اینگمار برگمن، زندگی و مرگ به روایت تصویر

سایه- ادگار آلن پو


cropped-edgar20allan20poe.jpg
استکهلم، هفته‌ی دوم ِ ماه ژوئیه، ابرهای سیاه . هجوم ِ باران و باد هم نتوانسته شب‌گردها را خانه‌نشین کند. این سینمای ِ کوچک، این هفته، هر شب درست سر ساعت یک و سی وپنج دقیقه، فیلمی از هیچکاک را نشان می‌دهد. تماشاگران، همین ده پانزده نفری هستند که به پیشخوان بار تکیه داده‌اند‌‌ و هربار برای سیگارکشیدن، جلوی سینما جمع می‌شوند، زنی که چشم‌های سبز ِ خماری دارد در فواصل پُک‌زدن به سیگار مدام چترش را باز و بسته می‌کند. یک بارهم سیگار از دستش افتاد، خم نشد سیگار را بر دارد، برگشت و گفت: » اگر من فیلم ساندریون را می‌ساختم همه دنبال جسد می‌گشتند ولی اگر ادگار آلن پو داستان زیبای خفته را نوشته بود همه دنبال قاتل می‌گشتند
«باغ در باغ»
سایه
ادگار آلن پو
ترجمه: احمد شاملو 

حقیقت این است که شما- خوانندگان من!- هنوز در زمره‌ی زندگانید. اما، من که می‌نویسم، از دیرباز به دیار ارواح عزیمت کرده‌ام. چرا که بی گمان بسا چیزهایی عجیب پیش خواهد آمد و بسا چیزهای نهان آشکارخواهد شد. و بسا قرن‌ها که خواهد گذشت، از آن پیش‌تر که نوشته‌ها را آدمیان باز ببینند. و چندان که این نوشته‌ها باز دیده شود، ای بسا که پاره‌ای باور نکنند، و پاره‌ای بر آن به تردید بنگرند، و تنها مردمی اندک‌شمار در حروفی که من به دستینه‌ی آهنین بر این الواح نقر می‌کنم انگیزه‌ی تفکری یابند.

سال، سال خوف و دهشت بود، سرشار از تأثراتی شکننده‌تر از دهشت و خوف، که از برای آن بر پهنه‌ی خاک نامی نیست. چرا که آیات و نشانه‌های بی‌شمار رخ نموده بود. و طاعون از همه سوی بال‌های سیاهش را بر پهنه‌ی خاک و گستره‌ی دریا گشوده بود.
دست کم آنان را که بر احوال ستارگان آگاهی داشتند خبر بود که در آسمان اشاراتی از شوربختی هست. و میان دیگران‌‌، برای من- اوآنوآس یونانی- مسلم بود که در تکرار هر هفت صد و نود و چهار سال، یا به ورود در قوی اِایل، سیاره‌ی عطارد با چنبر سرخ زحل دهشت‌انگیز نزدیک می‌شود. و روح خاص آسمان‌ها قدرت خود را نه تنها بر حباب خاکی زمین، بلکه بر ارواح و افکار و اندیشه‌های انسانی تجلی می‌دهد.

ما در آن شب، هفت تن بودیم. در قصری بزرگ و محتشم، در شهری ظلمت‌زده که پتوله ماییس خوانده می‌شد، گرد چند مینای شراب سرخ کی یو جمع آمده بودیم. و اتاق ما جز دری بلند که کوری نوس صنعت‌کار به زینت آن رنج بسیار برده، دستکاری بس نادرآفریده بود، منفذ دیگر نداشت. دری که از درون بسته می‌شد.

