خیال ِ بلورین – گیلبرت سورنتینو

    ◄◄مترجم: کوشیار پارسی
    پاره‌هایی از این رمان را می‌توانید در باغ داستان بخوانید 

    (Gilbert Sorrentino)

    پاره‌های خیال ِ بروکلین

    ادعای بی‌هوده‌ای است که بگوییم ادبیات (پسا)مدرن امریکا با نویسندگانی چون جان بارث، ویلام گادیس و توماس پینچون آغاز شده و نویسندگان نسل جوان‌تر چون تام رابینز و جان کالوین بچلور این سنت را ادامه داده‌اند. ادبیات تاریخی دارد، حتی در امریکا.هنوز نام لارنس استرن (۱۷۱۳-۱۷۶۸) از یادها نرفته‌است که در سال ۱۷۵۸ نوشتن اثر بزرگ نُه جلدی با نام زندگی و عقاید آقای تریسترام شندی را آغاز کرد و در سال به پایان رساند. استرن همه‌ی قوانین ادبی دوران را به هم ریخت، به حرکت خطی زمان اعتنا نکرد و توصیف شخصیت‌ها و مکان را براساس قوانین ادبی (نسخه برداری از روی طبیعت، آفریدن شخصیت‌های منطبق با واقعیت و رعایت ترتیب زمانی) به دور ریخت. تکه‌پاره‌های نامه‌ها، سند ازدواج، سخنرانی و متون دیگر را با حروف جداگانه کنار هم می‌گذاشت و متن یک‌دست تازه‌ای می‌آفرید. به دلیل همین پرش‌ها و احساس آزادی قادر بود تا روح غیرقابل پیش‌بینی کردار انسانی را بیش‌تر بازتاب دهد. در عین حال که واقع‌گراتر از همه‌ی «رئالیست»های دوران خود بود.

