اینگمار برگمن، زندگی و مرگ به روایت تصویر

سایه- ادگار آلن پو


cropped-edgar20allan20poe.jpg
استکهلم، هفته‌ی دوم ِ ماه ژوئیه، ابرهای سیاه . هجوم ِ باران و باد هم نتوانسته شب‌گردها را خانه‌نشین کند. این سینمای ِ کوچک، این هفته، هر شب درست سر ساعت یک و سی وپنج دقیقه، فیلمی از هیچکاک را نشان می‌دهد. تماشاگران، همین ده پانزده نفری هستند که به پیشخوان بار تکیه داده‌اند‌‌ و هربار برای سیگارکشیدن، جلوی سینما جمع می‌شوند، زنی که چشم‌های سبز ِ خماری دارد در فواصل پُک‌زدن به سیگار مدام چترش را باز و بسته می‌کند. یک بارهم سیگار از دستش افتاد، خم نشد سیگار را بر دارد، برگشت و گفت: » اگر من فیلم ساندریون را می‌ساختم همه دنبال جسد می‌گشتند ولی اگر ادگار آلن پو داستان زیبای خفته را نوشته بود همه دنبال قاتل می‌گشتند
«باغ در باغ»
سایه
ادگار آلن پو
ترجمه: احمد شاملو 

حقیقت این است که شما- خوانندگان من!- هنوز در زمره‌ی زندگانید. اما، من که می‌نویسم، از دیرباز به دیار ارواح عزیمت کرده‌ام. چرا که بی گمان بسا چیزهایی عجیب پیش خواهد آمد و بسا چیزهای نهان آشکارخواهد شد. و بسا قرن‌ها که خواهد گذشت، از آن پیش‌تر که نوشته‌ها را آدمیان باز ببینند. و چندان که این نوشته‌ها باز دیده شود، ای بسا که پاره‌ای باور نکنند، و پاره‌ای بر آن به تردید بنگرند، و تنها مردمی اندک‌شمار در حروفی که من به دستینه‌ی آهنین بر این الواح نقر می‌کنم انگیزه‌ی تفکری یابند.

سال، سال خوف و دهشت بود، سرشار از تأثراتی شکننده‌تر از دهشت و خوف، که از برای آن بر پهنه‌ی خاک نامی نیست. چرا که آیات و نشانه‌های بی‌شمار رخ نموده بود. و طاعون از همه سوی بال‌های سیاهش را بر پهنه‌ی خاک و گستره‌ی دریا گشوده بود.
دست کم آنان را که بر احوال ستارگان آگاهی داشتند خبر بود که در آسمان اشاراتی از شوربختی هست. و میان دیگران‌‌، برای من- اوآنوآس یونانی- مسلم بود که در تکرار هر هفت صد و نود و چهار سال، یا به ورود در قوی اِایل، سیاره‌ی عطارد با چنبر سرخ زحل دهشت‌انگیز نزدیک می‌شود. و روح خاص آسمان‌ها قدرت خود را نه تنها بر حباب خاکی زمین، بلکه بر ارواح و افکار و اندیشه‌های انسانی تجلی می‌دهد.

ما در آن شب، هفت تن بودیم. در قصری بزرگ و محتشم، در شهری ظلمت‌زده که پتوله ماییس خوانده می‌شد، گرد چند مینای شراب سرخ کی یو جمع آمده بودیم. و اتاق ما جز دری بلند که کوری نوس صنعت‌کار به زینت آن رنج بسیار برده، دستکاری بس نادرآفریده بود، منفذ دیگر نداشت. دری که از درون بسته می‌شد.