هم بدین قرار، پرده‌ی سیاهی را که این خانه‌ی مالخولیایی را محفوظ می‌داشت، راه نگاه ما را به قرص ماه و ستارگان حزن‌انگیز و جاده‌ی خالی بسته بود؛ اما راه را بر احساس پیش از وقوع فاجعه و خاطره‌ی فله‌اِوو را چنان به سهولت نتوانسته بست.
گرداگرد ما و در برِ ما چیزهایی بود که نمی‌توانم به وضوع شرح کنم:
چیزهای روحی و مادی ـ سنگینی طاقت‌شکنی در فضا،احساسی از خفقان، از دلواپسی ـ و برتر از این‌ها همه، این دقیقه‌ی خوف‌انگیز زندگی که مردم عصبی‌مزاج تحمل می‌کنند، در آن هنگام که حواس مادی، همه ستم‌گرانه بیدار و زنده‌اند و نیروهای روانی، همه نیمه خواب و افسرده.
فشاری مرگ‌زا خُردمان می‌کرد؛ فشاری که بی باکانه براعضای ما، بر اثاثه و هر چیز دیگری که در خانه بود فرود می‌آمد، حتی بر میناها که از آن می‌نوشیدیم. ـ و درماندگی زجرکشیده و کوفته می‌نمود ـ همه چیز، به جز انوار این هفت چراغ آهنی که مجلس باده‌نوشی ما را روشن می‌کرد.
از این چراغ‌ها که پریده رنگ و تابان بر جای می‌سوخت رشته‌های دراز نورگسترده می‌شد. و در رویه‌ی صیقل خورده‌ی میز آبنوسی گرد که در اطرافش نشسته بودیم و از تابش این انوار به آیینه مبدل می‌شد، هر یک از مهمانان، رنگ‌پریدگی چهره‌ی خود را و برق نگران ِ چشمان ِ اندوه‌زده‌ی دوستان را به تماشا نشست.
با این همه، ما به قهقهه‌های خویش جنجالی سخت برپا می‌کردیم، و به شیوه‌ی صرعیان به نشاط اندر بودیم، و ترانه‌های آناک ره یون را ـ که به حقیقت کلماتی درهم و آشفته بیش‌تر نبود ـ به آواز می خواندیم، و به افراط می‌نوشیدیم هر چند که سرخی شراب، در خاطر ما یادآور سرخی خون بود. چرا که در خانه به جز ما، نفر هشتمی نیز بود ـ زویی لوس ِ جوان، که با قامت ِ کفن شده‌ی خویش فرشته و شیطان صحنه بود.
دریغا که از شور و حرارت ما بهره‌ای نمی‌گرفت. چشم‌هایش ـ که مرگ، در آن جز نیمی از آتش ِ طاعون را فروننشانده بود ـ چنان می‌نمود که از نشاط ما به همان اندازه بهره گیرد که، مردگان، به بهره گرفتن از شور و شادمانی آن کسانی که مرگشان به انتظار نشسته است محقند!
اما هرچند که من ـ اِوآنوآس ـ نگاه ِ خیره‌ی مرده را بر چهره‌ی خویش دوخته دیدم، به رنج، بر آن شدم که تلخی حالت آن نگاه را درنیابم. و هم‌چنان که به پافشاری در ژرفنای آبنوس تماشا می‌کردم، ترانه‌های «تیوسی» را زنگ‌دار و بلند، به آواز می‌خواندم.
لیکن آواز من‌، دیری نپایید که فروکاست و به خاموشی گرایید. و طنین آن در سیاهی پرده‌های خانه فروپیچید و نرمک نرمک ضیف و نامتمایز و مبهم شد. خفه شد.
و هم در این هنگام، از عمق پرده‌های سیاهی که طنین ترانه‌ها در آن می‌مرد، سایه‌ای نامشخص و تاریک سربرافراشت ـ سایه‌ای که در نظر مانند سایه‌ای بود که ماه، به هنگام افول خویش از هیکلی انسانی نقش بتواند کرد.
اما این سایه، نه از آن انسانی بود، نه از آن خدایی یا وجود آشنای دیگری، لحظه‌ای در برابر پرده‌ها لرزید و سرانجام، مریی و راست بر زمینه‌ی در مذهب برجای ماند هرچند که در این هنگام نیز، جز بی‌شکلی و ابهام نبود.
این سایه نه از آدمی بود، نه از خدایی، نه از خدایی یونانی، نه از خدایی کلدانی و نه از هیچ خدای مصری…
و سایه بر زمینه‌ی درِ بزرگ مذهب ایستاد و حرکتی نکرد و حرفی به زبان نیاورد. بی هیچ جنبشی برجای ماند. و در، که سایه بر زمینه‌ی آن در چشم می‌نشست،ـ اگر خطا نکنم ـ درست در خلاف جهت پاهای زویی لوس ِ کفن پیچیده قرار داشت.
لیکن ما هفت تن که سایه را به هنگام خروج از میان پرده‌ها دیدیم، تاب آن نداشتیم که راست در آن نظر کنیم. چشم‌های خود را به زیر دوختیم و هم‌چنان در اعماق ِ آیینه‌ی آبنوس نگریستیم.
با این همه من ـ اِوآنوآس ـ دل به دریا زدم و به آوازی پست، از سایه، مسکنش را و نامش را پرسیدم. و سایه پاسخ داد:
» من سایه‌ام. و مسکنم دخمه‌های گ.رستان پتوله ماییس است، تنگ در تنگ ِ این دشت ِ ناهموار ِ دوزخی، که کاریز ناپاک کارون (Charon) را در خویش می‌فشارد.»
و ما، هر هفت، وحشت‌زده از جای‌های خویش برجستیم، و لرز لرزان و مبهوت برپای ماندیم. چرا که طنین آواز سایه، نه طنین آواز یک تن، که صدای کسان بی‌شمار بود. و این صدا، با گردش خود از هجایی به هجای دیگر، آهنگ‌شناس و آشنای سخن گفتن هزاران هزار یارگم‌شده را به گونه‌ای بس مبهم به گوش‌های ما باز می‌آورد.

برگرفته از: «شناخت ادگارآلن پو»، مقالاتی از شارل بودلر و خولیو کورتاسار
نشر دشتستان ـ ۱۳۷۹، گردآورنده و ویراستار: محمدرضا پورجعفری

رژیم لاغری نیچه




    از فراسوی نیک و بد کلوچه‌ها
    تا اراده‌ی معطوف به قدرت سس سالاد
    دست‌پیچ مرغ هگل با سبزی‌جات اسپینوزا
    دنده گوساله کبابی هابس و«رساله نشاسته» کانت
    چنین خورد زدتشتوودی آلن، نیویورکر، ۳ ژولای ۲۰۰۶ 

    رقاص ِ جناب وكیل كری كوسكی – ویتولد گومبرویچ

آداب ادبیات- آنتوان چخوف

… معمولا در مقابل مقالات انتقادی، حتی نقدهای ناروا و توهین‌آمیز، با سکوت سر فرودآورده می‌شود . این آداب ادبیات است. پاسخ‌دادن خلاف سنت مرسوم است. و اگر کسی به آن‌ها جواب بدهد متهم می‌شود که کار بی‌حاصلی کرده است. سرنوشت ادبیات(چه جریان‌های اصلی، چه حاشیه‌‌ها) خیلی غم‌انگیز می‌شد اگر به اختیارعقاید شخصی این و آن می‌بود. در عرصه‌ی ادبیات، اصل و فرع مطلب این است: هیچ نیروی پلیسی وجود ندارد که خودش را شایسته این کار بداند. من قبول دارم جز پوزه‌بند زدن یا ادب کردن این آدم‌ها کاری از دست ما ساخته نیست، چون دغل‌کاران مثل لای و لجن، راهشان را به ادبیات هم – مثل خیلی جاهای دیگه- باز می‌کنند. شما هر چقدر هم تلاش کنید به گرد پای نقد  وجدان خودِ نویسنده نمی‌رسید. آدم‌ها از پیدایش آفرینش تا کنون تلاش کرده‌اند ولی هنوز شیوه بهتری کشف نکرده‌اند.« ترجمه: خلیل پاک‌نیا»

    در گورستان

آنتوان چخوف
ترجمه: سروژ استاپانیان 

«کجا رفت بهتان‌ها و غیبت‌ها
و وام‌ها و رشوه‌های او؟» – هاملت

آقایان، هوا دارد نرم نرمک تاریک می‌شود، حالا هم که این باد لعنتی شروع شده صلاح نمی‌دانید به خیر و به سلامتی برگردیم خانه‌هامان؟
باد بر برگ‌های زرد و پژمرده‌ی توس‌ها می‌وزید و قطره‌های درشت آب را از برگ‌ها بر سرمان فرو می‌ریخت. پای یکی از همراهان‌مان روی خاک ِ رس ِ لیز و نمناک لغزید. او به صلیبی کهنه و خاکستری رنگ چنگ انداخت تا نیفتد و روی سنگ قبر چنین خواند: « یگور گریازنوروکف، کارمند پایه ۴، دارنده‌ی نشان …» همراه‌مان گفت:
– این آقا را می شناختم… عاشق بی قرار زن خودش بود و نشان «استانیسلاو» داشت و اهل مطالعه‌‌ی کتاب هم نبود… معده‌اش نقص نداشت- همه چیز را به راحتی هضم می‌کرد… مگر زندگی همین چیزها نیست؟ به نظر می‌رسد هیچ لزومی نداشت بمیرد، اما -حیف!- حیف که دست ِ تقدیر به آن دنیا روانه‌اش کرد… طفلکی قربانی سوءظن‌ها و شک‌های خود شد. یک روز که پشت ِ در ِ اتاق گوش ایستاده بود یکهو در باز شد و ضربه‌ی چنان محکمی به کله‌اش وارد آمد که دچار خون‌ریزی مغزی شد( آخر این بیچاره مغز داشت) و ریق رحمت را سرکشید.

