بنجول موسیو


    من به جز در گفت‌وگوی حضوری و آن هم تحت شرایط خاصی، هیچ وقت لازم ندیده‌ام کار نویسندگان معاصر را ارزیابی کنم . در باره‌ی نویسندگانی هم که کارشان به درد نمی‌خورد یا آن‌هایی که بی هیچ نقدی ستایش می‌شوند- که این هم کار بی‌خودی است- شاید گاهی لازم دیده‌ام ریشخندکنان کارشان را رد کنم. اما دلیلی نمی‌بینم از نویسندگانی که کارشان با بی‌اعنتایی یا بدفهمی روبرست حمایت نکنم. اما درباره‌ی نویسنده‌ای بزرگ که هم مورد احترام است و هم کارش با هیچ خطری- بی اعتنایی و کم اهمیت دادن- روبرو نیست، دیگر ضرورتی برای ارزیابی نیست. مهم این است که باید کارش را خواند. اما همین که نسل جدید جای‌گزین نسل پیشین شد باید کار بی پایان بازبینی‌هایی شروع شود که بعدها خود دوباره بازبینی خواهند شد.
    تی. اس. الیوت *«ترجمه‌ی آزاد: باغ در باغ»
     

    «بنجول موسیو »**

    ۲۰ سپتامبر ۱۹۵۰
    یاحق، کاغذهای جفت و تاقتان رسید توضیح آن‌که اول جفت و بعد تاق بود، به اضافه‌ی یک روزنامه که با پست هوایی فرستاده شده بود. فلسفه‌اش را نفهمیدم چون هرچه خواندم چیز فوری توش پیدا نکردم که صد فرانک مخارج پستش شده بود- این‌هم یک جور مشدی‌گری بود مثل بابیگری و روشنفکری‌گری و گری‌های دیگر، اما این‌که از عدم عریضه‌نگاری حقیر گله‌مند هستید خیلی تعجب می‌کنم: اولندش که نامه‌نگاری هیچ‌وقت نقطه ضعف(به‌قول فرنگی‌مآب‌ها) این جانب نبوده است دومندش از کاغذ و این جور چیزها و حتی از زبان باستان و خط باستانی و خیلی چیزهای باستانی دیگر که به دم ما بسته است عقم می‌نشیند، حالا دیگر شماها که بچه‌های قرن اتم هستید چرا باید آن‌قدر کهنه‌پرست باشید؟ کاغذ‌نویسی در زمان مرحوم مادام دوسوینیه و شادروان قائم‌مقام و این جور موجودات ِ پُرچانه و پُرمدعا و خودنما سوکسه داشت و یک جور اظهار لحیه به شمار می‌رفته چون هنوز گویا تلگراف و تلفون پا به عرصه‌ وجود نگذاشته بود. از شما چه پنهان که وسایل چاق سلامتی اخیر هم دیگر از مد افتاده، حالا دیگر قرن تله‌ویزیون است به این ترتیب که اول سال به اول سال روی صفحه تله‌ویزیون موجودات قیافه‌ی خودشان را به هم تحمیل می‌کنند بنجول موسیو به هم می‌گویند و خنده‌ی لوسی هم باز اگر دلشان خواست تو صورت هم می‌کنند، همین. مگر کتاب فتانه‌ی اصفهانی را نخوانده‌اید؟ در آن‌جا نه تنها مکاتبات و مراسلات به توسط تله‌ویزیون انجام می‌گیرد بلکه از اروپا به افریقا تله‌بنداز هم می‌شود البته بی آن که مقاربت جسمانی بین زن و شوهر شده باشد و از شما چه پنهان تله‌ترکمان هم صورت می‌گیرد یعنی بچه‌ی آن‌ها نمی‌دانم چرا در استرالیا به دنیا می‌آید و همه این کارها را باور کنید در آن کتاب‌ تله‌ویزیون انجام می‌دهند. البته که هنر نزد ایرانیان است و بس. ما که ملت عقب‌افتاده هستیم و در مدار ۴۸ درجه مسکن داریم همه‌ی این چیزها را می‌دانیم و حدس زده‌ایم. بر پدر باورنکن لعنت! خوب حالا که رفتی ممالک خاج پرستان دو قُرت و نیمت هم باقی است؟ چند صبائی در آن‌جا معلق می‌زنی چندتا ادای تازه یاد می‌گیری خیلی همت کنی یک زن رخت‌شور فرنگی هم می‌گیری و به میهن عزیزت برای خدمات احتماعی برمی‌گردی البته با مقادیری زیاد باد و بروت اگر زنت خوشگل بود شکی نیست که ترقیات روزافزون خواهی کرد و بعد هم توی یکی از بندهای «الف» و «ب» و «جیم» می‌افتی و داد و بیدادت بلند می‌شود و بعد هم مثل پدر بزرگت با دختر خدمتکار عشق‌بازی می‌کنی و مثلاً یک سفر هم به کربلا می‌روی و با کلیدارباشی تجدید عهد می‌کنی، حالا ما باید سوبلمه بخوریم؟
    راستی معلومات اخیری که به اصرار این جا گذاشتی کمافی‌السابق سر جای خودش است. آیا لازم است که آن را به توسط کسی بفرستم؟ مگر در گمرک ایران کاغذ و نوشته و این‌ جور چیزها را وارسی می‌کنند و باید حساب و کتاب پس داد؟
    این هم کاغذ مفصل، دیگر چه می‌خواهی؟ از قول من به رئیس جمهور خیلی سلام برسان و وشگانش بگیر.