هم بدین قرار، پرده‌ی سیاهی را که این خانه‌ی مالخولیایی را محفوظ می‌داشت، راه نگاه ما را به قرص ماه و ستارگان حزن‌انگیز و جاده‌ی خالی بسته بود؛ اما راه را بر احساس پیش از وقوع فاجعه و خاطره‌ی فله‌اِوو را چنان به سهولت نتوانسته بست.
گرداگرد ما و در برِ ما چیزهایی بود که نمی‌توانم به وضوع شرح کنم:
چیزهای روحی و مادی ـ سنگینی طاقت‌شکنی در فضا،احساسی از خفقان، از دلواپسی ـ و برتر از این‌ها همه، این دقیقه‌ی خوف‌انگیز زندگی که مردم عصبی‌مزاج تحمل می‌کنند، در آن هنگام که حواس مادی، همه ستم‌گرانه بیدار و زنده‌اند و نیروهای روانی، همه نیمه خواب و افسرده.
فشاری مرگ‌زا خُردمان می‌کرد؛ فشاری که بی باکانه براعضای ما، بر اثاثه و هر چیز دیگری که در خانه بود فرود می‌آمد، حتی بر میناها که از آن می‌نوشیدیم. ـ و درماندگی زجرکشیده و کوفته می‌نمود ـ همه چیز، به جز انوار این هفت چراغ آهنی که مجلس باده‌نوشی ما را روشن می‌کرد.
از این چراغ‌ها که پریده رنگ و تابان بر جای می‌سوخت رشته‌های دراز نورگسترده می‌شد. و در رویه‌ی صیقل خورده‌ی میز آبنوسی گرد که در اطرافش نشسته بودیم و از تابش این انوار به آیینه مبدل می‌شد، هر یک از مهمانان، رنگ‌پریدگی چهره‌ی خود را و برق نگران ِ چشمان ِ اندوه‌زده‌ی دوستان را به تماشا نشست.
با این همه، ما به قهقهه‌های خویش جنجالی سخت برپا می‌کردیم، و به شیوه‌ی صرعیان به نشاط اندر بودیم، و ترانه‌های آناک ره یون را ـ که به حقیقت کلماتی درهم و آشفته بیش‌تر نبود ـ به آواز می خواندیم، و به افراط می‌نوشیدیم هر چند که سرخی شراب، در خاطر ما یادآور سرخی خون بود. چرا که در خانه به جز ما، نفر هشتمی نیز بود ـ زویی لوس ِ جوان، که با قامت ِ کفن شده‌ی خویش فرشته و شیطان صحنه بود.
دریغا که از شور و حرارت ما بهره‌ای نمی‌گرفت. چشم‌هایش ـ که مرگ، در آن جز نیمی از آتش ِ طاعون را فروننشانده بود ـ چنان می‌نمود که از نشاط ما به همان اندازه بهره گیرد که، مردگان، به بهره گرفتن از شور و شادمانی آن کسانی که مرگشان به انتظار نشسته است محقند!
اما هرچند که من ـ اِوآنوآس ـ نگاه ِ خیره‌ی مرده را بر چهره‌ی خویش دوخته دیدم، به رنج، بر آن شدم که تلخی حالت آن نگاه را درنیابم. و هم‌چنان که به پافشاری در ژرفنای آبنوس تماشا می‌کردم، ترانه‌های «تیوسی» را زنگ‌دار و بلند، به آواز می‌خواندم.
لیکن آواز من‌، دیری نپایید که فروکاست و به خاموشی گرایید. و طنین آن در سیاهی پرده‌های خانه فروپیچید و نرمک نرمک ضیف و نامتمایز و مبهم شد. خفه شد.
و هم در این هنگام، از عمق پرده‌های سیاهی که طنین ترانه‌ها در آن می‌مرد، سایه‌ای نامشخص و تاریک سربرافراشت ـ سایه‌ای که در نظر مانند سایه‌ای بود که ماه، به هنگام افول خویش از هیکلی انسانی نقش بتواند کرد.
اما این سایه، نه از آن انسانی بود، نه از آن خدایی یا وجود آشنای دیگری، لحظه‌ای در برابر پرده‌ها لرزید و سرانجام، مریی و راست بر زمینه‌ی در مذهب برجای ماند هرچند که در این هنگام نیز، جز بی‌شکلی و ابهام نبود.
این سایه نه از آدمی بود، نه از خدایی، نه از خدایی یونانی، نه از خدایی کلدانی و نه از هیچ خدای مصری…
و سایه بر زمینه‌ی درِ بزرگ مذهب ایستاد و حرکتی نکرد و حرفی به زبان نیاورد. بی هیچ جنبشی برجای ماند. و در، که سایه بر زمینه‌ی آن در چشم می‌نشست،ـ اگر خطا نکنم ـ درست در خلاف جهت پاهای زویی لوس ِ کفن پیچیده قرار داشت.
لیکن ما هفت تن که سایه را به هنگام خروج از میان پرده‌ها دیدیم، تاب آن نداشتیم که راست در آن نظر کنیم. چشم‌های خود را به زیر دوختیم و هم‌چنان در اعماق ِ آیینه‌ی آبنوس نگریستیم.
با این همه من ـ اِوآنوآس ـ دل به دریا زدم و به آوازی پست، از سایه، مسکنش را و نامش را پرسیدم. و سایه پاسخ داد:
» من سایه‌ام. و مسکنم دخمه‌های گ.رستان پتوله ماییس است، تنگ در تنگ ِ این دشت ِ ناهموار ِ دوزخی، که کاریز ناپاک کارون (Charon) را در خویش می‌فشارد.»
و ما، هر هفت، وحشت‌زده از جای‌های خویش برجستیم، و لرز لرزان و مبهوت برپای ماندیم. چرا که طنین آواز سایه، نه طنین آواز یک تن، که صدای کسان بی‌شمار بود. و این صدا، با گردش خود از هجایی به هجای دیگر، آهنگ‌شناس و آشنای سخن گفتن هزاران هزار یارگم‌شده را به گونه‌ای بس مبهم به گوش‌های ما باز می‌آورد.

