    ترجمه: فرخنده نیکو- ناصر زراعتی
    ناشر: خانه هنر و ادبیات گوتنبرگ، پاییز ۱۳۸۵

    … خانه‌ی شرقی رو به درون باز می‌شود. خانه‌ی غربی رو به بیرون باز می‌شود. خانه‌ی غربی خود را به نمایش می‌گذارد؛ همان‌گونه که زن‌های‌ِ غربی، بالکن‌ها، گُلدان‌ها و آنتن تلویزیون. خانه‌ی شرقی تنها دیوارِ کور و دری بسته را نمایش می‌دهد. ورودیِ کوچه مثلِ سوراخِ مورچه است تویِ دیوارِ خیابان؛ راهِ ورود به دنیایِ دیوارها و درهایِ بسته. اگر مهمان نباشی، تو را آن‌جا کاری نیست؛ مهمانی پُشتِ دری مُشخص، بدونِ پلاک، که وقتی کوبه‌ی آن را که به شکلِ دست است می‌کوبی، گُشوده می‌شود. این‌جا همه چیز پوشیده است. خانه‌های کور، به‌هم‌فشرده، راهِ نفوذ را می‌بندد. در پیچ‌و‌خم مَرموز کوچه، بی‌اختیار، گاه به این‌سو و گاه به آن سو کشیده می‌شوی تا سرانجام، جهت را گُم کنی. کوچه بینِ دیوارها، هم‌چون مستی تلوتلوخوران پیش می‌رود. 

    … بافنده‌ی نابینا همه‌ی نقش‌ها را بر داربستِ ناتوانی می‌آزماید؛ همه‌ی گَرته‌ها، همه‌ی گره‌ها. معمولی‌ترین سرنوشت‌ها، رقّت‌انگیزترین شکست‌ها کلافِ سردرگمی می‌شوند از ضعف‌ها و پیش‌آمدها، دامی که صید با دست و پا زدن، خود را هرچه بیشتر در آن گرفتار می‌کند. در حال تَقَلایی طاقت‌فرسا، کسی نابود می‌شود، بی‌آن که قادر به حرکتی باشد. زبانِ ما بسته است. گاهی ضربه کاری‌تر از این‌هاست؛ رنجِ تن نقشی ساده بر جای می‌گذارد. بافنده‌ی کور دست‌بافتِ خود را نوازش می‌کند و می‌گوید:« زیباست، نه؟»

    ویلی شیرک‌لُوند، درسال ۱۹۲۱ در هلسینکی، در خانواده‌ای فنلاندی-سوئدی متولد شد. اوایل دهه چهل میلادی، به تابعیت سوئد در‌آمد. کارنامه‌ی ادبی او شاملِ رُمان، مجموعه داستان، نمایشنامه و سفرنامه است. مُنتقدان او را از مهم‌ترین نویسندگانِ معاصر سوئد می‌دانند و نثرش را از زیباترین، غنی‌ترین و دقیق‌ترین نثرهایِ موجود در زبان سوئدی می‌خوانند. کتاب به‌سویِ طبس، سفرنامه‌ی ایران، در سال ۱۹۵۹ چاپ شده‌است.

    در شروع کتاب، فرخنده نیکو و ناصر زراعتی، ویلی شیرک‌لُوند و کتابش را چنین معرفی می‌کنند:
    … او متن را صیقل می‌دهد و با حذفِ حواشی و زوائد می‌کوشد تا حدِّ ممکن، به ذاتِ اشیاء، طبیعت و انسان نزدیک شود… تصویرها و تعبیرهای مُتضاد به موازاتِ هم پیش می‌روند و با زیباییِ تمام کنار هم می‌نشینند… به سویِ طبس سفری است هم‌زمان در سطح و ژرفایِ زندگی. او رشته‌هایِ ظریف و نامرئیِ تداعیِ معانی را در ذهن خود، با واقعیّت اطراف، چون تار و پودی، به‌هم می‌بافد و حاصل متنی است در نهایتِ ظرافت، زیبایی و ایجاز.

    کتاب را که می‌خوانیم می‌بینیم این ظرافت، زیبایی و ایجاز نثر، در سراسر متن فارسی هم دیده می‌شود. نگاه دقیق و تیزبین ویلی شیرک‌لُوند، با مهارت تمام در تار و پود زبان فارسی تنیده شده و لذت خواندن را دو چندان می‌کند.
    « به سویِ طبس» به شیوه‌ی سُنّتی سفرنامه نوشته نشده است و تکه‌هایِ کنارِهم چیده‌شده از نظمِ منطقیِ رویدادها پیروی نمی‌کنند، اما لایه‌هایِ تودرتویِ نثر، جوشیده از درونِ متن فارسی، ما را به سویِ طبس – سفرِ لذت ادبی – می‌بَرَد. نثر زیبا و خواندنیِ ناصر زراعتی و فرخنده نیکو، باعث می‌شود ما دنبالِ آثار دیگر ویلی شیرک‌لُوند برویم. از دریچه‌ای دیگر، دنیای اطراف خود را ببینیم.


