يادداشتی بر»آقای نويسنده تازه‌کار است» اثر بهرام صادقی – آذر نفیسی


    يادداشتی بر «آقای نويسنده تازه‌کار است» اثر بهرام صادقی از آذر نفیسی
    ….بهرام صادقی اغلب از طریق لحن و نه توصیف، فضای خاص داستان را مي‌سازد. لحن طنزآلود راوی لحنی است به ظاهر عادی و بی‌‌تكلف که با زبان طنز رایج در داستان‌های معاصر فارسی مغایر است. لحن آن عاری از تلخی و گزندگی حق به جانبی است که خود را کاملاً مبرا و منزه می‌داند و با سلاح طنز به قصد ارشاد و تخریب «مبارزه» می‌‌كند.
    طنز در داستان‌های صادقی دریافتی از یک تجربه‌ی هستی است که اشارت به طنز موجود در واقعیت و سرنوشت بشری دارد. این نوع طنز نه در برخورد با یک واقعه یا مسئله خاص که در برخورد با کل واقعیت و هستی پدید می‌‌آيد، لبخندی است خاص در مقابل همه‌ی دنیا از جمله در مقابل خود صاحب لبخند…
    داستان»آقای نويسنده تازه‌کار است» را می‌توانید در این‌جا بخوانید.

ترس: ریموند کارور

    دو برداشت از یک شعر 

    ترس: ریموند کارور، ترجمه‌ی احمد یاشار صارمی

    ترس: ریموند کارور
    ترجمه: خلیل پاک‌نیا

    ترس از دیدن ماشین پلیس که در کوچه می‌پیچد
    ترس از به خواب رفتن در شب
    ترس از به خواب نرفتن
    ترس از بازگشت ِ‌ِ گذشته‌
    ترس از گریز ِ حال
    ترس از صدای ِِ تلفن در دل ِ شب
    ترس از توفان ِ صاعقه
    ترس از زن نظافتچی که لکه‌ای بر گونه دارد!
    ترس از سگ‌ها که گفته‌اند گاز نمی‌گیرند
    ترس از اضطراب!
    ترس از شناسایی جسد دوست
    ترس از ته کشیدن پول
    ترس از زیاد داشتن، گرچه این را مردم باور نمی‌کنند
    ترس از پرونده‌های وضع ِ روانی
    ترس از زود یا دیر رسیدن
    ترس از دست‌خط ِ بچه‌هایم روی پاکت ِ‌نامه‌ها
    ترس از این‌که زودتر از من بمیرند و احساس کنم مقصرم
    ترس از زندگی با سال‌های پیری‌ مادرم، و سال‌های خودم
    ترس از سر درگمی
    ترس از امروز که با یادداشت غمگینی تمام شود
    ترس از بیدار شدن و دیدن این‌که تو رفته‌ای
    ترس از دوست نداشتن و کم دوست داشتن
    ترس از این‌که آن‌چه دوست دارم برای آن‌ها که دوست‌شان‌ دارم مرگ بیاورد
    ترس از مرگ
    ترس از زندگی ِ طولانی
    ترس از مرگ

    از من گفتن .

    FEAR:Raymond Carver

    از مجموعه شعر: «بی‌خوابی زمستانی»
     

    سه شعر
    ریموند کارور
    ترجمه: خلیل پاک‌نیا

    زیر سیگاری

    می‌توانید مثلا داستانی در باره‌ی این زیر سیگاری و یک زن و مرد بنویسید. اما زن و مرد همیشه دوقطب داستان شما هستند. قطب شمال و جنوب. هر داستانی این دو قطب را دارد. زن و مرد. «آنتوان چخوف»

    پشت میزِ آشپزخانه در آپارتمان دوستان‌ِ زنش تنها نشسته‌اند. وقت دارند ساعتی تنها باشند، بعد آن‌ها برمی‌گردند. بیرون مثل دم اسب باران می‌بارد، برف‌های هفته‌ی گذشته دارند آب می‌شوند. سیگار می‌کشند و زیرسیگاری را پُر می‌کند… شاید تنها یکی‌‌شان سیگار می‌کشد… مرد سیگار می‌کشد! مهم نیست. به هر حال زیر سیگاری دارد پُر می‌شود از ته‌سیگارها و خاکستر.