برگرفته از: «شناخت ادگارآلن پو»، مقالاتی از شارل بودلر و خولیو کورتاسار
نشر دشتستان ـ ۱۳۷۹، گردآورنده و ویراستار: محمدرضا پورجعفری

رژیم لاغری نیچه




    از فراسوی نیک و بد کلوچه‌ها
    تا اراده‌ی معطوف به قدرت سس سالاد
    دست‌پیچ مرغ هگل با سبزی‌جات اسپینوزا
    دنده گوساله کبابی هابس و«رساله نشاسته» کانت
    چنین خورد زدتشتوودی آلن، نیویورکر، ۳ ژولای ۲۰۰۶ 

    رقاص ِ جناب وكیل كری كوسكی – ویتولد گومبرویچ

آداب ادبیات- آنتوان چخوف

… معمولا در مقابل مقالات انتقادی، حتی نقدهای ناروا و توهین‌آمیز، با سکوت سر فرودآورده می‌شود . این آداب ادبیات است. پاسخ‌دادن خلاف سنت مرسوم است. و اگر کسی به آن‌ها جواب بدهد متهم می‌شود که کار بی‌حاصلی کرده است. سرنوشت ادبیات(چه جریان‌های اصلی، چه حاشیه‌‌ها) خیلی غم‌انگیز می‌شد اگر به اختیارعقاید شخصی این و آن می‌بود. در عرصه‌ی ادبیات، اصل و فرع مطلب این است: هیچ نیروی پلیسی وجود ندارد که خودش را شایسته این کار بداند. من قبول دارم جز پوزه‌بند زدن یا ادب کردن این آدم‌ها کاری از دست ما ساخته نیست، چون دغل‌کاران مثل لای و لجن، راهشان را به ادبیات هم – مثل خیلی جاهای دیگه- باز می‌کنند. شما هر چقدر هم تلاش کنید به گرد پای نقد  وجدان خودِ نویسنده نمی‌رسید. آدم‌ها از پیدایش آفرینش تا کنون تلاش کرده‌اند ولی هنوز شیوه بهتری کشف نکرده‌اند.« ترجمه: خلیل پاک‌نیا»