    دیدار به قیامت یاهو قربانت
    امضاء صادق هدایت

    *مجموعه مقالاتی در نقد ادبی: گرد آوری آلن مک لورین

     

    T. S. ELIOT, in Horizon, May 1941
    Edited by Robin Majumdar and Allen McLaurin
    Routledge & Kegan Paul 1975
    ISBN: 0710081383

    **آشنایی با ص. هدایت- م. ف. فرزانه

واجب کفایی


    واجب کفایی 

    حالا که شهریور آمده و همه از یمین و یسار از منبر سالی یک بار ِ مرداد و مشروطه پایین آمده و با روضه‌ی آقای مصدق و کودتا، واجب کفایی خود را با صلوات حضار نامریی به پایان برده‌اند، بازخوانی چند مقاله‌ی آقای قائد خالی از لطف نیست.

    ◄ در نیرنگ‌ستان آریایی ـ اسلامی تا وقتی كشمكش دیانت ـ ملیـّت، و سیطره‌ی روستا بر شهر ادامه دارد غم‌ناله‌های روان‌نژندانه‌ی مردادماه را پایانی نیست.

خرچنگِ رؤیایی


    خرچنگِ رؤیایی
    بخش پنجم مقاله«طنز و شهر آشوبی در زبان زنانه»- هایده ترابی
    *بخش‌های پیشین این مقاله‌ را می‌توانید در این‌جا بخوانید.

عشق، بی‌گمان


    ◄»عشق، بی‌گمان«، گزیده‌ای است شامل ۴۰ شعر از کارلوس درموند دِ آندرانده، شاعر بزرگ برزیل ، مقاله‌ی پایانی این مجموعه شعر به نام » آخرین حجاب ِ جان» به معرفی این شاعر و بررسی زبان شعری او می‌پردازد.
    مترجم: کوشیار پارسی، چاپ الکترونیکی(پ. د. اف) » باغ در باغ»
    صبحی بود در ماه مِه
    کارلوس دروموند د ِ آندراده
    مترجم: کوشیار پارسی 

