نامه‌ای به عشقی- نیمایوشیج

    با کدام سایه‌ها؟
    چرا ما از شاعران بزرگ خسته نمی‌شویم؟ چون لحظه‌هایی از زندگی ملال آور را شیرین می‌کنند. به همین سادگی. و این هنر است. تفاوت «تخّیل خلاق» و«وهم» ‌پردازی‌های بی‌اختیار شخصی همین است . وهم به بی‌حقیتی پهلو می‌زند و ملال را بیشتر می‌کند. آن‌چه که حقیقت نیست جالب هم نیست. تخّیل خلاق برای ما فضایی باز کند. هرچه در آن می‌چرخیم خسته نمی‌شویم. وهم آوار بی‌معنایی را بر سرمان خراب می‌کند. خراب هم که شدیم حوصله‌مان سر می‌رود. در بازی ظریف هنر، وهم و تخّیل سایه‌ به سایه هم می‌روند. شاعران بزرگ می‌دانند کجا بایستادند، با کدام سایه‌ها بروند.
    «باغ در باغ»
    نامه‌ای به عشقی
    از نیمایوشیج
    ۱۳۰۳

    رفیق
    من مشغول پاک‌نویس‌کردن یک قسمت دیگرافسانه هستم. عنقریب می‌رسانم. هروقت اتفاقاً در حین عبور به آن‌ها برمی‌خورم خودشان را به من نزدیک می‌کنند. نمی‌دانم با وجود این‌که طرز شعرهای مرا نمی‌پسندند چه چیز آن‌ها را دور من جمع می‌کند؟ تماشای اوضاع و احوال مختلفه برای مردم در حکم عادتی است که نمی‌دانند برای چه آن‌را متعابت می‌کنند؟ اگر چه درموقع تماشا از دیدن یا شنیدن بعضی چیزها منزجر می‌شوند.
    یک شعر از افسانه را می‌خوانند فی‌البداهه به‌ همان وزن یک شعر بدون معنا از خودشان می‌سازند، به آن می‌افزایند. دوباره سه‌باره از سر گرفته می‌خوانند و می‌خندند، مخصوصاً رشید.
    من اقلاً توانسته‌ام وسیله‌ی تفریح و خنده‌ی آن‌ها را فراهم کنم. این هم یک نوع هنر است. بالعکس همین وسیله چند سال بعد آن‌ها را هدایت خواهد کرد. شعرهای من دوکاره‌اند، حکم چپق بلند را دارند: هم چپق‌اند و هم در وقت راه‌رفتن عصا!
    من هیچ متألم نمی‌شوم. به‌جای فکر طولانی در ایرادات آن‌ها با کمال اطمینان به عقیده‌ی خود شعر می‌گویم. یا همین که هوا تاریک شد به مهمان‌خانه‌ی «یالتا» می‌روم. غذا می‌خورم به سلامتی تو و هشترودی.
    این مهمان‌خانه و یک جای دیگر، مهمان‌خانه‌ی جمشید، توقف‌گاه و پناه‌گاه دائمی من است. که مصائب خود را به‌دوش کشیده و به آن‌جا می‌برم. وضعیت آن قدری در نظر من مطبوع است. کباب‌های مرغوب دارند. ارزان‌تر از سایر جاها هم می‌فروشند.
    شب‌ها قفقازی‌ها لزگی می‌رقصند. ارکستر دارند. خانم‌های روسی هم در آن جا منزل دارند. اطاق ساعتی شش قران است. ولی من به این چیزها کار ندارم. من اینک با همین مواقع خوشم. دلیلی برای این‌که از پیش‌آمد‌ها اعراض کرده خود را تغییر بدهم نیست.
    نسبت به ضدیت این اشخاص به خوبی می‌دانم ممانعت از سوق طبیعی مثل ممانعت از جریان یک رودخانه‌ی سریع است. اگر مسدود شد در دفعه‌ی ثانی خیلی شدیدتر و با قوت‌تر از اول جریان می یابد. حال من بهترم یا عنصری؟
    آن قسمت را بخوان. همان‌طور که در خیابان صحبت کردم ببین از زبان افسانه چطور بهار را وصف کرده‌ام و عنصری چطور.
    خواهند دانست که کدام جهات را در طبیعت باید اتخاذ کرد. چه تفاوتی در بین صنعت و حیله و خودنمایی وجود دارد. اتخاذ جهات مادی یک منظره که از لوازم اساسی محسوب می‌شود. درنظرگرفتن مختصات آن جهات. پس از آن استعانت از چند کلمه‌ی مربوط و ساده وسایلی هستند که شاعر توسط آن‌ها به قدری که استعدادش به او اجازه بدهد، می‌تواند فهمیده باشد و به دیگران بفهماند. این‌جاست اولین نظریه‌ی من.
    ولی مطبعه به من اذیت می‌کند. در قسمت اول افسانه که انتشار پیدا کرد خیلی غلط گرفتم. اغلاط بسیار باعث می‌شود که در انظار مخالفین شعرهای مضحک مرا مضحک‌تر جلوه بدهد.
    بالاخره خواهم دانست. افسانه نفوذ و رواج عمومی را پیدا نکرد. خواهند گفت عشقی را من گم‌راه کرده‌ام. ولی تو می‌دانی من تقصیر ندارم. استعداد گم‌راهی به حد افراط در تو وجود داشت.
    ما باید بدون این‌که به حرف آن‌ها وقعی بگذاریم و وقت را به مباحثه و مجادله از دست بدهیم مشغول کار خودمان باشیم.
    من و تو هیچ‌کدام نمی‌دانیم فردا از این امواج چه اَشکالی بیرون می‌آید. ملت دریاست، اگر یک روز ساکت ماند بالاخره یک روز منقلب خواهد شد.
    اطفالی از این گروه به وجود خواهند آمد که ما از همه چیز آن‌ها بی‌خبریم. نه اسمشان را می‌دانیم و نه نشانشان را. ولی آن‌وقت شاید نه من وجود داشته باشم و نه تو. در هر صورت پیش‌روهای این لشکر توانا را خواهیم دید.
    بعد از این لازم است طرز صنعت خود را تحت قوانین قطعی و معین در آورم.
    رفیق! از روی صحت کار کنیم. دستوری را که طبیعت به ما می‌دهد انجام بدهیم. بالاخره حق با کسی است که صحیح، طبیعی و غیر قابل تغییر بوده است.
    امشب شاید به اداره‌ی روزنامه بیایم
    رفیق تو
    نیما

