دو شعر از توماس ترانسترومر

از سمت چپ اگر بروی تا «سنتراله»-ایستگاه مرکزی قطارها در میلان- چند قدم بیشترنیست . البته اگر در هتل «گالیا» باشی و صبح زود سیگارت تمام شده باشد. می‌گویند تصویرها در شعرهای ترانسترومر مثل ایستگاه مرکزی قطارهاست در شهرهای بزرگ . تصویرها مسافت زیادی را طی کرده‌اند، تا زیر یک سقف به هم برسند. واگن قطار اول پر از عطر گل‌های مدیترانه، واگن بعدی دوده‌های سیاه ِ مناطق روهرآلمان را بر بام خود دارد و بر چرخ‌های واگن سوم برف‌ها نشسته از فلات روسیه، و همین طور تا آخرین تصویر.
مسافری که جدول دقیق ساعت ورود و خروج این قطارها را نداشته باشد، شاید کمی گیج شود، اما جدول حرکت قطارها همه جا مجانی است، بهتراست سیگارش را که خرید یکی بردارد، به هتل برگردد و سرگرم خواندن شود.
«باغ در باغ»
ترجمه: خلیل پاک‌نیا 

در اعماق اروپا

این منم
بدنه‌ی سیاه ِ قایقی شناور بین دو دریچه‌ی آب‌بند
در تخت‌خواب ِ هتل آرمیده‌، هنگام که شهر می‌شود بیدار
هیاهویی بی‌صدا، نوری بی‌رنگ، به درون می‌ریزد
و آرام مرا می‌برد بالا به سطح بعد: صبح
چشم‌انداز شنود شده است، چیزی می‌خواهند بگویند، مردگان
سیگار می‌کشند اما چیزی نمی‌خورند
نفس نمی‌کشند اما صدای‌شان مانده است هنوز
با شتاب در خیابان‌ها خواهم رفت، چون یکی از آن‌ها
کلیسای جامع ِسیاه جذر و مد می‌کند، سنگین چون ماه

هلالی‌های رومی

درون كليسای عظيم ِ رومی جهان‌گردان به هم فشرده می‌شدند
در نيمه‌ی تاريك.
رواق از پس رواق با دهان باز و بی‌هيچ چشم‌انداز
شعله‌ی چند شمع پرپر می‌زد.
فرشته‌ای بی چهره مرا در آغوش گرفت
و درتمام تنم نجوا كرد:
» شرمگين مباش كه انسانی تو، مغرور باش!
درون تو باز می‌شود رواق از پس رواق بی پایان.
كامل نمی‌شوی هرگز، و اين چنين سزاواراست.»
از اشك‌ها كور بودم
و به ميدانی كه درآفتاب می‌جوشيد رانده‌شدم
همراه با مستر و مسيز جونز، آقای تاناكا و
سينيورا ساباتينی
و درون آن‌ها همه، باز می‌شد رواق ازپس رواق بی پایان.

Ain’t Talkin›

    برای شنیدن می‌توانید روی نام آهنگ کلیک کنید.(توضیح واضحات)
     


    Ain’t Talkin›
    (Album: Modern Times)
    Words and Music by Bob Dylan

     

    As I walked out tonight in the mystic garden
    The wounded flowers were dangling from the vine
    I was passing by yon cool crystal fountain
    Someone hit me from behind 

    Ain’t talkin›, just walkin›
    Through this weary world of woe
    Heart burnin›, still yearnin›
    No one on earth would ever know

    They say prayer has the power to heal
    So pray from the mother
    In the human heart an evil spirit can dwell
    I am a-tryin› to love my neighbor and do good unto others
    But oh, mother, things ain’t going well

    Ain’t talkin›, just walkin›
    I’ll burn that bridge before you can cross
    Heart burnin›, still yearnin›
    There’ll be no mercy for you once you’ve lost

    Now I’m all worn down by weeping
    My eyes are filled with tears, my lips are dry
    If I catch my opponents ever sleeping
    I’ll just slaughter ’em where they lie

    Ain’t talkin›, just walkin›
    Through the world mysterious and vague
    Heart burnin›, still yearnin›
    Walkin› through the cities of the plague.