    گیلبرت سورنتینو در گفت و گویی به سال ۱۹۷۱ گفته است که «استرن» هنوز هم مدرن‌تر از نویسندگانی چون سائول بلو، برنارد مالامود و جیمز بالدوین است. البته او اعتقاد دارد که میان ادبیات مدرن و ادبیات پیرو مُد فاصله وجود دارد. گیلبرت سورنتینو خود از نویسندگان مدرن به شمار می‌آید. آثار فراوان او از شعر تا داستان، سبک‌های گوناگون ادبی را در برمی‌گیرد؛ هم‌چون آثار استرن و جیمز جویس.
    گیلبرت سورنتینو به سال ۱۹۲۹ در بروکلین نیویورک زاده شد و ادبیات انگلیسی و کلاسیک را در کالج بروکلین به پایان رساند. دو سال به عنوان پرستار در ارتش امریکا خدمت کرد و پس از آن همه‌ی زندگی‌ش را وقف کار نوشتن کرد. نخستین مجموعه‌ی شعرش » تاریکی ما را محاصره می‌کند» به سال ۱۹۶۰ منتشر شد. از سال ۱۹۶۵ تا ۱۹۷۰ از ویراستاران Grove Press بود. در دهه‌ی هشتاد به کالیفرنیای شمالی نقل مکان کرده است.
    هشت مجموعه شعرش را در سال ۱۹۸۱ در یک جلد منتشر کرد که تا کنون بیش از ده بار تجدید چاپ شده است. شعرهای او نه بار اندیشه‌ی خاصی دارند و نه پیامی. واکنشی هستند در خلاء ِ جهانی تُهی. «شهری سپید» که در آن همه چیزی ممکن است. در شعر( The Perfect Fiction٬1968) آمده:
    در پشت ِ این جهان هیچ نیست
    این جهان انکار ِ خود است …
    سورنتینو به خیال فضای بیش‌تری می‌دهد:»من مالک واژگانی هستم که می‌نویسم.» این واژگان، تنها واقعیت ِ شعرش هستند. ماه، گاه سیاه، آبی و گاه زرد است. واژه‌ها واقعیت ِ تخیلی خودشان را می‌سازند. مکانی می‌آفرینند تا خواننده بتواند در رویا، شهری را که صورتی رنگ است، در برابر چشم مجسم کند. شاعر (و خواننده) از تصاویر گذشته انباشته‌اند. ماشین خاطرات در نگاه به واژه‌های او به کار می‌افتد. از طریق واقعیت ِ گذشته امکان آفریدن خاطره‌ای نو در اختیار خواننده قرار می‌گیرد تا تخیل پویاتر شود.
    سورنتینو همه‌جا بر تصنعی بودن آثار ادبی‌ش تاکید کرده است.
    تخیل محض در آثار سورنتینو، واقعیت طبیعی و سنتی را به فراموشی می‌سپارد. شعرهاش اشیایی‌اند در خدمت زبان. گونه‌ای ماشین واژگان که به تصاویر شکل دیگری می‌دهد.
    داستان‌های سورنتینو نیز دست کمی از شعرهاش ندارند.
    سومین رمان‌اش با نام Imaginatire Qualities of Actual Things در سال ۱۹۷۱ منتشر شده است. این نام‌گذاری از سر اتفاق نیست. در این رمان ژست‌های هنری دنیای حقیر نیویورک به لجن کشیده شده است. می‌توان آن را با رمان The Recognitions اثر ویلیام گادیس مقایسه کرد که در سال ۱۹۵۵ نوشته شده و به همه‌ی شکل‌های جعلی در دنیای هنر پرداخته است. اثر طنزی که به جنگ با واقعیت برمی‌خیزد.
    سورنتینو اندیشه نمی‌آفریند، بلکه آفریننده‌ی رویاست و با واژه سر و کار دارد. آفرینش در ادبیات برای او شکل‌بخشیدن است. گونه‌ای صیقل‌دادن به تجربه که در پشت واژگان پنهان‌ است. سورنتینو از پیروی مُد و نوشتن در باره‌ی سیاست و مسایل روز پرهیز می‌کند. خواننده‌ی آثار او، خود را در جهان تخیلی ادبیات می‌یابد.
    رمان Malligan Stew (۱۹۷۹) اوج نگاه شوخ او به جهان ادبیات است. اسم رمان به اسم بوک مولیگان (Buck Mulligan)، شخصیت رمان اولیسه اثر جیمز جویس است. Stew، همان Stew ایرلندی (نوعی غذای سنتی) است که پلیس رمان اولیسه را به عرق کردن می‌نشاند، اما به ساختار آن نیز اشاره دارد؛ چرا که آمیزه‌ای است از گزارش، پورنوگرافی، نقل قول، نامه، نمایش‌نامه، پرسش و پاسخ (به اولیسه نگاه کنید) و یادداشت‌های روزانه.
    Malligan Stew رمانی است درباره‌ی نویسنده‌ای که با شخصیت‌های رمان‌اش در کشمکش است. وقتی نویسنده ننویسد، شخصیت‌ها زندگی خودشان را پی می‌گیرند. در پایان بعضی‌شان تصمیم می‌گیرند از رمان بیرون بروند، زیرا احساس می‌کنند که آفریننده با آنان رفتار واقعی ندارد. نقل قول‌های ادبی از آثار نویسندگان مختلف چون هنری جیمز، ساد، اریکا یونگ و دیگران در آن آورده شده است.
    سورنتینو به عمد همه‌ی انتظارات خواننده را به هم می‌ریزد، حتا در بخش‌های پورنوگرافیک اثرش. نونی لامونت، شخصیت نویسنده در رمان Malligan Stew از رمان‌هایی مثل رمانی که دارد می‌نویسد [همان Malligan Stew] نفرت دارد و در نامه‌ای می‌نویسد:»این ایده که رمانی بنویسی در باره‌ی نویسنده‌ای که دارد رمان می‌نویسد، کهنه و ژنده است. شیره‌ی چنین شیوه‌ای را کشیده‌اند و همه‌ی امکانات‌اش تجربه شده است. هیچ‌کس دیگر به چنین ایده‌ای اعتنا نمی‌کند. برای نجات کتاب مجبوری گاهی صحنه‌های سکسی وارد کنی، که این کار را هم کرده‌اند. حتا خوانندگان مبتذل‌پسند هم چنین کتاب‌هایی را با نفرت به گوشه‌ای پرت می‌کنند.»
    Malligan Stew اثری تخیلی است در درون تخیل. خیال پردازی ِ رویاست و از آغاز همه‌ی جنبه‌هایی را که نقد ادبی بر آن انگشت خواهد گذاشت، می‌بیند. به نظر می‌آید که سورنتینو دارد «پسامدرنیسم» را به نقد می‌کشد.