    نامه‌ها، از مجموعه آثار نیمایوشج، گردآوری سیروس طاهباز، تهران ۱۳۶۸

وانهادن جانوران سیرک-ویلیام باتلر ییتز


    ویلیام باتلر ییتز در طول عمر خود(۱۹۳۹-۱۸۶۵) دو سه نسل شعر انگلیسی را شاهد و ناظر بود، شعر ییتز شعری تازه بود بی‌ آن‌که ادا و اصول شعر تازه را داشته باشد. تازه بود چون لحن صدای زمانه را داشت. متشخص بود چون دنیای ییتز متمایز بود. اغلب منتقدان ادبی شعر او را با شعر تی.اس.الیوت(۱۸۸۸-۱۹۶۵) سنجیده‌اند. وجه مشترک او با الیوت این بود که هر دو با نوشتن هر شعر بر ذخیره و سنّت شعری خود می‌افزودند و جهان شعری خود را غنی‌تر می‌کردند. الیوتِ آمریکایی مردی انگلیسی شده بود و ییتز ایرلندی مردی انگلیسی مزاج. آمریکایی بودن به الیوت اجازه می‌داد مصالحِ خود را بیرون از سنّت انگلیسی بجوید حال آن‌که ییتز بر فرهنگ و سنّت انگلیسی مسلط بود. زنده یاد احمد میراعلایی در یادداشتی بر ترجمه‌ی چند شعر از ییتز از جمله می‌نویسد:«اکنون که به میانه‌سالی رسیده‌ام و ییتز بیش از هر شاعر دیگر اروپایی اقناعم می‌کند بهتر دیدم این لذتِ میان‌سالانه را با دیگران تقسیم کنم.» و بعد یکی از‌ آخرین شعر‌های ییتز یعنی«وانهادن جانوران سیرک» را ترجمه می‌کند. شعری که در آن شاعر به پشت سر خود نگاه می‌کند و سروده‌های خود را می‌بیند که مانند جانوران سیرک، صحنه‌ی زندگی را رها می‌کنند.  