    Well, the whole world is filled with speculation
    The whole wide world which people say is round
    They will tear your mind away from contemplation
    They will jump on your misfortune when you’re down

    Ain’t talkin›, just walkin›
    Eatin› hog eyed grease in a hog eyed town.
    Heart burnin›, still yearnin›
    Some day you’ll be glad to have me around.

    They will crush you with wealth and power
    Every waking moment you could crack
    I’ll make the most of one last extra hour
    I’ll revenge my father’s death then I’ll step back

    Ain’t talkin›, just walkin›
    Hand me down my walkin› cane.
    Heart burnin›, still yearnin›
    Got to get you out of my miserable brain.

    All my loyal and my much-loved companions
    They approve of me and share my code
    I practice a faith that’s been long abandoned
    Ain’t no altars on this long and lonesome road

    Ain’t talkin›, just walkin›
    My mule is sick, my horse is blind.
    Heart burnin›, still yearnin›
    Thinkin› ’bout that gal I left behind.

    Well, it’s bright in the heavens and the wheels are flyin›
    Fame and honor never seem to fade
    The fire gone out but the light is never dyin›
    Who says I can’t get heavenly aid?

    Ain’t talkin›, just walkin›
    Carryin› a dead man’s shield
    Heart burnin›, still yearnin›
    Walkin› with a toothache in my heel

    The sufferin› is unending
    Every nook and cranny has its tears
    I’m not playing, I’m not pretending
    I’m not nursin› any superfluous fears

    Ain’t talkin›, just walkin›
    Walkin› ever since the other night.
    Heart burnin›, still yearnin›
    Walkin› ’til I’m clean out of sight.

    As I walked out in the mystic garden
    On a hot summer day, a hot summer lawn
    Excuse me, ma’am, I beg your pardon
    There’s no one here, the gardener is gone

    Ain’t talkin›, just walkin›
    Up the road, around the bend.
    Heart burnin›, still yearnin›
    In the last outback at the world’s end.

    باب دیلون در یوتوب

    و متن شعرهایش

 

از مقایسه همیشه خنده‌اش می‌گرفت.

    لحظه‌هایی ازسرگذشت و سرنوشت فروغ تشابه عجیبی دارد با سرگذشت«سیلویا پلات»، شاعر آمریکایی که بیش از سی سال نزیست… روزی تکه‌ای از نامه‌ی شاعری آمریکایی را -که شعرهایی از فروغ ترجمه کرده و موارد این تشابه را ذکر کرده بود- برای او می‌خواندم، به تمسخر چشمکی زد و گفت: « این آمریکاییه هم عجب آدم بامزه‌ایه!»… از مقایسه همیشه خنده‌اش می‌گرفت.
    … یک روز فروغ را دعوت کرده بودند که در کانون دانش‌جویان «خطابه»‌ای ایراد کند، یکی دوهفته بعد از انتشار« تولدی دیگر»…«خطابه ایراد کردن» برایش سخت مضحک بود، گفت: من همین وسط می‌نشینم و شما بپرسید،« شاید بشود حرف‌هایی زد» و حرف‌هایی هم زد. هر وقت دانش‌جویان می‌خواستند احترامات فائقه بازی دربیاورند و حرف هایشان خیلی خیلی جدی می‌شد، با ظرافت« سنگینی حرف‌ها و مجلس» را می‌گرفت… قیافه متعجب گرفتن، از نشانه‌های زیرکی‌اش بود، تعجب‌اش نه تلخ بود و نه خشن، می‌خندید، چند متلک می‌پراند و باز می‌خندید. ذهن فروغ، ذهنی اجتماعی بود، ذهنی که از فرط گرایش به مسائل عینی، به ژورنالیسم نزدیک می‌شود. «ای مرز پرگهر» تکه‌ایی دارد که خود موضوع خنده‌دار است و بیان موضوع صراحت نثر دارد. در همین شعر کوشش‌هایی هست برای تلفیق جنبه‌های عینی و بیرونی مسائل با ارزش‌های مجرد کلام( مثل بیان حدود شهر به خیابان تیر و میدان اعدام).
    امروز، همه ارزش شعر فرخ‌زاد را شناخته‌اند و هیچ‌کس در مقام او شک نمی‌کند
    *واین منم
    زنی تنها
    در آستانه‌ی فصلی سرد