    «شهرهای امریکا مرده‌اند و ایالات متحده در دهه‌ی پنجاه به گور سپرده شده است.» سورنتینو این را گفت و گویی بیان کرده است. در مراکز شهرها، دیگر چیز جالب توجهی وجود ندارد. تنها راه گریز، آفریدن داستان است در میان ِ درمانده‌گی، تاریکی و خشونت ِ جامعه‌ی مدرن.
    دو رمانSteelwork وCrystal Vision درباره‌ی هویت از دست رفته‌ی شهرهای امریکاست. محیط – بروکلین- غیرقابل اصلاح و تغییر است. شهر ِ ساکن و جاودانی، بر زندگی روزانه‌ی افرادی که بر پرده‌ی دکور شهر، خود را درمانده و پوچ احساس می‌کنند؛ تاثیر می‌گذارد.
    در رمان Malligan Stew که ترتیب زمانی در آن رعایت نشده، سورنتینو با پریدن از این شاخه به آن شاخه و انتخاب ساختار قطعه قطعه، بر پاره‌گی زندگی شخصیت‌ها در بروکلین تاکید می‌گذارد و از روایت خطی می‌گریزد. ساکنان گم‌شده و ول‌گرد بروکلین در گوشه و کنار خیابان ولو شده‌اند و نقشی ندارند. نقش اصلی بر عهده‌ی خود شهر بروکلین واگذار شده است. Steelwork شهری خیالی است که از واژگان تشکیل شده است. سورنتینو در پایان اثر، امکانات باقی مانده در امریکا را از نظر می‌گذراند تا چاره‌ای بیابد. به جست و جوی راه گریز برمی‌آید تا زندگی تازه‌ای در وجود کارخانه‌ی آبجوسازی [بروکلین] بدمد. امریکایی ِ دیوانه بودن را در جامعه‌ی ایدئولوژی کاغذین ایالات متحده – که «خود را جامعه‌ی باز می‌نامد تا بچه مزلف‌ها یک‌باره میلیاردر بشوند»- شکل تازه ببخشد و به انسان ضد اسطوره خون ِ تازه بدهد. در جهان تخیل، در جامعه‌ی از پا تا سر فرو رفته در لجن می‌توان گامی برداشت.
    Steelwork با جمله‌ای درخشان پایان می‌گیرد:»همه‌شان به جهان نور رفتند.» امیدواری با اندکی بار مذهب، لحظه‌ای امکان تنفس می‌دهد. «جهان نور» برای سورنتینو به معنای گذشته‌ی مرده است. گذشته در وجود شخصیت‌ها به زندگی ادامه می‌دهد. پیش‌تر می‌کوشیدند تا تخیل را در زندگی تجربه کنند و به آن شکل دهند؛ اما حالا به صورت گذشته‌ای درآمده که آرزوی وجودش را اصلن نداشته‌اند. این هنر تخیل است که با واژگان، تجربه را صیقل داده و به آن نظم می‌بخشد.
    شخصیت‌های رمان Crystal Vision بار دیگر در گوشه‌ای از خیابانی در بروکلین، در می‌خانه‌ی پَت یا قنادی ولگر یا بار کالاگر حضور پیدا می‌کنند. در زندگی واقعی بروکلین اتفاقی نمی‌افتد و آنان می‌کوشند تا به نیروی تخیل وقایع تازه‌ای تجربه کنند. سورنتینو در هفتاد و هشت قطعه‌ی داستانی، واقعیت و تخیل را به هم می‌آمیزد. شخصیت‌ها – که انتخاب نام‌شان بازی درخشانی است- تکه پاره‌های بروکلین را می‌سازند. در رویاشان به دکور شهری پناه می‌برند که به سکون گرفتار آمده است. تخیل و برجسته کردن آن واقعی‌تر از خود شهر است که بیش‌تر به غول جادویی برآمده از میان دود چراغ علاءالدین شباهت دارد. در تخیل دروغ وجود ندارد. تخیل، توان بخشیدن به نیروی خواستن است. شخصیت‌های سورنتینو می‌کوشند در رویاشان روزنه‌ای به واقعیت بیابند. فکر می‌کنند که در بروکلین نیستند. در خیال به درون رویا سفر می‌کنند که چون بلورشفاف است. «این امکان وجود دارد. این حوادث موجود در داستان‌ها، در زندگی واقعی هم روی می‌دهند.» از این جمله‌ها در کتاب بسیار وجود دارد. شخصیت‌هایی مثل «عرب» تصور می‌کنند که اگر در گوشه‌ای از خیابان بایستند، چه اتفاقی خواهد افتاد:»می‌دونی اگه همه‌مون خیلی آروم و بی خیال گوشه‌ی این خیابون بایستیم، هر اتفاقی ممکنه بیفته؟» شخصیت دیگر، «یانوس کوبا» پروفسور اروپای شرقی که دارد کتاب‌اش «نفرین» را می‌نویسد – شبیه به Crystal Vision– ادعا می‌کند که همه چیز دان است، اما خواب‌گرد بی‌پناهی بیش نیست.
    شخصیت‌هاای سورنتینو به تخیل می‌آویزند تا در شهر ساکن و تهی، که جوانی‌شان را به تباهی کشانده، برای لذت بهانه‌ای بیابند. در خیال می‌خواهند «بابل نوین»ی بسازند که برپایه‌ی واژگان استوار است.
    «به اندازه‌ی کافی مشکل هست که آدمی باشی. نمی‌دونم این حقیقته یا نصف حقیقت. واقعا نمی‌دونم. شاید همه‌ی این‌ها خیال‌پردازی باشه. واقعا نمی‌دونم.»

سودائیان ِ عالم ِ پندار

    کتبی در تهران، شفاهی با نیویورک
    دو گفت‌وگو 

    از یک گفت‌‌وگوی کتبی با محمد قائد در تهران:

    …جنبه‌ای از طرز فکر علی شریعتی که مطرح کرده‌ام این است که دانش‌ جوهای مراکشی و الجزایری و تونسی را «متن جامعه» می‌دید و خود فرانسوی‌ها را زینب زیادی فرض می‌کرد. یعنی به‌عنوان آدمی اهل سبزوار، در ناف خارجه، قادر به تشخیص وزن فرهنگ اصلی و خرده‌فرهنگ حاشیه‌ای نبود. حرفی از قهرمان بودن یا نبودن او هم نزده‌ام. نوشته‌ام برای بچه‌های شهرستانی سخنرانی می‌کرد که این تهران لعنتی چه جای مزخرفی است و صد رحمت به پاریس خودمان که دانشجوهای آفریقایی در آن «متن جامعه»اند و طفلک‌ها را به گریه می‌انداخت…