    چیزی نمانده زن بزند زیر گریه. در واقع، به مرد التماس کند، گرچه غرور دارد و در زندگی‌اش هرگز برای هیچ چیز التماس نکرده . مرد می‌فهمد دارد چه اتفاقی می‌افتد. نشانه‌ها را در گرفتگی صدای زن می‌بیند وقتی انگشتانش را در موهایش فرو می‌کند، چیزی که از مادرش به او رسیده. مرد صندلی‌اش را عقب می‌کشد، بلند می‌شود، به جانب پنجره می‌رود… ای کاش فردا بود و در مسابقه اسب‌دوانی بودم … ای کاش بیرون بودم و زیر چتر قدم می‌زدم… دستی بر سبیلش می‌کشد و آرزو می‌کند هر جایی بود به جز این‌جا. اما هیچ جایی و هیچ راهی ندارد . به خاطر خودشان هم که شده باید ظاهر ِقضیه را حفظ کند. خدا می‌داند هرگزتصور نمی‌کرد کار به این‌جا بکشد . اما حالا غرق شده یا دارد دست و پا می‌زند. یک حرکت اشتباه و دوستان ِ زنش را هم از دست می‌دهد.

    نفس‌زدن ِ زن کند می‌شود . به مرد نگاه می‌کند اما چیزی نمی‌گوید. می‌داند یا بو برده کار دارد به کجا می‌کشد. دستی بر چشمش می‌مالد، به جلو خم می‌شود و سرش را توی دست‌هاش فرو می‌برد . تا حال چند بار این کار را کرده، اما نمی‌داند چه چیز او را چنین پریشان می‌کند. مرد روی برمی‌گرداند و دندان قروچه می‌کند. سیگاری روشن می‌کند. قوطی کبریت را تکان می‌دهد . لحظه‌ای کنار پنجره می‌ایستد.

    بعد برمی‌گردد، به طرف میز می‌رود می‌نشیند و آه می‌کشد. قوطی کبریت را توی زیرسیگاری می‌اندازد. زن دست ِ مرد را لمس می‌کند، مرد می‌گذارد دستش را در دست بگیرد، چرا که نه؟ چه ضرری دارد؟ بگذار بگیرد. مرد تصمیمش را گرفته. انگشتان ِ مرد را غرق بوسه می‌کند. قطره‌های اشک بر مچ دستِ مرد می‌چکد.

    به سیگارش پکی می‌زند و به زن نگاه می‌کند مثل آدمی که بی تفاوت نگاه کند به ابر، به درخت، به گندم‌زاری در غروب. چشم‌هاش را نزدیک ِ دود سیگار می‌برد . گاه گاهی خاکسترش را توی زیرسیگاری می‌تکاند، انگار منتظر است تا گریه‌ِ زن تمام شود.

    زنم

    زنم با لباس‌هاش غیبش زده
    تنها یک جفت جوراب جا گذاشته
    و شانه‌ای که پشت ِ تخت افتاده.

    جوراب‌های خوشگلش را باید نشان‌تان دهم
    و این موی سیاه و سفت را
    که لای دندانه‌های شانه، گیرکرده.

    جوراب‌ها را در کیسه‌ی زباله می‌اندازم
    شانه را نگه می‌دارم و استفاده می‌کنم
    تنها تخت است که غریب افتاده و
    نمی‌شود بی‌خیالش شد.