    ویلی شیرک‌لُوند، در زمینه‌های ِ فلسفه، ریاضیات و زبان تحصیل کرده است. به فرهنگ و زبان‌هایِ شرقی علاقه‌مند بوده و زبان‌های فارسی، چینی، روسی را در دانشکده‌ی زبان‌های شرقی شهر اُپسالا آموخته‌است.

    برای تهیه کتاب می‌توانید با آدرس زیر تماس بگیرید:

    bokarthus@hotmail.com

    شاید در نگاه اول زبانِ عریانِ «سفر به انتهای شبِ» سلین چشم‌گیر باشد، نقدهای بسیاری هم به این مهم اشاره کرده‌اند. اما دقیق‌تر که نگاه کنیم می‌بینیم او هیچ توهمی به این جهان ندارد و ترسی هم ندارد که آن را بی‌پروا اعلام کند.. توهم‌نداشتن به جهان است که زبان طنزش را تلخ می‌کند. و کل جهان رمانتیک، تمام احساس‌ها، همه‌ی ایده‌آل‌ها و تمامی بازنویسیِ رنگ و لعاب‌خورده‌ی ما در نوشته‌های‌مان را، بی‌هیچ نان قرض‌دادنی به این و آن، برملا می‌کند. گویی از زبانش مایعی ترشح می‌کند که رنگ‌های جهان را در خود حل می‌کند و حاصلش تاریکی مطلق است. حتی وقتی که با او به نورافشانی رنگ‌ها و گرمای کشنده‌ی افریقا، یا شهرهای فریبنده‌ای چون نیویورک سفر می‌کنیم، این احساس به ما دست می‌دهد که گویی آلبوم عکس‌های سفید و سیاه‌ی شهرهای صنعتی متروکه‌ی اروپای شرقی را ورق می‌زنیم که سرد و تاریک است.
    « باغ در باغ»

    آخرین موسیقی‌دان رمان

    صبح یک روز بهاری‌ست، در سال ۱۹۳۲. مرد ناشناسی وارد معبد ادبیات فرانسه می‌شود، منظورم ساختمان بزرگ و باعظمت انتشارات گالیمار در پاریس، ته کوچه‌ی سبستان ـ بوتن، پلاک ۵. جوانی‌ست خوش‌اندام و شیک‌پوش، با چشمان آبی روشن، تقریبا سبز، و کراوات سیاه. چند روز پیش‌تر پدرش را به خاک سپرده است. مثل دیگر نویسنده‌گان تازه‌کار، توقع و تقاضای ملاقات با شخص آقای گالیمار را ندارد تا جواب حاضر و سربالایِ همیشگیِ «تشریف ندارند، جلسه دارند» را بشنود. ساکت و مودب، پاکت زردرنگی را به دفتر پذیرش تحویل می‌دهد، رسید شماره‌ی ثبت ۶۱۲۷ را دریافت می‌‌کند، و باز، ساکت و مودب و سر به زیر، راه خود را پس رفته و از در خارج می‌شود. پاکت زردرنگ حاوی رمان قطوری‌ست به اسم سفر به انتهای شب، و نامه‌ی سنجاق شده‌ای به این مضمون ‌:
    «حضور محترم، برنده‌ی جایزه‌ی گونکور سال برای ناشر خوش‌اقبال، و آبشخور ادبیات برای یک قرن آینده را خدمت‌تان معرفی می‌کنم. این درواقع یک رمان ساده نیست، سمفونی شوریده‌ی زبان احساس است.امضاء : لوئی ـ فردینان سلین».

    برگرفته از:آخرین موسیقی‌دان رمان
    قلی خیاط

یادهایی از احمد شاملو


    باران

    آنگاه بانوی پرغرور عشق خود را ديدم
    درآستانه‌ی پُرنيلوفر،
    كه به آسمان بارانی می‌انديشيد

    و آنگاه بانوی پرغرورعشق خود را ديدم
    در آستانه‌ی پُرنيلوفر باران،
    كه پيرهنش دستخوش بادی شوخ بود

    و آنگاه بانوی پرغرور باران را
    در آستانه‌ی نيلوفرها،
    كه از سفر دشوارآسمان باز می‌آمد.