    …«محدودیت‌های نقد روشنفکری» یعنی چه؟ مسافر فرنگی در ایران حیرت می‌کند از این همه تفلسف و نقد و نظر و تئوری و پارادایم و سالن‌های پر از شنونده‌ سخنرانی‌هایی که در خارجه، یک بیستم این هم مشتری ندارد. نه نقد کم است، نه کتاب صعب فکورانه، نه حمله‌ عالمانه، نه دعوای فاضلانه و نه غور در معانی مغزفرسا. نکته پشت سؤال شما این است که پس چرا ایران مثل خارجه نمی‌شود. لابد نمی‌تواند بشود. و چرا بشود؟ شاید هم روزی بشود. کسی چه می‌داند…

    سودائیان ِ عالم ِ پندار: محمد قائد

    از یک گفت‌‌وگوی شفاهی با پل آستر در نیویورک:
    هنوز هم نویسنده‌ای هست که منتظر کتاب بعدی‌اش باشید؟
    … یکی هم هست که تازگی‌ها از دنیا رفت و من همه آثارش را خوانده‌ام.
    چه کسی؟
    کاپوشینسکی، همان که روزنامه نگار بود. هر چیزی که می‌نوشت می‌خواندم. همه‌ی کتاب‌های «دن دلیللو»، نویسنده‌ی آمریکایی را خوانده‌ام. همه‌ی کتاب‌های نویسنده‌ی استرالیایی «پیتر کری» و همه‌ی کتاب‌های «ج. م. کوتزی»، نویسنده‌ی آفریقای جنوبی را خوانده‌ام، همان کسی که در سال ۲۰۰۳ نوبل ادبیات برد. درخشان می‌نویسد، فوق العاده باهوش است و به خواندن کتاب‌هایش فوق‌العاده علاقه‌مندم. یک کتاب نوشته به نام «در انتظار بربرها» که محشر است و خواندنش را حسابی توصیه می‌کنم. واقعا شاهکار است، یکی از بهترین رمان‌هایی است که به عمرم خوانده‌ام.

    **
    و البته این چه کسی؟ همان ریشارد کاپوشینسکی( Ryszard Kapuściński) روزنامه‌نگار برجسته، نویسنده و شاعر است که با یک جست‌و‌جوی ساده‌ی در گوگل، یک میلیون ودویست هزار مطلب خواندنی در باره‌اش پیدا می کنیم. از جمله کتاب‌هایش، یکی «شاه ِ شاهان» است، در باره‌ی روزهای پایانی سلطنت در ایران. می‌نویسد: بعد از انقلاب هم به ایران سفر کردم. با مردی آشنا شدم که بیست سالی در زندان کار می‌کرد. نقاش ساختمان بود. هر روز خون‌های لک زده بر دیوارِ اتاق‌های شکنجه را رنگ می‌کرد. هر روز صبح. تا اثری از جنایت باقی نماند. این امکانی است که تاریخ در اختیار جنایت‌کاران قرار می‌دهد،
    «باغ در باغ»

باران در ده بخش – سیما مقدم

    عکس: پیمان هوشمندزاده

    باران در ده بخش
    سیما مقدم

    ۱

    روزی باران بر دریای خشک بارید. دو مرد نشسته بودند و در سکوت به ابرها نگاه می‌کردند. سال‌ها بود که نباریده بود. خاک خشکیده و ترک خورده بود. پوست تنه‌ی درختان تکه تکه و جدا شده بود. سده‌ها پیش بود. ده‌ها سده پیش. هر کسی جای زخمی بر تن داشت. زمان دیگر بر خط حرکت نمی‌کرد. آدم‌ها دچار تشنه‌گی غریبی بودند، اما نمی‌دانستند تشنه‌ی چه هستند. دریا، نام دیگری گرفته بود: دریای خشک.
    اکنون می‌بارید و دو مرد نفس در سینه حبس کرده و به بالا نگاه می‌کردند. باران، سیل‌آسا می‌بارید. آب بر زمین جمع شده بود و قطره‌های درشت بارش با آهنگ ِ زن همسایه می‌رقصیدند و جمع می‌شدند تا شدند دریای تازه. مردها آب دهان قورت می‌دادند. چنین چیزی حتا در خاطره‌شان هم نبود. نمی‌دانستند چه باید بگویند و چه‌گونه. اما اکنون داشت می‌بارید. و می‌خواستند چیزی بگویند.

    ۲

    – حالا که اینو می‌گی.
    – منظورت چیه؟
    – که می‌خوای بری بخوابی.
    – آره.
    – خسته‌ای.
    – آره.
    – فکر نمی‌کردم.
    – تو خسته نیستی مگه؟
    – نه، حالا نه.
    – آب. واسه اینه که خسته نیستی.
    – آره، اما می‌تونم بپرسم که…
    – نه.
    – اما خیلی دلم می‌خواد بدونم…
    – خوب، گوش کن.