    صبحی بود در ماه مِه
    پس آن‌گاه:
    بوسید آن ِ مرا

    هواپیماها به پرواز
    غرش ِ رعد
    بوسید آن ِ مرا

    سال‌های کودکی و نوجوانی‌م
    سال‌های آینده‌م
    شکفتند در نزدیک شدن به هم

    بوسید آن ِ مرا

    پرنده بر درخت می‌خواند
    به ژرفای درخت
    به ژرفای زمین، در من، در مرگ

    مرگ و بهار به خامی
    رقصان به گِرد ِ آب
    آبی که تشنه‌گی دوچندان می‌کرد

    هنوز آن ِ مرا می‌بوسید

    هر چه که بودم
    هر چه که ممنوع بود برام
    معنایی نداشت دیگر

    جز همان گل‌بهی‌ ِ پیچ در پیچ
    و گل ِ داغ، شعله‌
    و خلسه بر علف

    هنوز آن ِ مرا می‌بوسید

    به قدسی‌ترین بوسه‌ها
    خلوص تن می‌زد
    از آن‌چه می‌بخشیدندش

    نه تواضع کنیزکی
    زانو زده به سایه
    که جام ِ زهر ِ شه‌بانویی

    که می‌شود از آن ِ من
    چیزی سیال در خون ِ من
    نرم و کند به فرود آمدن

    هم‌چون قدیسی که
    باور ِ آسمانی‌ش را می‌بوسد
    در انجام ِ وظیفه

    می‌بوسید و می‌بوسید آن ِ مرا

    به اندیشه‌ی مردان ِ دیگر
    که سر و کار داشتم باشان
    زندانی ِ این جهان

    قلمروم به گسترش
    از کرانه‌های دور
    و او، که نیمه شده در جمله‌هام

    می‌بوسید آن ِ مرا

    فصل ِ بودن
    راز ِ هستی
    سوء تفاهم عشاق

    موج‌هایی آرام
    به مرگی در ساحل دور
    و شهر که بیدار می‌شود

    درخشش جواهرگون
    و نفرتی وانهاده
    و انقباض که آمد در باد

    تا مرا ببرد با خود
    اگر که خزانی‌م نکند
    هم‌چون کسی به شانه کردن موهاش

    گشاده‌ام کرد
    به مرکز ِ دایره‌ای
    در بخار ِ کهکشان

    می‌بوسید آن ِ مرا
    می‌بوسید مرا
    تا بمیرد در بوسه
    و برخیزد در ماه مِه
    به ساعت ِ اکنون

    آن‌چه در بستر روی می‌دهد

    (آن‌چه در بستر روی می‌دهد
    راز آن کسی است که عشق می‌ورزد.)

    راز آن‌که عشق می‌ورزد
    تنها لذتی گذرا نیست
    که به ژرفای جان‌مان می‌رود
    و می‌خیزد از این خاک
    دور از جهان
    که تن، تنی دیگر می‌یابد
    و به شتاب می‌رود در اندرون‌اش،
    صلح معنایی بس بزرگ‌تر می‌یابد،
    صلح، چونان مرگ، بی‌خاک
    چونان نیروانا، فالوسی خوابیده.

    آه بستر، آه شیرینی، لالایی ِ شیرین،
    بخواب فرزندم، بخواب، بخواب فرزندم،
    و اکنون یوزپلنگ ِ خشمگین خوابیده است،
    اکنون مهبل ِ بی خیال خوابیده است،
    آژیر خوابیده است
    آخرین یا پیش از آخرین
    و فالوس خوابیده است،
    حیوان ِ وحشی ِ خسته.
    بخواب حالا، آه قلم
    بر صفحه‌ی مهبل.
    بگذار عشق‌ورزان سکوت کنند،
    میان ملافه‌ها و پرده‌ها
    خیس از منی
    و از راز آن‌چه در بستر روی می‌دهد.

طنز و شهر آشوبی در زبان زنانه-هایده ترابی

طنز و شهر آشوبی در زبان زنانه
هایده ترابی

بحش اول: ساختارشکنی آری، اما با چه ابزار و انگیزه‌ای؟

بخش دوم: چرا»برانگیزی» و «برانگیختن»؟

بخش سوم: از طنّازی‌های عاشقانه تا رکیک گویی‌های خراباتی

بخش چهارم: ما و حضرت آقای اروس

بخش پنجم: خرچنگِ رؤیایی

بخش ششموثیقه‌ی ادبی:تن ِ زن-

توبره شرق و آخور غرب


    ماه اوت، اروپا ۱۵۰ سال پیش، برزیل ۱۹۸۵ و ایران این روزها… در ماه اوت ۱۸۷۵، قاضی پینَر از گل‌ها شر(شارل بودلر) انتقاد می‌کند که نه اخلاق عمومی و نه اخلاق مذهبی را رعایت کرده است و به دنبال آن‌‌، دادگاه کیفری شعبه‌ی۶، اثر شوم تابلوهای تصویرشده در این کتاب را محکوم می‌کند‌. در ماه مه ۱۸۶۸، هشت ماه بعد از مرگ شاعر، دادگاه کیفری شهر لیل حکم خمیرکردن آخرین اثری را که شارل بودلرتصحیح کرده است، صادر می‌کند – کتاب کوچکی که در بروکسل منتشر شده و شامل شش قطعه‌ی محکوم شده از گل‌های شر است-. بودلر از همان سال ۱۸۲۳ هم که ۲۲ سال بیشتر نداشت به سبب بزدلی سردبیران نشریات و ترس آن‌ها از مشترکانشان، با پاسخ رد به انتشار آثارش روبرو می‌شد. نوشته‌هایی که به این شیوه رد می‌شد، چیزی نبود که بودلر نتواند آن‌ها را به مادرش نشان دهد، روزی به مادرش نوشت:
    خوشحال می‌شوم اگر این دست‌نویس را بخوانی. امروزصبح آن را از روزنامه‌»دمکراسی» پس گرفتم. متن را به دلیل بی ‌اخلاقی رد کردند، اما جالب است که متحیر شده‌اند و به من افتخار داده‌ وخواهش کرده‌اند مقاله‌ی دیگری برایشان بفرستم.(۱) 