    شعر پس از اشاره‌هایی به گذر زمان و مرگ، مردی را تصویر می‌کند که« از کنار درختان خیس می‌گذرد» 

    مردی که رشته‌های آبی رگ‌هایش
    مانند مارهایی از دو سوی گلوگاهش
    بالا خزیده‌اند

    در واقع این مرد همتای شعری همان جوان جذامی است که در سراسر فیلم« خانه سیاه است» مدام کنار دیوار راه می‌رود. در این‌جا هم این مرد، این

    انسان پوک
    انسان پوک پر از اعتماد

    که در سراسر شعر راه می‌رود و نمی‌توان به او «فرمان ایست داد» موجود عاطلی بیش نیست:

    چگونه می‌شود به مرد گفت که او زنده نیست،
    او هیچ‌وقت زنده نبوده است.

    در این شعر هم همان فضای دل‌گیر و سیاه فیلم را داریم و همه چیز در حال ویرانی و پوسیدن است اما صحنه‌هایی هم از عشق و حیات و شور مانند صحنه‌ی عروسی فیلم ظاهر می‌شوند:

    و زخم من همه از عشق است
    از عشق عشق عشق
    من این جزیره‌ی سرگردان را
    از انقلاب اقیانوس
    و انفجار کوه گذر داده‌ام

    انبوهی از تصویرها که بی‌وقفه دنبال هم می‌آیند و آن‌چه هر رشته از تصویرها را از رشته‌ی دیگر جدا می‌کند تصویر مردی است که« از کنار درختان خیس می‌گذرد… گاهی نیز از تاریکی دل‌گیر به روشنی می‌رود:

    من از گفتن می‌مانم اما زبان گنجشکان
    زبان زندگی جمله‌های جاری جشن طبیعت است
    زبان گنجشکان یعنی بهار، برگ، نسیم

    وبالاخره با بارش برف و مرگ و دعوت به

    ایمان بیاورییم به آغاز فصل سرد

    پایان می‌یابد، همان‌گونه که فیلم با نوشته شدن« خانه سیاه است» بر تخته‌ی کلاس درس جذامیان تمام می‌شود. شباهت فیلم و شعر در تدوین تصاویر تصادفی نیست: آن فیلم را باید همان کسی ساخته باشد که این شعر را سروده است.
    **

    باختین در باره شعر به عنوان شکلی از گفتمان اجتماعی می‌گوید: هر گفتار، گزاره یا گفته‌ای، حتی شخصی‌ترین صورت‌ آن، پیشاپیش یک هم‌سخن یا طرف گفت‌و‌گو را فرض می‌گیرد…هر اثر هنری ذاتاً و به طور ناخودآگاه اجتماعی است. در ذهن باختین لحظه‌ی تاریخی‌ای که در آن تحول ادبی به دغدغه‌ای فرهنگی تبدیل می‌شود لزوماً هم‌زمان است با آگاه شدن از دیگر فرهنگ‌ها و نوعی گشایش در برابر آن‌ها. او می‌گوید: تمرکز زدایی زبانی و ایدئولوزیک فقط هنگامی روی می‌دهد که فرهنگ ملی حالت در خودماندگی و میل به خودکفایی را وانهد و خود را صرفاً به عنوان یکی از فرهنگ‌ها و زبان‌های موجود در نظر آورد.
    ***


    * پری‌شادخت ِ شعر- م. آزاد، نشر ثالث، تابستان ۱۳۷۹
    ** شعر و شناختـ – ضیاء موحد، نشر مروارید،۱۳۷۷
    *** طللیعه‌ی تجدد در شعر فارسی – احمد کریمی حکاک، نشر مروارید ۱۳۸۴