    ۳

    زنی هست که می‌خواهد سیگار بکشد. می‌رود طرف صندلی نزدیک دریای خشک. سکندری می‌خورد، کفش‌هاش را درمی‌آورد و جلوتر می‌رود. می‌نشیند و ناآرام به دور و بر نگاه می‌اندازد. بعد کلاه چسبیده به کاپشن را باز کرده و می‌کشد روی سرش. باز نگاه ناآرام، مثل پروانه‌ای در حال مرگ که درست حالا پیداش می‌شود. از توی جیب شلوار جین پاکت سیگار را بیرون می‌کشد و یکی روشن می‌کند. با انگشتان پا روی ماسه خط می‌کشد و آرام تکان تکان می‌خورد. شاید بتوانی صدای باد را بشنوی، و بعد، ناپدید می‌شود در باد و در باد دست‌هاش را می‌گیرد بالای چشم‌هاش، انگار بخواهد آن‌سوی خط افق را ببیند. اما افقی نیست، و افقی به چشم نمی‌آید. شاید به‌تر است بگویی – اگر شاخک‌های حساسی داشته باشی- بله، در چشم‌هاش می‌توانی بخوانی که مثل آن پروانه، در میان باد سرنگون بر سر افتاده است.

    ۴

    – اون‌وقت بوسیدیش؟
    – نه.
    – آخه نمی‌شد. دایم می‌جنبید.
    – می‌دونی اینو.
    – آره، می‌دونم.
    – عجب.
    – هنوزم داره می‌باره.
    – اون‌وقت نمی‌بارید. اون‌وقت همه چی… خشک بود.
    – تو چی‌کار می‌کردی پس.

    ۵

    روزی می‌آید طرف من و می‌گوید سعید. می‌گویم نازی. می‌گوید، سعید، تو منو باید ببری به دریای خشک، دلم می‌خواد پرواز کنم. می‌گویم باشه، می‌برمت. این‌جوری هستم دیگر. زنگ می‌زنم به کورش. برای اطمینان. اما تلفن همراه‌اش را خاموش کرده. سوار اتوموبیل خودم می‌شویم. باد شدیدی می‌وزد، اما عیب ندارد. می‌رانیم. همان کفش‌ها را به پا دارد. حالا خوشحالم که تلفن همراه ندارم. دیگر چه باید بدانم؟ همه چیز همراه دارم. تنقلات. ترانه‌ای زمزمه می‌کنم. و او می‌خندد. بیرون چیزهایی نشانم می‌دهد که وجود ندارند. می‌گویم مهم نیست و برایش نوشابه می‌خرم. قوطی. تمام مدت بلند می‌خندد و من خیره هستم به کفش‌هاش. امیدوارم که نگذارد سرش به پرواز درآید. باد شدید می‌وزد. بعد کنار دریای خشک می‌گوید، مرده است. به کفش‌هاش نگاه می‌کنم. دوباره می‌گوید مرده است. در آن لحظه به خود می‌پیچد. سوگند می‌خورم که به خود می‌پیچد. می‌گویم باید به کورش زنگ بزنیم، برای اطمینان. به کفش‌هاش نگاه می‌کنم که چروک نخورده‌اند. شانه‌هاش آن‌قدر آویزان شده‌اند که دارند به ماسه می‌رسند. بعد خم می‌شود و کفش‌هاش را درمی‌آورد. اشاره می‌کند. می‌گوید لاک پشتی دارد از طرف دریای خشک می‌آید، و لب‌خند می‌زند. شده‌ایم مثل شخصیت‌های داستان‌ مصور. وقتی لب‌خند می‌زند خیلی خوشحال می‌شوم. چه کار دیگری می‌توانم. اول صدای جیغی می‌شنویم. چیز بی‌هوده‌ای درباره‌ی ابرها می‌گویم. او مرا می‌بوسد و من او را. چه کار دیگری می‌توانم. روزی می‌آید طرف من و می‌گوید سعید، می‌خوام ببوسمت. این‌جوری هستم دیگر.

    ۶

    – طعم عسل داشت.
    – یه زن معمولی بود.
    – می‌دونم. که اون یه زنه. اما چه طعمی داشت.
    – طعم برگی که چند روز رو خاک افتاده.
    – طعم خاک.
    – آره.
    – و بعدش.
    – بعدش باید بالا می‌آوردم.
    – باید بالا می‌آوردی.
    – طعم ته سیگار کهنه داشت.

    ۷

    زن سیگارش را تمام کرده و بلند می‌شود می‌ایستد. آسان نمی‌تواند بایستد، خودش را جمع و جور می‌کند و فشار می‌دهد بر زمین، مثل ته سیگاری که انداخته روی ماسه‌ و با انگشت پا خاموش کرده. راست می‌ایستد و می‌رود طرف کفش‌هاش، مثل کودک یتیمی که نمی‌داند کجا برود. کفش‌ها را می‌پوشد و دوباره کمر راست می‌کند و دست به کمر می‌زند. بلند جیغ می‌کشد. معنایی ندارد، اما جیغی کر کننده است. یک‌باره می‌تواند افق را ببیند، مثل پژواک صدا، و تن‌اش از این احساس بالا می‌پرد و دوباره مثل کش برمی‌گردد سر جا. لرزه‌ای بر اندامش می‌افتد. احساس می‌کند و کلاه کاپشن را از سرش برمی‌دارد. این‌جا ایستاده است.