    در گورستان

آنتوان چخوف
ترجمه: سروژ استاپانیان 

«کجا رفت بهتان‌ها و غیبت‌ها
و وام‌ها و رشوه‌های او؟» – هاملت

آقایان، هوا دارد نرم نرمک تاریک می‌شود، حالا هم که این باد لعنتی شروع شده صلاح نمی‌دانید به خیر و به سلامتی برگردیم خانه‌هامان؟
باد بر برگ‌های زرد و پژمرده‌ی توس‌ها می‌وزید و قطره‌های درشت آب را از برگ‌ها بر سرمان فرو می‌ریخت. پای یکی از همراهان‌مان روی خاک ِ رس ِ لیز و نمناک لغزید. او به صلیبی کهنه و خاکستری رنگ چنگ انداخت تا نیفتد و روی سنگ قبر چنین خواند: « یگور گریازنوروکف، کارمند پایه ۴، دارنده‌ی نشان …» همراه‌مان گفت:
– این آقا را می شناختم… عاشق بی قرار زن خودش بود و نشان «استانیسلاو» داشت و اهل مطالعه‌‌ی کتاب هم نبود… معده‌اش نقص نداشت- همه چیز را به راحتی هضم می‌کرد… مگر زندگی همین چیزها نیست؟ به نظر می‌رسد هیچ لزومی نداشت بمیرد، اما -حیف!- حیف که دست ِ تقدیر به آن دنیا روانه‌اش کرد… طفلکی قربانی سوءظن‌ها و شک‌های خود شد. یک روز که پشت ِ در ِ اتاق گوش ایستاده بود یکهو در باز شد و ضربه‌ی چنان محکمی به کله‌اش وارد آمد که دچار خون‌ریزی مغزی شد( آخر این بیچاره مغز داشت) و ریق رحمت را سرکشید.

متن کامل در « باغ داستان»

نیم نگاهی به» اخلاق و فضیلت» ارسطو

«صبحانه با ارسطو»: خلیل پاک‌نیا

Ethic & virtue :Aristotle

EAristotle6

آقای ارسطو سحرخیز است، بعد از صرف صبحانه‌ای مفصل سنگین می‌شود و به اعماق تفکر فرو می‌رود، به چندوچون یک «زندگی خوب برای آدم‌های آزاد» فکر می‌کند، گلویی صاف می‌کند و سه ایده بالا می‌آورد. چون از تک‌وتوک یونانی‌هایی است که می‌داند عتیقه و باستانی است طبعاً برده‌ها و زن‌ها که سنگ‌های تمام آسیاب‌ها را می‌چرخانند، کوچه و میدان‌ها و خانه‌ها را جاروبرقی می‌کشند، اطعمه و اشربه فراوان تولید و روی میزها می‌چیند را بَنا بر طبیعت اشان هنوز جزوه آدم‌ها حساب نمی‌کند. خیال می‌کند آن‌ها فقط به این درد می‌خورند که کار کنند، خرید وفروش شوند، زندگی بخورونمیری داشته باشند و بعد بگیرند بمیرند و این وسط بین زندگی و مرگ به‌جای قلوه‌سنگ همشهری سیزیف‬، منحنی تولید ناخالص ملی را بالا ببرند و اصلاً هم فکر نکنند که زندگی همین است که نیست.

‌ – گله‌های احشام
گلویی صاف می‌کند و نگاه ژرفی می‌اندازد به اولین ایده‌ای که بالا می‌آورد: «یک زندگی خوب سرشار از سرگرمی است». خوب که نگاه می‌کند می‌بیند نه، ایده خوبی نیست چون » در چنین شرایطی مردم هوس می‌کنند در اسارت کامل مثل گله‌های احشام زندگی کنند» جمله را خط می‌زند اما برای روز مبادا در حاشیه «اخلاق و قضیلت «اش می‌نویسد: آقایان و خانم‌هایی که روز روزگاری بعد از کار یا در آخر هفته در مبل‌ها لم می‌دهید و به خواندن رمان‌های آب دار و تماشای سریال‌های آب دارتر «هوملند» یا » هاوس آف کاردز» سرگرم می‌شوید، سریال «فالو دِ مانی» را هم ببینید فرقی نمی‌کند، زندگی همین است که نیست.