    یادی از احمد شاملو

    گرفتاری دیگرش سر و کله‌زدن با انبوه شعرها و شعرپردازان بود. سردبیران جراید به تجربه می‌دانند که چاپ‌کردنِ شعر نو همراه است با استقبال از نشریه در میان افرادی که غالباً احساس می‌کنند استعداد کار دیگری ندارند. اما باز‌کردن‌ِ این در، سِیلی از نامه‌ی حاوی قطعات ادبیِ عمودی، که عمدتاً برای همان نشریات تولید می شود، در پی می‌آورد. سردبیران معمولاً موضوع را به این ترتیب فیصله می‌دهند که شخصی پُرحوصله را برای رسیدگی به این کار می‌گمارند و فرض را بر این می‌گذارند که کسی این‌ها را نمی‌خواند جز همان‌هایی که شعر می‌فرستند. شاملو، به عادت همیشگی‌اش، به همه‌ی نامه‌ها از جمله شعرها شخصاً رسیدگی می‌کرد و با آن‌که انتظار نداشت در انبوه کاغذهای رسیده با چیز جالبی رو به رو شود، دلش رضا نمی‌داد این کار وقت‌تلف‌کن را به کسی بسپارد. در مجله‌هایی که چنین با خونِ دل منتشر می‌کرد با حرارت و قاطعیت، و البته گاهی با پرخاش، با مخالفان تجدد ادبی می‌جنگید. هجمه‌کنندگان به شعر نو معمولاً آدم‌های درجه دومِ محافل سنت‌گرا بودند و مرشدهای انجمن‌های ادبی. شخصاً به میدان نمی‌آمدند. مدافعانِ شعرگفتن به سبک قدمایی هرگز متقاعد نشده‌اند که« قوقولی‌قو خروس می‌خواندِ» نیمایوشیج بتواند راه‌گشای ادبیات باشد. اما زیر فشار جوان‌ها و از ترس آبروی خویش ترجیح دادند سکوت کنند. شرایط امروزی در صحنه‌ی ادبیات، در واقع حاصل مبارزه‌ای اجتماعی و نتیجه‌ی موازنه‌ی قوای نسل‌ها طی چندین دهه است. بخشی از قدرت ادبی- اجتماعی او به سبب سردبیریِ دائمی‌اش بود. بر خلاف اکثریت قریب به اتفاق شاعرها و داستان‌نویس‌های نوگرا که به‌ناچار منتظر الطاف ویراستاران نشریات می‌ماندند. او نه تنها مجله درمی‌آورد و شعرهای خودش و دیگران را به چاپ می‌رساند، بلکه به سایر نشریات ادبی خط می‌داد، استعدادها را کشف می‌کرد و آدم‌ها را بالا می‌برد.او در مقام شاعرتمام‌وقت و حرفه‌ای و به عنوان روشنفکر مخالف وضع موجود شبِ شعر تشکیل می‌داد و جریان می‌ساخت. در همان روزگار، مطبوعات ادبی به او لقب« جاودانه مردِ شعر امروز» دادند؛ لقبی پرطنین که دو مفهوم متضادِ جاودانگی و امروزگی را در ترکیبی سوررئالیستی جمع می‌کرد و شاهدی بود بر جنبه‌های عمیقاً ژورنالیستی شعر معاصر. خستگی‌ناپذیری و جسارت فوق‌العاده‌ی او به رشد ادبیات ایران بسیار کمک کرد. جای تردید است که بدون او، سیمای او، صدای او، قلم او، شعرهای او، مجله‌های او و مقاله‌های او نیمایوشیج تا این حد جدی گرفته می‌شد.

    برگرفته از: یادهایی از احمد شاملو، دفترچه‌ی« خاطرات و فراموشی»، محمد قائد،

این‌ها- خلیل پاک‌نیا

 

چمدان را از زیر تخت بیرون می‌کشد
کشوها را خالی می‌کند

کفش‌های پاشنه بلند
جوراب‌های نازک نخی
پیراهنی از ابریشم سیاه

چراغ‌هایی که در خاطره روشن می‌شوند
و اوقاتِ اتاق را تاریک می‌کنند

من ورق‌های بازی را جمع می‌کنم
دست‌های باخته

دستش را دراز می‌کند
پرده‌ها کنار می‌روند

جنبش هوا
ذره‌‌های اعتبار
بیمه فراموشی

جواز عبور می‌شود

 

کلن، نوامبر ۲۰۰۶