متن کامل در « باغ داستان»

شعرهای عاشقانه‌ی ریموند کارور


    درآمد، گزینش و برگردان: کوشیار پارسیدر دفتر شعر All of Us [همه‌ی ما]، از ریموند کارور که به سال ۱۹۹۶ منتشر شده است، یک شعر- نثر[Some Prose on Poetry] آورده شده است. در این شعر- نثر با ریموند کارور هژده ساله رو به روییم که آن زمان ازدواج کرده و خرج زندگی‌ش را با بردن دارو از داروخانه‌ای در یاکیما [Yakima]، شهرکی در نزدیکی واشینگتن شرقی درمی‌آورد. روزی باید دارو را به خانه‌ی مرد بسیار پیری می‌برد که از او خواست تا در اتاق پذیرایی منتظر بماند که چک حواله را بنویسد. در همه جای اتاق، کتاب پخش و پلا بود و قفسه کتابی نیز در اتاق وجود داشت. این نخستین بار بود که کارور جوان قفسه کتاب می‌دید. روی میز و میان کتاب‌ها، مجله‌ای با نام غریب ِ شعر [Poetry] وجود داشت. کارور آن را برداشت و برگ زد. نوشته است که با ولع مجله را برگ زده و بعد کتابی برداشته که پر از شعر و نوشته بوده و تکه‌هایی را خوانده است. وقتی پیرمرد برمی‌گردد، مجله و کتاب را به کارور می‌بخشد و می‌گوید: 

    “Maybe You’ll write something yourself someday, if you do, you’ll need to know where to send it.”

    [شاید روزی خودت هم بنویسی، اگر بنویسی باید بدانی به کجا بفرستی.]
    می‌دانیم که بعد چه شد. کارور نیز ‌دانست. اما این جمله‌ی کارور را که از آن دیدار نوشته، دربست باور دارم:

    I didn’t know just what, but I felt something momentous happening.

    [نمی‌دانستم چه، اما احساس کردم که چیز مهمی دارد اتفاق می‌افتاد.]
    بیست و هشت سال بعد، به سال ۱۹۸۴، کارور نخستین شعرهاش را برای مجله‌ی شعر فرستاد. آن زمان تجربه‌ی زیاد زندگی را پشت سر گذاشته بود. زندگی نویسنده‌ی مشهور داستان کوتاه، آدم الکلی، اهل ِ به هم زدن رابطه با زنان، خروس جنگی ِ بزن بهادر. شش سال بعد به او هشدار داده شد: اگر این‌گونه پیش برود، بیش از شش ماه زنده نخواهد ماند. کارور نوش‌خواری را کنار گذاشت و یازده سال دیگر زیست. تا آخرین دم ِ زندگی نوشت، حتا به زمانی که تومور مغزی داشت و سه چهارم ریه‌اش در چنگال ِ سرطان بود. میان سال‌های ۱۹۸۳ و ۱۹۸۹ –سال ِ مرگ او- که در دفترهای

    ( Fires,۱۹۸۳) ،(Where Water Comes Together with Other Water,۱۹۸۵)،(Path to the Waterfall,۱۹۸۹)

    – پس از مرگ منتشر شدند. شعر کارور، درست مثل داستان‌هاش به شفافیت بلور و هم‌زمان به تمامی نفوذناپذیرند. خواندن ِ کارور دانستن ِ این است که مطلب از چه قرار است و مطلب از چه قرار است برای هرکسی قابل بازشناسی است. نومیدی، اندوه، عشق، وجد و خلسه و زیر این آسمان کبود هیچ چیز تازه‌ای نیست. اما در هر جمله‌ش احساس می‌کنی که چیزی بیش از آنی هست که می‌خوانی. به گمان من، دلیل‌اش این است که کارور با شرح ِ دقیقی که می‌دهد، ارزش هرچیزی را به آن بازمی‌گرداند. نامه‌ی نوشته شده با پر ِ مرغ ِ زرین پر به دست‌مان می‌رسد. بازش که می‌کنیم، دیدار تازه‌ای داریم با یادهامان از عشق و می‌دانیم، به دقت، که چه اندازه یک دیگر را دوست داشته‌ایم و می‌داریم.
    به پندار ِ کارور هر شعری عاشقانه است. این گفته‌ی او با نگاه سرشار از عشق‌اش به جهان پیرامون اثبات می‌شود. حتا در ژرف‌ترین گاه ِ سقوط به الکل نیز نگذاشت تا این نگاه، تیره و مات شود. نفرت، نیز ناسازگاری و بیزاری هرگز در او خانه نیافت. شفقت همیشه و در هر حال حضور دارد و همیشه خواستن و نیاز به این که در سر ِ دیگری چه می‌گذرد. تس گالاگر [Tess Gallagher] بیوه‌ی کارور در درآمدش بر دفتر شعر All of Us [همه‌ی ما]، به سطری از یکی از شعرهای کارور اشاره می‌کند که کارور خوشه‌ی نارس گندم می‌خورد تا درک کند که غازهای جوان چرا این همه چریدن دوست دارند. این کار کارور نشانه‌ای از زندگی خود او نیز دارد. در شعرهای عاشقانه نیز تلاشی از همین دست دیده می‌شود برای کشف ِ راز ِ عشق. و نیز البته راز ِ خود ِ شعر. هم‌زمان شعرهای او ابراز عشق‌اند، به شعر، و نیز به عشق.