    ٨

    – می‌شنیدی.
    – داره می‌باره. دریا داره پر می‌شه.
    – نه، منظورم این نبود. گوش کن. اون بالا. بالای باد.
    – مث یه حیوون می‌مونه. یه کمی دردناکه.

    ۹

    زن از جیب دیگرش چاقویی درمی‌آورد. تکه‌ای چوب برمی‌دارد، زانو می‌زند و چوب را دو تکه می‌کند. جنگی درکار نیست، اما چنان می‌کند که انگار دارد سر می‌بُرد. می‌داند چه‌گونه باید ببُرد و حرکات دستش با اطمینان خاطر است. بعد دو تکه‌ی بریده را می‌گذارد کنار هم. جیغ می‌کشد. باران می‌بارد. سیل‌آسا.

    ۱۰

    – یه گرسنگی عجیبی دارم. مث درد می‌مونه.
    – آبه.
    – تنم می‌خاره.
    – ماسه خیس می‌شه.
    – تا فردا هیچی واسه خوردن نداریم.
    – بذار دوباره بخوابیم. لطفن بذار بخوابیم.

    – دوباره همون حیوون.
    – نه، داری خواب می‌بینی.
    – نه. بیدار ِ بیدارم. داره نعره می‌کشه حالا.

    – مث ِ …
    – بذار بریم نیگا کنیم. لطفن بذار بریم.

    مهر ۲۰۰۷

صدایِ پا – میترا داور

    کنار پنجره‌ی کافه‌ای، نیمکت خالی پارکی یا ایستگاه خلوت قطاری نشسته‌ایم، شاید شب باشد یا باران ببارد. یک لحظه نقاب از چهره برمی‌داریم یا می‌افتد. داستان کوتاه اگر ذاتی داشته باشد که دارد همین یک لحظه است. در تاریکی صحنه نشسته‌ایم و ناگهان پرتوی نوری چهره‌ی بازیگر را نشان می‌دهد که تنهاست. » باغ در باغ«

    صدای ِ پا
    ميترا داور

    مثل همیشه صدای تق تق کفش می‌پیچد:
    تق تق تق ، تق تق تق …
    صندلی‌ام را چند لحظه می‌چرخانم سمت ِ صدا. رخ رخ خشك چرخ تو اتاق می‌پیچد و باز دوباره :‌
    تق تق تق ، تق تق تق …
    صدای ِ تق تق دور می‌شود. گوشم را تيز می‌كنم، حالا صدای جير جيركفشی، نرم می‌آيد.

    كسي دارد باغچه را آب می‌دهد، صدای ِ ريزش آب روی برگ‌ها چند لحظه رهایم می‌کند. از جايي صداي تيك تيك ساعت می‌آيد:
    تيك تيك تیک . تيك تيك تيك .
    نمی‌دانم ساعت كجاست !

    تق تقی نرم و بعد به يك باره قطع می‌شود. صدای ِ پای مردانه‌ئی نزديك می‌شود، اگرچه محكم قدم برمی‌دارد اما انگار با احتياط است، همان لحظه بوی عطر می‌پيچد، بازهم صدای پای مردانه می‌آيد. راه رفتنش جوان است. صدای پا قطع می‌شود. احتمالاً آن‌هایی كه راه می‌رفتند حالا ايستاده‌اند دارند با هم پچ پچ می‌كنند .

    صدای پایی نزديك می‌شود، با صدای خش خش شلوار درهم شده است .
    خش خش خش … تق تق تق …
    دور می‌شوند . شلوارش شايد گشاد است و يا از جنس پارچه كتان. تق تقی آرام می‌پيچد .
    تق تق تق …
    گمانم زنی دارد راه می‌رود، تق تقی ديگر، اين هم صدای پای يك زن است. عطر ملايمی می‌پيچد.
    صدای حرف می‌آيد. حرف‌ها واضح نيست. دو زن با هم پچ پچ می‌كنند. كسی از پله‌ها پائين می‌رود. دری كوبيده مي شود. چند لحظه همه جا ساكت می‌شود، صدای مردی می‌آيد كه او هم آرام حرف می‌زند، بعد سرفه می‌كند. دوباره شروع می‌شود:
    تق تق تق .
    صدا متوقف می‌شود. صدای روشن کردن فندک و بعد بوی ملایم عطر سیگار. چند لحظه همه جا ساکت می‌شود، انگار همه‌ی آن‌ها دارند به صدای سکوت گوش می‌كنند … دوباره شروع مي شود:
    _ تيك تيك ! تيك تيك .

    از جايي صدای پارس سگ نگهبان می‌آيد .
    آوآوآوووو .
    اتومبيلي پُرگاز حركت می‌كند. صدای حرکتش سنگین است .
    سكوت.
    صدای راه رفتني تند.
    صدای پارس سگ: آوووووووو

    چند مرد با صدای بلند حرف می‌زنند. با اين‌كه صدايشان بلند است ، حرف‌شان را نمی‌فهمم. يكی از آن‌ها فرياد می‌كشد، انگار به كسی دستور می‌دهد.