دل ِ کوچک- زیبگنیف هربرت

روز و شب 

هر شاعر بزرگی بین دو جهان زندگی می‌کند. یکی واقعی، جهان ملموسِ تاریخی، دیگری جهان رویا‌ها، ایماژها، خیال‌ها. اتفاق می‌افتد که این جهان دوم ابعاد عظیمی پیدا می‌کند و اشباحِ بی‌شماری پیش ِ چشم شاعر ظاهر می‌شوند. از جادوگران باستان گرفته تا تام تام طبل‌های قبیله‌های مرده
گفت‌و‌گویِ طاقت فرسا و پیچیده این دو قلمرو اگر به نتیجه برسد، شعری سروده می‌شود. شاعر مدام تلاش می‌کند به جهان اول، جهان واقعی برسد، جایی که ذهنِ انبوه انسان‌ها باهم تلاقی می‌کنند. اما جهان دوم مدام سد راه اوست. مثل هذیان‌های فرد بیمار در ساعات بیداری که نمی‌گذارد بفهمد در اطرافش چه می‌گذرد. البته این موانع در کار شاعران بزرگ بیشتر نشانه‌ی سلامت ذهن است چرا که جهان، سرشتی دوگانه دارد. شاعر با هدیه‌ای از این جهان دوگانه، معماری ِ حقیقی ِ جهان واقعی را برملا می‌سازد. ملاط ِ این بنا، روز و شب است. هوشیاری محض و تخیلی شناور در رودخانه‌ی تاریخ.

بنای بساز و بفروش‌ها این روز و شب را ندارد. جهان توهم، که حسابش روشن است، مدام فرو می‌ریزد.
«باغ در باغ»

دل ِ کوچک
زیبگنیف هربرت
علی اصغر حداد

گلوله‌ای که شلیک کردم
در هنگامه‌ی جنگ بزرگ
به گرد ِ زمین گشت
و از پشت بر پیکرم فرود آمد

در نامناسب‌ترین لحظه
آن هنگام که اطمینان یافتم
رویداده را یکسر فراموش کرده‌ام
گناه او را و گناه خود را

می‌خواستم هم‌چون دیگران
از حافظه بروبم
چهره‌های نفرت را

تاریخ تسلایم داد
که علیه زور جنگیده‌ام
اما کتاب گفت
قابیل بوده است
این همه سال صبورانه
این همه سال بیهوده
با آب ِ همدردی
زنگار را، خون را، تصاویر را شُستم
تا مگر زیبایی ِ پاک
شِکوه هستی
و حتی نیکی
در درونم مأوایی بیابد
می‌خواستم هم‌چون دیگران
به خلیج کودکی بازگردم
به سرزمین بی‌گناهی

گلوله‌ای که شلیک کردم
از دهانه‌ی تنگ ِ اسلحه‌ای کوچک
بر خلافِ قانونِ جاذبه
به گرد ِ زمین گشت
و از پشت بر پیکرم فرود آمد
گویی می‌خواست بگوید
بر کسی چیزی بخشوده نمی‌شود

اینک تنها نشسته‌ام
بر کُنده‌ی درختی فروافتاده
در هنگامه‌ی نبردی از یادرفته

و هم‌چون عنکبوتی خاکستری
پیوسته افکاری تیره وتار می‌تنم

در باره‌ی نیروی ِ سترگ خاطره
در باره‌ی دل ِ کوچک

گفتگو با هوشنگ گلشیری

    هیولای درون

    گفتگوی میترا شجاعی با هوشنگ گلشیری
    این گفت‌‌وگو را می‌توانید در اینجا بخوانید. 