    ماه مه ۲۰۰۶

    هنوز هم به جست و جوی شماره یک

    حالا که پنج روز است رفته‌ای،
    هر چه بخواهم سیگار می‌کشم، هر جا که بخواهم.
    نان سوخاری درست می‌کنم و
    با مربا و گوشت دودی خوک می‌خورم.
    وقت به بی‌هوده‌گی می‌گذرانم.
    به خودم می‌رسم.
    اگر حال‌اش را داشته باشم در ساحل قدم می‌زنم.
    و حال‌اش را دارم، تنها و
    انباشته از یادهای جوانی‌م.
    آدم‌هایی که بسیار دوست‌ام می‌داشتند.
    و او که بیش از هرکسی دوست‌اش می‌داشتم.
    یکی پس از دیگری.
    با خودم می‌گویم که درست همان کاری را می‌کنم که می‌خواهم
    حالا که رفته‌ای!
    اما یک کار نمی‌کنم.
    در بسترمان بی تو نمی‌خوابم.
    نه. این را بی تو بر خود روا نمی‌دارم.
    می‌خوابم به هرجای لعنتی که بخواهم-
    جایی که بی تو به‌تر می‌خوابم
    و نمی‌توانم آن گونه که می‌خواهم در آغوشت کشم.
    بر راحتی ِ شکسته‌ی اتاق ِ کارم.

    روزهای کهنه

    نشسته در برابر تله‌ویزیون چرت می‌زدی
    اما هنوز به بستر نرفته بودی که زنگ زدی.
    خوابیده بودم یا نیم‌خواب،
    به گاهی که زنگ تلفن به صدا درآمد.
    می‌خواستی بیش‌تر بگویی از جشنی که گرفته بودی.
    و این‌که جای مرا خالی کرده بودید.
    گفتی، درست مثل گذشته، و خندیدی.
    غذا وحشت‌ناک بود.
    وقتی غذا سر میز آمد همه بدمست بودند.
    همه از جشن راضی بودند، عالی، محشر،
    بی نظیر، تا که کسی نامزد ِ دیگری را با خود به بالا برد.
    بعد کسی کارد برداشت.

    اما تو رفتی در برابر آن مرد ایستادی
    وقتی داشت به بالا می‌رفت
    و حرف زدی باش و به پایین‌اش کشاندی.
    گفتی به زحمت جلوی فاجعه را گرفتی، و باز خندیدی.
    دیگر به یاد نمی‌آوردی از آن پس چه روی داد.
    آدم‌ها بارانی‌شان را برداشتند و رفتند.
    باید چند دقیقه‌ای در برابر تله‌ویزیون به خواب رفته باشی
    زیرا وقتی سرت داد کشید که براش نوشیدنی بیاوری، بیدار شدی.
    به هرحال، تو در پیتزبورگی
    و من این‌جا، در شهرکی آن سوی کشور نشسته‌ام.
    هرکسی از زندگی‌مان بیرون رفته است اکنون.
    می‌خواستی زنگ بزنی و احوال بپرسی.
    و بگویی که به من فکر می‌کرده‌ای، و به گذشته.
    و بگویی که دلت برام تنگ است.

    در آن دم باید به سال‌های گذشته فکر می‌کردم
    و آن زمان که تلفن‌ها با صدای زنگ‌شان می‌لرزیدند.
    و به آدم‌هایی که صبح زود
    وحشت زده به در می‌کوبیدند.
    به وحشت دورن اعتنا نکن.
    به یاد آوردم، شام‌های پرگوشت را.
    کاردهای نهاده در این‌جا و آن‌جا
    به انتظار پوسیدن.
    رفتن به بستر و آرزوی بیدار نشدن.

    گفتی، دوست‌ات دارم، برو [Bro]
    و بعد هق هق کردیم.
    گوشی را چنان نگه داشته‌بودم که انگار بازوی یار بود.
    و می‌خواستم دعا کنم برامان
    که دستان‌ام را دور تو حلقه کنم، معشوقه‌ی کهن.
    من هم دوست‌ات دارم، برو
    این را گفتم، و آن‌گاه گوشی را گذاشتیم.

    عصر

    در حال نوشتن، بی نگاه کردن به دریا،
    احساس کرد نوک ِ قلم‌اش دارد می‌لرزد.
    مد از ساحل ِ شنی فراز آمد.
    اما این نیست.
    نه، به این خاطر است که زن همان دم
    برهنه پا به اتاق می‌گذارد.
    خوابالود، و دمی سرگشته بی که بداند کجاست.
    موی پیشانی‌اش را تاب می‌دهد.
    با چشمان بسته و سر به زیر افکنده بر توالت می‌‌نشیند.
    پاها از هم باز.
    او را می‌بیند از لای در.
    شاید به یاد می‌آورد آن چه را که امروز صبح روی داد.
    زیرا دمی بعد یک چشم باز می‌کند و نگاهی به او.
    و شیرین لب‌خند می‌زند.

    خیابان اتحاد: سان فرانسیسکو، تابستان ۱۹۷۵

    آن روزها هنوز به جایی می‌رفتیم.
    آن یک‌شنبه عصر اما آرام بودیم.
    نشسته به دور میز، نوشیدن و گپ خودمانی.
    جشنی که گه گاه دست می‌داد از آن جمعه‌ی سال پیش.
    آن گاه که معشوق ِ هم‌سر ِ گای* او را از آپارتمان بیرون انداخت، آمد بالا.
    ناسلامتی، جشن تولد گای نزدیک است.
    هفته‌ای یک‌دیگر را ندیده‌اند، چیزی از این دست.
    گای او را در آغوش می‌کشد، اندکی، چیزی براش می‌ریزد.
    جایی براش سر میز دست و پا می‌کند.
    هر کسی می‌خواهد بداند حال زن چطور است و غیره و غیره.
    اما زن محل نمی‌گذارد.
    به این الکلی‌ها.
    به روشنی حالش بد است و مثل همیشه حاضر در جمعی ناجور.
    می‌خواهد بداند، گای لعنتی کدام گوری بوده است؟
    جرعه‌ای می‌نوشد و نگاهی به او می‌اندازد انگار که مغزش از کار افتاده.
    جوشی بر چانه‌ش می‌بیند، مویی‌ست رشد کرده در زیر پوست
    اما پر از چرک و بد شکل.
    زن در حضور همه می‌پرسد: «کُس ِ چه کسی رو این اواخر لیس زدی؟»
    با نگاهی از خشم به جوش ِ چانه‌ی او.
    مست بودم و به یاد ندارم او در جواب چه گفت.
    شاید گفت، با زرنگی:»نمی‌دونم کی بود؛ اسمش یادم رفته.»
    به هرحال، زنش چیزی تاول‌گون داشت،
    شاید تب‌خال، بر گوشه‌ی لب،
    پس به‌تر بود دهان‌اش را ببندد.
    بعدهم مثل همیشه پیش می‌آید:
    گرفتن دستان یک‌دیگر و خندیدن، مثل ما، به چیزی اندک یا هیچ.