    تق تق تق، تق تق تق.
    شايد چيزی را می‌گذارد روی ميزی و بعد از اتاق می‌آيد بيرون .
    تق تق تق .
    برمی‌گردد و دوباره.
    دوباره صدای حرف زدن همان مردها می‌آيد . صدایشان واضح است اما نمی‌فهمم.
    به ديوار بی‌رنگ اتاق خيره می‌شوم . چرخ‌های صندلی‌ام را به جلو می‌چرخانم. غژغژی خشك می‌پيچد بی آن‌كه بتوانم حركتش دهم.
    محكم و تند می‌روند.
    صدای پا منظم و سنگين است.
    صندلی‌ام را می‌چرخانم سمت پنجره، پشت پنجره، بدنه‌ی خشك درختی قد راست كرده است. با چوب دستی‌ام پنجره را هل می‌دهم به بيرون، از بيرون هم همان صدا می‌آيد، منظم و محكم.

    صدای سنگین حرکت چرخ‌ها روی زمین شنیده می‌شود و بعد صدای کوبیدن در.
    ساکتِ ساکت نشسته ام . به صدای نفس كشيدنم گوش می‌كنم، آرام و كند …

‌فاحشه‌ی ممیزی

    «فاحشه‌ی ممیزی»
    در طول دهه‌ی هفتاد میلادی و آغاز دهه‌ی هشتاد، قدرت سیاسی حاکم در افریقای جنوبی چنان سانسوری بر کشوراعمال ‌کرد که در جهان معاصر بی‌سابقه است. نه تنها کتاب‌ها، مجلات، فیلم‌ها‌ و نمایشنامه‌ها بلکه اسباب‌بازی بچه‌ها، پوشاک و بسته‌بندی مواد غذایی هم بعد از کنترل و سانسور می‌توانست وارد بازار شود. جی. ام. کوتسی در کتاب «بی حرمتی: جُستارهایی در باره‌ی سانسور» تلاش می‌کند بیماری‌های زیستن در اختناق اجتماعی را بشناسد و تاثیر بلندمدت سازگاری با اخلاق ِعمومی اجتماع ِ دور و برمان را برملا ‌کند. می‌خوانیم چگونه نویسندگان برای دررفتن از زیر تیغ سانسور ِ وزرات ارشاد، تلاش می‌کردند راه‌های تازه‌ای بیابند و چهارچشمی مواظب بودند چه و چطور ننویسند، غافل از این که ذره ذره روح خود را می‌تراشند و به مرور خالی‌ و خالی‌تر می‌شوند، کارگزاران بی جیره و مواجب ِ ارشاد می‌شوند؛ «شهروندانی! که دائم مراقب‌اند تا دست از پا خطا نکنند«. می‌بینم چگونه بیماری ِ ترس و تحقیر به روان اجتماع و آدم‌ها نفوذ می‌کند. آقای کوتسی در این جُستارها مثل رمان‌هایش پادزهری نشان نمی‌دهد ولی نشانه‌های بیماری را خوب می شناساند. واقع‌گراست و می‌داند کالبد‌‌های خالی و بی‌روح در همین اجتماع زندگی می‌کنند، پس باید این خالی را با چیزی پر کنند- بسته به این که کجا هستند – ‌جایی لودگی پیشه می‌کنند به «عضواندام جنسی» یا «روی‌هم رفته» می‌خندند. جایی «ممیزی» نقل و نبات مجلس می‌شود، فاحشه‌ای که دوستش نداریم ولی هرشب به هنگام نیاز ِ نوشتن با ما می‌خوابد تا عشق ورزی از یادها برود، خب باید این کام تلخ را طوری شیرین کنیم، تا تحقیر ِ پشت ِ آن را پس بزنیم. کوتسی از ریشه دواندن این تحقیر در زبان و نوشتار حرف می‌زند. کار و کسب ارشاد- اتهام زدن و بی‌حرمتی- کار و کسب ما می‌شود. کاش می‌شد حال و روز کسانی را تصور کرد که تن به این فاحشه نمی‌دهند‌، چرا که تن دادن به تنهایی و عشق ورزی در سکوت باید ورطه‌ی هولناکی باشد. 

    «در انتظار بربرها» – جی. ام. کوتسی

    دو رمان «در انتظار بربرها» و «رسوایی» به تازگی توسط نشر «سی‌و‌دو حرف» در استکهلم منتشر شده است. هر دو کتاب را محسن مینوخرد ترجمه کرده است.

    «در انتظار بربرها» داستان خواندنی شهر کوچکی است درحوالی مرزهای یک امپراطوری خیالی، زندگی قومی چادرنشین و مرموز در آن‌ سوی مرز، حیات امپراطوری را تهدید می‌کند. نیروی نظامی برای نابودی آن‌ها اعزام می‌شود، شهردار که سالیان سال است این اقوام را می‌شناسد باید تصمیم بگیرد چکار کند؟ با دروغ بزرگی که پیش چشمش می‌گذرد- قدرت سیاسی و مردم افسون‌شده از ترس و تحقیر- همراه شود، شهرداریش را حفظ کند و دلش را به سرگرمی‌های قدیمی خوش کند.