    وانهادن جانوران سیرک
    ویلیام باتلر ییتز
    احمد میراعلایی

    I

    مضمونی می‌جستم و بیهوده می‌جستم
    شش هفته‌ای هر روز در پی آن بودم.
    شاید سرانجام، چون چیزی جز مردی شکسته نبودم
    ناچار به دل خود رضا دادم، هرچند
    هر زمستان و تابستان تا دوره‌ی پیری آغازشد
    جانوران سیرک من همه گرم نمایش بودند
    آن پسران سوار بر چوب‌پا، آن گردونه‌ی براق
    شیر و زن و خدا می‌داند چه و چه.

    II

    جز برشمردن مضامین کهنه چه می‌توانم؟
    نخست اوسیان دریا سوار که به یاری غریزه
    سه جزیره‌ی جادویی را درنوردید، رویاهایی تمثیلی
    نشاط بیهوده، نبرد بیهوده، آسودگی بیهوده
    مضامین دل سرخورده، یا چنین می‌نماید
    آن مضمون شاید آوازهای قدیمی یا نمایش‌های درباری را بیاراید
    اما چه کار داشتم که چرا پا به رکاب نهاد
    من، که آغوش نوعروس پری‌وار او را می‌جستم؟
    و آن‌گاه ضد حقیقتی جای آن بازی را گرفت
    نامی که به آن دادم کنتس کائلین بود
    او، دیوانه‌ی ترحم، روحش را به باد داده بود
    اما قادر متعال مداخله کرده بود تا آن را نجات دهد.
    فکر کردم خدای من روحش را تباه کرده‌ است
    تا تعصب و نفرت آن را به بند بکشد
    واین خود رویایی را پدید آورد و چه زود
    این رویا همه‌ی فکر و ذکرم را گرفت.

    و هنگامی که ابله و مرد نابینا نان را دزدیدند
    کوهولین با دریای مهارناپذیر جنگید
    می‌دانم که رازهای دل آن‌جاست، اما گذشته ازهر چیز
    این خود رویا بود که مرا افسون کرد:
    شخصیتی انتزاع‌یافته از عمل
    تا زمان حال را توسع بخشد و خاطره را تسخیر کند.
    همه‌ی عشقم را بازیگران و صحنه‌ی منقش گرفتند
    و نه آن چیزهایی که این همه مظهر آن بودند

    III

    آن صور ماهرانه و کامل خیال
    در ذهنیت محض رشد می‌کنند، اما از چه نشأت گرفته‌اند؟
    تلی از آشغال یا خاک‌روبه‌های یک خیابان
    کتری‌های کهنه، بطری‌های شکسته، و قوطی حلبی‌های لهیده
    آهنِ فرسوده، استخوان‌های لیسیده، تکه‌های کهنه، آن سلیطه‌ی هذیان‌گو
    که دخل دست اوست. اکنون که نردبانم رفته‌است
    باید آن‌جا دراز کشم که همه‌ی نردبان‌ها آغاز می‌شوند
    در دکان کثیف خرت وپرت فروشی دل.