    بعدتر، در اتاق نشیمن
    وقتی فکر کرد همه برای خوردن همبرگر بیرون رفته اند،
    کیرش را ساک زد جلوی تله‌ویزیون.
    و گفت:»از ته قلب، حروم‌زاده!»
    و عینک از چشم‌اش برداشت.
    عینک به چشم داشت وقتی با او عشق ورزید.
    به اتاق رفتم و گفتم:»دوستان این کارو با هم نکنین.»
    محل نگذاشت و از خود نپرسید من از زیر کدام سنگی پیدام شده.
    تنها چیز که گفت:»کی از تو چیزی پرسید، ولگرد عوضی؟»
    گای عینک به چشم گذاشت.
    شلوار بالا کشید.
    همه به آشپزخانه رفتیم و چیزی نوشیدیم.
    چیزی دیگر.
    و این‌گونه جهان از عصر به درون شب رفت.

    * Guy

    برهنه‌های بونار*

    همسرش. چهل سال آزگار نقاشی‌ش را کشید.
    همیشه همان. برهنه‌ی آخرین نقاشی‌ش
    همان نخستین برهنه‌ی جوان است. همسرش.

    آن‌سان که او جوانی ِ زن را به خاطر داشت.
    زمانی که جوان بود. همسرش در بستر.
    برابر ِ آینه بر میز آرایش. برهنه.

    همسرش با دست‌هاش زیر پستان‌ها
    در حال نگاه به باغچه.
    خورشید که گرما و رنگ می‌بخشد.

    هر چیز زنده‌ای در رشد تمام.
    او جوان و لرزان و آن همه خواهان.
    وقتی زن مرد، زمانی به نقاشی ادامه داد.

    چند منظره. بعد مُرد.
    و کنار ِ او به خاک سپرده شد.
    همسر جوانش.

    * Bonnard

    رقص گام آهسته*

    صبح‌های درخشان.
    روزهایی که بسیار می‌خواهم و هیچ.
    تنها همین زندگی، و دیگر هیچ.
    و با این همه آرزو می‌کنم تا کسی به دیدار نیاید.
    اما اگر کسی آمد، امیدوارم که او باشد.
    با ستاره‌های الماس بر نوک کفش‌هاش.
    دختری که دیدم گام آهسته می‌رقصید.
    رقصی کهن.
    رقص گام آهسته.
    می‌رقصید آن‌‍‌سان که باید رقصیده می‌شد.
    به شیوه‌ی خود.

    * Minuet، رقص گام آهسته‌ی متداول در سده‌های ۱۷ و ۱۸ میلادی

    به‌ترین وقت ِ روز

    شب‌های سرد ِ تابستان.
    پنجره‌ها باز.
    چراغ‌ها روشن.
    میوه در ظرف.
    و سر ِ تو بر شانه‌ی من.
    این خوش‌ترین لحظه‌های روز.

    با نادیده‌ گرفتن سحرگاهان، البته.
    و زمان ِ پیش از نهار.
    و پایان ِ عصر، و غروب‌ها.

    من اما شب‌های تابستان را دوست می‌دارم.
    فکر می‌کنم، بیش‌تر حتا، از همه‌ی زمان‌های دیگر.
    کار روز انجام شده.
    و کسی دست‌اش به ما نمی‌رسد.
    یا نیز هر زمان ِ دیگری.

    دیروز

    دیروز زیرجامه‌ی پشمین ِ مرد ِ پیر را پوشیدم.
    راندم تا انتهای ِ جاده‌ی یخ‌بسته
    و دمی گذراندم با هندی‌شمردگان ِ ماهی‌گیر.
    آب تا بالای چکمه‌هام می‌رسید.
    چهار مرغابی دم نیزه‌ای دیدم بر فراز ِ نهر در پرواز.
    چه فرقی می‌کند که فکرم جای دیگری بود
    و درست نشانه نرفتم.
    یا که جوراب‌هام یخ زده بود.
    مثل همیشه دست‌ خالی ماندم و دیر به نهار رسیدم.
    می‌شد بگویی روز ِ من نبود. اما بود!
    می‌توانم جای دندان‌های او را در همان شب نشان دهم.
    کبودی ِ امروز ِ لب‌هام، به یادم می‌آورد این را

    انتظار

    به چپ در بزرگ‌راه
    و سراشیب ِ تپه.
    جاده دو شاخه می‌شود.
    باز به چپ.
    سمت ِ چپ برکه‌ای است.
    مستقیم برو.
    نرسیده به انتهای جاده
    راه دیگری است.
    همان را بگیر و نه راه ِ دیگری را.
    وگرنه، زندگی‌ت برای همیشه ویران خواهد شد.
    کلبه‌ای چوبی می‌بینی با بامی فروریخته، در سمت ِ چپ.
    آن خانه نیست.
    خانه‌ی بعدی، درست پس از سربالایی.
    خانه‌ای با درختان ِ پر میوه.
    آن‌جا که فلوکس، یاس ِ زرد و همیشه بهار می‌رویند.
    خانه‌ای که زن بر درگاه ایستاده با آفتاب در موهاش.
    همانی که همیشه به انتظار ِ توست.
    زنی که دوست‌ات می‌دارد،
    و می‌تواند بپرسد:
    «کجا بودی؟»

    دو جهان

    هوای سنگین
    با رایحه‌ی زعفران،

    بوی خوش ِ زعفران،
    می‌بینم که خورشید ِ لیمویی پنهان می‌شود،

    آبی ِ دریا
    به تیره‌گی ِ زیتونی می‌رود.

    پژواک ِ نور را از آسیا می‌بینم،
    به گاهی که

    نازنین ِ من در خواب می‌جنبد
    و نفس می‌کشد و باز می‌خوابد،

    بخشی از این جهان
    که جدا می‌شود از آن.

    واژه‌ی عشق

    نمی‌آیم اگر صدام بزند
    حتا اگر بگوید دوستت می‌دارم،
    به ویژه همین،
    حتا اگر سوگند بخورد
    که این همه هیچ نیست
    جز عشق عشق.

    نور ِ این اتاق
    همه چیزی را می‌پوشاند
    یک‌سان؛
    حتا بازوم سایه‌ای نمی‌اندازد،
    نیز همان که روشن شده از نور.

    اما واژه‌ی عشق-
    واژه تیره می‌شود،
    سنگین می‌شود و به لرزه می‌افتد،
    می‌خورد، ارتعاش و تشنج
    یافتن ِ راهی بر این برگ ِ کاغذ
    تا که به آرامش برسیم
    در گلوی شفاف‌اش و هنوز جدا،
    درخشان، باسن و ران،
    موی رهای تو
    که درنگ نمی‌شناسد.

