آوازِ عاشقانه‌ی جی. آلفرد پروفراک- تی. اس. الیوت

    آوازِعاشقانه در «سرزمین ویران»Faber and Faber
    978-0571225163 

    آوازِ عاشقانه‌ی جی. آلفرد پروفراک، برگرفته از کتاب « سرزمین ویران» ، مجموعه‌ای از شعرهای تی. اس . الیوت است که به زودی توسط نشر «سی و دو حرف» در استکهلم منتشر می‌شود. کار ترجمه را محمود داوودی شاعر ساکن سوئد و خلیل پاک نیا به عهده داشته‌اند. سی دی همراه با کتاب حاوی سه شعر «سرزمین ویران»، «آوازِ عاشقانه‌ی جی. آلفرد پروفراک» و «مردان پوک» از این مجموعه شعر است. برای تهیه این کتاب می‌توانید با باغ در باغ تماس بگیرید.

    پس بیا برویم، تو و من،
    وقتی غروب افتاده در افق
    بی‌هوش چون بیماری روی تخت
    بیا برویم، از این خیابان‌های تاریک و پرت
    از کنج بگو مگویِِ شب‌های بی‌خوابی
    در هتل‌های ارزانِ یک شبه
    و رستوران‌هایی که زمین‌اش،
    پوشیده از خاک‌اره و پوست صدف‌هاست:
    از خیابان‌هایی که کشدارند مثل بحث‌های ملال‌آور
    که با لحنی موذیانه
    تو را به سوی پرسشی عظیم می‌برند…
    نه، نپرس، که چیست؟
    بیا به قرارمان برسیم

    زنان می‌آیند و می‌روند در اتاق
    حرف می‌زنند در باره‌ی میکل‌آنژ

    این زردْ مه که پشت به شیشه‌های پنجره می‌مالد
    این زردْ دود که پوزه به شیشه‌های پنجره می‌مالد
    گوش و کنار شب را لیسید
    بر چاله‌های آب درنگید
    تا دوده‌ی دودکش‌های فضا را بر پشت گرفت
    لغزید به مهتابی و ناگهان شتاب گرفت
    اما شبِ آرام اکتبر را که دید
    گشتی به دور خانه زد و خوابید

    وقت هست ٱری وقت هست
    تا زردْ دود در خیابان پایین و بالا رود
    و پشت به شیشه‌های پنجره بمالد؛
    وقت هست، آری وقت هست
    تا چهره‌ای بسازی برای دیدن چهره‌هایی که خواهی دید
    وقت هست برای کشتن و آفریدن،
    برای همه‌ی کارها و برای روزها، دست‌ها
    تا بالا روند و پرسشی دربشقاب تو بگذارند؛
    وقت برای تو و وقت برای من،
    وقت برای صدها طرح و صدها تجدید‌نظر در طرح
    پیش از صرفِ چای و نان

    زنان می‌آیند و می‌روند در اتاق
    حرف می‌زنند در باره‌ی میکل‌آنژ

    وقت هست آری هست
    تا بپرسم، جرئت می‌کنم؟ و جرئت می‌کنم؟
    وقت هست که برگردم و از پله‌ها پایین بروم،
    با لکه‌ی روشن بر فرقِ سرم
    (می‌گویند: چه ریخته موهایش!)
    کتِ صبح‌هایم،
    یقه‌ی سفیدِ بالا‌زده تا چانه‌ام،
    کراوات خوش‌رنگ ِِ مُد ِ روزم با سنجاق ساده‌اش،
    (می‌گویند: چه لاغرند پاها و بازو‌هایش!)
    جرئت می‌کنم
    جهان بیاشوبم؟
    در یک دقیقه وقت زیادی هست.
    وقت برای رفتن و برگشتن تصمیم‌ها و تجدیدنظرها

    زیرا همه را می‌شناسم من، از پیش می‌شناسم-
    همه‌ی شب‌ها، صبح‌ها، غروب‌ها
    من با قاشق‌های قهوه، زندگی‌ام را پیمانه‌ کرده‌ام
    می‌شناسم من صدای محتضران را که به مرگ می‌افتند
    در پس زمینه‌ی آهنگی که از اتاق‌های دور می‌آید
    چگونه شروع کنم؟

    و می‌شناسم من همه‌ی نگاه‌ها را، از پیش می‌شناسم-
    نگاهی که در عبارتی می‌پردازدت
    و ٱن‌گاه که پرداخته به سنجاق ٱویخته بر دیوار دست و پا می‌زنم
    چگونه شروع کنم
    خاکستر ِ روزها را بالا بیاورم
    و چگونه شروع کنم؟

    و می‌شناسم من همه‌ی دست‌ها را، از پیش می‌شناسم-
    دست‌ها با دست‌بندها، سفید و برهنه
    (که درنور چراغ، کُرک‌ها ‌بورند)
    عطر لباس است این
    که پرت‌کرده حواسم را؟
    بازوها آرمیده روی میز، یا پنهان زیرِ شال
    و باید شروع کنم؟
    و چگونه شروع کنم؟

    . . . . . .