    کوهولین= قهرمان افسانه‌های ایرلندی
    از : کتاب شعر، اصفهان بهار ۱۳۷۱، انتشارات مشعل

سقراط مجروح‏- برتولت برشت‏


    سقراط مجروح‏ برتولت برشت‏
    ترجمه از انگلیسی: محمد قائد 

    توصيف صحنه نبردى كوتاه كه در مِه آغاز مى‏شود، در مِه پايان مى‏يابد و هيچ كس به درستى نمى‏داند واقعاً چه گذشت و چه كسى چه كرد اما مدت‌ها براى آن جشن مى‏گيرند و در ستايش خويش كاغذ سياه مى‏كنند، در عين غرابت و مسخرگى، تصويرپردازىِ كم‏نظير و تكان‏دهنده‏اى است از نبرد و خونريزى، از غرايز اصيلِ انسانى (ترس و گريز) در برابر رفتارهاى مصنوعى و عاريتى (تهور و ستيز)، و از ميل طبيعى انسان به دورشدن از صحنه‏هاى دردآور و پرهيز از اعمال عبث و تحميلى: سردار مى‏تواند از مهلكه دور بماند چون سوار است، اما نفرات پياده و مردم عادى براى تحمل منظره دهشت‏آور پرواز ميله آهنى (كه در قاموس قهرمانيگرى به آن نيزه مى‏گويند) به چنان مقادير عظيمى پياز احتياج دارند كه ممكن است در همة‌ بازارِ تره‏بار يافت نشود.

    متن کامل داستان

اندر آداب سرودن شعر- بهرام صادقی



    اندرآداب سرودن شعر
    بهرام صادقی 

    اگر خواستی شعر بگویی هیچ‌وقت صبح ناشتا نگو. تجربه نشان داده است که چیز خوبی نخواهد شد. اول مزاجت را پاک کن، شکمت را سرو صورت بده. نظافت‌کاری کن. بعد کراواتت را بزن- اگر نداری زیاد غصه نخور-یک دستمال ببند. بعد بنشین پشت میز- شعر گفتن روی زمین دیگر ورافتاده است. سیگار را کامل بگذار لای لبهایت- هیچ‌وقت سیگار وطنی نکش که ذوقت بوی پهن برمی‌دارد. بسم‌اللّه بگو. می‌خواهی رادیو را هم بگیر. ورزش نکرده‌ای ورزش کن. بعد مشغول شو. نه زیاد نو بگو نه زیاد کهنه. حالا که اول کار است و تازه شروع کرده‌ای نیم‌دار بگو. بعد سعی کن کلماتی که انتخاب می‌کنی مال قدما باشد. از خودت هم ساختی عیبی ندارد اما حالا نه. به یاد داشته باش که هنوز زرده کون نکشیده‌ای. مضمونش البته مهم نیست. کسی توجهی نخواهد کرد. کسی توی این خط‌ها نیست که چه می‌خواهی بگویی. یک کمی عشقی‌اش کن که دل دختر مدرسه‌ها را به‌دست بیاوری. یک کمی هم رومانتیسم و سمبولیسم گوشه‌ و‌ کنارش مایه بگذار. این روزها مد شده است. البته جنبه اجتماعی‌اش اگر چرب‌تر باشد خیلی خوب است. نان وآب دارد. توی روزنامه‌ها اسمت را پهلوی اسم بشردوستان خواهند نوشت. در عین حال زیاد هم سخت نگیر. دست نگهدار. فلفلش اگر زیاد باشد توی چشم خودت می‌رود. از یک نکته هم غافل نشو. نه خیلی کم بگو و نه خیلی زیاد. یادت هست سر کلاس انشا می‌گفتند ده خط بیشتر ننویسید. جوری بنویس که یک ستون روزنامه را بیشتر نگیرد. آخر می‌دانی وقت تنگ است. دنیا در حال جان کندن است. مطالب روزنامه‌ها خیلی مهم و خیلی «متراکم» است. نمی‌شود شعرهای دراز چاپ کرد. یکی دوتا هم نیست. شاعر زیاد است. حوصله‌ها از کله‌ها رفته است. همه انگولک می‌رسانند که از ما را. خب تمام شد؟ فوراَ پاک نویس کن. اگر ماشین می‌کردی که بهتر بود. جلا می‌داد. حالا عیبی ندارد. کاغذش خوب باشد طوری نیست. روی یک‌ور بنویس. اَهان! خشگش کن. تایش کن. بگذار توی جیب‌ات. نه، بگذار توی کیف‌ات. باز خودت را در آینه ببین. سیبیل، ابرو، زلف، کراوات، پوشت، واکس. همه چیز مرتب است. قد بکش. سینه را بده جلو، فکرنکن که شاعر آن دوره‌ها وارسته بود. به خودش نمی‌پرداخت. انواع و اقسام دارد. امروزش هم شاعر جلنبری و قلندر هست. اما اتوخورده‌ها او را پشت سر می‌گذارند خُب آماده‌ای؟ برو به امان خدا. دلهره نداشته باش. کافی است که شعرت کمی قافیه به اضافه وزن داشته باشد. اما لازم است گره کراواتت شل نباشد. محکمش کن. بده به استادها بخوانند. آن‌جا مائی و منی نیست. همه استادند. زیاد حرف نزن. چاق سلامتی کن. دستمالت را درآر که اگه مفشان درآمد بگیری. به قدرت خدا به یکی دو روز نمی‌خورد. دیوانت پشت ویترین‌ها خواهد بود. این را از من داشته باش. اگر هم روزی هنرت را از دست دادی سعی کن قیافه‌ی حق به‌جانب و دوستان کارسازت را از دست ندهی. خدای ادب همیشه با تو