    به جست و جوی کار

    همیشه قزل‌آلای رودخانه خواسته‌ام
    برای صبحانه.

    ناگاه، راه ِ تازه‌ای می‌یابم
    در رسیدن به آبشار.

    شتاب می‌کنم.
    بیدار می‌شوم،

    زنم می‌گوید،
    داری خواب می‌بینی.

    اما وقتی می‌خواهم برخیزم
    خانه کج می‌شود.

    کی خواب می‌بیند؟
    زنم می‌گوید، عصر است حالا.

    کفش‌های تازه‌م، براق،
    به انتظار ِ من بر درگاه.

    انگشتان ِ پا

    این پا تنها آزارم می‌دهد.
    پاشنه، قوس، مچ –
    خلاصه راه رفتن برام دردناک است.
    بیش از همه انگشتان‌اند
    که به درد سرم انداخته‌اند.
    این «انگشتان ِ پا»
    با هم‌این نامی که دارند. به راستی!
    دیگر لذتی نمی‌برند از رفتن به تشت ِ آب داغ،
    یا در جوراب ِ کشمیر.
    جوراب ِ کشمیر، بی جوراب، دم‌پایی، کفش.
    نوار ِ مچ بند ِ محکم – هیچ کدام
    فرقی نمی‌کند برای این انگشتان ِ لعنتی.
    شل ِ و افسرده به چشم می‌آیند حتا،
    انگار کسی ماده‌ی مخدر تزریق‌شان کرده باشد.
    خم می‌شوند بی جان و گنگ، چیزی بی خاصیت.
    چه مرگ‌شان است این‌ها؟
    به چه دردی می‌خورند این انگشتان
    که دیگر هیچ جنبشی ندارند؟
    این‌ها انگشتان من‌اند؟
    یادشان رفته زمان ِ خوش ِ گذشته،
    که چه‌گونه می‌زیستند؟
    همیشه سر فراز می‌کردند،
    با نخستین آهنگ ِ رقص.
    نخستین به پای‌کوبی ِ شادان.
    نگاه‌شان کن. نه، ول‌شان کن.
    نمی‌خواهی که ببینی‌شان، حلزون‌های بی‌غلاف را.
    تنها با درد و زحمت زمان ِ گذشته را به یاد می‌آرند
    زمان ِ خوش گذشته.
    شاید می‌خواهند به تمامی از گذشته ببُرّند،
    دوباره آغاز کنند،
    به زیر خاک روند،
    تنها زندگی کنند
    در خانه‌ی بازنشسته‌گی
    جایی در دره‌ی یاکیما (Yakima).
    اما زمانی بود که از انتظاری
    کش و قوس می‌آمدند
    به سادگی
    خم می‌شدند از لذت
    در ساده‌ترین انگیزش،
    از خُردترین چیزی.
    حس ِ پیراهنی ابریشمین
    در انگشتان، مثلن.
    صدایی دل‌نشین،
    لمس ِ پشت گردن،
    حتا نگاهی گذرا.
    یکی پس از دیگری.
    صدای پاشنه‌ی کفش
    که در می‌آمد از پا،
    باز شدن دکمه‌ی پستان‌بند،
    لباس که می‌سُرید از تن
    بر کف ِ سرد ِ چوبین.

    نامه

    عزیزم، خواهش می‌کنم آن دفترچه یادداشت را که روی میز ِ کنار تخت گذاشته‌ام برام بفرست. اگر روی میز نباشد، حتمن زیر آن است. یا حتا زیر تخت! یک جایی باید باشد. اگر دفترچه یادداشت نباشد، بی گمان چند سطری است که روی کاغذ ِ جدا نوشته‌ام.
    اما می‌دانم که باید باشد. راجع به همان چیزی است که از دوست پزشک‌مان، روت[Ruth]، شنیدیم درباره‌ی آن پیرزن هشتاد و چندساله، «کثیف و پوشیده از چرک» – واژه‌گان پزشک- که آن قدر به خود نرسیده بود که لباس‌هاش به تن‌اش چسبیده بود و کمک‌های اولیه باید اول آن را از تن جدا می‌کرد.
    مدام می‌گفت:»شرمنده‌ام. ببخشید.»
    بوی بد ِ لباس چشمان ِ روت را می‌سوزاند. ناخن ِ انگشتان ِ پیرزن چنان رشد کرده بود که خمیده بود بر انگشتان.
    می‌جنگید برای نفس کشیدن، چشمان‌اش از ترس به قفا می‌رفت. اما هنوز جان ِ آن داشت که سرگذشت‌اش را برای روت بگوید. تازه کار خیابان مدیسون [Madison Avenue] بود و وقتی برای رقصیدن به فولیس برژه [Folis Bergére] در پاریس رفت، پدرش او را از ارث محروم کرد.
    روت و چندتایی از کارکنان کمک‌های اولیه خیال کرده بودند هذیان می‌گوید. اما پیرزن نام پسر ِ رانده‌شده‌ش را گفت که همجنس‌گرا بود و میخانه‌ی همجنس‌گرایان همان شهر را داشت. پسر همه‌ی حرف‌اش را تایید کرده بود. همه‌ی حرف‌های پیرزن حقیقت داشت.
    بعد ایست قلبی گرفت و در آغوش روت مرد.

    اما می‌خواهم ببینم چه چیز بیش‌تری از شنیده‌هام یادداشت کرده‌ام.
    می‌خواهم ببینم که آیا دوباره ممکن است آفریدن تصویری از شصت سال پیش، آن‌گاه که زن ِ جوان ِ زیبا، ثابت قدم، با عزم ِ موفقیت در فولیس برژه، سوار کشتی شد در له هاور [Le havre]، تا برقصد و هم‌زمان بپرد، لباس ِ پَر بپوشد و جوراب توری، برقصد و برقصد، بازو به بازوی زنان ِ جوان ِ فولیس برژه دهد، جسورانه راه برود در فولیس برژه. شاید در همان دفترچه یادداشت جلد آبی باشد، که تو به من دادی، وقتی از برزیل بازگشتیم. می‌توانم دست‌خط خودم را ببینم کنار ِ نام ِ اسب ِ مسابقه در میدان ِ رو به روی هتل: لرد بایرون. اما آن زن، نه کثافت، مهم نیست، حتا اگر وزن‌اش سیصد پاوند بوده باشد.
    برای حافظه مهم نیست که چه چیزی زنده است و تن چه رنجی می‌کشد. روت وقتی دوران دانشجویی‌ش را به یاد می‌آورد، تعریف می‌کرد «وقتی به عنوان دانشجویان جوان به دستان ِ جسدی خیره بودیم، چیزی از هویت فهمیدم. آن‌جاست انسان، بلندترین انسان، دستان…» و دستان ِ زن.
    یادداشتی برداشتم،
    انگار بتوانم ببینم، آن‌گاه، دستان‌اش کنار ِ باسن ِ لاغرش قرار گرفت که روت رها کرده بود، و پس از آن دیگر نمی‌توانست از یاد ببرد.