    بگویم، در غروب از کوچه‌های تنگ گذر کرده‌ام
    و مردانِ تنهایی را دیده‌ام با پیراهن‌های آستین بلندشان
    خم‌شده از پنجره، در دودِ آبی پیپ‌هایشان؟…

    شاید می‌بایست چنگکی عظیم می‌بودم
    خراشنده بر زمین دریای ِ خاموش

    . . . . . .

    غروب و شب چه به ناز خوابیده‌اند!
    انگار، زیرِ نوازش انگشت‌های ظریف
    خوابیده… خسته…یا شاید چشم‌ها را بسته
    به بازی خوابند بر کف اتاق، کنارِ تو و من.
    خیال می‌کنی که من بعد از صرفِ چای و کیک و بستنی
    توانش را دارم لحظه را به لحظه‌ی بحرانش بکشانم؟
    گرچه روزه‌دار بوده‌ام، زار زده‌ام و دعا کرده‌ام
    گرچه دیده‌ام سرم را- کم‌ پشت – آورده‌اند بر سینی
    اما پیامبر نیستم— و مهم هم نیست؛
    من لحظه‌ی دودشدنِ بزرگی‌ام را دیده‌ام
    و پادویِ ابدی که کُتم را با پوزخند می‌آورد
    سخن کوتاه، ترسیده بودم

    نه، واقعا فکر می‌کنی ارزشش را داشت
    که بعد از فنجان‌ها و بعد از چای و مزه‌ی مرباها
    و میان بشقاب‌ها و در لا به لای حرف‌های پرتی که در باره‌ی
    تو و من می‌زنند
    ارزشش را داشت
    که با تلخ‌خندی بر لب
    گوی ِجهان را گوی ِکوچکی کنی
    و بغلتانیش به سوی پرسشی عظیم
    و بگویی:
    » من العاذرم، از گور برخاسته‌ام و ٱمده‌ام با تو
    سخن بگویم همه چیز را بگویم–
    شاید وقتی کسی کنار زنی بالشی را مرتب کرد
    باید بگوید:» نه، چنین قصدی نداشتم.
    نه، اصلا قصدی چنین نداشتم. »

    واقعا ارزشش را داشت
    ارزشش را داشت
    بعد ازغروب‌ها، آستانه‌ی درها، خیابان‌های باران‌خورده
    بعد از رمان‌ها، فنجان‌های چای
    دامن‌های غبار روبِ مجلس‌ها–
    این‌ها و خیلی چیزهای دیگر؟
    نمی‌توانم بگویم آن‌چه را که قصد گفتن‌اش را دارم!
    اما انگار فانوسِ خیال نقش عصب‌هایم را انداخت
    بر پرده:
    ارزشش را داشت
    که کسی، بعد از مرتب‌کردن بالشی، شالی بر شانه‌ای
    به سوی پنجره بچرخد
    و بگوید:»اصلاً این‌طوری نبود،
    من چنین قصدی نداشتم، اصلاً »

    . . . . . .

    نه، من شاهزاده هاملت نیستم، چنین بودنی در کار هم نبود.
    من سیاهی لشکرم، آماده در رکاب، یکی دو صحنه‌ی کوتاه
    وقتی نمایش پیش نمی‌رود، وارد می‌شوم تا رایزن شاهزاده باشم
    واسطه باشم، بی‌هیچ اراده‌ای، شاد، که محرم راز باشم
    سیاَس و با احتیاط ، پُروسواس
    سخن‌پرداز اما ابله
    پُر از شکلک، گاهی دلقک

    پیر می‌شوم… پیر می‌شوم…
    می‌خواهم پایینِ شلوارم را تا بزنم.