مرزهای زبان و واقعیت- حمید صدر


    «ما همه تا گلو در منجلابیم فقط بعضی از ما نگاهشان به ستاره‌هاستاسکار وایلد 

    آقای علی نگهبان در مقاله‌ی‌ کوتاه و خواندنی ِ «اصالت و فرديت، دغدغه‌های بزرگ ما» در بررسی فضای عام نویسندگی در ایران می‌‌گوید « …يا نويسنده با فرديت و هويت خود مشکل دارد، يا اين‌که فرديت خود را آشکار کردن هزينه‌ای گزاف دارد که نويسنده از پس پرداخت آن برنمی‌آيد. در چنين فضايی نويسنده می‌نويسد که نويسنده باشد. تا او هم کسی باشد ميان ديگران، بی آن‌که حرفی داشته باشد» و ویژگی مشترک آن‌ها را در « توهم‌زدگی افراطی يا واقعيت‌گريزی خلاصه می‌کند. واقعيت‌گريزی نه به معنی ناپايبندی به واقعيت، بلکه به معنی نداشتن درک معقول از واقعيت زندگی خود و جهان پيرامون» و در ادامه می‌نویسد« فرد مدرن ايرانی به خود مطمئن نيست و شخصيتی ناپايدار دارد، به گونه‌ای که با هر موج سست‌بنيادی به خود می‌لرزد و به وجود خود شک می‌کند. جالب اين‌جاست که آن همه تلاش و نظريه‌پردازی براي متفاوت‌نويسی و بی‌نظيرنويسی چيزی جز نوشته‌های هم‌شکل و سرشار از شگردهای بی‌پايه و تصنعی به ادبيات معاصر ما نيفزوده است.»
    نظرآقای علی نگهبان در باره‌ی ويژه‌گی‌های ادبيات معاصر ايرانی داخل و خارج از کشور من را به یاد مشکل اساسی‌تری انداخت، مشکل ِ «زبان و واقعیت» ، که در مقاله‌ای به یاد ماندنی از آقای حمید صدر چند سال پیش منتشر شد. او در این مقاله از جمله می‌نویسد:
    « از ديدگاه كسی كه دراين‌جا، در يك دمكراسی غربی، درمحيطی آزاد، عقل گرا و از نظر زبانی تفكيك شده و متكی به يك زبان مفهومی زندگی می‌كند و به آن‌جا گوش مي‌دهد، اين طور به نظر می‌رسد كه درايران مردم حرف نمی‌زنند، بلكه ادای حرف زدن را در می‌آورند؛ نويسندگان و روزنامه نگاران آن خطه نمی‌نويسند، بلكه ادای نوشتن را در می‌آورند، انسان‌ها منظور خود را توضيح نمی‌دهند بلكه ادای توضيح دادن آن را درمی‌آورند و غيره. برای آدم كم كم اين شبهه بوجود می‌آيد كه حرف‌هائی كه در آن‌جا زده می‌شود، همه محض خالی نبودن عريضه است و گويندگان آنها كم‌ترين ارزش واهميتی‌ برای آن‌چه می‌گويند، قائل نيستند؛ اجبار به پرحرفی دارند، چون می‌ترسند اگر پرحرفی نكنند، زيرآوار پرت و پلاگوئی ديگران مدفون شوند؛ وراجی می‌كنند، چون نمی‌خواهند به خاطر سكوت، متهم به بی‌شعوری و حماقت شوند، …. به نظر من پرت و پلاگوئی حاكم بر جامعه روشنفكری ما گريز از واقيت‌های عينی است. فرار كردن از عواقب كار شاقی است كه فكر كردن نام دارد. نتيجه اين ولنگاری‌های فكری و وراجی‌ها اين شده كه كلام كم كم آن اهميت و اعتباری را كه بايد داشته باشد، ازدست بدهد. بايد هم از دست بدهد چون همه فكر می‌كنند، منظور بايستی آن ناگفته‌ای باشد كه بيان آن دردسر آفرين است»

    « باغ در باغ»

    متن کامل مقاله‌ی «مرزهای زبان و واقعیت» را می‌توانید در این‌جا بخوانید.

مرگ در خانواده-بلِيك موريسن


    مترجم: محمد قائد
    آخرين بار كِى پدرت را ديدى؟ پشت ميزم در زيرزمينى به‏سردى مرده‏شوی‌خانه در خانه تازه‏ام، خانه‏اى كه كمكم كرد بخرم، نشسته‏ام، دستگاه باترى‏دار قلبش در تاقچه‏اى بالاى كامپيوتر من جا خوش كرده است و رديف كتاب‌ها معنايى جز اين ندارد كه به من يادآورى كند اين نخستين قفسه‏اى است كه بى او مى‏چينم. احساس مى‏كنم انگار بارى روى دلم است. فكر مى‏كردم ديدن پدرم در حال مرگ مى‏تواند ترسم از مرگ را از ميان ببرد، و همين طور هم شد. خيال نمى‏كردم مرگ را به زندگى رجحان ببخشد.متن کامل  

    موريسن، شاعر، روزنامه نگار و نويسنده‌ی انگليسی و يكی از ويراستاران مجموعة ‌شعر پنگوئن، اين روايت را كه از تجربه‌ی واقعی زندگی خويش نوشته است همراه با ترجمه‌ی عربی آن كه در دمشق چاپ شده به مترجم هديه كرد.