    مرغ ِ زرین پر

    برای تس

    فکر کن بگویم تابستان،
    واژه‌ی «مرغ زرین پر» را بنویسم،
    در پاکتی بگذارم،
    ببرم بالای تپه و پیش اتوبوس.
    نامه‌ام را که باز کنی
    آن روزها را به یادخواهی آورد
    و این‌که چه اندازه،
    به درستی چه اندازه، دوستت می‌دارم.

    از میان ِ شاخه‌ها

    پایین، زیر ِ پنجره، بر ایوان،
    چندین پرنده‌ی بی‌نوا می‌آیند روی میز غذا.
    فکر می‌کنم، هم‌این پرندگان، که هر روز می‌آیند
    به جنگیدن بر سر ِ غذا.
    می‌نالند آن وقت‌ها، آن وقت‌ها،
    و نوک می‌زنند به هم.
    بله، وقت‌اش رسیده است.
    آسمان همه‌روز تیره است، باد از غرب می‌وزد
    و سر ِ آرام گرفتن ندارد…
    دست‌ات را زمانی به من ده.
    دستانم را بگیر.
    بله، خوب بگیر.
    محکم فشار بده.
    زمانی بود که می‌اندیشیدیم زمان از آن ِ ماست.
    آن وقت‌ها، آن وقت‌ها
    می‌نالند پرندگان ِ ژنده.

    شعر » تو نمی دونی عشق یعنی چی» پیش‌تر با برگردان این قلم در «کتاب شعر» گذاشته شده است. این شعر، کار نخست از همین دفتر همه‌ی ما است. برای کامل شدن، بار دیگر در این‌جا می‌آورم.

    تو نمی دونی عشق یعنی چی

    بوکووسکی (Bukowski) گفت تو نمی دونی عشق یعنی چی
    51 سال دارم خوب نیگام کن
    عاشق ِ اون دختره‌م
    سخته پا پیش بذارم
    اما می‌دونم که اونم حسابی به‌م نظر داره
    خوب همه چی همون جوری پیش می‌ره که باس بره
    می‌خزم تو خون‌شون و اونا نمی‌تونن بیرونم کنن
    سعی می‌کنن همه چیزمو فراموش کنن
    اما آخرش همه شون با پاهای خودشون برمی‌گردن
    همه شون برگشته‌ن
    جز اون یکی که به گور سپردمش
    واسه‌ش گریه کرده‌م
    اما اون وقتا راحت گریه‌م می‌گرفت
    بابا نذار مشروب ِ سنگین بخورم
    اون وقت بد می‌شم
    این جا با شما هیپی‌ها
    می‌تونم همه‌ی شب بشینم و آبجو بنوشم
    می‌تونم چهل تا از این آبجو رو بریزم تو خندق بلا
    و هیچی نشه چون مث آب خوردنه واسه‌م
    اما بذار از مشروب سنگین بنوشم
    اون وقت چهل تا رو از پنجره پرت می‌کنم پایین
    آره از پنجره پرت می‌کنم پایین
    این کارو کرده‌م
    اما تو نمی‌دونی عشق چیه
    نمی‌دونی چیه چون هیچ وقت عاشق نشدی
    به همین سادگی یه
    حالا اون دختر جوونه که خوشگله با منه
    صدام می‌کنه بوکوسکی
    با اون صدای زیک زیکی‌ش می‌گه بوکوسکی
    و من می‌گم چیه
    اما تو نمی‌دونی عشق چیه
    دارم به‌ت می‌گم چیه
    اما تو گوش نمی‌دی
    اگه عشق تو این سالن پاشه
    و یه لگد در ِ کون‌تون بزنه
    هیچ کدوم تون نمی‌شناسین ِش
    همیشه گفته‌م که شعر خونی‌ها بهونه‌س
    نیگا کن من 51 سالمه و زیر و بالاشو دیده‌م
    می‌دونم که اینا بهونه‌س
    اما به خودم گفتم بوکوسکی
    گشنه موندن ِ تو بهونه‌ی بیشتریه که
    خب این جاییم و هیچی همونی نیست که باس باشه
    اون یارو راستی اسمش چی بود گالوِی کینل (Galway Kinnel)
    عکس‌شو تو یه مجله دیدم
    دهان قشنگی داره می‌دونم
    اما اون معملمه
    اَکه هِی می‌تونی خیال‌شو بکنی
    اما شماها هم لابد معلم هستین
    حالا دارم به تون توهین می‌کنم
    نه تا اون وقت اسم شو نشنیده بودم
    و اونم نه
    همه شون موریانه‌ن
    شاید این تو وجودمه که دیگه زیاد نمی‍خونم
    اما اون جور آدما که آبرو و حیثیت دست و پا می‌کنن
    با پنج شیش تا کتاب
    موریانه‌ن
    واسه چی همه‌ی روز به موزیک کلاسیک گوش می‌دی
    نمی‌تونی فکر کنی که اون می‌گه
    بوکوسکی واسه چی همه‌ی روز به موزیک کلاسیک گوش می‌دی
    تعجب می‌کنی لابد شاید هم نه
    نمی‌تونی باور کنی که یه عوضی دهن چاک مث من
    همه‌ی روز بتونه به موزیک کلاسیک گوش بده
    برامس راخمانینف بارتوک تله مان
    بدمصب تو یه سوراخی مث این جا نمی‌تونم بنویسم
    خیلی آرومه خیلی دار و درخت داره
    شهرو دوس دارم اون جا جامه
    هر روز صبح موزیک کلاسیک می‌ذارم
    و می‌رم پشت ماشین تحریر می شینم
    یه سیگار روشن می‌کنم و شروع می‌کنم به کشیدن و این جوری نیگا می‌کنم
    و می‌گم بوکوسکی تو مرد خوش‌بختی هستی
    بوکوسکی تو از همه چی گذشتی
    و مرد خوش‌بختی هستی تو
    و دود ِ آبی بالای میز
    و از پنجره به خیابون دِلونگ پره (Delongpre) نیگا می‌کنم
    و آدما رو می‌بینم که تو پیاده رو این ور و اون ور می‌رن
    و یه پک به سیگارم می‌زنم این جوری نیگا می‌کنم
    و بعدش سیگارو می‌ذارم تو زیرسیگاری
    یه نفس ِ دِبش می‌کشم
    و شروع می‌کنم به نوشتن
    به خودم می‌گم بوکوسکی زندگی اینه
    خوبه آدم فقیر باشه خوبه آدم بواسیر داشته باشه
    خوبه آدم عاشق باشه
    اما تو که نمی‌دونی اون چیه
    تو نمی‌دونی عاشق بودن یعنی چی
    اگه ببینی‌ش می‌فهمی چی می‌گم
    فکر می‌کرد می‌خوام بیام این جا
    و با یه دختر برم تو رخت‌خواب
    می‌دونست اینو
    به‌م گفت که می‌دونه
    بد مصب من 51 سالمه و اون 25 سال
    و عاشق ِ هم یم و اون حسوده
    خیلی خوشگله
    گفت به‌م که چشامو با ناخن در می‌یاره
    اگه این جا با یه دختر برم تو رخت‌خواب
    نیگا کن حالا عشق تو چشاته
    اما شماها چی می‌دونین از عشق
    بذار اینو بت بگم
    تو زندون مردایی رو دیده‌م که خیلی بیش‌تر کلاس دارن
    تا اونایی که دور و بر ِ دانشگاه می پلکن
    و به شعرخونی می‌یان
    اونا زالوآیی‌ن که می‌یان ببینن
    جورابای شاعر کثیفه یا نه
    یا که زیر بغلش بو می‌ده یا نه
    باور کن از خیالات بیرون‌شون نمی‌یارم
    اما می‌خوام که این یادت بمونه
    که امشب فقط یه شاعر تو این سالنه
    که امشب فقط یه شاعر تو این شهره
    که امشب شاید فقط یه شاعره تو این کشوره
    و اون من‌ام
    شماها چی می‌دونین از زندگی
    شما ها اصن چی می‌دونین
    کدوم یکی از شما رو بی کار کرده‌ن
    یا کدوم‌تون یه وقتی زن‌شو زده
    یا کدوم‌تون یه وقتی از زنش خورده
    منو پنج بار از sears and Roebuck بیرونم کرده‌ن
    بیرونم کردن و دوباره گرفتنم
    وقت 35 سالم بود واسه‌شون تو بازار سهام کار می‌کردم
    بعدش درِکونی به‌م زدن که پول خورد دزدیده‌م
    می‌دونم این چیه توش بوده‌م
    حالا 51 سالمه و عاشقم
    اون دختر کوچولو که می‌گه
    بوکوسکی
    و من می‌گم چیه و اون می‌گه
    من فکر می‌کنم که تو فقط زر زیادی می‌فروشی
    و من می‌گم عشق من تو منو می‌فهمی
    اون تنها دختر تو این دنیاس
    مرد یا زن
    به من چه مربوط
    اما تو نمی‌دونی عشق چیه
    همه‌شون دست آخر اومدن سراغ خودم
    همه‌شون برگشتن
    جز اون یکی که واسه‌ت گفتم
    همونی که خودم دفنش کردم
    هفت سال با هم بودیم
    خیلی با هم نوشیدیم
    چند تا ماشین نویس تو این سالن می‌بینم
    شاعر نمی‌بینم
    و تعجب هم نمی‌کنم
    باس عاشق باشی تا بتونی شعر بنویسی
    و تو نمی‌دونی عاشق بودن یعنی چی
    این مشکل خودته
    یه مشروب بده به‌ام
    همین جوری خوبه یخ نمی‌خواد
    خوبه همین جوری خوبه
    خب بذار شروع کنیم حالا
    می‌دونم چی گفته‌م اما می‌خوام یکی دیگه بنوشم
    مزه‌ش محشره
    خب بذار ادامه بدیم بذار تمومش کنیم
    اما مواظب باش که کسی
    زیاد به پنجره نزدیک نشه .