    جرئت‌اش را دارم هلویی بخورم؟
    طاسی‌ام را مثل دیگران بپوشانم؟
    می‌خواهم با شلوارِ سفید کتانی، تنها در ساحل قدم بزنم.
    شنیدم که دخترانِ دریا، برای هم آواز می‌خوانند

    گمان نمی‌کنم برای من دیگر آواز بخوانند.

    دیدم سوار بر موج‌ها رو به دریا می‌تازند
    موی سفیدِ موج‌ها را به وقت برگشتن شانه می‌کردند
    وقتی که آب‌های سیاه و سفید را باد می‌برد

    بیتوته کردیم در تالارهای آب
    در حلقه‌ی تاج‌های خزه‌یِ دختران دریا
    سرخ و قهوه‌ای
    تا صدای آدمی بیدارمان کند و غرق شویم.

آوريل و سکوت- توماس ترانسترومر

( برای محمود داوودی)
TT
بهار متروکه مانده است
مخمل ِ تاریک ِ جوی
در کنارم می‌خزد
بی‌ بازتاب.


تنها چیزی که می‌درخشد
گل‌های زردند.


من در سایه‌ام حمل می‌شوم
هم‌چون ویولونی
در جعبهٔ سیاه خویش.


تنها چیزی که می‌خواهم بگویم
سوسو می‌زند در دوردست
هم‌چون تکه‌ای نقره
به دکهٔ گروفروش.

اهمیتِ روزهای یکشنبه- وریا مظهر


اهمیتِ روزهای یکشنبه
وریا مظهر 

امیدوار بود روزی بتواند اسامی ماه‌ها و روز‌های سال را به قصد فراموش کردن‌شان از بر کند، اما او از میان روزها تنها یک‌شنبه‌ها را می‌شناخت، بدون این‌که آن را از بر کرده باشد. یک‌شنبه‌ها می‌رفت با همان قلابِ درازِ ماهی‌گیری‌اش وارد کلیسای واقع در محله‌ی قدیمی پشت دریاچه‌ی یَرِون‌ پَه می‌شد و بعد از آن‌که در اتاقکِ اعترافات به کشیش پشت پرده اعتراف می‌کرد که روزهای یک‌شنبه نمی‌تواند حتی یک ماهی هم صید کند از کلیسا خارج می‌شد و در کناره‌ی دریاچه‌ی نزدیک به همان کلیسا روی چند سنگ‌چین می‌نشست، قلابش را می‌انداخت توی آب و ساعت‌ها منتظر می‌ماند. بعد که چیزی گیرش نمی‌آمد به خانه‌اش برمی‌گشت و به کشیشی فکر می‌کرد که می‌توانست تعمداً خودِ او بوده باشد. کشیشی که به ماهی‌گیری در روزهای یک‌شنبه علاقه‌ی خاصی داشت، اما موقعیت شغلی‌اش به او اجازه‌ی چنین کاری نمی‌داد.
فردای یکی از یک‌شنبه‌ها که باز روز یک‌شنبه بود بیدار شد؛ لباده‌ی تمام تنِ سیاه و مبدلِ کشیشی‌اش را به تن کرد، صلیبش را به گردن آویخت و از خانه خارج شد و مثل هر روز در محله‌ی قدیمی پشتِ دریاچه، از پله‌های آجری پشتی کلیسا بالا رفت و بعد از آن‌که ناقوس را چند بار به صدا در‌آورد، پایین آمد و کلیدش را از جیب لباده‌اش بیرون آورد و دروازه‌ی بزرگ کلیسا را گشود. به محض ورود متوجه شد که به جای مجسمه‌ی گچیِ روی صلیبِ طلایی بزرگ، ماهی‌یی با طول و عرض یک آدم متوسط الجثه به چارمیخ کشیده شده است.
و همان روز بود که تصمیم گرفت یک‌شنبه‌ها را از تقویمش خط بزند.

از: چیدن قارچ به سبک فنلاندی وریا مظهر، نشر نی ، تهران۱۳۸۵

ده برگ از «کتاب مشاهیر»-  وریا مظهر

چند شعر- فرهنگ کسرایی

هشت مارس ۲۰۰۷


    ملحفه‌ها
    فرهنگ کسرایی

    من گاهی از پنجره‌ی اتاقم که به حیاط نگاه می‌کنم، یا به خیابان، یا به باغچه‌ی همسایه‌مان یا به بالکن ِ خانه‌ی
    روبروئی روی بند
    ملحفه‌های سفید می‌بینم