    با احتیاط

    در همان حال که هوا تاریک بود و می‌خواست شعری بنویسد
    مطمئن بود یکی دارد به او نگاه می‌کند
    قلم را گذاشت روی کاغذ و به دور و برش نگاه کرد
    زود از جا بلند شد و اتاق‌ها را گشت
    ملافه‌ها را زیر و رو کرد اما هیچ چیز نبود
    نمی‌خواست ریسک کند
    چراغ‌ها را خاموش کرد و در تاریکی نشست
    آن‌قدر پیپ کشید تا دل‌شوره از دلش رفت و
    هوا روشن شد
    به کاغذِ سفیدش نگاه کرد
    بعد بلند شد و
    دوباره در اتاق گشت
    تنها صدای نفس‌هایش می‌آمد
    باز هم هیچ چیز. معلوم است،
    هیچ چیز.

     

كمدی سیاه هراس‌انگیز- محمد قائد


    تخیل هم برای خودش كالایی است كه بشر همواره به آن نیاز داشته زیرا زندگی عادی معمولاً بی‌مزه است و باید ادویه‌ای خیالی به آن افزود تا كمی اشتهاآور شود. حتی كتاب‌های دینی به چاشنی تخیـّـل نیازمندند تا مؤمنان به چـُرت نیفتند. پس تعجبی ندارد غیرمؤمنانی چنان معتاد به تخیل شوند كه دست به جعل بزنند.◄كمدی سیاه هراس‌انگیزسایت محمد قائد با مطالب تازه. 

آغاز ِ رمان شب ِ آخر ِ پاییز



    آغاز ِ رمان شب ِ آخر ِ پاییزتوماس ترانسترومر
    ترجمه: خلیل پاک‌نیا 

    کشتی مسافربری بوی نفت می‌دهد و چیزی مدام مثل مشغله‌ی ذهنی ور و ور می‌کند. نورافکن‌ها روشن می‌شوند. به اسکله نزدیک می‌شویم. فقط من این‌جا پیاده می‌شوم. » پل را برایتان وصل کنم؟» نه. با گامی بلند و لرزان به دل ِ شب می‌روم و روی اسکله می‌ایستم. روی این جزیره. حس می‌کنم خیس و بد ریختم، پروانه‌ای که تازه از پیله بیرون آمده، کیسه‌های پلاستیکی در دست‌هایم به بال‌های علیلی می‌ماند. برمی‌گردم و کشتی را می‌بینم با پنجره‌های روشن‌اش که آرام دور می‌شود. بعد کورمال به خانه می‌رسم که مدت‌ها خالی مانده است. همه‌‌ی خانه‌های ِهمسایه هم خالی‌اند… خوابیدن در این‌جا آرامش‌بخش‌است. دراز می‌کشم و نمی‌دانم خوابم یا بیدار. کتاب‌هایی‌ که تازه خوانده‌ام از برابرم می‌گذرند مثل کشتی‌های بادبانی قدیمی که به سوی مثلث برمودا می‌روند تا بی‌هیچ نشانی ناپدید شوند… صدایی توخالی شنیده می‌شود، طبلی حواس‌پرت. طبلی که باد بر آن می‌کوبد و می‌کوبد در برابر چیز دیگری که خاک آن را محکم نگه داشته است. اگر شب فقط فقدان نور نیست، اگر شب واقعا چیزی است، همین صداست. صدای گوشی ِ پزشک وقتی قلب کند می‌زند‌. می‌زند، لحظه‌ای باز می‌ایستد و باز می‌گردد. کسی انگار زیگزاگی از مرز گذشت. یا کسی به دیوارمی‌کوبد، کسی که از آن جهان ‌است اما این‌جا جامانده. می‌کوبد، می‌خواهد باز گردد. دیرشده! به موقع به این‌جا این پایین نرسید، به آن‌جا آن بالا نرسید، نرسید تا پا به عرشه بگذارد… آن جهان نیز همین جهان است. فردا صبح می‌بینم شاخه‌ای پُربرگ را خش‌خش‌کنان زرد و قهوه‌ای، ریشه‌ای واژگون که سینه‌خیز می‌رود. سنگ‌ها با چهره‌ها . این جنگل پر از دیوهایی‌ست که دوست‌شان دارم وقتی با بادبان‌های افراشته پس می‌روند .

    از: مجموعه شعر»حصار حقیقت- ۱۹۷۸»