    ۳۵/۹/۷
    تهران

    از بازمانده‌های غریبی آشنا- بهرام صادقی،انتشارات نیلوفر،چاپ اول، تابستان ۱۳۸۴

سایت محمد قائد


    به نظر من كتاب‌هایی را بايد از نو نوشت، اما نپرسيد چطور.
    سایت محمد قائد

    وقتى شعر حافظ را به زبانى اروپايى بر مى‏گردانيم بايد جنسيّت موجودى را كه سر بازار به راوى چشمك زده تعيين كنيم: ضمير مؤنث بگذاريم گيج‏كننده است، ضمير مذكّر بگذاريم واويلاست. بارها كوشيده‏اند سروده‏هاى تى. اس. اليوت را به فارسى برگردانند، اما تفهيم اين قبيل متون در كلاس درسى ميسر است كه معلم درباره ارجاعات به ادبيات كلاسيك يونان و روم و غيره هم توضيح بدهد. و وقتى در بوف كور به رختخواب اشاره مى‏شود، خواننده غربى تختخوابِ هميشه‏پهن را مى‏شناسد اما بايد برايش توضيح داد كه در فرهنگ اين روايت، صبح رختخواب را جمع مى‏كنند و كف اتاق كه مى‏نشينند، به آن تكيه مى‏دهند. و چون هر كتابى جا براى توضيحات مردم‏شناسانه در پانويس ندارد، در ترجمه اين اثر به ژاپنى ممكن است مسئله‏اى پيش نيايد اما در انگليسى و آلمانى چرا. يكى از پرمعنى‏ترين و پرخواننده‏ترين کتاب‌ها در زبان انگليسى، آليس در سرزمين عجايب، را چند بار به فارسى برگردانده‏اند، اما عامّه خواننده همچنان با كنايه‏ها و اشاره‏هايش گرفتارى دارد. شايد هم از اول بايد آدمى مثل ميرزا حبيب اصفهانى كتاب را از نو مى‏نوشت. به نظر من کتاب‌هایی را بايد از نو نوشت، اما نپرسيد چطور.