    مادرم می‌گفت:»هیچی مثِ لاجورد ملافه‌هارو تمیز و سفید نمی‌کنه
    خواهر پرسیده بود:»حتا خونو؟
    مادرم فقط چشم انداخته در چشم خواهرم و سرش را تکان داده بود

    من گاهی می‌بینم یک‌نفر ملحفه‌اش را مثل ِ پرچم بسته است به آنتن ِ ماشینش
    گاهی هم می‌بینم که ملحفه‌ها را از پنجره‌های قطار آویزانشان کرده‌اند تا خشک شوند
    حتا دیده‌ام که، یعنی گاهی می‌بینم، در قطار ِ برقی ملحفه‌ها به بندهائی که به میله‌ها بسته شده‌اند
    آویزانند
    در ایستگاهِ زیرزمینی قطارها هم ملحفه‌ها را دیده‌ام
    در اتوبوس‌ها
    حتا یکی به شیشه‌ی عقب تاکسی‌اش آویزان کرده بود
    گاهی می‌بینم یک خیابان پر از ملحفه است
    یا دور تا دور یک میدان، یا سر چهارراه
    از یک مجسمه به یک درخت بند کشیده‌اند و ملحفه‌ها را روی آن پهن کرده‌اند
    یا از یک درخت به یک تیر ِ چراغ برق
    از یک ستون ِ سیمانی به یک دیوار ِ آجری
    حتا از روی پیاده رو به سَردرِ یک ساختمان می‌بینم که بند کشیده‌اند وچندین ملحفه روی آن انداخته‌اند من گاهی در قطار برقی می‌بینم یا دیده‌ام یعنی متوجه شده‌ام زنی که روبرویم نشسته و یک دسته ملحفه‌ی تاشده و اتو کرده را روی زانوهایش گرفته، شباهت دارد به آن زنی که کسی می‌خواست عکسش را
    روی قلمدانش بکشد
    یک‌بار هم زنی را دیدم که ملحفه‌هایش را با نخ به‌هم بسته بود و شبیه کسی بود که عاشق یک جفت چشم روی یک تابلوی نقاشی شده باشد
    من مردی را دیده‌ام که موهایش مثل ِ ملحفه‌هایش سفید بود و شبیه شتر دهانش را می‌جنباند
    انگار آدم‌ها با ملحفه‌هایشان شبیه کسانی می‌شوند یا شده‌اند که من می‌شناسمشان یا می‌شناختمشان یا دیده بودمشان
    یک بار دیگر در پارک پسر بچه‌ای را دیدم که با ملحفه‌هایش روی تاب نشسته بود و شبیه یک مارماهی بود، سیاه و دراز و لاغر
    پسرک جوانی را دیدم در بانک با یک دسته ملحفه‌ی تاشده روی میزش شبیه مدادی که عنکبوتی داشت به آن تار می‌تنید.
    گاهی هم پیرمردی را در خیابان می‌بینم شبیه آن کسی که روی ملحفه‌اش کنار قصابی
    حرم امام رضا دست پدربزرگم را می‌بوسید
    من این ملحفه‌ها را گاهی می‌بینم
    حتا اگر هوا مه‌آلود باشد، یا بارانی، یا برف ببارد
    یکبار در یک صبح مه‌زده و بارانی که می‌رفتم نان بخرم متوجه‌شدم که سرتاسر کوچه بندکشی شده و
    روی هر بندی سه‌چهار تا ملحفه‌ی سفید انداخته بودند
    عطر ملحفه‌های تازه شسته شده و بوی لاجورد با مه آمیخته شده بود
    ملحفه‌ها با نسیمی ملایم موج‌وار تکان می‌خوردند و در تاریک و روشن هوا انگار نور ذخیره شده‌ی
    مهتاب بود که از ملحفه‌ها می‌تراوید
    من چشم دوخته‌بودم به ملحفه‌ها و سرخوش می‌خرامیدم که ناگهان چشمم افتاد به
    یک لکه‌ی قرمز روی
    یکی از ملحفه‌ها
    یک لکه‌ی خون
    هزار ملحفه‌ی سفید در مه
    هزار ملحفه‌ی سفید در مه و باران
    هزار ملحفه‌ی سفید با عطر لاجورد و بوی نم ِ باران
    ولی فقط یکی خونی بود
    و آن مالِ من بود

    حالا می‌فهمم منظور خواهرم چه بود


    آثار دیگری از فرهنگ کسرایی را می‌توانید در این‌جا و آن‌جا بخوانید
    ممنون از شاهرخ برای ارسال فایل‌ها