– به‌به و چهچه
هنر ایجاز می‌داند اما از بحرالطویل هم بدش نمی‌آید باز گلویی صاف می‌کند و دومین ایده را بالا می‌آورد» یک زندگی خوب سرشار از فعالیت اجتماعی است» و ادامه می‌دهد » آدم‌های خیلی فعالِ فرهیخته در درجه اول به ستایش و افتخار از خود فکر می‌کنند و البته اشتباه می‌کنند چون این به‌به و چهچه ای که می‌طلبند در واقع وابسته به جماعتی است که به‌به و چهچه می‌زنند و به آن‌ها ربطی ندارد.باز نگاه می‌کند می‌بیند نه این دومی هم ایده خوبی نیست باز هم خط می‌زند اما برای روز مبادا در حاشیه «اخلاق و قضیلت «اش می‌نویسد: اقایان و خانم‌هایی که روزی روزگاری به شمارش تعداد به‌به‌ها و چهچه‌های جماعت در اینجا و آنجا مشغول خواهید شد، نشمردید هم نشمردید، زندگی همین است که نیست.

– خّروپوف خوانندگان
بار سوم بی آنکه گلویی صاف کند ایده‌ای را که خودش دوست دارد بالا می‌آورد: «یک زندگی خوب یعنی بنشینید و تمام وقت فلسفه‌بافی کنید، فعالیتی که آدم‌ها را از گله‌های احشام جدا می‌کند» شروع می‌کند به فلسفه‌بافی اما با شنیدن دهن‌دره خوانندگان حاضر و غایب سنگین‌تر می‌شود می‌افتد درحاشیه «اخلاق و قضیلت» اش و دوباره به خواب می‌رود.

تکمله‌ای بر بحث پُرنوگرافی- شيمبورسکا


 

ترجمه: خلیل پاک‌نیا

هم‌خوابگی گروهی بدتر از اندیشه کردن نیست.
این هرزه‌گی، خود را مثل علف‌ِ هرز
در بستر ِ گل‌های مروارید هم، تکثیر می‌کند.

برایشان هیچ چیز مقدس نیست آنان که اندیشه می‌کنند.
با بی‌شرمی، چیزها را به نام بخوانند
تجزیه‌های هرزه، ترکیب‌های حرام‌زاده
شهوت‌پرستانه به دنبال حقایقِ عریان افتادن
لمس بلهوسانه‌ی بحث‌های تحریک‌کننده
عقاید ِروی‌هم رفته- کارشان همین است و بس

در روشنی روز یا پوشش شب
جفت می‌شوند، دوتا دوتا، سه‌تا سه‌تا، حلقه‌وار
سن و جنس جفت‌ها مهم نیست
چشم‌های‌شان برق می‌زند، گونه‌ها گُر می‌گیرد
دوست دوست را از راه بدر می‌کند
دختران ِ تباهی پدرانشان را تباه می‌کنند
برادر با خواهرِکوچکش زنا می‌کند

میوه‌های ممنوعه‌ی درخت دانش
از کپل‌های صورتیِ بر برگ‌های مصور،
به مذاقشان خوش‌تر می‌آید
تمام این‌ها، فقط پورنوگرافی بی‌ضرری است
کتاب‌هایی که با آن عشق می‌کنند عکس ندارد
تنها دل‌خوشی‌‌شان، جمله‌های عجیبی‌ست
که زیرش با ناخن یا مداد خط می‌کشند .

به شیوه‌هایی که مو بر بدن آدم راست می‌کند
و با چه راحتی بی حد و مرزی
خیال، خیال را باردار می‌کند
شیوه‌هایی که در کاما سوترا حتی نیست .

در این قرار و مدارها، وقتی چای دارد دم می‌کشد
آدم‌ها روی صندلی می‌نشینند، لب‌ می‌جنبانند
پا روی پا می‌اندازند
یک پا را روی زمین می‌کشند
پای دیگر در هوا تاب می‌خورد

فقط، بعضی وقت‌ها
یکی برمی‌خیزد
به سوی پنجره می‌رود
و از شکاف پرده
به خیابان نگاه می‌کند

کاما سوترا – آموزش سکس در ادبیات سانسکریت

هفت شعر دیگر از شیمبورسکا،( نگارش اول)