    کارلوس دروموند آندراده (۱۹۸۷-۱۹۰۲)شاعر برزیلی

    » قصد ندارم شعرهای اروتیکم را چاپ کنم. ابتدا می‌ترسیدم. فکر می‌کردم شوک‌دهنده باشند. حالا می‌ترسم شوک دهنده نباشند و در مهد کودک‌ها خوانده شوند. اکنون «الفیه شلفیه» چنان رشد کرده و چنان بدسلیقگی را دامن زده که مشکل بتوان قضاوت کرد کدام شعر است و کدام نه. در این هرج و مرج زیباشناسانه، کج سلیقگی هم مزید بر علت شده است می‌ترسم که کتابم»عشق، البته» یا توجه کسی را جلب نکند و یا مثل همه‌ی کارهای الفیه شلفیه‌ی دیگر قلمداد شود. فکر می‌کنم تا امروز بخش عظیمی از ادبیات عاشقانه- اگر نه همه‌ی آن‌ها- به تجلیل یا تحلیل عشق افلاطونی با اندک گوشه چشمی به عشق ِ جسمانی پرداخته است. به عشق ِ جسمانی به عنوان بیان و تاکید ارزشمند عشق بها داده نشده است. وقتی از عشق سخن می‌گوییم بیشتر احساس را مد نظر داریم نه رفتار و تجربه را. من خواسته‌ام جنبه جسمانی عشق را به زبان ارزشمند شاعرانه ستایش کنم. نخواسته‌ام زشت‌نگاری کنم.»

    دروموند آندراده در ۸ اوت ۱۹۸۷، ۹ روز پیش از مرگش در گفتگو با روزنامه‌ی برزیلی می‌گوید:
    » اکنون موجی از زشت‌نگاری پدید آمده است که نمی‌خواهم شعرهایم با آن‌ها یکی گرفته شود. شعرهای من ناب‌اند، واژه‌های کهنه و زشت در آن نیست و به تجربه‌ی عاشقانه در شکل افلاطونی همراه با تجربه‌های جسمانی پرداخته است. خواسته‌ام به تاکید نوینی بر رابطه‌ی اروتیک در عشق برسم. حالا در روزنامه‌های بزرگ» ریو دو ژانیرو» کاربرد واژه‌های شهوانی و حَشَری از آب‌خوردن هم معمول‌تر است. وقتی جوان بودم این واژه‌ها را در زمان نوش‌خواری به کار می‌بردیم، چون مبتذل بود. حالا فصل‌نامه در سان پائولو به نام » اسپرم نهنگ» منتشر می‌شود. هنر و زیبایی با چنین ولنگاری و زبان ِ بی‌دقت ِ روزمره صدمه می‌بیند»(۲)

    (۱) شهرزاد، ویژه هنر و ادبیات، فرانکفورت بهار۱۳۷۸، ترجمه: نادر صدری
    (۲) گاهنامه‌ی مکث، استکهلم زمستان۱۳۷۴، ترجمه : کوشیار پارسی

دو شعر- جمشید مشکانی


    دو شعر
    جمشید مشکانی
     

    **

    دارند آخرین کتاب‌های فارسی را، سوخته و نیم‌سوخته، بار وانت می‌کنند
    خوشه‌ای انگور ارغوانی لهیده کنار بقچه‌ی ناهار کارگران
    و رفته‌اند ایرانی‌ها
    از این‌جا

    دور بساط ِ لبوفروش‌ها ول می‌گردند
    جیب‌برها، عملی‌ها، بچه‌بازها
    کامیونی مونتاژ میهن اسلام‌پارسی
    زلزله‌ی کوچکی می‌ریزد از بتن‌پاره‌ها بر آسفالت داغ
    بالای چارپایه‌ای لق، آخوندی زاغ قرآن را غلط می‌خواند
    – در حال پاک کردن خُرده‌های شلغم و خرچنگ از ریشش-

    در دو چاله‌ایم و
    در یک گونی

    سر خالی من
    و دشوارترین چشم‌های فرانگ

    **

    آن دورها
    جایی در جورجیا
    باران می‌بارد

    کف دستی بخار ِ شیشه را می‌گیرم
    بیرون، شبی تنها، پی ِ چهره‌ی خود می‌گردد
    من مانده‌ام در چهره‌ای که دارم
    و نمی‌دانم جورجیا کدام گوری‌ست

    ولی وقتی زنی سیاه از ژرفای خود می‌خواند:

    It’s a rainy night in Georgia…
    I feel it’s rainin’all over the world…


    می‌دانم که آن‌سوی چهره و‌
    آن‌سوی تسکین پایان
    جایی در جورجیا
    باران هنوز می‌بارد

    برگرفته از: « کتاب ترس»، استکهلم، ۲۰۰۲