    «.. کلاسیک ها را می‌خوانم..نواقص نقشه‌هایی را که از جنوب صحرا داریم بررسی می‌کنم.. چندتایی حفار برمی‌دارم می‌برم تا حفاری‌ها را از شن‌های روان پاک کنند … هفته‌ای یکی دو بار صبح‌های زود می‌روم کنار دریاچه شکار گوزن…»
    یا نه، تلاش کند آن‌چه را از این اقوام دیده و تجربه کرده است بازگو کند و به کُپه‌ای گوشت و استخوان و خون تبدیل شود:
    » کتک‌ام نمی‌زنند، گرسنگی‌ام نمی‌دهند، رویم تُف نمی‌کنند. پس چطور می‌توانم خودم را قربانی شکنجه بدانم در حالی که اذیت و آزارهایم این قدر پیش‌پا افتاده‌اند؟ با این همه به خاطر همین پیش‌پا افتادگی‌شان، تحقیرکننده‌ترند.. به نظرنمی‌آمد رفتن از انزوای گذران روزانه به تنهایی سلول، وقتی می‌توانستم یک دنیا فکر و خیال و خاطره همراه خود ببرم آن قدرها مصیبت نباشد. حالا کم کم دارم می‌فهمم آزادی چقدر حیاتی است. الان چه آزادی‌ای دارم‌؟ آزادی خوردن یا گرسنگی کشیدن، سکوت کردن یا با خود حرف زدن، مشت به درکوبیدن یا فریادزدن… حالا چیزی بیش‌تر از کُپه‌ای گوشت و استخوان و خون ِ بدبخت نیستم.»
    البته او شهردار آقای کوتسی است و شاید به همین خاطر چه در زمان اسارت چه وقتی سر کار است خودش و تک تک افراد ‌ زیر فرمانش را زیر سوال می‌برد تا روشن شود وقتی «بربرها»ی اسیر را شکنجه می‌دادند کجا بودند و چه می‌کردند؟ جوابی نیست و همین بی‌جوابی خواننده را با خود می‌برد. در لایه‌ی دیگر رمان شهردار ما در انتظارعشقی بی قرار، دخترکی «بربر» را از زندان و شکنجه نجات می‌دهد. هر چه از دستش می‌آید می‌کند تا او را به شکل و شمایل خود در بیاورد، اهلی‌اش کند. اگر امپراطوری نتوانست بربرها را تار و مار کند شاید شهردار ما بتواند یکی را که به او عشق می‌و‌رزد رام کند.
    » اول از همه مراسم شست و شوست، و او هم لخت شده. مثل همیشه پاها، ساق‌ها و لمبرهاش را می‌شویم. دست صابونی‌ام بی هیچ کنجکاوی می‌لغزد میان ران‌هاش. زیر بغلش را که می‌خواهم بشورم دست‌هاش را بلند می‌کند. شکمش را می‌شورم، و پستان‌هاش را. موهاش را کنار می‌زنم و گردنش را می‌شورم، و گلوش را. صبور است. آبش می‌کشم و خشکش می‌کنم.» 

    پرسش‌های بی پاسخ همراه با زیباترین زبان ِ خواهش‌های تن در سراسر رمان موج می‌زند. زبان ِ روان و ایجازگر آقای کوتسی در رمانی به کشش داستان‌های پلیسی خواننده را تا سطر آخر می‌برد و به احتمال زیاد یادمان می‌ماند که رمان را دم دست بگذاریم تا اگر این پرسش‌ها به سراغمان آمد فرمول‌بندی‌های کم‌نظیر آقای کوتسی از دل تاریکی، پرتوی نوری بشود؟

    برای تهیه این دو رمان می‌توانید با نشر‌«سی‌و‌دو حرف» به آدرس:
    siodoharf@yahoo.com
    تماس بگیرید.

وثیقه‌ی ادبی: تن‌ِ زن – هایده ترابی

هر دو روی یک سکه – هوشنگ گلشیری

استراگون: همیشه یه چیزی پیدا می‌کنیم تا خودمون را به یادمون بیاره، نه؟
ولادیمیر: آره، جادوگریم ما، ولی بذار سر تصمیمی که گرفتیم بمونیم، قبل از این‌که یادمون بره.

 

هر دو روی یک سکههوشنگ گلشیری

راستش را اگر بخواهی من کشتمش، باور کن. می‌شود هم گفت ما، البته نه با چاقو، یا این‌که مثلاً هلش داده باشیم. خودت که می‌دانی. حالا چطور؟ همین را می‌خواهم برایت روشن کنم. برای همین هم گفتم:»تنها باشیم بهتر است.» آن‌ها هم اگر ناراحت شدند، بشوند. یعنی من دیدم نمی‌شود، با برادر و حتی زنت نمی‌شود به این صراحت حرف زد. شاید هم من نمی‌توانم با جمع چند‌ نفری صمیمی بشوم. در ثانی مطمئن نبودم بفهمند. تو؟ نمی‌دانم. شاید ناچاری. شاید هم چون می‌بایست برای یکی بگویم. می‌فهمی که؟