تکمله‌ای بر بحث پُرنوگرافی- شيمبورسکا


 

ترجمه: خلیل پاک‌نیا

هم‌خوابگی گروهی بدتر از اندیشه کردن نیست.
این هرزه‌گی، خود را مثل علف‌ِ هرز
در بستر ِ گل‌های مروارید هم، تکثیر می‌کند.

برایشان هیچ چیز مقدس نیست آنان که اندیشه می‌کنند.
با بی‌شرمی، چیزها را به نام بخوانند
تجزیه‌های هرزه، ترکیب‌های حرام‌زاده
شهوت‌پرستانه به دنبال حقایقِ عریان افتادن
لمس بلهوسانه‌ی بحث‌های تحریک‌کننده
عقاید ِروی‌هم رفته- کارشان همین است و بس

در روشنی روز یا پوشش شب
جفت می‌شوند، دوتا دوتا، سه‌تا سه‌تا، حلقه‌وار
سن و جنس جفت‌ها مهم نیست
چشم‌های‌شان برق می‌زند، گونه‌ها گُر می‌گیرد
دوست دوست را از راه بدر می‌کند
دختران ِ تباهی پدرانشان را تباه می‌کنند
برادر با خواهرِکوچکش زنا می‌کند

میوه‌های ممنوعه‌ی درخت دانش
از کپل‌های صورتیِ بر برگ‌های مصور،
به مذاقشان خوش‌تر می‌آید
تمام این‌ها، فقط پورنوگرافی بی‌ضرری است
کتاب‌هایی که با آن عشق می‌کنند عکس ندارد
تنها دل‌خوشی‌‌شان، جمله‌های عجیبی‌ست
که زیرش با ناخن یا مداد خط می‌کشند .

به شیوه‌هایی که مو بر بدن آدم راست می‌کند
و با چه راحتی بی حد و مرزی
خیال، خیال را باردار می‌کند
شیوه‌هایی که در کاما سوترا حتی نیست .

در این قرار و مدارها، وقتی چای دارد دم می‌کشد
آدم‌ها روی صندلی می‌نشینند، لب‌ می‌جنبانند
پا روی پا می‌اندازند
یک پا را روی زمین می‌کشند
پای دیگر در هوا تاب می‌خورد

فقط، بعضی وقت‌ها
یکی برمی‌خیزد
به سوی پنجره می‌رود
و از شکاف پرده
به خیابان نگاه می‌کند

کاما سوترا – آموزش سکس در ادبیات سانسکریت

هفت شعر دیگر از شیمبورسکا،( نگارش اول)